تبلیغات
✧♛✧ My Beauty Story ✧♛✧

Your Love Was An Accident Ep12



سلاااااااااااااااااام سلام به همه رفقای باحال خودم امروز چه خبر؟؟ شبتون بخیر همگی
امیدوارم همینطور خفن پیشمون باشید بنده نیز در خدمتم با قسمت دوازدهم داستان عشقت یک تصادف بود






Episode 12



*****
بالاخره دید یورا چه لباسی پوشیده و مطمئن بود الان به خوبی سرمارو حس می کنه اما دیگه به انتهای راه رسیده بودن و یورا سوار ماشین شده بود.
یونگی بعد از کمی توقف و مکث به سمت ماشین رفت و پشت فرمان نشست , یورا با دیدنش لبخند زد و گفت : امیدوارم مزاحمت نبوده باشم.
یونگی : نه نه اصلا
یورا سر تکون داد و گفت : خب ولی فکر می کنم الان دیگه می تونی منو یه جایی همین نزدیکیا پیاده کنی
یونگی : آهان ینی الان رانندگی مجازه دیگه ؟
یورا : بلهههه
یونگی : نه می رسونمت خونه
یورا : نه ممنون لازم نیست فقط جایی نگه دار که رانندم بتونه توقف کنه، منتظر می مونم خودش میاد دنبالم
یونگی در حالی که ماشین و روشن کرده و مشغول گرم کردنش بود گفت : گفتم می رسونمت خونه رو حرف من حرف نزن، هرچند این دفعه دیگه نوبت منه زور بگم اما واقعا انتظار داری این وقت شب بذارمت اینجا برم؟
یورا خندید و گفت : خیله خب بابا قاطی نکن باز، اصن کیه که بدش بیاد برو برو
یونگی به سمت جاده ی اصلی حرکت کرد و گفت : آفرین حالا درست شد
هنوز زیاد دور نشده بودن که یونگی بخاری ماشین رو روشن کرد , بعد از چند لحظه گفت : از آهنگ که بدت نمیاد ؟
یورا : نه مگه میشه کسی از موسیقی بدش بیاد؟

یونگی : عالیه پس بذار روشنش کنم
یورا : بذار خودم این کارو می کنم
اما هر دو همزمان با هم دستاشونو به سمت ضبط ماشین بردن و همین باعث شد که دستاشون به هم برخورد کنه، یونگی به سرعت به سمتش برگشت و گفت : تو خوبی ؟
یورا : هوم ؟ آره صد در صد
یونگی سریع دست یورا رو بین دستش گرفت و گفت : یخ زدی دختر
یورا که انتظار این حرکت ناگهانی یونگی رو نداشت به سرعت دستشو کشید و گفت : خب معلومه بیرون سرد بود 
یونگی هم از کار خودش کمی خجالت کشید و به جاده چشم دوخت اما بعد از مکث کوتاهی گفت : نباید تا اون بالا میومدی خب
یورا : نگران من نباش خودم کلی لذت بردم از اونجا خیلی قشنگ بود و پر از آرامش , منم عاشق سرمام پس مشکلی نیست , بخاری ماشینم که روشنه گرم میشیم تا خونه
یونگی : بازم تقصیر منه
یورا : نخیر جناب متاسفانه خود حواس پرتم فراموش کردم کتمو بردارم ولی مهم نیست
یونگی : چی بگم والا من که حریف تو نمیشم هرچی میگم یه جوابی براش داری
یورا : معلومه که نمیشی به من میگن مین یورا
یونگی به یورا نگاه کرد و تازه به یاد آورد نوشیدنی که جیا روش ریخته بود هم باعث شد لباسش خیس بشه و همین کمی بیشتر روی سرما تاثیر میذاره , اصلا از اتفاقی که افتاده راضی نبود اما روی اینو نداشت که بهش چیزی بگه هنوز اونقدری با هم آشنا نبودن که بتونن راحت با هم صحبت کنن پس تصمیم گرفت حرفی نزنه.

