تبلیغات
✧♛✧ My Beauty Story ✧♛✧

MuSiC, Reminiscent Your Beautiful LoVe S2 Ep02



سلام سلام به همه لاویا خوبین؟؟ شبتون بخیر هورام می باشم
امشب با قسمت دوم از فصل دوم داستان موسیقی, یادآور عشق زیبای تو در خدمتتون هستم
ببخشید یکم دیر شد
اما هم چنان امیدوارم همه رفقایی که میان و می خونن دوسش داشته باشن




Season 2
Episode 02


روز بعد

بچه ها بعد از اتمام دومین کلاسشان هر کدام در گوشه ای از هنرستان مشغول انجام کاری بودند، تمرین ، صحبت، دور هم بودن، خوردن و خیلی کار های دیگه، اما در این بین تنها بنگتن بود که دیگر اثری از کنار هم بودنشان باقی نمانده بود و در مقابل دختران مهتاب که هر کدوم به گونه ای به آن ها متصل شده بودن نیز جدا از هم سرشون به انجام کار های خودشون گرم بود. به همین منوال زمان می گذشت که اطلاعیه ای جدید توسط بلندگوی هنرستان اعلام شد و توجه همه ی بچه ها رو به خودش جلب کرد، سکوت کرده بودند و با دقت به آن گوش می دادن و هر چی می گذشت بیشتر از قبل درمورد چیزی که می شنیدند کنجکاو می شدند.
نام جون قدم به سالن اصلی گذاشت و در حالی که اطلاعیه آغاز شده بود ایستاد و به آن گوش داد در همین بین بود که متوجه شد کسی کنارش ایستاده، سر چرخاند و دید هوسوک نیز به دقت به اطلاعیه گوش می کند پس سکوت کرد و هر دو بدون حرف تنها کنار هم ایستادن تا زمانی که اطلاعیه به پایان رسید. بعد از آن همهمه ای بین بچه های حاضر تو سالن ایجاد شد و همین باعث شد نام جون و هوسوک هم به هم نگاه کنن که نام جون گفت : با این اوصاف طی دو روز آینده باید دقیقا چی کار کنیم؟
هوسوک نفس عمیقی کشید و گفت : تِه که هنوز برنگشته منم جدا هیچ حسی واسه کاری ندارم
در همین بین بود که صدایی از پشت سرشان گفت : یادتون نره که این دو روز بیکاری احتمالا فُرجه ایه که تمرین کنیم با هم نه این که در بریم

هر دو برگشتن و به جیمین که به سمتشون می آمد نگاه کردن، جیمین بهشون رسید و ادامه داد : ما که قرار نیست بریم خونه، تِه هم فردا از بیمارستان بر می گرده پس می تونیم بعد مدت ها دوباره گروهی تمرین کنیم
نام جون : مطمئن نباش چون تِه هنوز نمی تونه سخت تمرین کنه
جیمین : آره ولی الان دلش مرده واسه یه ذره تمرین کردن مطمئنا پایه تر از هممونه ما هم خب آسون میگیرم بهش بالاخره امتحان بعدی رقص گروهی داریم احیانا نمی خواین که گند بزنیم بهش؟
هوسوک پوفی کرد و گفت : راس میگه من موافقم باهاش قرار نیست که خراب کنیم افت داره اصن واسه ما
جیمین : ایول داداش گرام اینه روحیه ی بنگتنی که چند وقته هیچ کدوم نداریمش
نام جون : پس بریم که این دو روز بی کلاس رو با تمرین بترکونیم
هوسوک : Hell Yeah
هر سه امیدوارانه تر از قبل به هم نگاه کردن و تصمیم گرفتن دوباره بنگتن را در کنار هم جمع کنن و با وجود تمام سختی ها باز با کنار هم بودن سعی کنن احساس بهتری داشته باشن.
تا چشم بهم زدن همه در کنار هم حاضر بودن و به سمت اتاق تمرین همیشگی خود که در انتهای حیاط قرار داشت حرکت کردن، یونگی و نام جون کمی سخت بود به هم نگاه کنند اما باز هم سعی می کردند نشون ندن که چه اتفاقی بیشنون افتاده بود، بالاخره چیزی بود که بین دو دوست قدیمی افتاد و گویی هر دو زیاد از هم به دل نگرفته بودن. در هر حال به سالن رسیدن و بعد از وارد شدن با دخترا که در حال تمرین بودن مواجه شدن، هانا، این جونگ، ته هی و مینا در سالن حاضر بودن و با هم تمرین می کردند، به محض ورود پسرا به داخل سالن ته هی از آینه ی رو به رو حواسش به سمت در و البته جیمین رفت و از رقصیدن دست کشید، به دنبال او بقیه هم ایستادن و با دیدن پسرا سلام کردند.

