تبلیغات
✧♛✧ My Beauty Story ✧♛✧

Your Love Was An Accident Ep11



سلاااااااااااااااااام سلام لاویا چخبرا چیطورین؟؟ مهر نزدیکه چه حسی دارین؟؟
امیدوارم هم چنان پیشمون باشید خب اینم از قسمت یازدهم داستان عشقت یک تصادف بود






Episode 11



*****
یونگی در حالی که هنوز در حال نوشیدن بود چشم گردوند تا یورا رو پیدا کنه با این حال حواسش هم اونقدری سرجاش نبود که بتونه از بین این همه جمعیت ببینتش.
خیلی دلش می خواست بدونه چه ارتباطی با جیا داره و چجوری همدیگه رو می شناسن , کم و بیش متوجه شده بود که یورا هم بعد از حرف زدن با جیا کمی تغییر کرد برای همین دوست داشت دلیلشو بدونه. در حالی که هنوز لیوان نوشیدنی رو در دست داشت به سمتی که یورا و هاکیون ایستاده بودن حرکت کرد که همین لحظه جیا دوباره جلوی روش قرار گرفت و مانعش شد.
نگاهی عصبی بهش انداخت و گفت : چی شده حرفات نصفه گیر کرده تو گلوت ؟
جیا : نه فقط کنجکاو یه چیزی بودم اومدم ازت بپرسم
یونگی : بذارش واسه بعد الان اصلا حوصلتو ندارم
خواست از کنارش بگذره و بره که جیا بازوشو گرفت و گفت : یونگی خواهشا ازین بچه بازیا درنیار , قرار نیست که دیگه جوری وانمود کنیم که کلا همدیگه رو نمیشناسیم
یونگی : اتفاقا این همون تصمیمیه که من گرفتم جیا
هاکیون به ساعتش نگاه کرد و گفت : خانومی پاشو خودم برسونمت خونه رئیس مین و مادرت هم بعد شما میان دیگه
یورا : مگه خودت نمی مونی؟
هاکیون : برمی گردم دوباره
یورا : نه بابا چه خبره بری و بیای خودم با ماشین میرم
هاکیون : مگه با ماشین خودت اومدی؟
یورا : نه راننده میاد
هاکیون : نه خودم ببرم بهتره خیالم راحت تره
یورا ایستاد و گفت : اوففففف هاکیون قرار نیست رانندمون بخوره منو که
هاکیون : خدارو چه دیدی؟
یورا خندید و گفت : دستت درد نکنه
هاکیون : فدایت بفرما بریم ببینیم چه خواهد شد
هر دو به همراه هم به سمت در خروجی باغ حرکت کردن, در همین بین بود که هنگام گذشتن از کنار میز آن سمت باغ حواس یورا به یونگی و جیا که باز هم در حال صحبت با هم بودن جمع شد, هاکیون کنارگوشش گفت : بیخیال بیا بریم خونه

یورا با نگاه کردن به جیا دوباره یاد حرفاش افتاد و سری تکون داد, هاکیون دستشو روی کمر یورا گذاشت و به سمت جلو هدایتش کرد تا دوباره حرکت کنن اما ناگهان اتفاقی باعث شده همه بی حرکت بمونن و حواسشون به سمتی جمع بشه.
جیا : ینی تا این حد قراره مثل بچه های دبیرستانی باشی که شکست عشقی خوردن؟؟
یونگی : تو هرجور دلت می خواد فکر کن ولی من همینیم که هستم
جیا کمی بهش نزدیک تر شد و کنار گوشش گفت : مشکل همینجاست یونگ , اگه یکم با اینی که الان هستی فرق داشتی شاید می شد قبولت کنم اما حیف که خودت نخواستی تغییر کنی حتی به خاطر من
یونگی دیگه بیشتر از این نمی تونست تحمل کنه مخصوصا الان که نوشیدنی باعث شده بود دیگه حواسش کمتر از قبل سرجاش باشه و راحت تر می تونست کنترل خودشو از دست بده , پس عصبی لیوان شیشه ای که در دست داشت را به زمین کوبید و لیوان به صد تکه تقسیم شد.
این حرکتش باعث شد همه به سمتشون برگردن و این بزرگ ترین مشکلی بود که تو جشن چی گوان می تونست ایجاد بشه, یورا بیشتر از این نتونست راحت از کنارش بگذره پس به سرعت به سمتشون دوید. هاکیون اصلا متوجه نمیشد دلیل این همه اهمیتی که یورا به یونگی میده دقیقا چیه اما بی اختیار به دنبالش رفت.