دوباره سکوت برقرار شد و حالا هر دو به اتفاقی که چند لحظه ی پیش افتاد فکر می کردن , یورا با خودش فکر کرد اگه الان حرفی از آهنگ نزنه همه چی تابلو میشه پس خیلی آروم سر برگردوند و گفت : خب ضبطو روشن کنم دیگه ؟
یونگی از این که یورا اول پیش قدم شد نفسی از سر آسودگی کشید و گفت : آره آره حتما راحت باش
یورا لبخند زد و بعد از روشن کردن ضبط ماشین اولین آهنگ رو پلی کرد , با شنیدن صدای زیبای نت های ابتدایی آهنگ لبخند زد و گفت : خوشم میاد خوش سلیقه ای تو انتخاب آهنگ
یونگی : چطور  House Of Cards (از BTS) رو میشناسی؟
یورا : اوهوم خیلیم دوسش دارم
یونگی : خب خداروشکر
یورا : ولی معنی غمگینی داره
یونگی : آره ولی بدم نیست همه چی که آهنگ شاد نمیشه
یورا : آره خب مسلمه آرامش خاصی داره چیزی که ما زیاد بهش احتیاج داریم
بعد از زدن این حرف نفس عمیقی کشید و به جاده ی رو به رو خیره شد , حالا هر دو ساکت بودن و تنها صدای موسیقی بود که این سکوت را می شکست و بین فضا پخش می شد . بالاخره به خانه ی یورا رسیدن و یونگی ماشین رو نگه داشت , یورا کمربندش رو باز کرد و گفت : ممنون بابت رسوندن
یونگی : ممنون بابت این که همراهم اومدی
یورا : خوب بود به منم بد نگذشت
از ماشین پیاده شد, یونگی شیشه را پایین کشید و سر خم کرد یورا : تو راه موقع رانندگی مراقب خودت باش
یونگی : حتما تو هم زودتر برو تو سرده
یورا : اوکی فعلا
دستاشو بالا آورد و بعد از خداحافظی داخل شد, یونگی هنوز به در بسته نگاه می کرد نمی فهمید که چرا یورا واقعا امروز این همه کار براش انجام داد و یه بارم شکایت نکرد. با وجود این همه سوالی که داشت شیشه ی ماشین رو بالا کشید و به سمت خانه حرکت کرد.

سه روز بعد

دوباره آخر هفته بود و یه روز تعطیل، یونگی داخل اتاقش جلوی دیوار شیشه ای یک سره و بزرگی که رو به روی تختش قرار داشت ایستاده بود و به کوه ها و دریایی که پشت خونشون قرار داشت خیره شده بود. ذهنش هنوز هم بهم ریخته بود و نمی تونست حرف های جیا رو فراموش کنه، واقعا درک کردن این موضوع براش سخت شده بود حالا می فهمید فراموش کردن گذشته خیلی سخت تر از چیزیه که فکر می کرد.
حالا می دونست عشقی که از اولش به جیا داشت هیچ وقت براش معنی خاصی نداشت و تا الان انگار فقط داشت وجودشو تحمل می کرد و وقتی ازش خسته شد دور انداخته شد.
پوزخندی زد و سرشو تکون داد، هیچی اونطوری که فکر می کرد نبود و این وسط فقط خودش بود که عذاب می کشید. به سمت مخالف برگشت و به اتاقش نگاه کرد، هر قسمت از زندگیش رو یک تکه از خاطرات جیا تشکیل می داد و هر وقت وارد اتاقش می شد می تونست تک تکشون رو به خاطر بیاره و توی ذهنش مرور کنه.
هم خودش هم تمام اطرافیانش می دونستن به خاطر این داره زجر می کشه و سخته راحت از توی خودش بیرون بیاد و دوباره مثل قبل زندگی کنه. شاید قبلا هم، همه چی بر وفق مراد نبود اما لااقل زمانی برای لبخند زدن داشت و می تونست به راحتی اوقات فراغتشو کنار دوستاش بگذرونه و به چیز دیگه ای جز خوش گذروندن فکر نکنه.

اما الان اونقدری خودشو توی کار غرق می کرد تا وقتی نمونه به چیز دیگه ای فکر کنه، زمان خالی برای خودش نمیذاشت تا از فکر کردن دوباره به عشقش و درد کشیدن فرار کنه. نفس عمیقی کشید و انگشت های استخوانی و بلندشو بین موهای شرابی رنگش فرو کرد، چشماشو بهم فشار داد تا افکارشو دور بریزه اما موفق به این کار نمیشد.
عصبی به سمت پنجره برگشت و دستشو روی آن گذاشت، هوا رو به تاریکی می رفت و حالا به انعکاس چهره ی خودش که روی شیشه افتاده بود خیره شده بود. پوشش اسپورت و موهای بهم ریخته اش به خوبی نشون میداد چقدر تو خودش و افکارش غرقه و داره با این کارا روحیشو نابود می کنه. با این حال هرچه قدر سعی می کرد نمی توسنت راهی برای فرار از این وضعیت و تغییر روحیش پیدا کنه، هرطوری که بود بالاخره یه جایی گیر می افتاد که اجازه نمی داد از شر درداش خلاص شه.
از طرفی چیز دیگه ای که فکرشو به خودش مشغول کرده بود حرفایی بود که جیا به یورا زده بود، از چهره ی یورا هم به خوبی تونسته بود بفهمه دروغی در کار نیست اما هرچی فکر می کرد نمی تونست رابطه ی خاصی بینشون پیدا کنه. شاید هنوز زیاد با یورا آشنا نبود اما اونقدری جیارو میشناخت که بدونه با چه کسایی آشناست و ارتباط داره.
هرچی فکر می کرد به چیزی نمی رسید چون هیچ وقت ندیده بود جیا با یورا یا حتی کسی شبیهش ارتباط داشته باشه، برای همین بود که نمی تونست هیچی بینشون پیدا کنه تا بخواد بهم ربطشون بده و از این راه چیزی از حرفایی که بهم زدن سردر بیاره.

