تبلیغات
✧♛✧ My Beauty Story ✧♛✧

Your Love Was An Accident Ep13



سلاااااااااااااااااام سلام به همه رفقای باحال خودم امروز چه خبر؟؟ خوبین خوشین سلامتین؟
همیشه شاد و سلامت باشین امروزم بنده در خدمتم با قسمت سیزدهم داستان عشقت یک تصادف بود






Episode 13



*****
یونگی به تلفنش خیره شده بود و به حرفای یورا فکر می کرد، مطمئن بود خیلی از حرفاشو نزد اما مشخص بود که بخشی از این حرفا به جیا ربط داره و دوست داشت درموردش بیشتر بدونه.
توی فکر بود که اسم نام جون روی صفحه ی تلفنش ظاهر شد، بعد از مکثی جواب داد : بله؟
نام جون : تو کجایی الان؟
یونگی : چی کار داری؟
نام جون : خب آخه سه بار گفتی الان میام بعد دوباره نیومدی خیلی دوس دارم بدونم چرا؟
یونگی : فضول می خواستم بیام اما یادم افتاد چند تا پرونده جا گذاشتم تو اتاقم برای همین دوباره برگشتم شرکت الانم تو اتاق خودمم
نام جون : جدی الان شرکتی؟
یونگی : آره دیگه،  بابا اومده کره باید یکم جمع و جور کنم
نام جون : همووووووون میگم یهو غیب شدی تعجب کردم
یونگی : هه آره دیگه
نام جون : اون دوست نه زیاد صمیمی و مریضت چی شد؟
یونگی : هوم؟ . . . آهان هیچی دیگه نرفتم
نام جون : عجبببببب قصدم نداری به ما معرفیش کنی دیگه؟
یونگی : گفتم که اونقدری نمیشناسمش که قرار باشه به عالم معرفیش کنم
نام جون : خیلی ممنون دیگه حالا جون شد عالم؟
یونگی : ای بابا شروع نکن دوباره جون
نام جون : خیله خب توم، کاری نداری فعلا؟
یونگی : نه دیگه برو بخواب فردا روز اول هفتست رئیس بزرگ هم قراره بیاد
نام جون : اووووفففف می بینمت فعلا
یونگی تلفن رو قطع کرد و آماده ی رفتن شد، بعد از جمع و جور کردن اتاقش نگاهی به اطراف انداخت و وقتی مطمئن شد همه چی درست و سرجاشه کتشو به دست گرفت و از اتاق خارج شد.

**************
چند روز بعد

یورا به همراه هاکیون از اتاق خارج شدن و به سمت طبقه ی دوم شرکت حرکت کردن، یورا در حالی که پرونده هایی رو بغل گرفته بود گفت : ببینم تو چجوری راضیش کردی؟
هاکیون : اوف دختر قرار نیست که فقط ما باشیم انگار تعداد باید بیشترم بشه
یورا : بیشتر؟ ینی چی؟ چند تا سرمایه گذار؟
هاکیون : به احتمال زیاد چهار تا اصلی
یورا : خب ما و شما که مشخصیم دوتای دیگه چی؟
هاکیون : احتمال میدم یکیشم رئیس هان باشه
یورا قدماشو کندتر کرد و گفت : رئیس هان؟
هاکیون که چند قدم ازش جلوتر بود ایستاد و به سمتش برگشت، بعد از مکثی جواب داد : میدونی که چقدر کارشون خوبه؟
یورا : ااووووووففف اونو چه به کار خیر؟
هاکیون : خخخخخخخ چمیدونم والا، دستشو به سمتش دراز کرد و ادامه داد : حالا بیا بریم اتاق کنفرانس مشخص میشه

