تبلیغات
✧♛✧ My Beauty Story ✧♛✧

Your Love Was An Accident Ep14



سلاااااااااااااااااام سلام به همه رفقای باحال خودم امروز چه خبر؟؟ خوبین خوشین سلامتین؟
امروز دیگه آخر شب نیست و درست و حسابی اومدم با قسمت چهاردهم داستان عشقت یک تصادف بود






Episode 14



**********
یک ساعت و خورده ای از وقتی به پرورشگاه رسیده بودن گذشته بود و همه مشغول جمع آوری اطلاعات از قسمت های مختلف محوطه ی بیرونی بودن. یورا نفس عمیقی کشید و در حالی که با دقت به قسمتی از ساختمان خیره شده بود گفت : فکر می کنم بتونیم سر موقع خوشگل تمومش کنیم
یونگی که کنارش ایستاده بود به نقشه های دیجیتالی توی تبلت نگاه می کرد در همون حالت جواب داد : آره از ماهواره هم نگاه می کنم می بینم همه چی همونطوریه که محاسبه کرده بودیم
یورا : خب پس خوب شد خودم همه جای پرورشگاهو خوب میشناختم
یونگی به اطراف نگاه کرد و نفس عمیقی کشید، بعد از مکثی آروم گفت : نکتش اینجاست که هیچ کس نمیتونه پرورشگاهو فراموش کنه
یورا به سمتش سربرگردوند و گفت : منظورت چیه؟
یونگی : هوم؟ . . . هه هیچی
دوباره مشغول بررسی نقشه ها شد، یورا سر خم کرد و بهش خیره شد اما سکوتی که بینشون برقرار شده بود نشون میداد بیشتر از این توضیحی درکار نیست پس برای این که اذیتش نکنه بحثو عوض کرد، نگاهی به سرتا پای یونگی انداخت و گفت : تو کجا بودی؟
یونگی بهش نگاه کرد و متوجه شد که در حال آنالیز استایلشه، کمی به خودش نگاه کرد و خندید. یورا گفت : جدی کجا بودی؟ چقدر متفاوتی؟
یونگی خندید و جواب داد : متفاوتم؟
یورا : آره دیگه و البته خسته
یونگی : نه بابا خوبم
یورا : آره جون خودت، از کجا اومدی جدی؟
یونگی : جیجو
یورا : جان من؟

یونگی سر تکون داد و گفت : آره دیگه نیم ساعت قبل از این که بیایم اینجا رسیدم فرودگاه اینچئون
یورا : همووووووووون پس میگم متفاوتی ... پس واسه همینه
یونگی : جالبه نمیدونم تا الان چجوری بودم که حالا متفاوتم
یورا : خب همیشه شیک و رسمی بودی الان خیلی اسپرت و معمولی تر
یونگی دستی به گردنش کشید و گفت : خودم که اینطور فکر نمی کنم
یورا : رو حرف من حرف نزن بگو چشم
یونگی : بله بله صددرصد
یورا خندید و گفت : خسته میشی که اینجوری
یونگی : نه بابا من با کارم زندگی می کنم خسته نمیشم
یورا که به خوبی تونسته بود بحث رو عوض کنه و حواس یونگی رو به چیز دیگه ای پرت کنه با دست پشت کمرش کوبید و گفت : به به آقای مشغول موفق باشی
یونگی : با کمک شما
یورا : والا منم که ممنونم بابت کمک شماها
یونگی : اتفاقا برام سوال هم شده بود که چند وقته اینجارو میشناسی؟
یورا : راستش چهارسالی هست که من بچه هارو میشناسم و خیلی میام اینجا براشون هدیه و وسایلی که لازمه میارم
یونگی : عجبببب پس خوب آشنایی
یورا : آره اخیرا دیدم که ساختمون داره براشون خطرناک میشه با رئیس (پدرش) صحبت کردم قبول کرد بازسازیش کنیم که خب خوشبختانه شما هم همکاری کردید بهتر شد
یونگی : عالیه، ما هم سعی می کنیم خوب تمومش کنیم
یورا : ممنون از همتون
همین بین بود که هاکیون بهشون ملحق شد و گفت : خب کار من تمومه شما به کجا رسیدین؟
یورا : ما هم اوکییم
یونگی : آره تمومه
نام جون به همراه جیا هم در حالی که بهشون نزدیک می شدن گفت : ما تمومیم بچه ها
یورا : ما نیز اوکی هستیم
حالا همه کنار هم ایستاده بودن و به اطراف نگاه می کردن که هاکیون گفت : پس واقعا دیگه چیزی نمونده اینجا
یونگی : آره دیگه همه ی قسمتارو بررسی کردیم
هاکیون : پس دیگه بریم داخل
بقیه سر تکون دادن اما پیش از این که کاری انجام بدن بچه ها وارد حیاط شدن و یکی از آن ها از دور فریاد زد : یورا اونییییی