جیمین نزدیک شد و گفت : به به چه خبره خانوما؟؟
مینا : شما چه خبره؟؟ می بینم بالاخره هممون با هم تصمیم گرفتیم دوباره قدرت بگیریم
جیمین : چه جالب که جو گرفتمون هم همزمان با همه
کمی خندیدن که نام جون گفت : شما هم به خاطر دو روزی که قراره بیکلاس باشیم اینجایین؟
هانا : کدوم دو روز؟
جیمین : نشنیدین اطلاعیه رو؟
مینا کمی فکر کرد و سپس گفت : چرا اتفاقا شنیدیم ولی در حال تمرین بودیم بهش دقت نکردیم درست
نام جون : انگار برای آماده سازی امتحان بعدی قراره دو روز آینده هیچ کلاسی نداشته باشیم، احتمالا چون معلما سرشون شلوغه نمی تونن سر کلاسا حاضر بشن
جیمین ادامه داد : گفتن اگه کسی می خواد بره خونه پیش خونوادش می تونه بره بهشون بگه بقیه هم می تونن تو خوابگاه ها بمون یا از سالن ها برای تمرین استفاده کنن و راحت تر برای امتحان بعدی آماده بشن
هانا نفس عمیقی کشید و گفت : خب پس بدم نیست ما که قرار نیست بریم خونه پس مسلما می مونیم تمرین می کنیم دیگه
ته هی : پس شما هم برای همین اومدین تمرین
جیمین : بعله خانوم، البته اگه اجازه بدین
ته هی : آره بابا راحت باشین

جیمین به پسرا که پشت سرش ایستاده بودن نگاه کرد و گفت : خوبه که می تونیم با هم تمرین کنیم همه جفتیم
با این حرف جیمین دخترا و پسرا کمی استرس گرفتن اما سکوت کردن و در عین حال به این فکر می کردن که چطور می تونن بدون این که اطرافیانشون با خبر بشن در کنار هم بایستن و نشون ندن درد می کشن، ته هی خندید و گفت : بدم نمیگی من که راضیم
هانا نیم نگاهی به یونگی که به زمین خیره شده بود انداخت و در دل به این فکر کرد هیچ دلش نمی خواد دوباره در تله ی کشش بیش از اندازه ی او گیر بیفتاد آن هم روزی که فردایش قرار است ته یانگ برگردد، در مقابل می دید این جونگ هم کمی با این اوضاع مشکل دارد اما نمی تواند آن را به زبان بیاورد تا بلکه بقیه چیزی نفهمند، در مقابل هوسوک هم کمی مردد بود و دزدیدن نگاهش از این جونگ خود نشان دهنده ی این نگرانی او می بود. بنابراین تنها کسی که می توانست به همه کمک کند خودش بود پس قدمی برداشت و گفت : ما که دیگه کارمون تموم شد، شما می تونید راحت تمرین کنید
این جونگ : آره راست میگه نگران ما نباشید به اندازه ی کافی تمرین کردیم
نام جون : برای ما فرقی نمی کنه ولی خب اگه کارتون تموم شده خوبه ما هم بتونیم یکم جدا تمرین کنیم
ته هی : اااا چرا خب؟ بعد مدت ها دوباره کنار همیم یکم تمرین دور همی بد نیستا
جیمین : منم هرچی ته هی بگه موافقم چون درست میگه
هانا : تمرین بد نیست ولی ما قراره روز امتحان رقص گروهی رقیب هم باشیم
مینا : منم موافقم، فکر نمی کنم بخوایم حالا به هم نشون بدم چی تو چنته داریم
هانا : مخصوصا الان که هر دو طرف به خاطر مشکلات اخیر کمی از تمرین عقب افتادیم
نام جون : همینطوره بنابراین فکر نمی کنم هیچ کدوم بخوایم ضعفامونو به هم نشون بدیم
این جونگ : پس بهتره ما بریم دیگه
سپس به سمت کوله و لوازمش رفت، پسرا هم تایید کردن و به این ترتیب بود که دخترا بعد از خداحافظی سالن را ترک کردن و آن را به دست پسرا سپردن تا آن ها هم کمی تمرین کنند. جیمین پیراهن رویی اش را در آورد و با رکابی مشکی رنگی که به تن داشت به سمت دستگاه رفت تا آهنگ مورد نظر برای تمرین را آماده کند، در همین بین بود که جین هم در سالن را باز کرد و با ساک خاکستری رنگی داخل شد و سلام کرد.