همین سردرگمی باعث شده بود خیلی بیشتر از قبل افکارش بهم بریزه و دلش می خواست بدونه یورا چطور اینقدر ناگهانی وارد زندگیش شد و حالا هر لحظه داره بیشتر از قبل بهش نزدیک میشه.
نفس عمیقی کشید و ژاکتشو از روی تخت برداشت، تصمیم گرفت به ساحل بره تا کمی افکارشو آروم کنه، اما قبل از این که کاری بکنه صدای در را شنید، به سمتش برگشت و گفت : بفرمایید
بعد از چند ثانیه در به آرامی باز شد و مادرش وارد شد، یونگی با دیدنش لبخند زد و برای این که حال داغونش رو دوباره ازش مخفی کنه گفت : جونم مامان چی شده؟
مادرش جواب داد : خوبی پسرم؟
یونگی : بلههههه چرا بد باشم؟ چیزی شده؟
مادرش : نمی دونم تو بگو
یونگی : من چی بگم؟
مادرش : هنوزم می خوای ازم قایم شی؟
یونگی : نه مادرم این چه حرفیه می زنی آخه
مادرش : نمی خوام زورت کنم که اذیت بشی فقط یادآوری می کنم که من اینجام اگه خواستی می تونی بیای حرف بزنیم
یونگی : می دونم عزیزم معلومه که هستی همیشه بودی
مادرش : پس لطفا اینقدر نریز تو خودت چون می دونم اگه حرف بزنی آروم تر میشی
یونگی : من خوبم مامان چیزی نیست واقعا
مادرش : فکر که نمی کنی تو جشن چی گوان کسی حواسش به شما نبوده هان؟
یونگی پوفی کرد، سرشو پایین انداخت و جواب داد : شرمندم نمی خواستم اینطوری بشه
مادرش داخل شد و بعد از بستن در به سمتش رفت، رو به روش ایستاد و گفت : تو نباید شرمنده باشی یونگی، هیچ آدمی از عاشق شدن شرمنده نمیشه پسرم زندگی بدون عشق که معنی نداره

یونگی : من سعی کردم ازش دوری کنم اما جیا اجازه نمیده به این راحتی افکارمو جمع و جور کنم
مادرش : نگران نباش هیچی تو این زندگی بدون دلیل نیست پس مطمئن باش بالاخره یه چیزی سد راهت میشه که به سرعت همه چی رو تغییر میده فقط باید صبر کنی و منتظرش باشی
یونگی سر بلند کرد و لبخند زد، نفس عمیقی کشید و گفت : امیدوارم مامان، منم واقعا دارم نهایت سعیمو می کنم
مادرش : می دونم بیخود که پسر من نیستی پس زود خودتو جمع و جور کن که شام مهمون داریم
یونگی : مهمون؟ مامااااان الان؟
مادرش : الان دیگه پس کی؟؟ گفتم شام نکنه انتظار داری فردا صبح بیان؟
یونگی : می خواستم برم ساحل، به سمت شیشه های بزرگ پشت سرش برگشت و ادامه داد : الان بهترین موقعست برای رفتن
مادرش : بله بله بنده هم می دونم اما بهتره الان بری حموم و لباساتم عوض کنی
یونگی : حالا نمیشه من نیام؟
مادرش : نخیر من باید پسرمو به همه نشون بدم نمی دونستی؟
یونگی : نه که کسی منو نمیشناسه؟
مادرش : اون که صددرصد منتها این مهمونا هنوز خوب نمیشناسنت.
یونگی : کی هستن مگه؟
مادرش : میشناسی
یونگی : اونوقت چطور اونا منو نمیشناسن؟ عجیبه!! مشکوک می زنی مامان خبریه؟
مادرش : نترس خواستگاریت نمی خوان بیان پسرم هول نشو
یونگی : مامااااااااااااان
مادرش خندید، به بازوش کوبید و گفت : ولی باید شیک کنی پس بجنب
یونگی : من همیشه شیک هستممم حتی همینطوری
مادرش : بله دیگه شیکی چون پسر منی
یونگی : آیگووووووو
مادرش در حالی که به سمت در می رفت گفت : والا، این که دیگه مسلمه پسرم
درو باز کرد و پیش از خارج شدن از اتاق ادامه داد : اُدکلنتم گرفتم یادت نره بزنی
یونگی خندید و جواب داد : چشمممم
بعد از رفتن مادرش نفس عمیقی کشید و دوباره به ساحل نگاه کرد، بعد از لحظاتی سکوت گفت : نخیر انگار امروز نمیشه از مامان فرار کرد ساحل جونم

دوباره ژاکتشو روی تخت پرت کرد و به سمت حمام حرکت کرد، رکابی بلند و سفید رنگشو درآورد و بند کلفت و بلند شلوار ورزشی طوسی رنگشو باز کرد. در حالی که از داخل آینه به خودش خیره شده بود گفت : خوبی این مهمونی شام امشب اینه که دارم از فضولی این که مهمونا کین میمیرم، انگار اینطوری کمتر به بدبخت بودنم فکر می کنم
بعد از در آوردن لباس هاش دوش آب رو باز کرد و زیرش ایستاد، آرامشی که دوش گرفتن بهش می داد هم راه خوبی برای آسودگی از مشکلات بود پس چشماشو بست و اجازه داد آب به تمام احساساتش نفوذ کنه.