سرها به سمت صدا برگشت و یورا با لبخند دستشو در هوا تکون داد و در جواب گفت : سلاااامممم بچه ها
به سمتشون رفت و بعد از طی کردن مسیری به بچه ها رسید و شروع کرد به صحبت کردن، بقیه که با فاصله ازشون ایستاده بودن هم همراه هم به سمتشون حرکت کردن. نام جون به یونگی نزدیک شد و گفت : می خوای اگه خسته ای برگرد شرکت من هستم هان؟
یونگی در حالی که به زمین خیره شده بود و آروم قدم بر می داشت جواب داد : نه خسته نیستم خوبم
نام جون : میدونی منظورم چیه یونگی پس خودتو به اون راه نزن
یونگی سر بلند کرد و لبخند زد، دستشو روی شونه ی نام جون گذاشت و گفت : خوبم پسر
نام جون : ببین مجبور نیستی بمونی رئیس مین هم درک می کنه
یونگی : میدونم بابامو خوب میشناسم ولی مشکلی نیست نگران نباش
نام جون : اوووففف از پس تو بر نمیام که
یونگی قدماشو سریع تر کرد و گفت : زود بیا حرف نزن
نام جون به دنبالش رفت و پاسخی نداد، یونگی در حالی که به یورا که در حال صحبت و شوخی با بچه ها بود نگاه می کرد با خودش گفت : تو دیگه کی هستی؟ خانوم غیرقابل پیش بینی
یکی از بچه ها : اونی پس چرا تنها اومدی؟
یورا نیم نگاهی به هاکیون انداخت و جواب داد : خب این بار علاوه بر دیدن شما برای کارم اومدم برای همین با همکارام اومدیم
پسری تقریبا 10 ساله از بین بچه ها جلو اومد و گفت : نونا اینجا می خواین چی کار کنید؟
یورا : می خوایم اینجارو براتون خوشگل کنیم سومین نظرت چیه؟
سومین : خیلی خوبه پس دیگه میتونیم بمونیم؟
هاکیون : معلومه که می مونید
بچه ها همه با هم هورایی کشیدن و کلی خوشحال شدن یورا گفت : پس شما اینجا بازی کنید تا ما بریم و داخلو ببینیم و فکر کنیم چطور باید خوشگلش کرد که شما خوشتون بیاد
یکی از دخترا گفت : پس اوپا چی؟ اون قرار نیست بیاد؟

یورا نفس عمیقی کشید اما قبل از این که جواب بده یکی دیگه از دخترا به سمت مقابل دوید و داد زد : اووووپاااااااااا
با این کارش همه به سمت مخالف برگشتن و دیدن پسری به سمتشون میاد و با لبخند به دختر بچه نگاه می کنه، یورا که کاملا شوکه شده بود دستشو مشت کرد و به زمین خیره شد هاکیون قدمی برداشت و کنارش ایستاد، بعد از مکث کوتاهی آروم گفت : این اینجا چی کار می کنه؟
یورا عصبی نفسشو بیرون داد و گفت : خودت چی فکر می کنی؟
هاکیون به تعجب بهش نگاه کرد و گفت : یعنی داری میگی . . .
یورا انگشتشو بین موهاش فرو کرد و به سمت مخالف برگشت، سعی می کرد آروم باشه اما همه چی اونقدر آسون نبود با این حال گفت : می دونستم هاکیون، اصلا برای همین پدرشو راضی کرد توی پروژه همکاری کنه.
هاکیون : ولی الان نمیشه کاری کنیم وگرنه همه می فهمن
یورا نفس عمیقی کشید و جواب داد : ولش کن از همون اولم به خاطر بچه ها تحمل کردم ازین به بعدم همین کارو می کنم ارزش بچه ها بیشتر از ایناست
هاکیون در حالی که چشمش به بچه ها بود به یورا نزدیکتر شد و آروم کنار گوشش گفت : سعی کن آروم باشی اتفاقی قرار نیست بیفته، اونم مطمئنا جلوی بقیه کاری نمی کنه
یورا : دارم سعیمو می کنم دیگه یکم فرصت بده
یونگی و نام جون که متوجه ی تغییر رفتار یورا شده بودن به هم نزدیک شدن و نام جون گفت : اینجا چه خبره؟
یونگی شونه ای بالا انداخت و جواب داد : چی بگم والا نمی دونم
به پشت سرش نگاه کرد اما هاکیون و یورا اصلا حواسشون بهش نبود و در حال صحبت با هم بودن نام جون گفت : معرفی نمی کنید؟

جیا لبخند زد و جواب داد : ایشون سوهاجون هستن اووم خب یکی از دوستان بنده
با این حرفش یونگی به سرعت اسم هاجون رو به یاد آورد، به یورا نگاه کرد و حالا کاملا می تونست تغییر حالت رو توی چهرش ببینه و می دونست اینا هیچ کدوم اتفاقی نیستن.
به هاجون نگاه کرد و همین بین جیا ادامه داد : هاجون خیلی با پرورشگاه آشنایی داره و شرکتشون قبل از ما برای بازسازی اینجا اقدام کرده بود
با این حرفش هاکیون گفت : قبل از ما؟
جیا : بله پدرشون رئیس شرکت تجاری سونجین هستن
خانم ته یون که مراقب بچه ها بود به سرعت گفت : خب بچه ها بیاید ما بریم بازی تا بتونن کارشونو بکنن
بچه ها بعد از خداحافظی همراه با ته یون به سمت مخالف رفتن و شروع به بازی کردن. بعد از رفتنشون بحث دوباره ادامه پیدا کرد و یونگی رو به جیا گفت : یعنی قبل از ما چنین تصمیمی داشتن؟ پس چطور ما نمی دونستیم؟
جیا : منم وقتی متوجه شدم تعجب کردم
هاجون : متاسفانه به خاطر مشکلی که در اروپا برامون پیش اومده بود مجبور شدیم پروژه رو عقب بندازیم برای همین دیر شد. جیا وقتی فهمید بهم گفت که الان شروع کرده به همکاری توی همین پروژه منم گفت بیام و کمک کنم چون اغلب زیاد به بچه ها سر می زنم . خیلی وقته تصمیم دارم اینجارو بازسازی کنم اما خب متاسفانه مدام عقب افتاد
هاکیون : آره شاید اما فکر نمی کنم دیگه لازم باشه
جیا : چرا؟ اتفاقا ما می تونیم از هر سرمایه ای بهترین استفاده رو بکنیم
هاکیون : دیگه وقتی از پروژه عقب موندن باید بسپرنش به ما که تا نصفه های راه اومدیم
نام جون : منم موافقم به نظرم حرف به جاییه
جیا : جالبه انگار خیلی خودمونو دست بالا گرفتیم
یونگی : بالاخره ما تصمیم گیرنده نیستیم باید با رئسا مشورت کنیم
هاجون : بله درسته باید هماهنگی های لازم انجام بشه پدرم می تونه برای صحبت با مسئول اصلی پروژه جلسه ای بذاره