یورا کنار یونگی ایستاد و گفت : باز چی شده؟
یونگی هنوز عصبانی به جیا خیره شده بود و تند تند نفس می کشید, جیا بازوی یونگی رو ول کرد و گفت : اون حواسش سر جاش نیست برای همینه که این مشکل ایجاد میشه
یونگی خواست حرفی بزنه که یورا زودتر قدمی به جلو برداشت و گفت : آره اگه کسی مدام رو اعصابش راه نره آروم تر از اینم ممکنه بشه
جیا : تو چیکارشی؟
یورا : من کسیم که از بچگی باهاش بزرگ شده چیه مشکلیه؟
جیا با تعجب به یونگی نگاه کرد و گفت : واقعا؟ پس چطور تاحالا حرفی ازت بهم نزده؟
یورا : چون لیاقتشو نداشتی که از اوقات زیبای زندگیش چیزی بدونی
جیا : ببخشید؟
یورا : چی شد بهت برخورد؟ آخی عذرخواهی می کنم ولی فکر نکن اینقدر کوچیک شده که بذاره یه وقتی مثل الان که داری وجودشو زیر سوال می بری , جرئت کنی به بهترین خاطرات زندگیش هم توهین کنی
هاکیون : یورا بسه لطفا
یورا : نه هاکیون بس نیست چرا باید وایسیم فقط ایشون حرف بزنه هان؟
رو کرد به جیا و ادامه داد : ببین خانم به ظاهر محترم حتی اگه لیاقتشو نداشته باشی اما بدون خیلی چیزا هست که حتی اگه روزی در حد مرگ ازش متنفر باشی باز هم برات ارزشمندن، اینه که زندگی یه انسانو می سازه
جیا : دیگه داری پاتو زیادی از گلیمت درازتر می کنی دختر کوچولو.
یورا : هه حیف من هرچی بهت بگم بازم تو چیزی ازش بلد نیستی می دونی چرا؟؟
چند قدم به سمتش برداشت, تمام نفرت و عصبانیتی که تو وجودش داشت رو درون چشماش ریخت و ادامه داد : چون یادت ندادن

همین جمله کافی بود تا جیا کنترل خودشو از دست بده پس به سرعت تمام نوشیدنی که داخل لیوانش داشت رو روی صورت یورا پاشید. هاکیون, یونگی و بقیه ی جمعیتی که بهشون خیره شده بودن همه حسابی شوکه شدن.
جیا : به نفعته بیشتر از این از حد خودت فراتر نری خانم مین وگرنه اتفاقی میفته که هیچ وقت تو جشنای چی گوان سابقه نداشته و این برای همیشه تو یاد همه باقی می مونه
انگشت اشارشو به سمت یورا گرفت و ادامه داد : پس اگه می خوای بیشتر از این انگشت نمای عام و خاص نشی بهتره خفه خون بگیری
هاکیون به سرعت دستمالی برداشت و اونو به سمت یورا گرفت, اما یورا بعد از مکثی کوتاه و بدون قبول کردن دستمال, دستی به موهای خیسش کشید و در حالی که حواسشو به پیراهنش داده بود شروع به خندیدن کرد , جیا و بقیه با تعجب به واکنش یورا نگاه می کردن و یونگی حالا از این همه جرئتش حسابی شوکه شده بود, یورا بعد از کمی خندیدن گفت : کمی به دور و برت نگاه کن , فعلا که تو داری مدام خودتو اون اخلاق مزخرفتو به عالمی که اینجا دارن نگات می کنن نشون میدی خانم هان , وگرنه من حقیقتو گفتم می دونی که حرف حساب جواب نداره منتها شما واسه اینکه جلوی منو بگیری تا به همه ثابتش نکنم اینجوری واکنش نشون میدی
جیا : ببینم نکنه واقعا از جونت سیر شدی؟