نام جون گفت : به به آمدییییی
جین : بعلهه در خدمت برادران گرام می باشم حوله هم آوردم لباسم هست اگه می خواین عوض کنید
هوسوک : با تشکرات فراوان
جین : خوش بازگشتی
هوسوک دوباره مثل قدیم خندید و جواب داد : چاکرتم
نام جون به یونگی نگاه کرد و هر دو به هم لبخند زدن و بعد از دقایقی دوباره بنگتن در کنار هم با صدای بلند می خندیدن، جیمین از طرف دیگر سالن آهنگ را پلی کرد و بعد از زیاد کردن ولوم داد زد : پاشین تکون بدین اون تن لشو
جین : اوا جیمین ... مگه قرار لامبادا برقصیم برادر من پاشین تکون بدین ینی چی
نام جون که از خنده روی زمین دراز کشیده بود در همان حال گفت : هیپ هاپه برادر هیـــــــــــپ هآپ یادت رفته هااااا انگار
جیمین بی توجه به آن ها وسط سالن ایستاد و سپس گفت : سوکا  (هوسوک ) پاشو تو جات کنار منه
هوسوک ایستاد و در حالی که به سمت او می رفت جواب داد : بله رئیس ، بقیه ارتش نیز به پیش
نام جون به یونگ کوبید و بعد از ایستادن او یونگی نیز بالاخره از جایش بلند شد و همراه جین همه کنار هم ایستادن، بعد از آماده سازی آهنگ و قدم های رقص همه شروع کردن به گرم کردن ابتدایی، بعد از چند وقت باز هم داشتن کنار هم بودن را احساس می کردن و همه از این بابت خوشحال بودند، با وجود این که جای خالی بقیه حس می شد اما باز هم سعی می کردند تسلیم موانع و سختی های راهشان نشوند و با هم به سمت جلو و آرزو هایشان پیش بروند.

******************

دخترا در کنار هم به سمت خوابگاه خود می رفتند تا لباس عوض کنند و دوش بگیرند، این جونگ در حالی که تو فکر بود به آرامی قدم بر می داشت که هانا کنار گوشش گفت : خوبی؟
این جونگ سر بلند کرد و گفت : هوم؟
هانا لبخند زد و گفت : می گم خوبی؟
این جونگ لبخند زد و جواب داد : اره آره .. خوبم ... ممنون بابت حرفت تو سالن تمرین
هانا : کاری نکردم در هر حال خودمم بهش نیاز داشتم
این جونگ : اوهوم درک می کنم نبودن ته یانگ در هر حال اذیتت می کنه
هانا که می دونست این جونگ چیزی از او و قلبش نمی داند تنها سر تکان داد و لبخند زد، بعد از سکوت کوتاهی گفت : در هر حال امیدوارم تو و هوسوک هم بتونید با هم کنار بیاین
این جونگ : هه اوهوم منم همینطور ...
وارد راهرو شدند و به سمت اتاق هایشان رفتند، ته هی و این جونگ از مینا و هانا جدا شدند و بعد از خداحافظی هر یک به اتاق های خودشان رفتند. مینا بعد از وارد شدن در را پشت سرش بست و هانا به سمت تخت رفت و روی آن نشست، بعد از کمی سکوت مینا گفت : ببینم باز چیزی شده که ما نمی دونیم؟
هانا : چی؟؟ نه چی شده؟
مینا : زود باش هانا حرف بزن
هانا : چیزی نشده خب

مینا : ینی می خوای بگی نفهمیدم چند دقیقه پیش چطور از پسرا فرار کردین؟
هانا نفس عمیقی کشید و گفت : وقتی می دونی دیگه من چی باید بگم؟
مینا : نه دیگه اینبار فقط موضوع تو نیستی
هانا : بقیش دیگه به من ربطی نداره
مینا : هانا...؟!! اینطوریه دیگه؟ قبلا خیلی بیشتر باهام حرف می زدی
هانا : خب چون در مورد خودم بود مینا معلومه که همه چی رو بهت می گفتم
مینا : ولی این بار در مورد این جونگه درسته؟
هانا با سر تایید کرد و نفسش را با ناراحتی بیرون داد، مینا قدمی به سمتش برداشت و گفت : ینی گفته نمی خواد ما بدونیم؟
هانا : نه ... راستش به منم درست و حسابی توضیح نداد ولی اینو تایید کرد که مشکل پیدا کردن و احتمالا دلیلش یوجین و کاراش با هوسوک بوده
مینا سر تکان داد و گفت : هموووون ما هم چیزی درمورد گذشته شون نمی دونیم پسرا چیزی نگفتن
هانا : اوهوم .. این جونگم بالاخره دوست دخترش بود امکان نداشت وارد قضیه نشه
مینا : می فهمم چی میگی اوکی منم اصرار نمی کنم
هانا : منم زورش نکردم فقط گفتم اگه وقتش شد مارو یادش باشه و باهامون حرف بزنه
مینا حوله و لباس برداشت و در حالی که به سمت حمام می رفت گفت : آره خوب کردی لااقل اینجوری قطعی می فهمه که ما هستیم پشتش
هانا : اوهوم دقیقا همینم خودش کلی تسکینه
مینا : آره ، سپس وارد حمام شد و دیگر حرفی بینشان زده نشد.

