تبلیغات
✧♛✧ My Beauty Story ✧♛✧

My Best Friend Part 3



سلام به همه شبتون بخیر بعد قرنی هورام هستم آمدم بالاخره امیدوارم که یادتون نرفته باشه مارو
خب این پارت جدید از داستان My Best Friend یا همون بهترین دوست من


هنوز داستان اوج نگرفته ولی خب سعی می کنم از همین اولش خوب باشه تا خواننده جذب کنه و امیدوارم خوشتون بیاد
یادتون نره نظر بدین اگه براتون سخت نیست من خوشحال میشم صحبت کنیم لابتون دارم





Part 03

*****
سپس هر دو همراه هم از سالن ورزش خارج شدند و به سمت دفتر معلمان حرکت کردند، هر دو خسته بودند اما باید سان باید بعد از اتمام کارش به معلم گزارش می داد تا بتواند امروز خدمات در مدرسه را ثبت کند. به محض رسیدن به دفتر سان گفت : خب تو برو دیگه
ته هیونگ : سان کاش ...
سان : حرف زدیم ته ته لطفااا .. بقیش بحث اضافه ست وقتمونو می گیره فقط برو
ته هیونگ : خیله خب بابا رفتم رفتم
برگشت و عصبی به سمت کلاس حرکت کرد، دلش نمی خواست اینطور برود اما از طرفی حرف های سان را قبول داشت و دوست نداشت اذیت شود پس مجبور بود چیزی نگوید و سکوت کند. سان بعد از مطمئن شدن از رفتنش وارد دفتر معلمان شد و به سمت میز معاون مدرسه آقای جانگ حرکت کرد تا گزارش تمیز کردن امروز را هم ثبت کند.

*********************

دو ساعت بعد

سومین کلاس از امروز هم به پایان رسیده بود و چیزی به اتمام روز باقی نمانده بود، نفس عمیقی کشید و در حالی که کنار پنجره ایستاده و به آسمان خیره شده بود، حسابی در افکارش غرق بود که به ساعتش نگاه کرد و در همین بین صدای زنگ را شنید، معنی آن دقیقا این بود که آخرین کلاس به زودی شروع می شود و زنگ تفریح تمام شده است. نفس عمیقی کشید و به خودش نگاه کرد که حسابی کثیف شده بود اما متاسفانه شلوار ورزشی اش همین حالا هم تنش بود و چیزی برای عوض کردن نداشت در کنارش متنفر بود از دامن های دخترانه ی یونیفرم مدرسه و ترجیح می داد همین شکلی بماند تا این که دامن به تن کند پس پوفی کرد و به سمت کلاس راه افتاد.

“ نمایی از سالن طبقه ی بالایی مدرسه ی جه این “

 
بعد از طی کردن مسافتی بالاخره به راهرو بخش کلاس ها پیچید اما هنوز به کلاسشان نرسیده بود که سومین را دید که به سمتش می آمد، بعد از رسیدن به او سومین گفت : ته هیونگ گفت شلوار ورزشی لازم داری اینو بهت قرض بدم
سپس شلواری که تا شده توی دستش بود را به سمت او گرفت و ادامه داد : نگران نباش سایزامون با هم فرق نمی کنه تا کلاس شروع نشده بدو عوضش کن
سان نگاهی به او انداخت و با لبخند گفت : مطمئنی؟؟ ناراحت نمیشی
سومین : نه بابا بعدا فردا برام بیارش اوکی؟!
سان : باشه مرسییی
سومین چشمکی به او زد و جواب داد : پس بجنب تا معلم نیومده
سان شلوار را از دست او گرفت و بعد از تشکری دوباره از سومین به سرعت به سمت رختکن خانم ها دوید. بعد از دقایقی توانست شلوارش را عوض کند و به کلاس برسد و پس از آن از ته هیونگ و سومین باری دیگر تشکر کرد.
امروز هم با تمام سختی هایش به پایان رسید و دانش آموزان به سمت خانه های خود می رفتند و حیاط بسیار شلوغ بود، سان کوله اش را روی دوشش انداخت و ته هیونگ گفت : تو کتابتو بده من ببرم دیگه

