تبلیغات
✧♛✧ My Beauty Story ✧♛✧

Seriyal killer Ep 7



سلامممم من اومدم با قسمت جدید و قراره داستان جدیدم اگه خدا بخواد بزارم وجالبه خودم میدوستمش
Related image

حرکتی نکرد اروم نزدیکش شدم یه حسی بهم می گفت همونیه که منتظرشی
دستم رو شونش گذاشتم و خواستم ماسک مشکی رنگ از رو چهرش بردارم که صدای پا شنیدم و پسرک دستش دور کمرم حلقه کرد و با ترس و چشمای گرد نگاش کردم که منو چسبوند به دیوار و دستش رو دهنم گذاشتم و یه دست دیگش رو دیوار بالا سرم تو تاریکی به چشمای مشکیش نگاه کردم و می خواستم جیغ بزنم و کمک بخوام چشماش برام اشنا بود و بهم خیره شده بودیم فردی که رو پله ها بود اومد پایین و جونگ مین دیدم و خود به خود سکوت کردم و بعد از کمی مکث از روبه رومون گذشت و رفت حمام ماسک از رو صورتش برداشت و با تعجب نگاش کردم و با بهت گفتم: ک کیو جونگ؟

دستش اروم از رو دهنم برداشت و یه جوری نگاهم کرد ... نگاش نمی فهمیدم اروم سر نزدیک گوشم کرد و گفت:

منم پلیسم و الانم بهت کمک می کنم
سرش اورد روبه روم تا عکس العملم ببینه و باتعجب نگاش کردم که گفتم: یونگ سنگ چی؟

اروم  دوباره تو گوشم زمزمه کننان گفت: اون یه قاتله و همدست جونگ مینه
اشک اروم رو گونم ریخته شد و کم مونده بود هق هق کنم که دستش رو لبم گذاشت و گفت:

هشش... الان نباید گریه کنی اچا.... باشه؟

 از جلوم کنار رفت و گفت:

برو اتاقت ممکنه هیون همین الان برسه رفته بود پیش سرهنگ

سری تکون دادم و با لبخند به سمت اتاق هیون رفتم که  برگشتم و از نرده پایین نگاه کردم و دیدم رفته چون  یه چند دقیقه بعدش جونگ مین داشت میومد بالا که خودم انداختم تو اتاق و اروم در بستم و چراغ اتاق خاموش کردم که صداش شنیدم که نفس عمیقی کشید و گفت از پشت در:

خودت خواستی که این بلا سرت بیارم... منم ع......

با صدای پا از پله ها سریع به اتاقش رفت و در بست و در اخر در اتاقم باز شد و هیون دیدم که خواست چیزی بگه دستم روبازوش و دست دیگم رو دهنش و کشیدمش داخل و با پام در بستم که با تعجب به حرکتم نگاه کرد و با لبخند دستم برداشتم و گفتم:

ممکن بود جونگ مین بشنوه اخه بیدار ه

تو چشمام خیره شد و گفت:

می خوای به مهمونی بری؟

اخمی کردم و گفتم:

برای چی پرسیدی؟

نزدیکم شد و چراغ خواب روشن کرد و گفت :

چون قراره فرداشب دستگیرشون کنیم

با تته پته بلند گفتم چییییییییییییی؟

که هیون با ترس انگشتش رو لبم گذاشت و گفت هشششششش... ساااکت

سرم عقب کشیدم و گفتم:

بار اخرت باشه بهم دست میزنیا؟

یه ابروش برد بالا و شیطون نزدیکم شد و با خنده شیطانی گفت:

اگه دست بزنم؟

اب دهنم قورت دادم و گفتم:

خ خب من.....

با شیطنت به چشمام و لبام نگاه کرد و گفت:

تو چی؟

بعد به گردن سفیدم خیره شد وعقب تر رفتم و گفتم:

اونجوری نگام نکن

پشتم کردم که برم دستم گرفت و به سمت خودش برگردوند و گفت:

نگفتی میری؟

با ترس و خشم گفتم:

اره میرم و میام

موهای مشکی  شلختم  از رو شونم کنار زدم و گفتم:

ولم کن خوابم میاد

یهو یاد چیزی افتاده باشه گفت:

راستی... کیوهم باهاتون میاد من اگه بیام شک میکنه

با یاد اوری اون لحظه لبخندی زدم و گفتم:

چه بهتر

خواستم برم عقب که دستش دورم حلقه کرد و گفتم:

هی هی چکار میکنی؟ و ولم کن

دلت میاد ؟

با گنگی نگاش کردم که نگاش رو لبام متوجه شدم و با خنده گفتم:

پررو .. ولم کن ... برو با دوست دخترات حال کن

با خنده ابروهاش بالارفت و سعی کرد قهقه نزنه و اروم با خنده گفت:

حال؟..... ت...تو ...هههههههههههههه

با حرص مشت کردم و زدم به بازوش و گفتم:

خفه صدات میشنوه

منو نزدیک خودش کرد و گفت:

من این همه سال منتظرت موندم و منتظر همچین شبی بودم

من که حرفش بد برداشت کرده بودم  با قدرت از اغوشش اومدم بیرون و گفتم:

لیاقت نداری که

نچ نچ نچی کرد و خودش بهم نزدیک کرد و گفت:

منظورم اینکه باها ت زندگی کنم و کنارم باشی.......