******************

یک ساعت بعد

پسرا بعد از تمرین خسته و عرق کرده گوشه ای از سالن نشستند تا خستگی در کنن، نام جون دستی به موهایش کشید و گفت : یعنی خیلی وقت بود اینقدر خوب نبودیم
جیمین کلاهش را از روی سرش برداشت و گفت : با این که یکم عقب افتادیم و عضو کم داریم ولی بازم خوب بودیم جنتلمنززززز
جین خندید و ادامه داد : من که خیلیییی راضی بودم عالی بود
یونگی : عالی که نبود ولی بهتر از انتظارم بود
جیمین : او هیوووووووونگ ..!!؟؟
هوسوک خندید و گفت : نه یونگی راس میگه منم نظرم همینه، خیلی بهتر از چیزی که انتظار داشتم خوب بودیم
جین : ایول بنگتن
همه هورایی کشیدن و از این که استعداد خوبی در خود می دیدن و کنار هم به موفقیت می رسیدن خیلی خوشحال بودن، اما این شوق زیاد طول نکشید چرا که صدای زنگ تلفنی همه را ساکت کرد. نام جون به سمت وسایلش سر برگردوند و گفت : مال منه شما ادامه بدین
سپس ایستاد و به سمت لباس ها و تلفنش که کنار سالن بود رفت، بقیه دوباره مشغول صحبت با هم شدند اما بعد از مدتی متوجه شدن تلفن نامجون همچنان در حال زنگ خوردن است، یونگی سر چرخوند و به او که با نگرانی و چهره ای عصبی به صفحه ی تلفنش خیره شده بود نگاه کرد، هوسوک بعد از کمی تامل گفت : چی شده؟
یونگی ابروهایش را در هم گره کرد و در حالی که به نام جون خیره بود گفت : نمی دونم ولی ...
جین : انگار خوب نیست
جیمین داد زد : هیوووونگ .. جواب نمیدی؟؟
هوسوک : ممکنه تماس از کوکی باشه؟؟
جین : ینی میگی اتفاقی برای ته افتاده؟؟
یونگی ایستاد و گفت : نه فکر نمی کنم

به سمت نام جون رفت اما پیش از این که به او برسد و چیزی بگوید نام جون تلفن را جواب داد و گفت : چی شده؟
یونگی چند قدم مانده به او ایستاد و جلوتر نرفت در مقابل نام جون که گویی حسابی فکرش درگیر چیزی شده بود به سرعت به سمت در رفت و در حالی که به آرامی با تلفن صحبت می کرد از سالن تمرین خارج شد. یونگی که نگران او شده بود به در بسته زل زده بود و فکر می کرد که جین کنارش ایستاد و گفت : یعنی چی شده؟ تو فهمیدی؟
یونگی نفس عمیقی کشید و بعد از سکوتی کوتاه جواب داد : فکر می کنم بدونم ... ولی تا مطمئن نشدیم چیزی نگیم بهتره
جین سری تکون داد و گفت : اره موافقم بیا فعلا پاپیچش نشیم
سپس دوباره به سمت بقیه پسرا رفت تا به آن ها هم تذکر دهد که فعلا نام جون را زیر فشار نگذارن و نگران نباشن، اما یونگی هم چنان در فکر او فرو رفته بود و انگار می دانست این درگیری فکری و ناگهانی از کجا آب می خورد. با این حال امیدوار بود چیز خاصی نباشه و به زودی دوستش بتواند آن را پشت سر بگذاره.

******************

تمام کلاس ها تمام شده بود و هوا رو به تاریکی می رفت، اکثر بچه ها بعد از خوردن غذا خود را برای استراحت آماده می کردند و عده ای هم برای کمی خستگی در کردن سعی می کردند به بیرون بروند تا بتوانند قبل از خاموشی به هنرستان بازگردن. هانا در حالی که به فردا و برگرشتن ته یانگ فکر می کرد وارد کتابخانه شد و به سمت بخشی که علاقه داشت حرکت کرد، مثل همیشه کتابخانه ی هنرستان زیاد شلوغ نبود و مثل تمام کتابخانه های دنیا بهترین جا برای سکوت و آرامش ذهن محسوب می شد. بین دو ستون بلند از بخش رمان ها ایستاده بود و به نام های آن ها نگاه می کرد، نفس عمیقی کشید و بالاخره کتابی که دوست داشت بخواند را پیدا کرد و آن را از میان بقیه بیرون کشید.
نگاهی به جلد سفید رنگ آن که تصویر نقاشی شده از نیم رخ چهره ی خانمی در گوشه ی آن قرار داشت انداخت و نام آن را زیر لب به زبان آورد، لبخندی زد و به سمت قسمت میانی کتابخانه حرکت کرد تا جایی برای نشستن پیدا کند، در همین حال که قدم بر می داشت چشمش به کتاب بود که ناگهان با کسی برخورد کرد و کتابش روی زمین افتاد، پیش از این که حرکتی کند عذر خواهی کرد اما فرد متقابلش زودتر دولا شد و در حالی که کتاب را از روی زمین بر می داشت گفت : بلندای بادگیر (بلندای بادگیر (Wuthering Height) نوشته ی امیلی برونته نویسنده انگلیسی که در سال 1847 منتشر شد. این رمان داستان عشق آتشین ولی مشکل‌دار میان هیث کلیف و کترین ارنشاو است)