یورا سری تکون داد و به سمتش رفت هاکیون دستشو روی کمرش گذاشت و دوباره هر دو با هم همراه شدن. بعد از طی کردن مسیری هر دو به سالن رسیدن، هاکیون یک سمت از در دو دهنه و قهوه ای رنگ بزرگ سال کنفرانس رو باز کرد، یورا لبخند زد و بعد از تشکر کوتاهی داخل شد و پشت سرش هم هاکیون داخل اتاق شد و درو بست.
همه در سالن حاضر بودن و تنها یورا و هاکیون بودن که آخرین نفر وارد شده بودن، هر دو سلام کردن و روی صندلی های خودشون نشستن. چهار سرمایه گذار شامل رئیس مین و پسرش یونگی به همراه نام جون مشاور پروژه، رئیس هان و دخترش هان جیا، رئیس چا پدر هاکیون و رئیس مین پدر یورا بودند که حالا همه داخل سالن کنفرانس نشسته بودند. رئیس مین (پدر یورا) به عنوان اولین و اصلی ترین سرمایه گذار و آغاز کننده ی پروژه که در راس نشسته بود بعد از رسیدن یورا و هاکیون بلافاصله جلسه رو شروع کرد و گفت : خب ممنون از همه برای این اتحاد و این که تصمیم گرفتین توی این پروژه سرمایه گذاری کنید.
امروز صرفا این جلسه رو برگذار کردم تا چهار سرمایه گذار اصلی با هم ملاقات کنن و بعد از صحبت های ابتدایی، نکات اصلی رو بیان کنیم تا زودتر بریم سراغ پروژه چون فرصت زیادی نداریم. فکر می کنم همه ی سرمایه گذارامون با هم آشنا باشن با این حال بهتره خودتون شروع کنید تا از همین ابتدای کار با هم کنار بیایم.
رئیس چا : خب من اکثرا تو چنین پروژه هایی سرمایه گذاری می کنم چون در ابتدا کارمو اینطوری شروع کردم و همین بود که باعث پیشرفتم شد بنابراین خوشحالم که این بار هم بتونم کمک کنم.

آقای مین (پدر یونگی) : خب من هم تازه به کره برگشتم و فکر می کنم برای شروع کار تو کشور خودم این پروژه بهترین انتخاب باشه. مهم تر از همه این که همکاری کردن با رئیس مین (پدر یورا) همیشه بهترین تصمیم من بوده و همین بود که باعث شد این همه سال بهترین دوستان همدیگه باشیم پس امیدوارم بتونم همکاری خوبی داشته باشم.
رئیس هان : منم همیشه به تصمیم جیا احترام میذارم و میدونم هیچ وقت کاری نمیکنه که ضرر کنیم برای همین تصمیم گرفتم به پیشنهادش فکر کنم و به نظر منم این پروژه می تونه کمکمون کنه به جاهای بالاتر صعود کنیم.
یورا پوزخند ریزی زد و زیر لب گفت : الحق که دختر همین پدره
رئیس مین (پدر یورا) : خوشبختانه همه تو کار خیر شرکت داشتن تا الان و بدون شک به خوبی می دونن که این بازسازی خیلی برای بچه های پرورشگاه “سی نام” مهمه پس امیدوارم که هرکاری به وقتش انجام بشه تا بتونیم تو زمان معین شده پروژه رو تکمیل کنیم.
رئیس چا : درسته که ما سرمایه گذاران اصلی هستیم اما شما جوونایین که باید مراقب اوضاع باشید و گزارشات لازم رو به ما برسونید. به نظرم بهتره بیشتر با هم در این مورد بحث کنید تا مشکلی پیش نیاد
جیا : فکر می کنم همه کم و بیش همدیگه رو بشناسیم
هاکیون : در هر حال توی این کار بهتره هر شرکت رقیبای خودشو خوب بشناسه پس عادیه که با هم آشنا باشیم
رئیس مین (پدر یورا) : دقیقا اما باید دقت کنید که این بار نیازه تا از تجربه ها و دانسته های همدیگه برای بهتر شدن کار استفاده کنید

رئیس هان : رقیب بودن قرار نیست فراموش بشه اما هرکاری به وقتش
یونگی : الانم وقتشه به پروژه فکر کنیم و اتحاد بینمونو فراموش نکنیم
یورا : در وهله ی اول لطفا به فکر بچه ها باشید چون قرار نیست زیاد منتظرشون بذاریم
جیا : اصلا به خاطر بچه ها بود که من به پدرم پیشنهاد دادم روی پروژه سرمایه گذاری کنه
هاکیون : این تصمیم هر چهار طرف بود امیدواریم که به خوبی عمل کنیم
آقای مین (پدر یونگی) : خب خوشبختانه این بار افراد توانایی داریم که می تونن همراه هم به خوبی عمل کنن. خب پس امیدوارم حسابی موفق باشید.