چشم غره ای رفتم و لبام جمع کردم که به زور لباش رو لبم گذاشت و با تمام قدرت لبام از هم باز کرد و منو بوسید...

............................................................................................................................................................................

به پیرهن سرخابی تو تنم نگاهی کردم و اهی کشیدم استرس تمام وجودمو گرفته بود یعنی می گیرنشون؟ اگه کاری کنه تا اخر عمر پشیمون بشم چی؟

با باز شدن در اتاق کیو رو از اینه دیدم که گفت:

اماده ای؟

با لبخند زورکی گفتم:

اره  بریم

وقتی باهم به حال رفتیم جونگ مین شیک کنار یونگ سنگ دیدم  و یه نگاه به کیو کردم و هرسه سوار ماشین شدیم و یونگ رانندگی می کرد و کیو جلو و جونگ مین کنارم........ با وجود کیو استرسی که داشتم ازبین رفت و لبخند زدم که جونگ مین گفت:

چه عجب خندیدی و ماهم دیدیمت

با اخم سرم برگردوندم که کیو رو از اینه دیدم که اخم کرده بود  و یونگ سنگ گفت:

رسیدیم

اروم پیاده شدم و جونگ مین دستم گرفت و باهم حرکت کردیم و داخل شدیم و کیو یونگ پشت سرمون و دور میزیم نشستیم

که جونگمین تو گوشم زمزمه کنان گفت:

خوب نقش بازی کنیا؟... وگرنه رفتیم خونه  میدونم باهات چه کنم

از حرفش اخمی کردم و بعد با حرف اخرش لبخندی زدم و تو دلم گفتم: تو زندون مبینمت اقا دراز

ازش فاصله گرفتم و گفتم:

هیچ غلطی نمی تونی بکنی...

به کیو نگاهی کردم که بلند شد و گفت می رقصی؟

با خوشحالی بلند شدم و رفتم باهاش وسط و دستش دور کمرم حلقه کرد و منم یه دستم رو شونش گذاشتم و هردو دست هم دیگه رو گرفتیم که کیو گفت:

مراقب خودت باشی..... نباید سوتی بدی...... نیم ساعته که پلیس میرسه و از اینجا میریم

باسر باشه ای گفتم و مشغول رقصیدن شدیم که در یه چرخش منو سمت خودش کشید و اروم تو گوشم گفت:

چرا این پیرهن پوشیدی؟

منم با لبخند گفتم: شما که قرار نبود بیایی؟....

دستش که رو کمرم بود حلقش فشار داد و گفت:

حق نداری برقصی برو بشین

نچی گفتم و با حرص رفتم سمت جونگ مین و زیر لب به هیون جونگ ایکبیری گفتم و تا اخر مهمانی در کنار جونگ مین بودم ..... که صدای شلیک و کشیده شدنم توسط جونگ مین و شکستن پاشنه کفشم  دردی رو تو بدنم ایجاد کرد و گفتم:

ولم کن

دستم کشیدم و برگشت سمتم و سیلی ای به صورتم زد که افتادم زمین و خم شد و بلندم کرد و دستم گرفت و گفت:

یونگ سنگ ببرش

با ترس گفتم:

ن نه ..... و ولم کن... ی یونگ سسسسنگ

صدای تفنگ می شنیدم و در اخر اخ یونگ سنگو.......... پشتمو نگاه کردم که هیون جونگ دیدم و منو در اغوش کشید  و گفت:
باید از اینجا بری  دنبالم بیا و وسط راه  سمت چپ یه راه مخفی هست و میری و سوار ماشین کیو جونگ میشی و میری پیش یئون وو باشه؟

غمگین نگاش کردم و گفتم:

ن

با خشم دستم کشید و گفت:

باید بری....

گفتم:
پ تو چی؟

به دور و برش نگاه کرد و گفت:

قول بده که بدون منم زندگی کنی باشه؟

لبام لرزید و اروم گوشه لبش بوسیدم و  گفتم:

اما

وسط حرفم پرید و گفت:

باید بری مراقب خودت باش .....

خیلی سریع به سمت چپ رفتم و در مخفی ای دیدم و درش اروم باز کردم و رومو برگردوندم و به هیون نگاه کردم که داشت لبخند میزد و در اخر با صدای کیو در بستم و رفتم سمت ماشین و سوار شدم ...... اصلا فکرش نمی کردم که همچین اتفاقی بی افته  داخل خونه شدم و با صدای یئون که جیغ میزد  دستپاچه بالا رفتم و در اتاقشون باز کردم و با چشمای گرد و اشکی و بهت زده به بدن نیمه جون یئون رو زمین افتاده بود خیره میشم و خون کل زمین ریخته شد و جیغی بلند و کر کنانه میکشم و رو زمین محکم می افتم و با صدای بلند گریه می کنم و توان راه رفتن و بلند شدن ندارم  که کیو سریع و نفس زنان میاد از پله ها بالا سمتم و میگه؟ چ چیشده؟
که با جسد یئون وو روبه رو میشه و میخوره به نرده و وایی میگه.......









ادامه مطلب...