هانا با دیدن جس لبخندی زد و گفت : تویی؟ اینجا؟
جس : چیه به من نمیاد کتابخونه برم؟؟
هانا خندید و جواب داد : نه راستش نه زیاد
جس : خب حالا می بینی که اومدم
کتاب را به سمت هانا گرفت و ادامه داد : این چیزا بدتر ذهنتو می ریزه بهم یه چیز شاد بخون کمدی، کمیک، مانگا
هانا در حالی که به کتاب نگاه می کرد لبخند زد و گفت : ولی من خیلی وقته دلم می خواد بخونمش یعنی خیلی بده؟؟
جس نفس عمیقی کشید و گفت : بد نیست ولی غمناکه البته اگه می خوای بخونی بهتره تعریف نکنم
هانا : آره می خوام بخونم حتی اگه غمگینه
جس : اوکی

هانا : خب تو چرا اینجایی؟ بگو منو از کنجکاوی در بیار
جس : اومدم تو سکوت و آرامش آهنگمو کامل کنم
هانا با شنیدن این حرفش با ذوق گفت : وای آهنگ جدید می نویسی؟؟؟؟
جس که این همه شوق او را دید خندید و گفت : اوهوم ... تو چه خوشت اومده
هانا دستی به موهایش کشید و گفت : خیلی خوبه منم می تونم تنظیمش کنم برات
جس : آهنگسازی بلدی؟
هانا : آره تا حدودی
جس : واقعا؟؟ ایول بابا نمی دونستم ازین کارا هم می کنی
هانا : تنهایی کمک می کنه خیلی کارا بکنی تا زمان بگذره
جس : اگه اینطور باشه که من الان باید ...
مکث کرد و ادامه نداد، هانا کمی سر خم کرد و گفت : چیزی شده؟
جس : هان؟ نه هیچی بیخیال
هانا : خب حالا نوشتی؟
جس : نه ...
هانا : کمک می خوای؟
جس کمی او را نگاه کرد و سپس جواب داد : نمی خواستی کتاب بخونی؟؟
هانا : نمی خوای ببینم چه شاهکاری نوشتی؟؟
جس خندید و گفت : خب بابا الان آبرومو می بری
هانا : ها ها پس چی فکر کردی
هر دو همراه هم به سمت میزی کنار دیوار رفتند و رو به روی هم نشستند، جس دفتر نُت هایش را روی میز گذاشت و صفحه ای از آن را باز کرد و سپس آن را به سمت هانا هل داد و گفت : هنوز نصفه ست

هانا با خوشحالی دفتر را به سمت خودش کشید و با تمرکز بسیار بر روی آن دقت کرد، جس به او خیره شده بود با لبخند نگاهش می کرد هیچ وقت فکر نمی کرد به این سرعت دوستی پیدا کند که تنهایی اش را پر کند. در افکارش غرق بود که به یاد گذشته ای دور از زندگی اش افتاد زمانی که در سن 14 سالگی دوباره به مدرسه ای دیگر رفته بود و اولین کسی که دوستش شد تبدیل به شخصی در تمام زندگی اش شد که توان فراموش کردنش را نداشته باشد. از این که باز هم هانا را در کنار خود می دید احساس می کرد به زمان گذشته بازگشته اما این بار گویی دلش نمی خواست دوباره دلش را به چیزی خوش کند که گوشه ای از دلش می داند هیچ وقت به او تعلق ندارد، دلش نمی خواست دوباره ترس از دست دادن ناگهانی کسی که تنها دوستش محسوب می شد او را از بین ببرد چرا که هنوز هم نتوانسته بود آنطور که باید همه چی را رو به راه کند و می ترسید حالا نیز دوباره همه چی خراب شود. چشم از هانا گرفت و گفت : من بهتره برم
هانا سر بلند کرد و با تعجب گفت : چی شده؟ کجا یهویی؟
جس که با چند دقیقه پیش کاملا فرق داشت خیلی جدی دفترش را از زیر دست او کشید و جواب داد : باید برم کار دارم
هانا که از تغییر حالت ناگهانی او نگران شده بود متقابلا ایستاد و گفت : تو که الان خوب بودی؟؟ چی شد یهو؟ نه تا نگی نمی ذارم بری
جس : ولم کن هانا لطفا
هانا از پشت میز کنار رفت و از پشت سر بازوی او را گرفت و گفت : میگی چته یا نه؟؟  الان خوب بودی یهو عصبی شدی بیخود که اینطوری نمیشه
جس نفس عمیقی کشید و سکوت کرد هانا که متوجهش شد دو قدم به سمتش برداشت و رو به رویش ایستاد و گفت : بیا بریم بیرون حرف بزنیم اینجا نمیشه
مچ دست او را گرفت و به سمت در خروجی کتابخانه حرکت کردند، بعد از خارج شدن و طی کردن مسافتی کوتاه گوشه ای از سالن ایستادن که هانا گفت : خب حالا بگو بینم یهو چت شد؟
جس در حالی که به زمین خیره شده بود گفت : هیچی بابا فقط فضا بسته بود احساس خفگی کردم
هانا : یهو؟؟
جس : بله یهو
هانا چشمانش را ریز کرد و گفت : خودتو سیاه کن پسر من که می دونم می خوای منو بپیچونی
جس : نه فقط ...
هانا : فقط چی؟؟