**************
بعد از گذشت چند ساعتی نکات ضروری برای انجام کار های ابتدایی ذکر شد و جلسه به پایان رسید، افراد حاضر برای انجام کار های دیگرشان از اتاق کنفرانس خارج شدن.
همه رفته بودن و یورا برگه هایی رو که درموردشون توضیح داده بود رو از روی میز جمع می کرد و کنار هم قرار می داد که جیا بهش نزدیک شد و گفت : خب می بینم که باید با هم کار کنیم
یونگی در حال خوندن پرونده ای که در دست داشت بود که متوجه شد یکی از برگه های داخلش نیست، سر بلند کرد و به نام جون که کنارش قدم بر می داشت گفت : جون یه نگاه به پوشه ی توی دستت بنداز ببین صفحه ی 7 این کجاست؟ اینجا نیست
نام جون پوشه ی آبی رنگ رو باز کرد و بعد از نگاه کردن برگه های داخلش گفت : نه اینجا نیست
یونگی : پوووووفففف فکر کنم با برگه های روی میز قاطی شده
نام جون : ای بابا صبر کن برم ببینم
یونگی : نه لازم نیست خودم میرم، تو برو کاری که بهت گفتمو بکن دیرت نشه بعد نتیجشو بهم خبر بده
نام جون : اوکی پس بعد می بینمت
یونگی : فعلا
پرونده رو بست و دوباره به سمت سال کنفرانس حرکت کرد، ازونجایی که زیاد دور نشده بودن زود به اتاق رسید اما پیش از این که درو باز کنه متوجه شد کسی داخله، کمی لای در رو باز کرد و دید یورا و جیا در حال صحبت هستن.
با خودش فکر کرد دارن درمورد پروژه صحبت می کنن اما داخل نشد و صبر کرد تا ببینه بحثشون درمورد چیه چون خیلی دوست داشت بدونه یورا چطور تا این حد جیا رو میشناسه با وجود این که تا به حال با هم کار نکردن.
یورا سر بلند کرد و به جیا نگاه کرد، خوب می فهمید منظور حرفاش چیه اما واکنشی نشون نداد و عادی گفت : خوشحالم تصمیم گرفتین بهمون ملحق بشید

جیا کمی نزدیک تر شد و گفت : واقعا؟
یورا به خوبی متوجه ی لحن خاصش می شد اما باز هم لبخند زد و جواب داد : بله مسلمه بچه های پرورشگاه لایق بهترینان
جیا سرتکون داد و گفت : جالبه ... فکر می کردم از دیدنم ناراحت بشی
یورا : راستش کمی شوکه شدم چون انتظار نداشتم شما بخواین تو یه پروژه ی خیریه کمک کنید، ولی خب از طرفی به خاطر بچه ها خیلی خوشحال شدم چنین تصمیمی گرفتین ممنون
جیا که متوجه ی تیکه انداختن یورا شده بود پوزخندی زد و گفت : پس واقعا همه چی رو فراموش کردی؟ جالبه فکر نمی کردم اینقدر سریع عمل کنی، احساس می کنم هاجونه که بیخود داره زور می زنه چون تو هیچی برات مهم نیست جز کارت
یورا عصبی شده بود پس به سرعت تمام برگه هارو داخل پرونده گذاشت و بعد از بغل گرفتنشون به سمتش برگشت و با تحکم گفت : این پروژه خیلی مهمه و بچه های پرورشگاه هم برای من خیلی مهمن پس قرار نیست کارم با مشکلات زندگیم مداخله داشته باشه
جیا : بله درست میگی در هر حال سخت کار می کنیم
یورا : صددرصد اصلا برای همین اینجاییم امیدوارم شما هم نخواین مدام با یادآوری این چیزا باعث کند شدن روند کاریمون بشین