**************


ماشین رو کنار صخره ای نگه داشت و پیاده شد، هوا تاریک بود و باد می وزید اما سرمارو احساس نمی کرد چون هنوز می فهمید قلبش کاملا خالیه و از خودش عصبانی بود.
از بالا شهر مشخص بود و برای این که از شلوغی شهر فرار کنه به سمت بالاترین نقطه ای از شهر که برایش ممکن بود رانندگی کرده بود و بالاخره جایی برای توقف و نفس کشیدن پیدا کرده بود.
خیلی سعی کرده بود اشتباهشو جبران کنه اما در نهایت هیچ فرصتی برای جبران بهش داده نمیشد و همین باعث می شد در نهایت به دیواری از نا امیدی برخورد کنه. می دونست مقصره اما دلش می خواست همه چی رو درست کنه، با این حال هیچکس بهش اجازه نمی داد قدم دیگه ای به جلو برداره و همه سد راهش می شدن چون اعتقاد داشتن همه چی تقصیر خودشه و کاری کرده که دیگه نمیشه درستش کرد.
تلفنشو از توی جیب پیراهن بلند و بافتنی اش بیرون آورد و دفتر تلفنش رو باز کرد، به اسمی خیره شد و سعی کرد دکمه ی برقراری تماس رو لمس کنه اما نمی تونست. انگار انگشتانش داغی لازم برای لمس کردن تلفن و نداشت اما شاید هم چیزی که این وسط مانع میشد احساس خجالت درونیش بود که بهش اجازه نمیداد بیشتر از این سعی کنه، یا این که غرور مردانه اش بود که مانعش می شد. با این حال دوباره تلفن رو قفل کرد و داخل جیبش گذاشت، به آسمون نگاه کرد و نفس عمیقی کشید تا بتونه کمی خودشو آروم کنه اما هرچه قدر بیشتر سعی می کرد احساس دلتنگی بیشتر از قبل بهش غلبه می کرد.

به کاپوت تیوتا نقره ای رنگش تکیه داد و دست هایش را دوباره توی جیبش فرو کرد، از بالا به شهر خیره شده بود و از این فاصله هم به دنبال فرصتی می گشت تا دوباره همه چی رو به شکل قبل برگردونه اما انگار هر تلاشی بازم به بن بست ختم می شد و توی شهر به این بزرگی حتی اجازه ی ورود به جاده های بن بست هم بهش داده نمیشد.
سرشو پایین انداخت و گفت : آره تقصیر منه به خدا می دونم همه چیو قبول دارم ولی منم آدمم دیگه اشتباه می کنم مثل همه ی آدما. ینی خودت تا حالا اشتباه نکردی؟
دستشو روی صورتش کشید، چند قدم به سمت جلو برداشت و ادامه داد : می خوام سعی کنم درستش کنم می خوام تلاش کنم چرا بهم اجازه نمیدی؟ چی داره مانعت میشه چی؟ مطمئن باش هرچی باشه من جلوش کم نمیارم یورا اینو بهت قول میدم. کاری می کنم خودت اجازه بدی سو هاجون دوباره وارد زندگیت بشه و اون موقعست که نمیذارم هیچی مانع این بشه که ازت دور بشم یا اشتباهی کنم که تو ازم فاصله بگیری.

**************
یونگی رو به روی آینه ی اتاقش ایستاده بود و مشغول برانداز کردن خودش بود که دوباره در زده شد، به سمت مخالف سر برگردوند و گفت : بله؟
در باز شد، خدمتکار وارد شد و گفت : مزاحم شدم بگم خانم گفتن مهمونی شام کنسل شده
یونگی : جدی؟ چرا چیزی شده؟
خدمتکار : دقیق نمی دونم اما فکر می کنم مهموناتون نتونستن تشریف بیارن
یونگی توی فکر فرو رفت و بعد از مکثی پرسید : اصلا می دونی مهمونا کی بودن؟
خدمتکار : بله، خانواده ی مین که دوستان قدیمی پدرتون محسوب میشن
یونگی که کلی جا خورده بود به سمتش برگشت و گفت : خانواده ی مین؟ منظورت رئیس مین یوجینه؟
خدمتکار لبخند زد و جواب داد : بله، ما شام حاضر کردیم براشون اما خانم مین خبر دادن که نمی تونن امشب تشریف بیارن.
یونگی : دلیلشو میدونی؟
خدمتکار : نه متاسفانه
یونگی : باشه از مامان می پرسم، می تونی بری ممنون خسته نباشی
خدمتکار : چشم