جیا ابرویی بالا داد و گفت : خب یورا تو نمی خوای چیزی بگی؟
با شنیدن این اسم هاجون با تعجب به جیا نگاه کرد و گفت : چی؟
جیا : رئیس مین مسئول اصلی پروژه هستن خب
هاجون سر خم کرد و به دختری که پشت بهشون کنارهاکیون ایستاده بود نگاه کرد و بعد از چند لحظه با دیدن یورا حسابی شوکه شد و بدون هیچ حرفی بهش نگاه می کرد. یورا نفس عمیقی کشید و در حالی که سعی می کرد آروم باشه موهاشو پست گوشش گذاشت و جواب داد : فکر نمی کنم پدرم با کاری که به نفع پرورشگاه باشه مخالفت کنه
هاکیون به سرعت به سمتش سربرگردوند و با تحکم گفت : مین یورا !!!
یونگی متوجه شده بود هاکیون هم خیلی تغییر کرده و استرس رو توی چهره ی همشون به وضوح می دید اما نمی تونست هیچ نتیجه ای ازشون بگیره و کاملا گیج شده بود، همه منتظر بودن ببینن چی میشه که یورا به هاکیون نگاه کرد و ادامه داد : به نظر من جیا بد نمیگه، به سمت بقیه برگشت و ادامه داد : بالاخره هر سرمایه ی اضافی هم سرعت کارو بالاتر می بره هم باعث میشه بهتر عمل کنیم
هاکیون پوزخندی زد و در حالی که دستشو بین موهاش فرو می کرد به سمت مخالف برگشت و گفت : بله دیگه اینو نگی چی بگی؟
یونگی ابرویی بالا داد و زیر لب گفت : یه چیزی اینجا درست نیست، چیزی که تنها ما ازش بی خبریم
جیا : خیله خب پس مشکل حله دیگه فقط کافیه جلسه ی بعدی با حضور رئیس سو گذاشته بشه همین
نام جون : اگه اینطوری باشه آره ممکنه بتونیم همکاری کنیم
هاکیون : ای بابا چه با سرعت همتون پیش میرین؟ یکم زمان بدین فکر کنیم خب
یونگی که عصبانیت هاکیون رو می دید نزدیکش شد و دستشو روی کمرش گذاشت تا کمی آرومش کنه، سپس سری تکون داد و گفت : فکر می کنیم پسر همه با هم به یه نتیجه ای می رسیم بعد به رئیس مین و بقیه هم اعلامش می کنیم، بعدش می تونیم یه تصمیم قطعی بگیریم و کارو شروع کنیم
جیا : عالیه، خب هاجون تو نظرت چیه؟

هاجون که هنوز نگاهش روی یورا قفل شده بود اصلا متوجه ی بقیه نبود، یونگی بیشتر روش متمرکز شده بود و این نگاه و سکوت رو خیلی خوب می شناخت. همه ساکت بودن که جیا تکونی بهش داد و گفت : هاجون نشنیدی؟
هاجون : هوم؟ آره متوجه شدم پس منم به پدرم خبر میدم
جیا : عالیه یورا پس توم یادت نره با رئیس مین صحبت کنی
پیش از این که یورا جوابی بده هاکیون به سمت جیا برگشت و گفت : خیله خب حله دیگه تموم شد، میشه حالا به کارمون ادامه بدیم یا نه؟
نام جون به ساعتش نگاه کرد و گفت : درست میگه بریم داخل تا دیر نشده
اشاره ای به یونگی کرد و همراه هم بقیه رو به سمت ساختمان اصلی راهنمایی کردن، هاکیون دستشو روی کمر یورا گذاشت و کنار گوشش گفت : تو جلوتر برو
به سمت جلو هدایتش کرد و خودش همراهش رفت، یونگی و نام جون متوجه ی جو جدید شده بودن اما حرفی نمی زدن. یونگی به هاجون که جلوشون راه می رفت نگاه می کرد و متوجه شده بود نگاهش کاملا به یوراست و در مقابل یورا هم سعی می کنه ازش دور باشه.
خوب با این احساس آشنا بود و این رفتارشون یونگی رو یاد خودشو جیا می انداخت و همین بود که باعث شده بود به سرعت متوجه ی رفتارشون بشه. نام جون : من مطمئنم اینجا اومدن این پسره یه ربطی به جیا داره
یونگی : یه حسی می گه یورارو هم خوب میشناسه اما اینو زیاد نشون نمیدن
نام جون : بذار ببینم چه خبره؟