جیا : نه فقط خواستم بدونی اینجام تا کمک کنم و قرار نیست با هم درگیر باشیم
یورا : بله متوجهم، نگران نباشید من خوب می دونم چه رفتاری باید کجا انجام بشه
از کنارش گذشت و به سمت در حرکت کرد جیا دست به سینه ایستاد و گفت : بله مشخصه
قبل از این که یورا به در برسه یونگی درو باز کرد و داخل شد، یورا با دیدنش ایستاد و هر دو به هم نگاه می کردن. چند لحظه ای تو سکوت سپری شد که جیا گفت : مشکلی پیش اومده یونگی؟
یونگی در حالی که هنوز به یورا نگاه می کرد جواب داد : دنبال یه برگه می گردم
یورا : برگه؟ من همه رو جمع کردم
یونگی : مثل این که یکیش اشتباه شده یه نگاه میندازی؟
یورا : حتما یه لحظه صبر کن
دوباره به سمت میز برگشت و پرونده هارو روش گذاشت، یونگی هم داخل اتاق شد و بعد از برداشتن چند قدم کنارش ایستاد. هر دو شروع به گشتن داخل برگه ها کردن که یونگی بعد از چند لحظه گفت : همینه، پیداش کردم صفحه ی 7
یورا سر بلند کرد و به برگه ای که یونگی در دست داشت نگاه کرد، بعد از مکثی گفت : خب پس پیدا شد
لبخند زد و دوباره برگه هارو جمع کرد، یونگی : ممنون
یورا پرونده هارو به دست گرفت و جواب داد : خواهش می کنم
سپس هر دو به همراه جیا از اتاق خارج شدند، بعد از مکثی یونگی گفت : خب پس نتیجه ی کار های ابتدایی رو می فرستین دیگه؟

یورا : آره آره سعی می کنم تا فردا شب آمادش کنم
یونگی : اوکی نام جون هم رفت دنبال مدارکش
یورا : عالیه هاکیون هم امروز درمورد سرمایه ی ابتدایی با پدرش صحبت می کنه من نتیجه ی اصلی رو خبر میدم
جیا : منم تحقیقات لازم رو تا فردا ظهر انجام میدم
یورا : ممنون
همین بین بود که هاکیون از فاصله ای نه چندان دور گفت : هنوز نرفتین شما؟
همه به سمت صداش برگشتن یورا جواب داد : الان دیگه داشتیم می رفتیم تو چی کار کردی؟
هاکیون بهشون ملحق شد و گفت : تا شب نتیجه رو میدم بهتون باید یکم روش کار کنم
جیا : خب پس تا بعد، و به سمت مخالف راهشو پیش گرفت و رفت. هاکیون به سمت یورا برگشت و گفت : بریم اتاق من
یورا نگاهی به ساعتش انداخت و جواب داد : غذا
هاکیون خندید و گفت : بریم همونجا می خوریم دیگه با یه تیر دو نشون می زنیم کنارش کارم می کنیم
یورا : اوکی
به سمت یونگی برگشت و ادامه داد : پس اگه کاری نیست ماهم بریم
یونگی : نه دیگه ممنون

خداحافظی کرد و به سمت در خروجی راه افتاد، یورا و هاکیون با هم همراه شدن و به سمت اتاق مورد نظر حرکت کردن. یونگی بین راه ایستاد و به پشت سرش نگاه کرد، یورا و هاکیون در حالی که با خنده در حال صحبت با هم بودن به راهشون ادامه می دادن و همین نشون می داد به اندازه ی کافی بینشون صمیمت هست.
هاکیون پرونده هارو از دست یورا گرفت و دستشو روی کمرش گذاشت، یونگی از پشت بهشون نگاه می کرد و به حرفایی که جیا چند دقیقه ی پیش به یورا زده بود فکر می کرد. خودشم نمی فهمید چرا داره تا این اندازه به این موضوع اهمیت میده اما خوب می دونست وجود جیاست که باعث شده این همه روی این ارتباط حساس بشه، با این حال دوست داشت بیشتر بدونه و در همین بین اسمی شنیده بود که نمیشناخت .
دوباره به راهش ادامه داد و در حالی که فکر می کرد زیر لب گفت : هاجون؟؟ این کیه که جیا اینقدر سنگشو به سینه می زنه؟ چه ارتباطی با یورا داره؟ اوووففف باید بفهمم موضوع چیه