سپس از اتاق خارج شد و درو بست، مدتی بعد از رفتنش یونگی توی فکر بود و حالا می فهمید چرا مادرش مدام اصرار داشت شیک کنه و بیاد. از به خاطر آوردن حرفای مادرش خندید و زیر لب گفت : هییییی پس بیخود حاضر شدیم، به سمت پنجره رفت و به بیرون نگاه کرد، هوا تاریک تر از قبل شده بود و دیگه وقت این نبود که به ساحل بره پس تصمیم گرفت به جای این که دوباره لباساشو عوض کنه همراه با نام جون قرار بذاره
تلفنشو از روی دراور کوچک کنار تختش برداشت و شمارشو گرفت، بعد از چند لحظه نام جون جواب داد : آفتاب از کدوم طرف دراومده مستر مین؟
یونگی : مزه نریز بابا کجایی؟
نام جون : با جیمین و هوسوک اومدیم بار چطور؟
یونگی : همون جای همیشگی؟
نام جون : آره الان نیم ساعتی هست که تو پاتوقیم
یونگی : خب پس منم تا ده مین دیگه اونجام
نام جون خواست چیزی بگه که تلفن از دستش قاپ زده شد و جیمین به سرعت گفت : چی شده آقای مین؟ خسته شدی از بس از داغ فراق زدی تو سر خودت؟
یونگی : آدم باش جیمین کم چرت و پرت بگو چقدر خوردی؟
جیمین : هنوز شروعم نکردم داداشم الان کاملا حالم اوکیه واسه همین باور نمی کنم که تو قراره آخر هفته بیای اینجا
یونگی : خب دیگه بسه وایسا خودم بیام اونجا بهت نشون میدم
جیمین : منتظرم جناب منتظرم حسااااااااااابی
نام جون دوباره تلفن رو گرفت و گفت : چیزی که نشده؟
یونگی : نه بابا شام مهمون داشتیم رفتم کلی لباس پوشیدم حالا شنیدم که کنسله
نام جون : خخخخخخخخخخ ایول خوشم میاد همه جوره سرکاری، خب چی شده حالا؟
یونگی : مسخره، هیچی دیگه انتظار نداری که دوباره لباسامو عوض کنم هان؟
نام جون : هموووون میگم تعجب آوره تو بیای اینجا قاطی ما؟ پس بگو نخواستی زحمتت هدر بره
یونگی : خب حالا توم تیکه بپرون دیگه
نام جون : بیخیال، خوب می کنی پاشو بیا منتظریم
یونگی : اوکی می بینمتون فعلا

تلفن و قطع کرد و دوباره در آینه نگاهی به خودش انداخت، یقه اسکی بافتنی سفید به همراه شلوار جین مشکی رنگ به تن داشت. بندهای بلندی از دو طرف شلوار به صورت حلالی آویزون بودن که از قسمت جلوی کمر شروع شده و به دو جیب پشتی متصل می شدند.
بعد از نگاه انتهایی در آینه کت کتان و مشکی رنگشو در داخل کمد دیواری بیرون آورد، کتونی ساق بلند و براق مشکی رنگشو پوشید و از اتاق خارج شد. از پله ها پایین رفت اما پیش از این که از خونه خارج بشه به سمت قسمت غربی خونه حرکت کرد تا با مادرش درمورد کنسل شدن شام صحبت کنه.
در حالی که کتشو در یک دستش گرفته بود دست دیگرشو توی جیب شلوارش گذاشت و وارد پذیرایی شد، با چشم به دنبال مادرش گشت و از خدمتکار پرسید : خانم کجان؟
خدمتکار : داخل اتاقشون هستن
یونگی : ممنون
راهشو به سمت اتاق مادرش کج کرد و بعد از طی کردن مسیری به اتاق رسید، در زد و وارد شد. خانم مین با دیدنش لبخند زد و گفت : تو که هنوز شیکی؟
یونگی درو بست و داخل شد، رو به روی مادرش روی صندلی چرمی نشست و کتشو کنار دستش گذاشت، جواب داد : من به مامانم رفتم کلا همه جوره شیکم

خانم مین خندید و گفت : صددرصد حالا جایی میری؟
یونگی : آره دیگه دیدم حاضر شدم گفتم برم با نام جون یه دوری بزنم
خانم مین : خوب می کنی پسرم کمتر فکر کنی برات بهترم هست، ولی چی شد اومدی اینجا؟
یونگی : شنیدم که رئیس مین قرار بود بیاد اینجا؟ اومدم بپرسم چی شد پس چرا یهو کنسل کردن؟
خانم مین کمی از قهوه ی داخل فنجان کوچکش را نوشید و جواب داد : آره روز جشن پدرت ازشون دعوت کرد آخر هفته شام بیان اینجا منتها امروز خانوم مین زنگ زد گفت نمی تونن دخترشونو تنها بذارن
یونگی که بیشتر از قبل کنجکاو شده بود کمی جلو اومد و آرنجاشو روی زانو گذاشت، بعد از مکثی گفت : خب اونم بیارن دیگه قرار نیست از درمون رد نشه که
خانم مین خندید و گفت : یونگییی
یونگی : خب خب ببخشید، ولی چرا آخه؟
خانم مین : نمیدونم دقیق توضیح نداد اما انگار حالش خوب نیست و بیمارستان هم نمیره برای همین تو خونه استراحت می کنه. اما چون تب داشته نتونستن تو خونه تنهاش بذارن و بیان مهمونی. بالاخره هر پدر و مادری هم باشه دلش نمیاد فرزندشو مریض تو خونه بذاره خودش بره مهمونی که پسرم ما هم باید درکشون کنیم
یونگی نفس عمیقی کشید و بعد از کمی فکر کردن گفت : ینی میگی یورا مریضه و به خاطر اون شام کنسل شده؟
خانم مین : یورا مریضه اما شام کنسله چون مادرش نگران حالشه و می خواد کنارش بمونه
یونگی سر تکون داد و گفت : اوهوم متوجه شدم بله