یورا : خیر بنده دارم سعی می کنم کمکت کنم وگرنه اگه من دارم دروغ میگم چه دلیلی داره شما یهو تا این حد عصبانی بشی هان؟ می تونی مثل من ریلکس باشی و بی توجه به حرفام از کنارم بگذری
جیا خواست حرف بزنه که یونگی جلو اومد و گفت : بس کن من و تو بعد با هم حرف می زنیم بیخود داری اینجارو شلوغ می کنی جیا
جیا : هه آره دیگه آقای ترسو همیشه کارت همینه تا وقتی زمان جواب دادن میشه پشت دوستات قایم میشی حالا هم بکش کنار تا این خانوم به جات سخنرانی تحویلم بده , واقعا برات متاسفم مین یونگی خیلی بی ارزش تر از چیزی هستی که فکر می کردم
چشم غره ای به یورا رفت و ادامه داد : دیگه حرف زدن لازم نیست چون هیچ وقت نمی خوام دوباره ببینمت حتی برای مسائل کاری
به سرعت از کنارشون گذشت و عصبی به سمت در خروجی حرکت کرد, یونگی چشماشو به روی هم فشار داد و نفس عمیقی کشید, بعد از چند لحظه به سمت یورا برگشت و گفت : خیلی عذرمی خوام
یورا نگاهی به خودش انداخت و گفت : نه نه حقش بود دختره ی بی چشم و رو اتفاقا دلم خنک شد
هاکیون : مطمئنی خوبی؟

یورا : آره بابا چیزی نشد که فقط دستش رو شد یکم حالم جا اومد
یونگی : در هر حال من عذرخواهی می کنم به خاطر من ....
یورا بین حرفش پرید و گفت : خب نه راستش همش هم به خاطر شما نبود من زودتر از اینا باید حرفامو می زدم ولی فکر کردم اینجا جاش نیست
هاکیون : نه که الان جای دیگه ای غیر از اینجا هستیم!
یورا : نه ولی خب خودش شروع کرد منم دیدم فضا مناسبه دیگه پس بهتره عقب نمونم
یونگی سری تکون داد و گفت : ممنون
و سپس خداحافظی کوتاهی کرد و به سمت در خروجی حرکت کرد, هاکیون گفت : یورا واقعا این چه کاری بود؟
یورا : حقش بود حالا دیگه بیا بریم خونه
به دنبال یونگی حرکت کرد و هاکیون هم با او هم قدم شد, حالا همه درون سالن قرار داشتن و خوشبختانه اتفاقی که درون باغ افتاده بود باعث نشد همه ی توجها روی اینا باشن , بالاخره جوان بودن و همین باعث می شد این اتفاق ها زود فراموش بشن. با این حال یورا نگاهش روی یونگی بود که با مادرش حرف می زد, به همراه هاکیون به سمتشون رفتن که رئیس مین (پدر یورا) گفت : دخترم بیرون چه اتفاقی افتاد؟