**************
هاکیون و یورا توی اتاق نشسته بودن و مشغول غذا خوردن بودن، هاکیون در حالی که برگه ای که در دست داشت رو مطالعه می کرد تکه ای گوشت داخل دهانش گذاشت و بعد از جویدنش گفت : ببینم جیا باز چیزی گفته؟
یورا سرشو از روی پرونده ی مقابلش بلند کرد و جواب داد : چی مثلا؟
هاکیون برگه رو پایین آورد و گفت : خودت می دونی منظورم چیه؟
یورا : آره ولی الان می خوام کلا حواسمو بدم به بچه های “سی نام” میدونی که چقدر برام مهمن؟ پس بهتره هرچی هم جیا گفت اهمیت ندم
هاکیون : ببین اینجوری بدتر عذاب می کشی
یورا : مهم نیست یکم تحمل می کنم فوقش، به جاش پرورشگاه که بازسازی بشه کلی لذت می برم از کارم اونم میره پی کار خودش
هاکیون نفس عمیقی کشید و گفت : اوووففف خدانکنه کاری بدیم به تو خودتو نابود می کنی تا اونو درست کنی
یورا : بیخیال شو چا هاکیون بذار کارمو بکنم
هاکیون : لازم نکرده غذاتو بخور کارت در نمیره
یورا : باشه باشه الان
هاکیون پرونده رو کنار کشید و گفت : غذاتو بخور تا نکردمش تو حلقت
یورا خندید و چاپ استیک چوبی و بلندشو در دست گرفت و همراه هاکیون مشغول خوردن شد.

**************
دو هفته ای از آغاز پروژه گذشته بود و حالا ارتباط و صمیمت بین اعضا خیلی بیشتر از قبل شده بود و راحت تر با هم کار می کردن، بعد از انجام نکات ابتدایی کار حالا قرار بود هر پنج نفر به پرورشگاه برن و ساختمون رو از نزدیک ببینن.
یونگی در حالی که توی فرودگاه اینچئون سئول منتظر بود و به ساعتش نگاه می کرد، هواپیما به تازگی روی زمین نشسته بود اما حدود 15 دقیقه بود که یونگی در فرودگاه منتظر بود.

«استایل یونگی در فرودگاه»

    
   
تلفنشو برداشت و شماره ی نام جون رو گرفت، بعد از چند بوق تماس برقرار شد : هااان؟
یونگی : مرض، کجایی پس تو؟
نام جون : ترافیکه به خدا
یونگی : من تاکسی بگیرم؟
نام جون : نه بابا دو مین دیگه صبر کن میرسم
یونگی : دیر می رسیم پرورشگاه جون یکم سریع باش
نام جون : اوکی الان میام
تلفن و قطع کرد و به سمت در خروجی حرکت کرد تا بیرون بایسته و کمی هم هوا بخوره. بعد از مدتی انتظار بالاخره نام جون به فرودگاه رسید و یونگی سوار شد، در حالی که کمربندشو می بست گفت : چه عجب خشک شدم اینجا
نام جون زود به سمت مقصد حرکت کرد و جواب داد : ترافیک خفن بود خب پرواز می کردم؟
یونگی : اوکی گاز بده فقط دیر شد
نام جون : نه بابا دیر نشده نترس،  تو چی کار کردی؟
یونگی : رفتم جیجو همه کارارو اوکی کردم دیگه مشکلی نیست تا دو سه روز دیگه کل کار تمومه
نام جون : ایولا خسته نباشی
یونگی : تنکیو، تو چه کردی با کارای بازسازی سی نام؟
نام جون : اوکیه با بچه ها هماهنگ کردیم امروز بریم ساختمونو از نزدیک ببینیم
یونگی سر تکون داد و گفت : خوب موقعیه منم هستم
نام جون : آره دیگه پیش بینی می کردم امروز بیای
یونگی : ایول پس بریم که برسیم