توی فکر فرو رفت و زیر لب ادامه داد : انگار می دونم این مشکل از کجا آب می خوره
خانم مین سر خم کرد و گفت : چی؟؟ چیزی شده؟
یونگی سر بلند کرد، لبخند زد و گفت : نه نه هیچی میگم خوب کاری کردن. خب حالا شما هم که قرار نیست به این زودی برگردین وگاس پس بعد که حالش خوب شد دوباره دعوتشون می کنیم
خانم مین : آره دیگه ما دوستای خانوادگی و قدیمی هستیم این چیزا خیلی عادیه منتها من دلم می خواست زودتر باز دور هم باشیم بالاخره تو و یورا هم الان بزرگ شدین و همه چی تغییر کرده
یونگی : مامان به چیز دیگه ای که فکر نمی کنی احیانا؟
خانم مین : نه فقط می خوام یه تغییر جدید تو زندگیمون ایجاد بشه که به نظرم خانواده ی مین خیلی برای این کار مناسبه
یونگی دوباره تکیه داد و گفت : آهان پس یعنی میگین که قراره باعث بشن ما تغییر کنیم؟
خانم مین : نه قراره یکم بیشتر شاد باشیم و دور هم سعی کنیم خاطرات جدید بسازیم درست مثل گذشته ها
یونگی : بدم نیست منتظریم ببینیم این دوستی قدیمی به کجا میرسه
از جاش بلند شد و کتشو به دست گرفت، خانم مین بهش نگاه کرد و گفت : به جاهای خوب، توم بد نیست یکم بیشتر با یورا آشنا بشی لطفا مثل همیشه از آدمای جدید فرار نکن یونگی هرچی باشه شما با هم بزرگ شدین پس اونقدرا هم غریبه نیستین

یونگی : شاید ولی چیزی از هم یادمون نمیاد
خانم مین : ممکنه، اما می تونید کمی با هم دوست باشین.
یونگی : در اون حد که آره حتما
خانم مین : اینطور که من می بینم پدرت هم چنان به یوجین اعتماد زیادی داره پس همین باعث میشه از این به بعد تو حیطه ی کاری هم بیشتر با یورا رو به رو بشی پس بهتره در مقابلش حالت دفاعی نگیری
یونگی : خب مادرم فهمیدم
خانم مین : خیله خب دیگه دیرت نشه برو پسرم، مراقب خودت باش آروم رانندگی کن
یونگی : چشم کاری داشتین زنگ بزن
خانم مین : باشه برو به سلامت
یونگی سر تکون داد و از اتاق مادرش خارج شد و به سمت در خروجی حرکت کرد، حین راه به حرفایی که مادرش زده بود فکر می کرد اما بیشتر از اون احتمال میداد مریض شدن یورا به خاطر اون شب بوده باشه.
با این حال نفس عمیقی کشید و زیر لب گفت : خب من که زوری دنبال خودم نبردمش خودش اومد
قدماشو سریع تر کرد و از خانه خارج شد، نگاهی به اطراف کرد که پسری به سمتش اومد و سوییچ ماشین رو به طرفش گرفت و گفت : اینم ماشین
یونگی : مرسی سوکی خسته نباشی
پسر تعظیم کرد و رفت، یونگی به سمت گاراژ حرکت کرده و بعد از برداشتن چند قدم به فراری سفید رنگش رسید و سوار شد. ماشین و روشن کرد و به سمت مقصدش به راه افتاد، با سرعتی متوسط در جاده رانندگی می کرد که تلفنش زنگ زد. دکمه ی روی هنزفری بولوتوثی روی گوشش رو فشار داد و گفت : بگو جون
نام جون : کجا موندی پس تو؟
یونگی نفس عمیقی کشید و بعد از مکثی گفت : داشتم با مامان حرف می زدم یکم دیر شد
نام جون : ینی نمی رسی بیای الان؟
یونگی نگاهی به ساعت رو به رویش انداخت و سکوت کرد، نام جون که پاسخی نگرفت گفت : چی شدی؟ کجایی الان؟ میای یا نه ؟
یونگی : الان که تو جاده ام ولی . . .
نام جون : خب تو جاده ای پس بگاز بیا دیگه چرا معطلی؟
انگشتشو روی فرمان ماشین فشار داد و گفت : ببینم بنظرت بده اگه تو این ساعت من الان برم خونه ی یه نفر که مریضه؟
نام جون که متوجه ی منظورش نمیشد جواب داد : ببینم من مشروب زیاد خوردم مستم یا این که تو جدی جدی زده به سرت؟
یونگی : اااااا شِر و وِر نگو جون جواب منو بده
نام جون : چی بگم خب ساعت الان هشت و نیم نزدیک نُه شبه ولی خب موضوع اصلی اینه که اون شخصی که مریضه کیه؟
یونگی : تو چی کار داری؟