قدماشو سریع تر کرد و بازوی جیا رو گرفت و سرعتشو کم کرد، یونگی پشتشون قدم بر می داشت و گوش می کرد جیا گفت : چی شده؟
نام جون : ببینم این پسره کیه؟
جیا لبخندی زد و گفت : سوهاجون گفتم که
نام جون : ایییی خودتو سر کار بذار دختر راستشو بگو از کجا میشناسیش؟
جیا ابرویی بالا داد و گفت : توم زرنگیا
نام جون : پس چی فکر کردی نمیشناسمت؟
جیا نیشخندی زد و جواب داد : حالا گیریم که یه ارتباطی با هم داشته باشیم تو چرا اینقدر کنجکاوی؟
نیم نگاهی به یونگی که پشت سرش قدم بر می داشت انداخت و ادامه داد : آهان لابد واسه خاطر رفیقته اومدی آمار منو در بیاری آره؟
نام جون : تو فک کن آره حالا چی؟
همه وارد ساختمان اصلی شدن و جیا آروم کنار گوش نام جون چیزی گفت و به سمت هاجون رفت، تمام افراد مشغول بازدید از بنای داخلی ساختمان شدند که یونگی بازوی نام جونو گرفت و گفت : چی شد؟
نام جون : چی؟
یونگی : ااااا جیا دیگه چی بهت گفت ؟
نام جون خندید و جواب داد : هیچی بابا گذاشتم سرکار بعدم پیچوند رفت
یونگی ابرویی بالا داد و گفت : واقعا؟
نام جون : بخدا تو که بهتر از من میشناسیش موذیه دروغم چیه پسر؟
یونگی : خیله خب بابا قبول
نام جون نفس عمیقی کشید و به جیا و هاجون نگاه کرد، یونگی به سمت هاکیون رفت و شروع به صحبت درمورد ساختمان کردن. نام جون دستی به موهاش کشید و زیر لب گفت : اوووففف خدا بخیر بگذرونه این پروژه رو
به سمت بقیه رفت و حواسشو به کار داد تا شاید مجبور نشه زیاد به موقعیت پیش اومده فکر کنه.

**************
دو ساعت بعد

بخش اصلی از محاسبات و بررسی ساختمان و بنای اصلی پرورشگاه انجام شده بود و همه آماده ی رفتن می شدن، خانم ته یون که سرپرست اصلی محسوب میشد بعد از راهنمایی بچه ها به داخل از همشون برای زحماتی که کشیدن تشکر کرد و رفت. بعد از خداحافظی کردن با ته یون بقیه به همراه هم به سمت در خروجی اصلی پرورشگاه حرکت کردن.
هاکیون و یورا جلوتر از همه می رفتن و پشت سرشون یونگی و نام جون همراه هم بودن و در انتها جیا به همراه هاجون که سعی می کرد فرصتی برای صحبت با یورا پیدا کنه به سمت خروجی می رفتن.
نام جون به زمین خیره بود و هماهنگ با یونگی قدم بر می داشت، یونگی نیم نگاهی بهش انداخت و گفت : تو چته؟
نام جون : هوم؟
یونگی : میگم چته؟ به چی فکر می کنی؟
نام جن : هیچی بابا ساعتو دیدی؟ خسته شدم مَرد
یونگی : هه اوففف توم فکر کردم چی شده
نام جون : عجببب پس خودت رانندگی می کنی
یونگی : کیه که بدش بیاد
نام جون : آخ جون ایول بین راهم خفه میشی من یکم بخوابم
یونگی : اوکی پس بریم
سپس قدماشو تند تر کرد و کمی از نام جون فاصله گرفت، نام جون سر تکون داد و زیر لب گفت : شرمنده رفیق دلم نمی خواد حس و حالتو خراب کنم
نیم نگاهی به جیا و هاجون که پشت سرش میومدن انداخت و نفس عمیقی کشید، به قدماش سرعت بیشتری داد و هم زمان با یونگی از در خروجی اصلی خارج شدند و به سمت بوگاتی رو به روشون حرکت کردن.
پیش از سوار شدن باید خداحافظی می کردن پس همه کنار در آهنی خروجی ایستادن و هاکیون گفت : خب همگی خسته نباشید حواستون به کارا باشه زمان جلسه رو به همه اطلاع میدم
همه تایید کردن و بعد از این که تموم برنامه ریزی ها به پایان رسید همه به سمت ماشین های خودشون حرکت کردن. جیا به سمت هاجون برگشت و گفت : هاجون بریم پیش پدرت که در این مورد صحبت کنیم
هاجون : اوکی بریم
سپس به سمت یورا برگشت و گفت : قبلش میشه حرف بزنیم؟

یورا : من، با رئیس مین (پدرش) صحبت می کنم خودشون هماهنگی های لازم رو انجام میدن نیازی به ما نیست پس ...
بین حرفش هاجون چند قدم به سمتش برداشت و در فاصله ای تقریبا نزدیک بهش ایستاد و سریع ادامه داد : لطفا یورا لطفا، زیاد وقتتو نمی گیرم فقط چند دقیقه
یورا نمی دونست بین این جمع باید چه واکنشی از خودش نشون بده همه نگاها بهش بود و جیا خوب می دونست تو چه موقعیتی قرارش داده، در عین حال یورا دلش نمی خواست الان با کسی صحبت کنه و در مقابل خوب می دونست هاجون هیچ حرفی درمورد کار نداره که بهش بزنه برای همین دنبال راهی برای فرار می گشت.
قدمی به عقب برداشت و گفت : اوم . . . باشه . . باشه برای بعد لطفا
هاجون :  اما . . .
هنوز قدم دیگری بر نداشته بود هاکیون رو به رویش و دقیقا بین هاجون و یورا ایستاد، ابرویی بالا داد و در مقابل چشمان پر از تعجب بقیه گفت : شنیدی که چی گفت؟ . . . باشه برای بعد
نام جون نیم نگاهی به یونگی انداخت و لبشو به دندون گرفت، یونگی هم به جیا نگاه کرد و اشاره کرد تا هاجون رو صدا کنه. همه ساکت بودن و هاجون و هاکیون با عصبانیت به هم خیره شده بودن که جیا بلند گفت : هاجون بیا بریم بعدا وقت برای صحبت زیاد هست
هیچ حرکتی نمی کردن که هاکیون نیم نگاهی به یورا کرد و گفت : تو برو تو ماشین
یورا به هاجون و بقیه نگاهی انداخت که هاکیون سوییچ توی دستش را بالاتر گرفت و با تحکم بیشتری تکرار کرد : دِ بهت میگم برو تو ماشین
یورا به سرعت سوییچ رو از دستش گرفت و بعد از زدن دکمش سوار ماشین شد و درو بست، هاکیون دوباره به سمت هاجون برگشت و ادامه داد : شما هم بفرمایید به کارتون برسید