جس باری دیگر سکوت کرد که هانا سر خم کرد و ادامه داد : منو ببین ؟؟ جس؟؟ حالت خوبه؟؟ لطفا بگو چی شده داری نگرانم می کنی
جس به سرعت جواب داد : نگران نشو هانا خب ... اصلا لازم نیست فکر کنی من هستم حتی ...
خواست برود که هانا دوباره مانعش شد و گفت : امکان نداره، یه چیزی بخواه که ازم بر بیاد
جس این بار بلند تر با تحکم گفت : بهت میگم برو ... احتیاجی بهت ندارم ... می خوام تنها باشم خب؟؟
هانا بی هیچ حرفی به او خیره شده بود و خوب فهمیده بود چیزی روی دلش سنگینی می کنه که غرور مردانه اش اجازه ی بیانش رو نمیده، از لحن متحکمش ناراحت نشد حتی خوشحال بود که او آنقدر باهاش راحت هست که ازش عصبانی بشه بنابراین بعد از مکثی چند لحظه ای گفت : هرکسی یه زمانی نیاز به یکی دیگه داره پس بیخود نگو برم چون می دونی اگه دادم بزنی من نمیرم
جس نفسش را با عصبانیت بیرون داد و گفت : تو کلا زبون آدم سرت نمیشه؟؟
هانا : خیر متاسفانه نمیشه
جس : بیخیال
هانا : چی شد یهو؟ جس لطفا
جس به او خیره شد و سکوت کرد هانا نفس عمیقی کشید و ادامه داد : ازم نخواه برم چون می دونی نیاز داری پیشت باشم
جس : ندارم دیگه نیاز ندارم
هانا : چیزی رو یادت انداختم که مربوط به گذشته ست و می خوای فراموش کنی
جس به او خیره شده بود و سریع نفس می کشید، هانا ابرویی بالا داد و گفت : ولی فراموش نمیشه چون نمی خوای
جس : می دونی پس چرا می پرسی؟
هانا : چون می خوام خودت بخوای درموردش حرف بزنی
جس : وقتی نمی خوام پس چرا زور می کنی؟
هانا نفس عمیقی کشید و گفت : خیله خب باشه ببخشید منظوری نداشتم نمی خواستم اذیتت کنم، فقط می خواستم یکم آرومت کنم، اگه الان اوکیی برم؟

جس نفس عمیقی کشید و با سر تایید کرد، هانا هم لبخند زد و از کنارش گذشت و به سمت مخالف حرکت کرد، جس که هنوز پشتش به او بود به زمین خیره شده و چیزی برای گفتن نداشت، دلش نمی خواست ناراحتش کنه اما آمادگی بیان کردن گذشته اش را نداشت، هنوز یادآوری آن همه درد در آن سن کم برایش دردناک بود و زمان بیشتری نیاز داشت تا روزی که بتواند آن را برای دیگری بازگو کند. با وجود آن همه سالی که گذشت و آن همه سعی که برای فراموش کردنش می کرد باز هم این سنگینی خاطرات بودن که روی شونه هایش فشار می آوردن و در زمان حال زندگی کردن رو برایش سخت می کردن، گذشته ای که فرار کردن ازش هیچ نتیجه ای نداشت و انگار این کار حتی او را به گذشته نزدیک تر می کرد.

******************

فلش بَک سه سال قبل
توکیو ژاپن، مدرسه ی ریوگُکو (Ryogoku)