نام جون : خب دیوونه باید ببینی طرف تو چه موقعیتیه دیگه اگه مثلا رئیس یه شرکت خفن باشه که نمی تونی وسط شب بری خونشون بگی سلام علیکم من اومدم عیادت نابغه
یونگی : آهاااان خب نه در اون حدم نیست دیگه یه دوسته که زیاد صمیمی هم نیست ولی قراره کم کم صمیمی بشه
نام جون : من الان مطمئنم تو حالت خوش نیست بپا نزنی تو درو دیوار وسط جاده
یونگی : جون از همینجا می زنم له میشیاااا
نام جون : خب آخه من نمی فهمم چی میگی پسر چطور انتظار داری راهنماییت کنم؟
یونگی پوفی کرد و جواب داد : ای بابا ولش کن اصن خودمم نمی فهمم دارم چی میگم ول کن بیخیالش دو دقیقه دیگه اونجام
نام جون : خیله خب بیا ببینم چه مرگته
یونگی خندید و بعد از قطع کردن تماس سرعتشو بیشتر کرد و گفت : من کلا چی کارم که برم خونه ی رئیس مین

**************

روی تخت دراز کشیده بود و در همین حال مشغول بازی با تلفنش بود که در اتاق زده شد و چند ثانیه بعد خانم مین داخل شد. سر بلند کرد و گفت : باز چی شده؟
خانم مین به سمتش رفت و کنارش روی تخت نشست، دستشو روی پیشانیش گذاشت و گفت : چی شده؟ یورا دخترم چرا نمیای بریم بیمارستان؟ هنوز تبت پایین نیومده
یورا تلفنشو کنارش گذاشت و گفت : ای بابا مادرم چیزیم نی که یکم سرماخوردم دیگه تبم که یکی از علائمشه این که عادیه
خانم مین : نه بابا؟ انگار خودم نمی دونم. میگم پاشو بریم بیمارستان چرا بازی می کنی؟
یورا دستشو بالا آورد و گفت : دکتر پارک اومد دیگه سرمم که ایناهاش دیگه قرار نیست تو بیمارستان کار دیگه ای برام بکنن که مادرم. بعدم اینجا راحت ترم
خانم مین : اونجا کلی پرستار مراقبته دختر
یورا : مگه قراره بمیرم مادرم مراقبت چی؟ سرما خوردم دارو که دارم بعدشم استراحت کنم تا فردا خوب میشم
خانم مین : خیله خب من که حریف تو نمیشم دختر، هرچی میگم یه جوابی براش داری
با شنیدن این حرف مادرش خود به خود یاد یونگی افتاد که اون شب توی ماشین همین حرفو بهش زده بود. توی فکر بود که عطسه ای کرد و زیر لب گفت : ایییششش تقصیر کیه این وضع؟
خانم مین : چی؟
یورا : هان؟ هیچی من خوبم مامان
خانم مین : دختری که عشق سرماست و سرماخوردگی نمیدونه چیه حالا تب کرده، ضعیف شدی یورا لطفا اینقدر خودتو عذاب نده
یورا نفس عمیقی کشید و جواب داد : بیخیال مامان الان واقعا حس و حالشو ندارم درموردش حرف بزنم بذارش واسه بعد

خانم مین : نگرانتم دختر چرا نمی فهمی؟
یورا : می دونم به خدا می دونم ولی الان واقعا وقتش نیست
خانم مین : خیله خب دوباره قاطی نکن برات خوب نیست
یورا : خب پس می دونی اینقدر نپرس دیگه
خانم مین دستشو روی موهای قهوه ای رنگ و لختش کشید و گفت : چشم ببخشید، ولی قول بده بیشتر مراقب خودت باشی
یورا : بنده نیز چشم
خانم مین : خیله خب دیگه مزاحمت نمیشم استراحت کن چیزیم نیاز داشتی به جونگ آه (خدمتکار) بگو
یورا : اوکی ممنون
خانم مین از روی تخت بلند شد و بعد از چند دقیقه از اتاق خارج شد، با رفتنش یورا دوباره تلفنش رو به دست گرفت اما فکرش جای دیگه بود. هیچکس نمی فهمید کنار اومدن با احساساتی که اینجوری لگدمال شده بودن چقدر سخته و نمیشه به این راحتی فراموششون کرد یا دورشون ریخت. هرچه قدر ازشون ببیشتر متنفر باشی کنار گذاشتن و فکر نکردن بهشون سخت تره اما بقیه هیچ وقت نمی تونن راحت درکت کنن و فقط می خوان به فکر خودت باشی.
نفس عمیقی کشید و گفت : مگه میشه به این راحتی فراموش کنم؟ کاش عشق هیچ وقت وجود نداشت
دوباره توی افکارش غرق شد و برای مدتی سکوت تمام فضای اتاقش را دربر گرفت اما لحظه ای بعد صدای زنگ تلفنش تمام جو محیط را بهم ریخت و سکوت رو شکست. به صفحه ی تلفنش نگاه کرد و با شماره ای ناشناس رو به رو شد، کمی فکر کرد اما شماره براش آشنا نبود پس دکمه ی برقراری تماس رو لمس کرد و جواب داد : بله؟