یورا نیم نگاهی به هاکیون انداخت و گفت : هیچی یه دعوا بین جوونا بود
مادرش گفت : دعوا؟
هاکیون : دعوا که نه, چون داخل فضای باز باغ بودیم یکم بلند بلند صحبت می کردیم
یونگی : مشکل خاصی نبود عذرخواهی می کنم اگه کمی صدامون بلند بود
آقای مین (پدر یونگی) : اشکالی نداره پسرم این چیزا بین جوونا زیاد پیش میاد
مادر یونگی : خب دیگه تو می تونی بری پسرم
یورا : بره ؟ کجا بره؟
مادر یونگی : نگران نباشید ما زیاد از هم دور نمی مونیم دوباره می بینید هم دیگه رو
یونگی از همه خداحافظی کرد و به سمت در خروجی به راه افتاد, اما یورا به خوبی می دونست که حالش اونقدری مساعد نیست که بتونه رانندگی کنه و اگه اینو تو جمع بگه براش بد میشه پس رو کرد به مادرش و گفت : اگه ممکنه منم برم
هاکیون : من می رسونمت
یورا : نه نه خودم می تونم برم
آقای مین : خب پس همراه یونگی برو دخترم
رو کرد به رئیس مین و ادامه داد : اشکالی که نداره یوجین؟
رئیس مین : نه بابا اتفاقا خوبم هست اشکالی نداره دختر همراه یونگی برو
یورا : پس منم میرم ممنون
از همه خداحافظی کرد و به سمت در خروجی رفت , هاکیون به دنبالش رفت و بازوشو گرفت یورا برگشت و گفت : چی شده؟
هاکیون : تو کجا ؟
یورا : نمی بینی حالشو؟ اونجوری رانندگی کنه عمرا نمی رسه خونه
هاکیون : به تو چه خب؟
یورا : نه الان احساسشو درک می کنم هاکیون اگه ندیده بودم شاید ممکن بود چیزی نگم ولی وقتی دیدم نمی تونم راحت از کنارش بگذرم می دونی که همچین آدمی نیستم که بگم به من چه
هاکیون پوفی کرد و گفت : خب بعدش چی؟ خودت می خوای چی کار کنی؟
یورا : چمیدونم واسه اونم یه فکری می کنم دیگه
هاکیون : ببین پس اگه کاری پیش اومد بهم زنگ بزن
یورا لبخند زد و گفت : چشم داداشم دستت طلا
کت هاکیون رو که روی شونش انداخته بود درآورد و اونو به دستش داد, بعد از خداحافظی به راهش ادامه داد و سرعت قدماشو بیشتر کرد تا به یونگی برسه. اونقدر هول بود که ازش جا نمونه که فراموش کرد کتشو از خدمه ی سالن بگیره پس دامن بلندشو کمی به سمت بالا جمع کرد و از در خارج شد.

سردی هوا به وضوح حس می شد اما یورا بی توجه به آن و بخاری که از دهانش خارج می شد با چشم به دنبال یونگی می گشت تا این که موفق شد پیداش کنه, به سمتش دوید و پیش از این که حرکت کنه با دست به شیشه ی ماشین کوبید.
یونگی شیشه ی دودی رنگ ماشین رو پایین کشید و سر خم کرد, با دیدن یورا ابرویی بالا داد و گفت : مشکلی پیش اومده ؟
یورا : با این حالت نباید رانندگی کنی
یونگی : من حالم خوبه
یورا : نخیرم اون همه نوشیدی واقعا انتظار نداشته باش با اون وضعیت باغ و این همه افکار بهم ریخته بذارم رانندگی کنی
یونگی : ببین دختر من واقعا ممنونم ازت بابت امروز ولی نیازی ندارم برام دلسوزی کنی
یورا : دلسوزی نمی کنم فقط نمی خوام عذاب وجدان بگیرم که دیدم حالت خوش نیست و گذاشتم بشینی پشت فرمون
یونگی : نترس من اونقدری حالم خوبه که خودمو به کشتن ندم
یورا : با من بحث نکن و پیاده شو من می رونم
یونگی خندید و گفت : لازم نکرده برو تو خودم میرم
یورا عصبی و بی توجه به یونگی دستشو از پنجره داخل کرد و درو باز کرد, داخل نشست و بعد از بستن در گفت : پس منم میام
یونگی با تعجب بهش نگاه کرد و گفت : این کارار ینی چی ؟ عجب چسبی هستی تو پیاده شو ببینم
یورا : مگه نگفتی حالت خوبه و به کشتن نمیدی خودتو؟ پس راه بیفت دیگه می خوام ببینم چه قدر حالت خوبه
یونگی : بهت میگم پیاده شو