**************
یورا رو به روی آینه ی قدی داخل اتاقش ایستاده بود و به خودش نگاه می کرد، بعد از چک کردن همه چی دسته ی کیف مشکی رنگشو گرفت و با احساس رضایت کامل از پوشش خودش از اتاق خارج شد و به سمت در خروجی خونه حرکت کرد.
بین راه تلفنش زنگ می خورد که با دیدن اسم هاکیون بر روی صفحش لبخند زد و جواب داد : اوپا
هاکیون : جونم
یورا : به این زودی رسیدی؟
هاکیون : آره دمِ درم
یورا از سه پله ی میانی سالنشون پایین اومد و گفت : دم در کجا؟
هاکیون : دم در شما دیگه، تو ماشین نیار
یورا نگاهی به ساعتش انداخت و گفت : ایول حال رانندگی هم ندارم الان اومدم
تلفن رو قطع کرد و پیش از خارج شدن از در به خدمتکار گفت : جونگ آه لطفا به مامان هم بگو ممکنه برای شام برنگردم اگه دیر شد منتظر نمونه
جونگ آه : چشم
یورا : خسته نباشی و ممنون
درو باز کرد و نگاهی به اطراف انداخت و بعد از کشیدن نفس عمیقی به سمت در آهنی و مشکی رنگ رو به رو حرکت کرد. از دور کادیلاک CTS-V مشکی رنگ هاکیون را می دید پس قدم هایش را سریع تر کرد و از خانه خارج شد و به سمتش رفت، درو باز کرد و سوار شد، کمربندشو بست و گفت : خوشم میاد سر موقع کاری می کنی که ذوق مرگ بشم
هاکیون ماشینو روشن کرد و جواب داد : ینی تا این حد؟
یورا : آرههههه اصن حال نداشتم تا اونجا رانندگی کنم ایول
هاکیون به سمت پرورشگاه حرکت کرد و گفت : دم خودم گرم پس، خوب میشناسمت دختر چی فکر کردی
یورا دستشو روی بازوی هاکیون گذاشت و گفت : مرسی که هستی اوپا
هاکیون : چاکریم
یورا به ساعت نگاه کرد و گفت : خب حالا بگاز که دیر نرسیم
هاکیون : به چشم
پاشو روی گاز فشار داد و سرعتشو بیشتر کرد تا سر وقت برسن.