روی دومین پله از حیاط کوچک پشتی مدرسه نشسته و به زمین خیره بود، ساعد هایش را روی زانو گذاشته بود و انگشت هایش را در هم قفل کرده بود، دستی روی شونش قرار گرفت و او را از افکارش بیرون کشید. سر چرخاند و چشم به دختری دوخت که کنارش می نشست، عادت داشت همیشه در ابتدا مدتی به او نگاه کند و حرفی نزند، دختر با همان لبخندی که همیشه داشت کلاه لبه دار او را از روی سرش برداشت و آن را روی سر خودش گذاشت و مشغول صحبت شد اما او در حالی که می دید لب های دختر حرکت می کنن باز هم نمی شنید او چه می گوید ولی هم چنان از دیدن چهره و خنده هایش لذت می برد.
بعد از چند لحظه به همین شکل ناگهان هنزفری از توی گوشش بیرون کشیده شد و دختری که کنارش نشسته بود با عصبانیت گفت : باز این تو گوشته و من سه ساعته دارم حرف می زنم؟؟ ( دقت کنید که در این بخش همه به زبان ژاپنی صحبت می کنن چون در کشور ژاپن اتفاق افتاده )
هنوز به او نگاه می کرد و حرف نمی زد اما از مدل نگاهش خندید و بالاخره جواب داد : خب تو که می دونی ... چرا قبل حرف زدن اول اینو بر نمی داری؟
دختر اخم هایش را در هم کرد و جواب داد : تو که می دونی من وقتی می بینمت همه چی یادم میره!!
ناگهان هر دو ساکت شدن، دختر به زمین خیره شده بود و او نیز هم چنان خیره بهش نگاه می کرد و از شنیدن این حرفش بدشم نیامده بود. بعد از چند لحظه سکوت بلند خندید و گفت : مطمئنی از حواس پرتیت نیست که همه چی یادت میره؟؟
دختر که فهمید برای تغییر جو این حرف را زده سریع ادامه ی حرف او را گرفت و جواب داد : من حواس پرت، تو که منو می بینی ادب حکم نمی کنه اینو در بیاری از تو گوشت جناب “جس لوییس”؟
جس شونه ای بالا انداخت و گفت : من و ادب؟؟ خوبه میدونی تو این مدرسه فقط منم که هیچ وقت ادب نداره خانم “تاکیا ماکوتو” (در ژاپن هم مثل کشور های دیگر ابتدا فامیل نوشته میشه بعد اسم بنابراین اسم این شخصیت هم ماکوتو میشه و فامیلش میشه تاکیا )


“ اینم از چهره ی خانم ‘ تاکیا ماکوتو’ 15 ساله که در آینده بیشتر آشنا میشید باهاش “

 
ماکوتو : خیر تو ادب داری ولی بلد نیستی چطور ازش استفاده کنی
جس : در هر حال همین آدم بهترین دوستته
ماکوتو : یادت نره پارسال که تازه منتقل شدی اینجا فقط من بودم که طرفتو می گرفت
جس : آهااان نه که خودت تا قبل از اومدن من یه عالم رفیق داشتی
ماکوتو خندید، با مشت به بازوی او کوبید و گفت : خب حالا تقصیر من نیست که خانوادم ترسناکن
جس : ولی تقصیر منه که اخلاقم اینجوری گَنده
ماکوتو : هیچم اینطوری نیست خودت می خوای بقیه اینطوری فکر کنن
جس : حالا هرچی
ماکوتو : حالاااااا
جس : چی می گفتی راستی؟؟
ماکوتو : راستیــــــــــــــی چی می گفتم .... امروز تو راه که داشتم میومد یه گربه دیدم سفید پشمالوووو کلی بازی کردم باهاش خیلی نمک بود
جس چشم هایش را ریز کرد و گفت : ینی در مورد گربه این همه با ذوق حرف می زدی؟؟
ماکوتو : نه پس درمورد دیوار حرف می زدم
جس پوفی کرد و گفت : همچین عصبانی شده بودی گفتم لابد یه چیز مهم گفتی و من نشنیدم
ماکوتو : مهم بووووووود خب
جس : وای از دست تو

ماکوتو لبخند زد و گفت : چرا خب؟؟ هههه من گربه خیلی دوس دارمممم ولی نمیذارن یکی داشته باشم
جس : بینم نکنه انتظار دارن توم مثل داداشات بشی؟؟
ماکوتو چشم هایش را ریز کرد و با صدای کلفت تری گفت : فکر کن من با شمشیر
به هم نگاه کردن و بعد از مدتی سکوت هم زمان با هم زدن زیر خنده، ماکوتو در حالی که ژست خنده داری گرفته بود ادامه داد : دار فانی را وداع بگوووووو
جس بلند خندید و در حالی که دیگه تقریبا روی زمین دراز کشیده بود گفت : وااااای خدا چقدرم بهت میااااد
ماکوتو دوباره عادی سرجایش نشست و گفت : البته حالا واجبم نیست حتما شمشیر باشه ها با اسلحه هم می تونم کنار بیام
جس : نه دیگه فکر کنم در این صورت جد بزرگتون کل خانواده ی تاکیای این نسل رو کنار بذاره
ماکوتو : جـِــــــــــــــــــــس ..!!!
جس : چیه خب راس می گم دیگه خودتو ندیدی که بفهمی چی دارم میگم
ماکوتو خندید و گفت : حالا نه که خودم کشته مرده ی جدمونم
جس با دست به کمر او کوبید و گفت : اصلاااااا
صدای زنگ شنیده شد و نشانگر این بود که کلاس بعدی داره شروع میشه، هر دو به هم نگاه کردن و همراه هم به سمت سالن اصلی مدرسه حرکت کردن، به محض ورود به راهرو کلاس ها که حسابی شلوغ بود بچه ها دوباره به آن ها چشم دوختند، بعد از گذشت یک سال و نیمی انگار هنوز هم به کنار هم بودن آن ها عادت نکرده بودن و این پچ پچ ها و نگاه های خیره تمومی نداشت. ولی خب این جس و ماکوتو بودن که به آن ها عادت کرده بودن و تحمل نگاهاشون دیگه اونقدر سخت و اذیت کننده نبود اما بازم گاهی جس را حسابی عصبانی می کرد، خوشبختانه این ماکوتو بود که در کنارش همیشه او را آرام می کرد و اجازه نمی داد به همین راحتی به خاطر یک سری حرف های بی سر و ته توی دردسر بیفتد.