یورا کمربندشو بست و در حالی که شیشه رو بالا می کشید جواب داد : هر وقت مطمئن شدم خوبی پیاده میشم
یونگی خندید و گفت : ینی میگی وسط خیابون اونم این وقت شب پیاده میشی دیگه؟
یورا : بله یوراست و حرفش فکر می کنی من کیم؟ کافیه زنگ بزنم صد تا راننده بیاد جلوپام پس لازم نیست نگران تو خیابون موندن من باشی , باور نداری گازشو بگیر تا بهت نشون بدم
یونگی ابرویی بالا داد و در حالی که بهش خیره شده بود گفت : ینی در این حد پر رویی دیگه ؟
یورا : می بینیم دیگه , راه نمیفتی که
یونگی هنوز تو سکوت بهش خیره بود که یورا سر برگردوند و ادامه داد : نمیری؟
یونگی : چرا میریم
دنده عوض کرد و بعد از چند ثانیه به سمت خروجی اصلی حرکت کرد, یورا : فقط وای به حالت اگه جفتمونو به کشتن بدی
یونگی : تا تو باشی واس خاطر یکی دیگه عذاب وجدان نگیری و ازین SuperGirl بازیا درنیاری
یورا : نخیر جناب در غیر این صورت جامون عوض میشه و بنده می رونم
یونگی : ینی هیچ جوره هم کم نمیاری
یورا : خیر

یونگی سری تکون داد و به سمت مقصدی که در نظر داشت حرکت کرد , سرعتش زیاد بود و یورا به وضوح متوجه شد اثر نوشیدنی زیادی که خورده بود هنوز از بین نرفته . در کنار آن هنوز عصبی بود و اینو از طرز رانندگی کردن, سرعت و فشاری که روی فرمون ماشین به این نرمی وارد می کرد حس کرده بود.
جالب تر از اون متوجه شد که مقصد یونگی خونه نیست چون خیابونارو خوب می شناخت و می دونست از کجا باید به کجا رسید. با این حال حرفی نزد تا این که ترسید با این وضع رانندگی و سرعت مثل قبل که با هم تصادف کردن این بار با درختی, دیواری, دره ای چیزی تصادف کنن پس به سمتش سربرگردوند و گفت : نگه دار
یونگی که تو افکار خودش غرق بود متوجهش نشد و همینطور عصبی به رانندگی ادامه می داد پس یورا دوباره گفت : هی جناب از فکرات بیا بیرون و ترمز کن
یونگی به سمتش سربرگردوند و بدون هیچ حرفی ماشین رو کنار اتوبان نگه داشت , هر دو ساکت بودن که یونگی گفت : پیاده نمیشی؟
یورا : خیر
یونگی : پس چرا گفتی نگه دارم؟
یورا : چون باید جامونو عوض کنیم
یونگی : ببین اگه تا الانم باهات راه اومدم برای تشکر بابت قبل بود ولی بیشتر از این دیگه جدا نمیتونم
یورا : ببین فکر کنم تا الان خوب فهمیدی من چجور آدمیم پس پیاده شو بگو مقصد کجاست من می رونم بعد که حالت جا اومد هر جا خواستی خودت برو
یونگی خواست حرف بزنه که یورا کمربند خودشو باز کرد و زودتر گفت : زود باش اول تو پیاده شو که بعد قالم نذاری
یونگی هنوز داخل ماشین نشسته بود و حرکتی نمی کرد یورا کمی بهش نزدیک تر شد و کمربندشو باز کرد و گفت : زودباش دیگه اگه حرف تشکره پس تا آخرش برو بعد من قبولش می کنم