سان : می نویسی؟؟
ته هیونگ : مگه کار نیمه وقت نداری؟؟
سان : اوهووووم
ته هیونگ : خب پس کتابتو بده من تکالیف جفتمونو می نویسم
سان : وای عاشقتم ته ته بازم مرسی
سپس سریع کتابش را از داخل کوله بیرون کشید و به او داد و پس از آن هر دو همراه هم از کلاس خارج شدند و به سمت حیاط رفتند. بعد از طی کردن مسیر تا در خروجی بالاخره وقت رفتن شده بود و سان گفت : خب من دیگه برم تا دیر نشده بازم تنکیو مستر
ته هیونگ چشمکی به او زد و گفت : خواهش می شود .. بدو تا دیر نشده مراقب خودتم باش
سان : اوکی تنکیووو فعلااا ...
ته هیونگ : فردا می بینمت ... دیر نکن
سان : اوکی اوکییی
راه هایشان کاملا مخالف هم بود و بعد از این که سان با عجله به انتهای خیابان رسید و به سمت راست پیچید ته هیونگ نیز راهش را به سمت مخالف ادامه داد و به سمت خانه حرکت کرد.
*********************

دو روز بعد

هر دو داخل اتاق مشاوره رو به روی هم نشسته بودند و منتظر معاون جانگ بودن، سکوت اتاق را پر کرده بود که سان گفت : بهت گفتم نباید میومدی اه .. حالا چی کار کنیم؟؟ چی می خوایم بگیم واقعا؟؟
ته هیونگ : منم بهت گفتم نمی تونستم بشینم تو کلاس بفهم اینو ... اه چمیدونم
سان مشتش را روی میز کوبید و زیر لب گفت : لعنت به این شانس
در همین بین بود که در اتاق باز شد و معاون جانگ به همراه معلم مشاوره خانم سو وارد اتاق شدند و کنار آن ها نشستند، معاون جانگ گفت : خب نمی خواین بگین چه خبر بوده؟
سان : گفتم که چیزی نشد
معاون جانگ : همینطور بیخود سر کلاس نرفتی؟؟ و کیم ته هیونگ هم همینجوری بیخود از کلاس رفته بیرون و برنگشته آره؟؟
سان : ای بابا چند بار باید بگم ما به هم ربطی نداریم ؟؟ با فقط دوستیم همین دلیل نمیشه مدام به هم ربط پیدا کنیم که
معلم سو : خیله خب پس دونه دونه دلیل بیارین برای غیبتتون
سان : من داشتم سالن ورزشو تمیز می کردم
معاون جانگ : اونم خودش یه سوال بزرگه ... چرا اینقدر طول کشیده؟؟
سان شانه ای بالا انداخت و گفت : خب خسته شدم استراحت کردم طول کشید چیه من آدم نیستم نمی تونم خسته بشم؟؟
ته هیونگ با تحکم گفت : یا یون سان ...
سان چشم از او گرفت و دیگر ادامه نداد که معلم سو گفت : ته هیونگ تو بگو
ته هیونگ : من .. من فقط .. دستشویی داشتم
معاون جانگ : عجببب که دستشویی داشتی ..؟؟!! بعد رفتی و دیگه نیومدی؟؟
سان تک خنده ای کرد و معلم سو ادامه داد : اشکال نداره بچه ها می تونید به ما بگین چی شده
سان : چیزی نشده واقعا چیزی نشده من داشتم سالن تمیز می کردم زمان از دستم در رفت اونم که .... دستشویی بوده دیگه لابد

در حالی که می خندید سرش را پایین انداخت و به میز خیره شد، مدتی سکوت برقرار شد و معاون جانگ گفت : یعنی حاضرین تنبیه بشین ولی نگین چه اتفاقی افتاده؟؟
ته هیونگ : من فقط یکم حواس پرتی کردم ولی واقعا نمی دونستم سان کجاست... راستش .... همش دستشویی هم نبودم ...
معلم سو : خب پس چی؟؟
ته هیونگ ادامه داد : کمی هم دنبال سان گشتم چون سر کلاس نبود اما ... پیداش نکردم
معاون جانگ : بعدش چی کار کردی که سر کلاس نرفتی؟؟ گشتن کل مدرسه هم اینقدر طول نمی کشه
سان که این بار نگران شده بود مدام ناخن هایش را بهم می کشید اما سر بلند نمی کرد تا بلکه نگاهش چیزی را لو ندهد ولی خوشبختانه ته هیونگ به خوبی توانست موفق شود چرا که دستی به گردنش کشید و گفت : خوابم برد
معاون جانگ : خوابت برد؟؟ کجا؟
ته هیونگ : تو حیاط ... خسته شدم نشستم رو نیمکت بعدش خوابم برد از کلاس جا موندم
معلم سو خندید و گفت : وای از دست شما بچه های حواس پرت
ته هیونگ : ولی واقعا با هم نبودیم فقط یه تصادف بود
معاون جانگ : باز هم قانع نشدم .. انگار شما بچه ها خیلی به تنبیه شدن علاقه دارین
سان که بالاخره توانسته بود جلوی خنده اش را بگیرد گفت : شما که قراره مارو تنبیه کنید خب کارتونو انجام بدین تموم شه دیگه من نمی دونم این همه سوال پیچ کردن واسه چیه اونم وقتی واقعا چیز خاصی نیفتاده
معاون جانگ : خیله خب به اونم می رسیم