به سمت یونگی و نام جون سر برگردوند و بعد از سر تکان دادن گفت : خسته نباشید پسرا فعلا
یونگی هم سر تکان داد و هاکیون با قدم های بلند به سمت کادیلاک مشکی رنگش حرکت کرد، بعد از سوار شدن به سرعت ماشین را روشن کرد و بعد از زدن دوری زیبا، راهش را به سمت جاده ی اصلی پیش گرفت و رفت.
نام جون نفس عمیقی کشید و زیر لب گفت : نخیر انگار وضعیت اینا خفن تر از ماست
سوییچ را به سمت یونگی که سمت راننده ایستاده بود پرت کرد و گفت : بشین بریم ما هم دیگه
یونگ سوییچ را توی هوا گرفت و بعد از باز کردن قفل ماشین جواب داد : بریم
نام جون زودتر خداحافظی کرد و سوار شد، پشت سرش یونگی در حالی که به هاجون نگاه می کرد گفت : فکر نمی کنم این روش تا اتمام این پروژه جواب بده آقای سو
به سمت جیا سربرگرداند و ادامه داد : تصمیم اشتباهی گرفتی جیا بهتر بود قبلش یکم بیشتر روش فکر می کردی
جیا : اتفاقا هنوزم میگم این همکاری خیلی به نفعمونه
یونگی نفس عمیقی کشید و گفت : خودت منظورمو فهمیدی چس جوری وانمود نکن انگار کارمون به همین راحتی پیش میره، از همین اولش که هیچی درست نیست بعید می دونم تا تهش هم بخواد بهتر از این پیش بره . . . کمی مکث کرد و ادامه داد : به امید این که درست کار کنیم، فعلا دوستان
سوار ماشین شد و بعد از روشن کردنش به سمت جاده ی اصلی حرکت کرد، حالا تنها جیا و هاجون باقی مونده بودن و هیچ کدوم هم کاری نمی کردن. بعد از گذشت دقایقی در سکوت جیا گفت : بسه هاجون بیا بریم شرکت دیر شد
هاجون بعد از مکثی عصبانی به سمتش برگشت و گفت : تو می دونستی یورا اینجاست درسته؟

جیا در ماشینشو بست و به سمتش رفت، بعد از چند قدم دست به سینه رو به روش ایستاد و گفت : آره که چی؟ می خوای بگی هنوزم هیچی تموم نشده؟ بسه هاجون لطفا بذارش کنار و یه زندگی درستو شروع کن
هاجون پوزخندی زد و جواب داد : زندگی درست؟ داری مسخرم می کنی جیا؟ تو که می دونی وضعیتمونو؟ هه یا بهتره بگم تو که خودت این وضعیتو درست کردی
جیا : هه نه که جناب عالی خیلی ازین بابت ناراحت بودی؟ تو خودت قبول کردی هاجون خوشم نمیاد مدام برای همه چی فقط منو مقصر می دونی
هاجون عصبی دستشو بین موهاش فور کرد و به سمت مخالف برگشت، مدام قدم بر می داشت و نمی دونست باید چی کار کنه، بعد از لحظه ای گفت : چی از جونم می خوای هان؟
جیا : هاجون هاجون لطفا آروم باش خواهش می کنم من بارها بهت گفتم چه قدر دوستت دارم چرا داری این کارو با خودت می کنی؟
هاجون خنده ی عصبی کرد و گفت : من؟ من؟ تویی جیا این تویی که مدام داری با این کارات زجرم میدی چرا نمی فهمی اینو؟ این پرورشگاه، بچه ها، یورا همه چی با هم باعث عذاب دادن و دیوونه شدنمه
جیا : میدونم اما من دارم کاری می کنم تا زودتر همه چیو بذاری کنار همین، ببین با وجود این همه استرس و افکاری که از اون دختره تو ذهنت داری که نمی تونیم به جایی برسیم
هاجون : هه اگه نخوام به جایی برسیم چی؟ اگه نخوام تو این جایگاه باشم چی؟ بگو دیگه چی کار باید بکنم؟
جیا : اگه نمی خواستی اینجا باشی همون بار اول منو رد می کردی اما نکردی یادته؟
هر دو توی سکوت رو به روی هم ایستاده بودن و به هم نگاه می کردن، بعد از سکوتی کوتاه جیا ادامه داد : می بینی؟ این من نیستم که زجرت میدم هاجون این خودتی که نمی خوای همه ی این دردارو دور بریزی و کنارم راحت زندگی کنی
هاجون به زمین خیره شد و بعد از چند لحظه شروع به خندیدن کرد، بغض کرده بود و از عصبانیت بی دلیل می خندید و انگشتشو روی شقیقه هایش فشار می داد تا بلکه بتونه خودشو آروم کنه.