یونگی که توانشو نداشت با یورا سروکله بزنه پس از ماشین پیاده شد, بعد از اون یورا پیاده شد و پشت فرمان نشست , حالا که جاشون با هم عوض شده بود یورا احساس بهتری داشت پس رو کرد به یونگی و گفت : خب مقصد؟
یونگی بدون هیچ حرفی جی پی اس ماشین رو روشن کرد و مقصد رو انتخاب کرد , کاملا مشخص بود که زیاد به این مکان میره و یورا با دیدنش فهمید الان خیلی نیاز به جایی داره که کمی آرامش بهش بده پس سر تکون داد و به سمت مقصد حرکت کرد. هر دو ساکت بودن و یونگی سرشو به شیشه تکیه داده بود , یورا هم حواسشو به جاده داد و بعد از رانندگی کوتاهی بالاخره به مقصد رسیدن. قسمتی از راه رو باید پیاده طی می کردن و مسیر هم یه سربالایی کم شیب به سمت مکانی زیبا بود. با این حال پس بعد از این که یونگی از ماشین پیاده شد , یورا هم ناچارا دروقفل کرد و به دنبالش حرکت کرد.
برخلاف تصورش یونگی چیزی نگفت و یورا هم با خودش فکر کرد کنارش بمونه با این که هنوز نمی دونست دلیل این کاراش دقیقا چیه ولی خب آدمی بود که به تصمیمش عمل می کرد حتی اگه بعدش ازش پشیمون میشد. نگاهی به کفشش انداخت و گفت : هوم خوبه پاشنه ی کفشام زیاد بلند نیست
سری از روی رضایت تکون داد و با کمی فاصله پشت سر یونگی قدم بر داشت و به اطراف نگاه می کرد , بالاخره به مکان اصلی رسیدن, خلوت بود این وقت شب فقط چراغ های بلندی که اطرافشون قرار داشت روشن بود غافل از این که کسی باشه تا از نورشون استفاده کنه.

« اینم از مکانی که الان اونجان »

 
یونگی به سمت میله ها رفت و آرنجشو روی آن گذاشت و به دریا خیره شد, یورا دلش نمی خواست آرامششو برهم بزنه با خودش فکر کرد الان اگه نبود شاید یونگی راحت تر می تونست فکر کنه اما خب بازم اخلاق خودشو خوب میشناخت و از این کاری که کرده بود پشیمون نبود.
پس بدون هیچ حرفی تصمیم گرفت خودش هم از این فضای زیبا کمی استفاده کنه پس قدماشو به سمت دیگری پیش گرفت و نخواست فضای خصوصی یونگی رو برهم بزنه، روی صندلی های زیبا و چوبی نشست و پا رو پا انداخت , به آسمون خیره بود و به دنبال ستاره ها می گشت و طبق عادت کودکی خود از بین آن ها هر یک را برای یکی از اعضای خانواده انتخاب می کرد یا گاهی نام خاصی برای آن ها می گذاشت.
یونگی به دریا خیره بود و حرفای جیا رو مدام توی ذهنش مرور می کرد, هر چه قدر سعی کرده بود نشد چهره و حضور امروزش رو از یاد ببره و مدام با تجسم هزار باره ی آن ها خودشو عذاب می داد , اما می دونست از پسش بر نمیاد. تا الان خیلی سعی کرده بود این عشق بی نتیجه رو کنار بذاره اما هیچ وقت ممکن نشده بود موفق بشه و همیشه با بن بست برخورد می کرد.

همیشه از بودن در این مکان زیر آسمون شب آرامش می گرفت اما انگار امروز قرار نبود هیچی به این راحتی تموم بشه , امروز با حرفایی که از زبان جیا شنیده بود بیشتر از گذشته شکسته بود و به این راحتیا نمی تونست دوباره درست بشه. عصبی بود و هنوز یک عالم بغض مردانه توی گلوش داشت که نمی تونست اونو بشکنه.
انگشتان دستشو بین موهایش فرو کرد و سرشو روی میله ای که بهش تکیه کرده بود گذاشت , دلش می خواست فریاد بزنه اما می دونست یورا همراهش اومده و با وجود اون سخته تا این اندازه پیش بره. بیشتر از اون می ترسید یورا بفهمه که عشق جیا تا چه حد خرابش کرده که به اینجا رسیده و اینطور فریاد می کشه.
یورا نفس عمیقی کشید و به سمت یونگی سربرگردوند , حالشو تا حدی درک می کرد چون خودشم دست کمی ازش نداشت پس فکر کرد کمی تنهاش بذاره تا شاید بخواد خودشو خالی کنه. پس از روی صندلی بلند شد و تصمیم گرفت آروم آروم به سمت ماشین بره و اونجا منتظر یونگی بمونه , از طرفی حالا هوا سردتر هم شده بود و یورا برای این که کتشو فراموش کرد حسابی سردش شده بود.