خوشبختانه همه چیز به آرامی خاتمه پیدا کرد و بعد از قبول کردن تنبیه های خود هر دو از اتاق مشاوره خارج شدند و به سمت کلاس رفتند. مدتی راه در سکوت طی شد که ناگهان سان بلند شروع به خندیدن کرد، ته هیونگ چپ چپ به او نگاه می کرد و با اخم راه می رفت، سان در بین خنده هایش گفت : دستشویی بودی؟؟ ینیا خراب اون راه حلاتم
ته هیونگ : خب چی کار می کردم میگی؟؟ اون لحظه اونقدر عصبی و نگران بودم که جز این هیچی به مخم نمی رسید
سان دستش را روی شکمش گذاشت و در حالی که هم چنان می خندید خم شد و در همان حالت گفت : وای نمیری پسر باورت نمیشه چجوری خودمو کنترل کردم همون جا پخش زمین نشم.... تو تو حالت عادی هم چیزی بهتر از این به مخت نمی رسید عزیز دلم
ته هیونگ ایستاد و به او که با چند قدم فاصله پشت او می خندید نگاه کرد و گفت : کوفت لال بمیر نکبت... خودتو مسخره کن حالا من باز یه چیزی گفتم وگرنه تو چی؟؟ می خواستی دعوا کنی با معاون؟؟ همش تقصیر توئه دیگه
سان صاف ایستاد و حالا که کمتر می خندید جواب داد : اصلا در حد غیرقابل تصور ترکوندیم .. خواب بودی؟ عجبب
دوباره هر دو راه افتادن که ته هیونگ گفت : خب ساده ترین چیزی بود که می تونست قابل باور باشه
سان دستش را به کمر او زد و گفت : آفرین آفرین آقای باهوش ولی ... چه فایده به خاطر من تنبیه شدی
ته هیونگ : بعله تنبیهی که همشو خودم باید بنویسم

سان بلند خندید و گفت : نه دیگه اینو نمیشه .. دست خطامون لو میره
ته هیونگ : نترس می تونم دست خطتو کپی کنم
سان دستانش را بهم کوبید و با ذوق گفت : واقعاااااااااااا؟؟؟
ته هیونگ : ینی تو نمی دونستی؟؟
سان : چرا می دونستم
ته هیونگ : پس لال شو تا نزدم لهت کنم
سان دوباره خنده اش گرفت و گفت : ولی عمرا یادم نمیره امروزو این ایده های بزرگ جنابعالی رو
ته هیونگ به شکم او کوبید و گفت : کوفت ... گمشو اصن اه ریختتو نمی خوام ببینم
سپس قدم هایش را سریع تر کرد و به سمت کلاس رفت سان خندید و در حالی که دنبالش می دوید گفت : آخیییییییییییییی خجالت کشیدی؟؟ بیا بهم بگو تا کی تو دستشویی بودی خب .. من دوستتم به کسی نمی گم ... سپس بلند خندید و سریع تر دوید، دستش را دور گردن او انداخت و ادامه داد : خیلی عاشقتم رفیق جون
ته هیونگ : آهان آره معلومه قشنگ بیشعور
و هردو همراه هم وارد کلاس شدند، باری دیگر سان از این که ته هیونگ را کنارش داشت خوشحال بود و از او ممنون بود که با این که به خاطرش تنبیه شده حتی ناراحت نیست و در کنارش تنبیه او را هم خودش به گردن گرفته، تا کنون تمام این کار هایش بود که باعث شد قدرتی برای سان باشد تا بتواند بدون خستگی به زندگی ادامه دهد و ترک کردن نوجوانی و فصل مدرسه را از سرش بیرون کند تا بتواند کنار بهترین دوستانش اوقات خوشی را سپری کند.