**************
 پرورشگاه سی نام

هر سه ماشین در زمان مناسب رو به روی درب آهنی و بزرگ پرورشگاه توقف کردن و از این که همه سر ساعت رسیده بودن احساس رضایت می کردن. جیا از BMW Z4 سفید رنگش پیاده شد و کیف کوچکش را روی شونه انداخت، نام جون و یونگی همزمان با هم از بوگاتی آبی رنگ نام جون پیاده شدن و سلام کردن.
یونگی به سمت کادیلاک کناری سربرگردوند و متوجه شد که یورا همراه هاکیون اومده، دلیل حس کنجکاوی که در این مورد داشت رو نمی دونست اما باز هم بی اختیار بهشون توجه نشون می داد.
در حالی که یورا داخل کیف مشکی رنگش به دنبال نقشه های ساختمان پرورشگاه می گشت، هاکیون زودتر از ماشین پیاده شد و براساس شخصیت پر انرژی که همیشه داشت با صدای بلند لبخند زد و به همه سلام کرد.
به سمت مخالف رفت و در ماشین رو برای یورا باز کرد، یورا تعدادی از نقشه های لوله شده ای که کنارش بود رو به دست گرفت و کیف مشکی رنگش را به دست هاکیون داد. یونگی با تعجب بهشون نگاه می کرد و بی دلیل از این همه صمیمیتی که بینشون می دید خوشش نمیومد. یورا به پرونده های داخل دستش نگاه می کرد که سنگینی نگاه هاکیون رو حس کرد، بعد از مکثی سر بلند کرد و گفت : چیه؟
هاکیون : پیاده نمیشی؟
یورا : اوااا رسیدیم؟ خخخخخ اوکی داشتم نگاه می کردم ببینم چیزی جا نذاشته باشم
هاکیون سر تکون داد و دستشو به سمت یورا دراز کرد، یورا بعد از برداشتن نقشه ها از داخل ماشین دست هاکیون رو گرفت و از ماشین پیاده شد. به بقیه سلام کرد و گفت : به به همه با هم رسیدیم
نام جون : دقیقا سر وقت
یورا : عالیه
سپس به سمت در آهنی پرورشگاه حرکت کرد، هاکیون در ماشین رو بست و پشت سرش قدم برداشت، یونگی به یورا خیره شده بود که نام جون کنار گوشش آروم گفت : چه تیپی
یونگی به سمتش برگشت و گفت : کی؟
نام جون : یورا، فکر نمی کردم از این تیپا هم بزنه
یونگی : بالاخره دیگه
نام جون : الحق که خانوما همشون غیرقابل پیش بینین
یونگی نگاهی به یورا انداخت و زیر لب جواب داد : چی بگم والا
نام جون : هیچی تو محو باش همینجوری، لازم به سخن گفتن نیست
یونگی به بازوش کوبید و از کنارش گذشت و به سمت در آهنی مقابلش حرکت کرد.

«استایل یورا»

  
  
یورا به پشت سر نگاه کرد و گفت : اوپا تو فایلارو آوردی ؟
هاکیون : دیجیتالی تو تبلته که الان گذاشتم تو کیفت
یورا : اوکی تنکیو، سپس در مقابلش رو باز کرد و داخل محوطه ی بزرگ پرورشگاه شد. به دنبالش هاکیون و بقیه هم وارد شدن، هاکیون کنار یورا قدم بر می داشت و بقیه هم در کنار هم به سمت ساختمون اصلی می رفتن. 
توجه تک تکشون به اطراف جمع شده بود تا از همین ابتدای راه بتمونن بهتر با اطراف و محلی که قراره بازسازیش کنن آشنا بشن. بعد از کمی گشتن و جست و جو کردن به ساختمون اصلی رسیدن و داخل شدن، بعد از چند دقیقه خانمی با لبخند بهشون نزدیک شد و وقتی به یورا رسید بغلش کرد و گفت : خوش اومدی؟
یورا : ممنون ته یون اونی
ته یون به سمت بقیه رفت و گفت : خوش اومدین
هاکیون : امیدوارم بد موقع نیومده باشیم
ته یون : نه یورا زودتر بهم اطلاع داده بود که امروز میاین مشکلی نیست به کارتون برسید
یونگی : پس می تونیم اطرافو بررسی کنیم؟
ته یون : حتما، راستش ما و بچه ها خیلی ممنونیم که تصمیم گرفتین به پرورشگاه کمک کنید
یونگی : بهترین کاریه که از دستمون بر میاد
نام جون : همین که بچه ها راحت زندگی کنن کافیه
ته یون : پس راحت باشین اگرم چیزی خواستین بهم بگید در خدمتم
یورا : اونی همه چی اوکیه شما مراقب بچه ها باشین
ته یون : باشه عزیزم
سپس به سمت مخالف رفت تا به کارش ادامه بده، یورا به سمت بقیه برگشت و گفت : خب از محوطه ی بیرونی شروع کنیم یا داخلی؟
هاکیون : بیرونی بزرگ تره و وقت بیشتری می گیره
یونگی : درست میگه اول بریم بیرون بهتره
یورا : اوکی پس بریم
سپس نصف نقشه هایی که در دست داشت رو به یونگی داد و همه همراه هم از ساختمون خارج شدن تا محوطه ی بیرونی رو بررسی کنن.

**************

ادامه دارد......





ادامه مطلب...