پس با این فکر که تصمیم درستی گرفته ایستاد اما قبل از این که به سمت مخالف بره دید یونگی روی زمین زانو زده و از بین مربع های کوچکی که به عنوان حصار کشیده شده بودن به دریا نگاه می کنه , لبخند زد و فهمید که تصمیم درستی گرفته پس آروم به سمت مسیری که ازش بالا اومده بودن حرکت کرد.
بعد از این که یورا کمی از اونجا دور شده بود یونگی سر برگردوند تا ببینتش اما دید داره بر می گرده , به یورا خیره شده بود و فهمید که دلیل این کارش چی بوده , حالا حرفای یورا رو هم به خاطر می آورد و با خودش فکر می کرد باید خیلی ازش ممنون باشه هم برای حرفایی که به جیا زد و هم برای این که تا این حد درکش کرد و تنهاش گذاشت.
اما ناگهان به خاطر آورد که یورا هم ارتباط خاصی با جیا داشت و اینو از حرفاش متوجه شده بود , به یورا که هر لحظه ازش دورتر و دورتر می شد نگاه کرد و گفت : فکر می کنم تو خوب می دونی چه حالی دارم
با این وجود حالا که کاملا تنها شده بود می تونست راحت فریاد بزنه و از دنیا شکایت کنه اما بازم حس می کرد جرئتی که یورا به عنوان یه دختر در وجودش داره رو نداره و همین باعث می شد به خودش بخنده . از روی زمین بلند شد و به آسمون نگاه کرد و بعد از مکثی کوتاه شروع کرد به فریاد زدن.

یورا آروم آروم به سمت پایین قدم بر می داشت و حالا صدای یونگی رو می شنید , به سمت عقب نگاه کرد و لبخند زد , از کار خودش احساس رضایت می کرد اما برای این که بیشتر از این وارد حریم خصوصی یونگی نشه هنزفری سفید رنگشو از داخل کیف کوچک و سفید رنگش بیرون آورد و آهنگ BTS - Butterfly رو پلی کرد.
لبخند زد و به راهش ادامه داد, حالا هیچ صدایی جز آرامش آهنگی که بهش علاقه داشت رو نمی شنید پس نفس عمیقی کشید و به آسمان نگاه کرد. بوی دریارو حس می کرد و با وجود سرد بودن هوا بازم آرامش خوبی از نسیم می گرفت , همیشه به زمستان و سردی هوا علاقه داشت پس هیچ وقت ازش شکایت نمی کرد .
نرده های صورتی رنگ و فلزی مسیر تا انتهای راه کشیده شده بودن و یورا دوست داشت راه رو آرام طی کنه تا دیر تر به انتهای آن برسه , پس کفششو از پایش بیرون آورد و اونو به دست گرفت . دست دیگرش را به نرده ها گرفت و در حالی که از آهنگ , هوا , مسیر و آرامشی که داشت لذت می برد به سمت پایین حرکت کرد.
یونگی حالا احساس بهتری داشت و کلی خودشو خالی کرده بود تلفنشو از داخل جیبش بیرون آورد و به تماسایی که از طرف نام جون بودن نگاه کرد. به کل فراموشش کرده بود پس شمارشو گرفت و بعد از برقراری تماس گفت : چی شده؟