لبشو به دندون گرفت و دستاشو مشت کرد به سمت جیا برگشت با همون بغضی که داشت ادامه داد : واقعا ازم انتظار داری تو صورتش نگاه کنم و راحت زندگی کنم؟ هههههههههه واقعا چه جور آدمی هستی که اینو ازم می خوای جیا؟
جیا به سمتش رفت و دستاشو روی بازوهای هاجون گذاشت و توی چشماش خیره شد، بعد از مکثی جواب داد : من به خاطر تو حاضرم به بدترین آدم روی زمینم تبدیل بشم هاجون فقط کافیه بتونم از این درد راحتت کنم همین، اون وقت می تونیم کنار هم خوب زندگی کنیم، و من هان جیا هرکاری می کنم تا دوباره همون سوهاجون قبل بشی قول میدم، فقط باید باورم داشته باشی و بهم اعتماد کنی همین
هاجون کمی بهش نگاه کرد اما بعد از چند دقیقه دستاشو بالا آورد و دو سه قدم به سمت عقب برداشت، دستاش می لرزیدن و حسابی داغون بود، بغضشو قورت داد و با همون لبخند عصبی گفت : نه . . . نه جیا نمی تونم یعنی نمی خوام از دستش بدم
جیا عصبانی به سمتش رفت و داد زد : چرا نمی فهمی هاجون؟ تو همین الانشم کاملا از دستش دادی، همون موقع که منو انتخاب کردی یورا رو از دست دادی. اون دیگه هیچ وقت پیشت بر نمی گرده اینو بفهم. خودتو جمع و جور کن هاجون اینجوری بخوای پیش بری زندگیتو داغون می کنی
هاجون : مگه نمیگی دوسم داری؟ مگه نمی گی می فهمی عشق چیه هان؟ پس بفهم همین عشقه که نمیذاره ازش دست بکشم، حتی اگه اون برای همیشه منو کنار گذاشته باشه این عشق نمیذاره اینقدر راحت فراموشش کنم جیا آره من دوسش دارم من هنوزم دوسش دارم همیشه داشتم پس برش می گردونم
از کنارش گذشت و به سمت ماشینش رفت اما جیا به سرعت دنبالش رفت، بازوشو گرفت و مانعش شد بعد از چند ثانیه رو به روش ایستاد و گفت : بس کن هاجون اینجوری اذیتش می کنی می فهمی؟ دختری که بخواد یکیو فراموش کنه راحت باهاش کنار نمیاد حالا اگه هی بخوای جلوش در بیای فقط همه چیو برای اون سخت تر می کنی
هاجون خندید و جواب داد : واقعا؟ اینو یکی بهم میگه که خودش از قصد منو آورد اینجا تا با یورا رو به روم کنه هه

جیا : دیوونه چرا نمی فهمی آخه؟ بهت میگم می خوام کاری کنم تا زودتر بتونی احساستو مدیریت کنی نه این که مدام مزاحم اون بشی و عذابش بدی. ببینم نکنه تا آخر عمرت می خوای از مین یورا فرار کنی هان؟ این یه رابطست هاجون گاهی تا انتها خوب پیش میره گاهی هم شکست می خوره و اینطوری به انتها می رسه قرار نیست که بعدش زندگی هر دو طرف نابود بشه
هاجون : نه این تویی که نمی فهمی جیا، من نمی خواااااام کسیو که با تمام وجودم دوست دارم فراموش کنم پس هیچ تلاشیم برای این کار نمی کنم
جیا : هاجون لطفا، اینجوری داری هم یورا و هم منو عذاب میدی
هاجون : منم آدمم اینجا منم احساس دارم منم دارم دیوونه میشم
جیا : تا الان فقط به احساس خودت اهمیت دادی و نتیجشو حالا داری خوب می بینی هاجون، بد نیست اگه این بار یکم هم به بقیه فکر کنی هان؟
هاجون : بس کن جیا بسه، دیگه هیچی نگو خودت منو تو این وضعیت انداختی پس ازم نخواه خیلی راحت پا پس بکشمو بدون تلاش همه چیزمو از دست بدم، چون نمیدم...
به سمت ماشینش رفت و بعد از سوار شدن به سرعت به سمت جاده ی اصلی حرکت کرد و از پرورشگاه دور شد، جیا هنوز ایستاده بود و به رفتنش نگاه می کرد، نفس عمیقی کشید و گفت : می بینیم، فقط صبر کن تا ببینی آخرش چی میشه سوهاجون
دستشو مشت کرد و به سمت ماشینش رفت و تصمیم گرفت به هاجون ثابت کنه که نمی تونه راحت به عشقش بی اهمیت باشه و به خاطر یورا بهش ضربه بزنه.