*********************

دو هفته گذشته بود و تنبیه ها هم تمام شده بود اما گویی همه چیز به همین راحتی تمام نمیشد چرا که ته هیونگ داخل کلاس نشسته بود و تمام روز سان را ندیده بود، هر چه با او تماس می گرفت نمی توانست پیدایش کند و همین باعث نگرانی اش شده بود، با ساعتش نگاه کرد و خوشبختانه چیزی تا اتمام آخرین کلاس و پایان روز باقی نمانده بود پس تنها کمی دیگر انتظار کافی بود.
بالاخره صدای زنگ شنیده شد و او به سرعت مشغول جمع کردن لوازم خود شد و زودتر از همه از کلاس خارج شد، بعد از بیرون رفتن از مدرسه سوار اتوبوس شد تا به خانه ی سان برود و او را پیدا کند اما متاسفانه این همه راهی که تا آن جا طی کرد نیز بی دلیل بود چرا که هیچکس خانه نبود تا جواب او را بدهد و همین مدام نگرانی او را بیشتر می کرد.
به آرامی به سمت خانه ی خودشان قدم بر می داشت و فکر می کرد، هر راهی که به ذهنش می رسید را رفته بود اما نتوانسته بود او را پیدا کند، با این حال می دانست سعیش را کرده و امیدوارم بود فردا او را در مدرسه ببیند و این نگرانی اش را برطرف کند. بعد از طی کردن مسیری بالاخره به خانه رسید، کلید انداخت و وارد شد. بلند سلام کرد و چند قدمی به سمت داخل برداشت، مادرش با شنیدن صدایش پاسخ داد : سلام پسرم اومدی؟؟
ته هیونگ به سمت صدا که مسلما از آشپزخانه بود رفت و به چهارچوب آن تکیه داد، بعد ای مکثی گفت : بعله اومدم
مادرش : چرا اینقدر دیر کردی؟؟
ته هیونگ نفس عمیقی کشید و گفت : رفته بودم دم خونه ی سان
مادرش : چرا چیزی شده؟؟

ته هیونگ : نمی دونم ....
مادرش به سمت او برگشت و گفت : منظورت چیه؟؟
ته هیونگ : نمی دونم مامان امروز مدرسه نیومد منم هرچی زنگ زدم جواب نداد .. صبح فکر می کردم باز خواب مونده اما کلا مدرسه نیومد ...
مادرش : نگران شدم ممکنه باز چیزی شده باشه؟؟
ته هیونگ : امیدوارم که اینطور نباشه
مادرش : روز قبلش چیزی بهت نگفت؟؟
ته هیونگ : نه اتفاقا حالشم خوب بود واقعا نمی دونم یهو چی شده ؟ ... نگرانم
مادرش روی صندلی میز نهارخوری نشست و گفت : خب رفتی خونشون چی شد؟؟
ته هیونگ : هر چی در زدم کسی جواب نداد
مادرش نفس عمیقی کشید و گفت : نگران نباش پسرم مطمئنا چیزی نشده و سرش با کاراش گرم بود نرسیده به مدرسه
ته هیونگ : میدونم تاحالا شده چند باری به خاطر کار های نیمه وقتی که داره مدرسه نیاد ولی خب من می دونستم
مادرش : اشکالی نداره حالا این بار فراموش کرده بهت بگه ...
ته هیونگ : خب پس چرا تلفنشو جواب نمیده هان؟؟ مامان من واقعا بدجوری نگرانشم
مادرش ایستاد و دستی به سر او کشید و با لبخند گفت : نگران نباش سان دختر قوی و زرنگیه از پس خودش بر میاد
ته هیونگ : خوشبختانه اینو میدونم .... وگرنه الان تا پیداش نکرده بودم خونه نمیومدم
مادرش خندید و گفت : میدونم عزیزم ... در هر حال ما می دونیم زندگیش چطوری سخته و اینم می دونیم که از سن کم از پس خودشو سختیای زندگی بر اومده الان که دیگه بچه نیست بزرگ شده
ته هیونگ : اوهوم ... درسته .. ولی بازم ممکنه .. اتفاقه دیگه ...
مادرش : بسه ته هیونگ ... فکرای بد نکن فردا مدرسه دیدیش ازش بپرس چی شده .. اصلا شاید وقتی تماساتو ببینه تا شب خودش زنگ بزنه بهت ...
ته هیونگ : امیدوارم ...