“ طبقه ی دوم، راهرو مخصوص کلاس ها “

 
همراه هم وارد کلاس شدن و روی صندلی های تکی خود نشستند، تنها یک ردیف با هم فاصله داشتند و جس از پشت سر همیشه چشمش به تنها ترین دوستش بود و در مقابل ماکوتو هم تنها با یه نیم نگاه به پشت سرش می توانست به خوبی او را ببیند.
بچه ها به آن ها نگاه می کردند و با هم صحبت می کردن : یا خیلی جرعت داره یا اصلا حالیش نیست طرف کیه

-    یا شاید خودشو زده به احمق بودن؟
-    ینی می خوای بگی نمی دونه با کی طرفه؟
-    اصلا براش مهم نیست اگه دخلشو بیارن؟
-    فکر می کنی این کارو بکنن؟
-    چرا نکنن اونا هیچی جز خودشون براشون مهم نیست
-    ولی ماکوتو اینطوری نیست
-    می دونم منم چون اون یه دختره بایدم فرق داشته باشه ... ولی همه اینجا دیدن خانوادش چجورین
-    ترسناکن
-    واسه همین هیچکی نزدیکش نمیشه
-    این پسره تازه وارد اولش فکر می کردم چون نمیدونه اینطوری بیخیاله ولی انگار اصلا براش مهم نیست بمیره
-    ینی اینقدر سخته دوری از یه همچین آدمی؟
-    تو که دیدی چقدر غد و یه دنده ست
-    نه بابا این کارو می کنه بقیه فکر کنن خیلی زور داره مثلا
-    لابد به خاطر این که بتونه کنار ماکوتو بمونه این کارو می کنه؟
-    نه بابا اون اولم که اومده بود همینطوری وحشی بود و مدام با همه دعوا می کرد
-    راس میگه من یادمه پارسال تا قبل از این که اینقدر با ماکوتو صمیمی بشه همش دفتر مدرسه بود
-    منم دیده بودم دعوا می کنه
-    تازه اون اوایل با خودِ ماکوتو هم خیلی بد بود
-    در هر حال الان دیگه اون موقع نیست خودش باید فهمیده باشه که کنار اون موندن خطرناکه حتی اگه تو دعوا کردن خوب باشه
-    بازم امکان نداره از پس پسرای قُلچُماق خانواده ی تاکیا بر بیاد
-    مخت کار می کنه؟؟ بابا این فقط یه بچه 15 ساله ست چجوری قراره از پس پسرای خانواده ی یاکوزا بربیاد؟
-    من شنیدم یکی از پسراشون تو مدرسه ی سوزوران رئیسه
-    آره “ تاکیا گِنجی” کوچیک ترین داداش ماکوتوئه
-    خب وقتی کوچیک ترین برادرش اینطوریه انتظار داری بزرگا چجوری باشن؟
-    وااااای من که اصلا دلم نمی خواد بفهمم
-    در هر حال این پسره جدا از جونش سیر شده
-    بایدم همینطور باشه وگرنه به سرعت از ماکوتو دور می شد
-    من که هر لحظه منتظرم یه خرابکاری تو مدرسمون به بار بیاد
-    وای حرفشو نزن همینجوری ترسناکه
-    امیدوارم زودتر عقلش بیاد سر جاش
-    منم همینطور وگرنه هنوز منتقل نشده اینجا مجبوره بار و بندیلشو ببنده بره یه جای دیگه
-    دقیقا

حرف های بچه ها رو می شنیدن و گاهی هم وجود هنزفری اجازه ی شنیدن آن ها را نمی داد ولی باز هم جس و ماکوتو هر دو بهترین دوست هم محسوب می شدن و در مدرسه ای به این بزرگی جز هم دوست دیگری نداشتند، همین باعث شده بود آنقدر به هم وابسته شوند که یادشون بره روزی که مجبور باشند از هم دوری کنند چطور می تونن از پس زندگی کردن، گذر زمان و حتی رفتن به مدرسه بر بیان، چیزی که هیچ وقت فکر نمی کردند اتفاق بیفتد به راحتیِ تمام مجبورشون کرد نه تنها از هم دور شوند بلکه حتی سعی کنند تمام خاطراتی که با هم داشتن را هم فراموش کنن تا بتونن به زندگی ادامه بدن.

******************

ادامه دارد .............





ادامه مطلب...