**************
هاکیون توی سکوت رانندگی می کرد و یورا هم از پنجره به بیرون خیره شده بود، هاکیون سر برگردوند و کوتاه بهش نگاه کرد تا کمی حالشو آنالیز کنه. بیست دقیقه ای می شد که توی جاده بودن و حرفی نمی زدن اما بالاخره هاکیون سکوت رو شکست و گفت : معذرت می خوام
یورا به سمتش برگشت و گفت : چرا؟
هاکیون : نباید اونجوری عصبانی می شدم شرمنده . . . دست خودم نبود
یورا چند لحظه ای بهش خیره شد و سپس لبخندی زد و گفت : بس کن هاکیون خوشم نمیاد بیخود معذرت خواهی کنی
هاکیون : بی شوخی یورا واقعا نمی خواستم دخالت کنم متاسفم
یورا : اتفاقا خیلیم خوشم اومد اصن خراب اون قاطی کردنتم بابا
هاکیون کوتاه با تعجب بهش نگاه کرد و بعد از این که دوباره چشم به جاده دوخت خندید و کفت : جون من؟
یورا : به خدا، تا حالا اینجوری ندیده بودمت پر جذبه همون خفن خودمون
هاکیون : خب پس حله، بالاخره یدونه یورا که بیشتر نداریم
یورا به بازوش زد و گفت : تنکیو مستر
هاکیون : ولکام میس
هر دو خندیدن و سعی کردن کمی جو رو عوض کنن اما از درون هر دوشون می دونستن هیچی به این سرعت فراموش نمیشه و سخته از فکر کردن بهشون دست برداشت. با این حال باز هم سعی می کردن به شرایط پیش اومده لبخند بزنن تا شاید اینجوری گذشتن و پشت سر گذاشتنشون راحت تر باشه.
یورا : خب پس بذار یه آهنگ بذاریم دلمون باز شه
هاکیون : اوه یورا می دونی که آهنگای من با سلیقه ی تو فرق داره هان؟
یورا : آرهههههههههه ولی نه همش
هاکیون : پس شانس بیارم یکی خوبش پلی شه باز تیکه بارونم نکنی
یورا خندید و گفت : باور کن الان واقعا رو مود تیکه پروندن نیستم ولی هر آهنگی پلی بشه نمی زنیم بره جلو
هاکیون : اوکی امروز هرطور که تو دوس داری پیش میریم

یورا چشمکی بهش زد و ضبطو روشن کرد، بعد از مکث کوتاهی آهنگ VIXX - On A Cold Night پخش شد. هنوز ابتدای آهنگ بود که هاکیون نگران به یورا نگاه کرد و گفت : می خوای حالا از این یکی بگذر از بعد از این نزنیم بره جلو هان؟
یورا لبخند زد و در حالی که به آهنگ گوش می داد گفت : پس ازین آهنگا هم گوش میدی هان؟
هاکیون : یورااااا لطفا
یورا به صندلی تکیه داد و گفت : ولش کن قشنگ می خونه که دروغم نمیگه کاملا وضعیت منو بیان می کنه ( معنی آهنگ فوق العاده قشنگه من اولین بار که شنیدم کلی گریه کردم.)
هاکیون : وای بسه تو رو خدا مثلا خواستیم هوامون عوض شه این بدترش می کنه
یورا : ولی من دوسش دارم، زیر حرفمم نمی زنم پس جرعت داری بزن بره جلو
هاکیون : یوراااا اذیت نکن
یورا : جدی دلت می خواد وسط اتوبان شوتت کنم بیرون و کادیلاک خوشگلتو بپیچونم؟
هاکیون پوفی کرد و گفت : ای بابا غلط کردم اصن
یورا : آفرین مستر این درستشه
هاکیون نفس عمیقی کشید و دیگه بیشتر ادامه نداد، چشم به جاده دوخت و با خودش فکر کرد کاش می تونست کمی از این درد رو کم کنه اما احساسش فقط برای یورا بود و خودش باید موفق میشد از پس سنگینی زیادشون بر بیاد و این برای هیچ آدمی آسون نخواهد بود.

**************
دو هفته بعد

جلسه ای دیگر برای پروژه ی بازسازی پرورشگاه “سی نام” برگزار شده بود و همه به همراه هاجون که به تازگی به سرمایه گذاران ملحق شده بود در اتاق کنفرانس منتظر رئیس مین (پدر یورا) بودند.
نام جون نفس عمیقی کشید و آروم کنار گوش یونگی گفت : این سومین گزارش حضوریه اما بازم خبری از یورا نیست
یونگی : اما همه گزارشاشو تا الان دیدیم پس سرکارشه
نام جون : آخه هاکیون هم باهاش در تماس نبود خیلی غیر عادیه
همین بین بود که در دو دهنه ی اتاق باز شد و رئیس مین وارد شد، بر خلاف تصور بقیه این بار یورا هم در حالی که پرونده های مختلفی را به دست داشت پشت سر پدرش داخل شد و بعد از بستن در، کنار صندلی بزرگ و چرمی رئیس مین ایستاد.
یونگی زیر لب گفت : اینم از یورا
نام جون : ولی تغییر کرده
یونگی نگاهی به استایل و سرتا پای یورا انداخت و زیر لب گفت : فکر کنم بدونم چرا

«استایل یورا»