-    سلام
یورا : سلام بفرماییید؟
-    این تلفن مین یوراست؟
یورا : بله خودم هستم امرتون؟
-    اووووومم خب . . . حالتون خوبه؟
یورا که گیج شده بود جواب داد : بله خوبم شما؟ ممکنه خودتونو معرفی کنید؟
-    . . . .
یورا : الو؟ الو؟
-    یونگیم
با شنیدن این اسم یورا شوکه شد و سر جاش نشست، بعد از چند لحظه سکوت گلویی صاف کرد و گفت : مین یونگی؟
-    اوهوم ... یعنی بله
یورا خندید و گفت : سلام به شما
یونگی کمی دستپاچه بود اما سعی کرد اینو نشون نده پس جواب داد : شرمنده دیر وقته
یورا : مشکلی نیست، چون شماره ناشناس بود تعجب کردم برای همین دیر جواب دادم
یونگی : آهان خب راستش من شمارتونو از توی یکی از پرونده ها پیدا کردم امیدوارم ناراحت نشده باشی
یورا : نه بابا این چه حرفیه، چیزی شده؟
یونگی : چی؟ نه خب راستش امروز قرار بود شام مهمون ما باشین
یورا : اوهوم راستش تقصیر من شد بقیه هم نتونستن بیان
یونگی : الان بهتری؟
یورا : اووووفف من خوبم بابا مامانم زیاد بزرگش کرده وگرنه من گفتم که بیان اونجا برای شام منتها قبول نکردن دیگه
یونگی می دونست می خواد چی بگه اما هنوز اونقدری صمیمی نبودن که بتونه راحت صحبت کنه، یورا هم کمی متوجهش شده بود پس پیش دستی کرد و ادامه داد : فقط یه سرماخوردگی سادست
یونگی : چی؟
یورا : میگم اگه برای این زنگ زدی چیزی نیست سرما خوردم فردا هم خوب میشم
یونگی : راستش برای همینم زنگ زدم منتها کلا شخصیتم جوری نیست که بتونم راحت صحبت کنم شرمنده
یورا : نه مشکلی نیست خودم متوجه شدم، در هر حال اصلا فکر نکن تقصیر توئه
یونگی : اتفاقا همین فکرم می کنم
یورا : پس اشتباه فکر می کنی، اون روز من خودم خواستم همراهت بیام چون . . .

مکثش باعث شد یونگی دوباره یاد حرفایی که تو جشن چی گوان زد بیفته اما قبل از این که چیزی بگه یورا ادامه داد : ببین من کلا باید ازت تشکر هم بکنم، جای قشنگی بود اون شب رفتیم، منم خیلی آرامش گرفتم و گره های افکارم هم کمی باز شد. پس لطفا فکر نکن باعث شدی من مریض بشم
یونگی : اما در هر حال نصف بیشترش تقصیر منه
یورا : مهم نیست دیگه گذشته منم فردا خوب میشم پس لازم نیست زیاد بزرگش کنیم.
یونگی : در هر حال کمکی از دستم بر میاد بگو
یورا : ممنون همه چی هست، همین که زنگ زدی خودش کلی ازشمنده ممنون ازت
یونگی : اوکی پس مزاحمت نمیشم برو استراحت کن
یورا : تنکیو، راستی شمارتو سیو می کنم
یونگی : هه راحت باش اوکیه
یورا : بازم ممنون زنگ زدی فعلا
یونگی : اوکی
یورا تلفن رو قطع کرد و در حالی که بهش زل زده بود گفت : متاسفم چون از همون اولم هیچی تقصیر تو نبود، منم که زیادی دارم زیر بار افکار و احساساتم له میشم واسه همینه یه باد ساده اینجوری مریضم کرده.
نفس عمیقی کشید و تلفنشو کنار گذاشت، دوباره دراز کشید و پتوی سفید رنگشو بغل گرفت، چشماشو روی هم گذاشت و برای این که دوباره توی افکارش غرق نشه خوابیدن رو به هرکاری ترجیح داد.

**************

ادامه دارد......





ادامه مطلب...