مادرش : خیله خب دست و صورتتو بشور بیا غذا بخور
ته هیونگ : الان زوده مامان میل به خوردن ندارم ...
مادرش : ته هیووونگ ...
ته هیونگ : به خدا خوبم فقط گرسنه نیستم ... تکالیفمو بنویسم یکم بعد مطمئنم گرسنم میشه
مادرش : خیله خب باشه .. غذا آماده ست پس هر وقت خواستی بگو
ته هیونگ : باشه چشم ... ممنون
سپس به سمت اتاقش رفت تا لباس عوض کند، با وجود این که کمی با حرف های مادرش آرام شده بود اما هنوز هم نگران بود و نمی توانست از فکر سان بیرون برود، لباس عوض کرد و بعد از شستن دست و صورتش مشغول انجام تکالیفش شد.
*********************
صبح روز بعد

با تمام سرعت به سمت داخل دوید و در حالی که در حیاط به اطراف نگاه می کرد به راهش ادامه داد، سان را در مسیر حیاط تا سالن پیدا نکرد پس سریعا وارد مدرسه شد و به سمت کلاس دوید و در عین حال حواسش را به اطراف داد تا بلکه او را ببیند. تا آخرین لحظه او را ندید اما وقتی وارد کلاس شد با دیدن سان که سرش را روی میز گذاشته بود و کلاه سویشرتش روی سرش کشیده بود لبخند زد و نفسی راحت از سر آسودگی کشید و به سمت او رفت.
به صندلی که رسید خواست او را صدا بزند اما نگاهی به اطراف انداخت و متوجه ی بقیه بچه ها شد که هر ثانیه به تعداد آن ها اضافه می شد پس تصمیم گرفت بعدا با او صحبت کند، از طرفی هم حالا که او را این چنین خسته می دید فهمید که روز قبل سرش با کارهای نیمه وقتش شلوغ بوده و برای همین به مدرسه نرسیده و همین خیالش را راحت می کرد بنابراین نخواست او را اذیت کند پس اجازه داد کمی بیشتر خستگی در کند و کنارش روی صندلی خود نشست.
همه چیز تقریبا جور در می آمد اما این که با این همه خستگی امروز زودتر از همه به مدرسه رسیده برای ته هیونگ سوالی حل نشدنی بود و نمی دانست آیا حدس هایش درست بوده یا این که مشکل دیگری وجود دارد که او از آن بی خبر است، با این حال باز هم باید منتظر می ماند و امیدوار بود بعد از کلاس بتواند با سان صحبت کند.
بعد از رسیدن تمامی بچه ها بالاخره تمام کلاس پر شد و دقایقی بعد نیز معلم وارد کلاس شد، بعد از چند لحظه صحبت و صبح بخیر گفتن سان نیز سرش را از روی میز بلند کرد و صاف نشست، ته هیونگ با دیدنش لبخند زد و گفت : سلام خوابالو

سان به او نگاه کرد و جواب داد : سلام بر تو مستر
ته هیونگ : حسابی نگرانت شدم دختر ... اول که جواب ندادی بعدم که خاموش بودی
سان : سوری (Sorry)... گوشی ..
معلم حرف های آن ها را نیمه تمام گذاشت و کلاس آغاز شد پس هر دو تصمیم گرفتند بعد از کلاس با هم صحبت کنند، تمام وقت سان ساکت به کتاب و دفترش خیره بود و ته هیونگ از دیدن این تغییر حالت سان نگران بود حتی بیشتر از دیشب که از او بی خبر مانده بود استرس داشت و خودش هم وقتی میدید او کنارش نشسته است باز دلیل این همه دل شوره را نمی فهمید و بی صبرانه منتظر به پایان رسیدن کلاس بود.
دو ساعت بعد
بعد از شنیدن حرف های آخر معلم صدای زنگ شنیده شد و بالاخره اولین کلاس صبح به پایان رسید، ته هیونگ به سمت سان برگشت و گفت : میشه حرف بزنیم؟؟
سان : الان؟؟ نه ته ... بذارش واسه بعد می دونی که اول صبح حوصله ی هیچی رو ندارم
ته هیونگ : سان ...
سان از روی صندلی بلند شد و در حالی که دستش را توی جیب سویشرتش می گذاشت کلاهش را بیشتر روی صورتش کشید و به سمت در کلاس رفت، ته هیونگ ایستاد و در حالی که دنبالش می رفت ادامه داد : سان نمی بینی چه قدر نگرانم؟