 
رئیس مین شروع کرد : خب این سومین جلسمونه و گزارش کارها تا الان خیلی خوب بوده پس جمع بندی تمامی کارهارو الان انجام میدیم تا اگه چیزی جا نمونده کارهای دفتری رو کنار بذاریم و اصل قسمت بازسازی رو آغاز کنیم.
سر چرخوند و اشاره ای به یورا کرد، او هم بعد از سر تکون دادن به سمت میز بلند و کوچکی که سمت راستش قرار داشت رفته و بر روی پروژکتور مقابلشون صفحه ای رو باز کرد.
با کنترل کوچکی که در دست داشت تک تک گزارش های ارائه شده رو باز می کرد و بعد از توضیح مختصری از قسمت های مختلف هر کدوم، رئیس مین توضیحی شفاهی از اعضای حاضر می شنید و بعد از بحث کوتاهی درمورد هر کدام در صورت نبودن مشکل به سراغ بخش بعد می رفتن.
بالاخره بعد از چند ساعت بحث و بررسی جلسه به پایان رسید و زمان اصلی برای آغاز قسمت اصلی بازسازی مشخص شد. در نهایت رئیس مین توضیحات انتهایی و مهم را داده و سپس برای رفتن آماده شد، در مقابل یورا پرونده هارو دوباره به دست گرفت و کنار پدرش ایستاد.
رئیس مین : خب دیگه فکر نمی کنم مشکلی باشه توی این 5 روز کار های باقی مونده رو انجام بدین تا بعد از آغاز بازسازی برای دیدن ساختمون و نظارت روی کار ها به پرورشگاه برین.
هاکیون : مکان جدیدی که بچه ها توی زمان بازسازی باید اونجا بمونن هم از الان آمادست رئیس
رئیس مین سر تکون داد و گفت : عالیه به نظر من بهتره زودتر کارهای جا به جایی رو انجام بدیم
رو کرد به یورا و ادامه داد : امروز با خانم یون صحبت کن و ترتیبشو بده
یورا سر تکون داد و گفت : چشم حتما
رئیس مین : عالیه پس به کارتون برسید و خسته نباشید

همه ایستادن و بعد از تعظیم و خداحافظی رئیس مین به همراه یورا از اتاق کنفرانس خارج شدن، بعد از رفتنشون بقیه هم شروع به جمع کردن وسایل خود شدن و آماده ی رفتن بودن که جیا گفت : پس قرار نیست دیگه یورا همراهمون بیاد؟
هاکیون به سمتش برگشت و جواب داد : که دوباره بریزیش بهم؟
یونگی و نام جون به هم نگاه کردن و به کارشون ادامه دادن، بعد از چند لحظه سکوت جیا گفت : خیر برای این که درست بدونیم داریم چی کار می کنیم و کارمون تو چه سطحیه
پیش از این که هاکیون جوابی بده یونگی سر بلند کرد و گفت : ما هنوز کاریو شروع نکردیم که نیاز باشه سطحشو مشخص کنیم خانم هان،مطمئن باشید به وقتش یورا هم میاد
نام جون آروم بهش کوبید و یونگی اخمی بهش کرد و شونه ای بالا انداخت، جیا خندید و گفت : پس تا الان چی کار داشتیم می کردیم؟
یونگی : هرکاری تا الان کردیم رو خودش چند دقیقه پیش کامل توضیح داد انگار تو جلسه نبودین؟
هاجون : منظور جیا این بود که حضوری همراهمون نمیان؟
هاکیون : لازم نیست، یورا تا همین حدم بیشتر از تمامی ما مشغول کار روی پروژه ست برای همین نمی تونه حضوری زیاد کنارمون باشه شما نگران نباشید سطح و روند فرایند پیشرفتی در کارو من شخصا بهتون اطلاع می دم
هاجون : خیله خب پس من هم بهتره برم خسته نباشید
سری تکون داد و به سمت در خروجی حرکت کرد، جیا هم بعد از خداحافظی کوتاهی به دنبالش رفت و هر دو همراه هم از اتاق کنفرانس خارج شدن. با رفتنشون بقیه دوباره مشغول جمع کردن برگه ها شدن و هاکیون بود که مدام زیر لب غر می زد، این کارش توجه یونگی و به خودش جلب کرد که بالاخره سکوت و شکست و گفت : چیزی شده؟
هاکیون سر بلند کرد و گفت : چی؟؟

یونگی : میگم اتفاقی افتاده؟ چون نبودن یورا کنارمون خیلی یهویی و اتفاقی بود
هاکیون پوفی کرد و گفت : نه چیزی نیست فقط یخورده زیادی سرش شلوغه اونم چون رئیس مین مسئول اصلی پروژه ست یکم زیادی به یورا سخت میگیره وگرنه اتفاق خاصی نیفتاده
نام جون زیر لب گفت : آره جون خودت کم خالی ببند تابلو
یونگی آروم با پا بهش زد و در جواب هاکیون گفت : خب پس همین که مشکلی نیست خیالمون راحته اگه کمکی بود ما هستیم
هاکیون : ممنون بچه ها خسته نباشید، من برم فعلا
یونگی و نام جون هم سر تکون دادن و هاکیون هم از اتاق خارج شد، نام جون بعد از کمی تمرکز روی در بسته، وقتی مطمئن شد هاکیون رفته و صداشونو نمیشنوه یهو به سمت یونگی برگشت و گفت : قشنگ تابلو بود داره خالی میاد
یونگی : میدونم منم فهمیدم ولی زورش که نمی تونیم بکنیم لابد به ما مربوط نیست که چیزی نمیگن دیگه
نام جون : انگار فقطم به من و تو مربوط نیست چون بقیشون قشنگ می دونن چی دارن می گن و چی باید جواب بدن
یونگی نفس عمیقی کشید و گفت : کم کم ماهم میایم وسط چون تو این پروژه هممون هستیم
نام جون : صددرصد، اگه بخوان اینجوری پیش برن بخوایم نخوایم تا تهش ما هم درگیر میشیم
یونگی : فعلا جمع کن بریم تا ببینیم چی پیش میاد
نام جون سری تکون داد و هر دو بعد از مرتب کردن پرونده ها به همراه هم از اتاق کنفرانس خارج شدن و به سمت در خروجی شرکت حرکت کردن.

**************
ادامه دارد......





ادامه مطلب...