بازوی او را گرفت و مانعش شد که سان به سمتش برگشت و گفت : اوووف ته ته ول کن دیگه می بینی که خوبم اینجام جلو چشمت چه نگرانی آخه؟ بیخیالم شو تورو خدا
بازویش را از بین انگشتان کشیده و بلندش بیرون کشید و به راهش ادامه داد اما پیش از خارج شدن از کلاس به آرا و دوستانش برخورد کرد، آرا لبخندی زد و گفت : صبح بخیر سان
سان بی توجه به او سرش را پایین انداخت و از بین آن ها رد شد و رفت، ته هیونگ خواست دنبالش برود که ووهیوک زودتر دستش را روی شانه ی او گذاشت و گفت : تو دُمشی؟؟ هرجا میره دنبالش نرو بچه براش دردسر میشی
هه ری بلند خندید و گفت : هیوووک اذیتش نکن الان باورش میشه
هیونگ با دست چند بار روی شانه ی ته هیونگ کوبید و گفت : از من به تو نصیحت داداش
سپس از کنارش گذشتند و وارد کلاس شدند، هر سه با هم صحبت می کردند و می خندیدن که سر جای خود نشستند و ته هیونگ به سمت آن ها برگشت و گفت : شما کجا بودین که الان اومدین؟؟
آرا : ما در حال آماده سازی کارای شورای مدرسه بودیم عزیزم
هه ری : تو خودتو اذیت نکن نگران ما نباش از کلاس جا نمی مونیم
ووهیوک : ما حواسمون به همه چی هست

ته هیونگ نفس عمیقی کشید و از کلاس خارج شد، حرف های سان را به خاطر می آورد و حالا که بیشتر به آن فکر می کرد می فهمید واقعا او درست می گوید و بچه هایی که والدینشان پشت مدرسه و خرج های آن هستند همیشه در راس بوده و هیچکس نمی تواند برخلاف میل آن ها عمل کند.
با قدم های آرام در حالی که به راه حلی برای این مشکل فکر می کرد به سمت حیاط می رفت در کنار آن حرف های ووهیوک برایش نامفهوم بود، آیا واقعا نکته ای در آن بود یا این که تنها برای سر به سر او گذاشتن این حرف را می زد؟ همیشه ارتباط برقرار کردن با چنین آدم های پیچیده ای برایش سخت بود و از این که از سادگی و مهربانی اش سوء استفاده شود خوشش نمی آمد پس سعی می کرد از این مدل آدم ها دور باشد، اما نمی دانست به خاطر سان هم که شده باید بالاخره به این ضعف غلبه کند و مقابله آن ها بایستد یا این که باز هم باید عقب بکشد چون به قول سان آن ها مالک همه چیز مدرسه هستند و مقابل آن ها ایستادن هیچ نفعی برای دیگران نخواهد داشت.
نفس عمیقی کشید و از این که بین این همه افکار و تصمیم های سخت گیر کرده ناراحت بود و حتی نمی دانست چطور می تواند به بهترین دوستش کمک کند، در همین بین بود که هیون کنار او ایستاد و گفت : تو فکری؟؟
سر بلند کرد و با دیدن او لبخند زد، هیون ادامه داد : باز چی شده؟
ته هیونگ : نمی دونم ... بهم نمیگه
هیون : خب شاید هنوز وقتش نشده ...
در همین بین سومین هم سمت دیگر او ایستاد و ادامه داد : سان کلا آدمیه که همه چیو بهت میگه اینو که همه می دونیم

هیون : راس میگه نگران چی هستی دیگه؟
سومین : فقط یکم منتظرش بمون
ته هیونگ : آخه نمی خوام تنها باشه ولی .... ولی هی منو رد می کنه
هیون دستش را دور گردن او انداخت و گفت : اشکال ندارهـــــــــــــه درست میشه
سومین : اون همیشه اول صبحا همینجوری اخلاقش سگیه
هر سه خندیدن و ته هیونگ گفت : اوهوم آره
هیون : پس نگران چی هستی؟؟ بیا بریم دور هم یکم بخندیم تا کلاس بعدی شروع نشده
سومین : راس میگه دیگه فایده ی این همه غمبرک زدنت چیه ؟؟
ته هیونگ : اوکی اوکی بریم
هیون : ایوللللللل

**************

ادامه دارد......





ادامه مطلب...