نام جون : تو کجا رفتی یهو ؟
یونگی : حالم خوش نبود اومدم پاتوق
نام جون : بدون من بیشور؟ یه دقیقه رفتم داخل اومدم دیدم چه کردین تو باغ
یونگی : وای بیخیال جون همین الان کلی سعی کردم اینارو از مغزم بریزم دور دوباره یادم ننداز خواهشا
نام جون : خب خب بابا غلط کردم
یونگی : تو یهو کجا غیبت زد؟
نام جون : جشن چی گوان بودا پسر مگه دست از سر معامله بر می دارن
یونگی : پس درگیر اونا بودی
نام جون : بله در حالی که شما در رفته بودی
یونگی : والا منم صدهزار بار کارو به جیا ترجیح میدم ولی خب چه کنم که شانسم گنده
نام جون : بیخیال خودم حلش کردم
یونگی : دمت گرم ممنون
نام جون : چاکریم , راستی ببینم نگو که با همون حال خرابت نشستی پشت فرمون که از همین پشت تلفن از بالای نرده های پاتوق پرتت می کنم پایین
یونگی : اومدم دیگه یجوری
نام جون : ینی جدی بعد خوردن اون همه مشروب خفن رانندگیم کردی؟ خودتو مرده فرض کن مین یونگی دَر نرو وایسا تا بیام

یونگی : نه نه لازم نکرده الان تنها نیستم بعد اینم خونه نمی خوام برم تو منتظر باش فردا که دیدمت منو بکش
نام جون : تنها نیستی؟ ینی چی کی باهاته مگه ؟ جیااااااااااا
یونگی : کوفت بابا نه
نام جون : پس کی ؟
یونگی نفس عمیقی کشید و بعد از سکوتی گفت : یورا
نام جون : ببخشید؟ درست نشنیدم چی گفتی؟
یونگی : اذیت نکن جون دارم میگم یورا یورا یورا
نام جون : مین یورا؟
یونگی : لابد دیگه
نام جون : ایول بابا پسر یادم بنداز یکم این چیزارو ازت یاد بگیرم
یونگی : خفه شو تا اونی که نمرده خودت نشدی
نام جون : خب خب غلط خوردم بابا نزن پس می رسونیش خونه بعد میای؟
یونگی : آره نمیشه که ولش کنم اینجا خودم برم خونه
نام جون : خب آخه با این حال؟
یونگی : نه الان خوبم اومدنی یورا پشت فرمون بود
نام جون : خوبه پس دمش گرم الان باد به کلت خورده پریده اونا
یونگی : آره بابا پرید نترس نمی کشمش
نام جون : خخخخخخ خیله خب پس مراقب باش , زیادم فکر نکن پسر فردا می بینمت
یونگی : باشه داداش تا بعد

تلفن رو قطع کرد و نگاهی به ساعتش انداخت , سی و پنج دقیقه از نیمه شب گذشته بود و دیگه باید به سمت خونه می رفتن حالا که یورا تا اینجا همراهش اومده بود خیلی زشت بود بیشتر از این منتظرش بذاره پس دستی به لباسش کشید و به سمت مسیر اصلی حرکت کرد.
باد می وزید و یونگی حالا که حالش بهتر شده بود تازه داشت سرمای هوارو احساس می کرد , که ناگهان یاد یورا افتاد . کمی فکر کرد تا به یاد بیاره چه لباسی پوشیده بود اما متاسفانه اونقدر تو فکر بود که به این توجه نکرده بود فقط می دونست پیراهنش بلند و تیره بود. از این که تا این حد بی توجه بود عصبانی شد و با خودش فکر کرد تو این سردی هوا اگه لباسش مناسب نباشه حتما تا الان یخ زده و چیزی نگفته پس قدماشو سریع تر کرد تا به یورا برسه .
چون سرعتش زیاد بود و مسیر هم حالا سرپایینی شده بود زودتر به یورا رسید اما بر خلاف تصورش دید که هنوز بین مسیر ایستاده و به نرده ها تکیه داده , از همان فاصله ای که داشت بهش خیره شد , یورا در حال خوندن آهنگ بود و در حالی که دستاشو به سمت بیرون نرده ها گرفته بود و کفش هایش را هم در دست داشت آن ها را به اطراف تکان می داد.
یونگی با دیدنش بی اختیار خندید و زیر لب گفت : ینی فکر می کنم یه ثوابیم من کردم که تو رو همراه خودم آوردم اینجا انگار زیادی خوش میگذره

وقتی دید همه چی خوبه تصمیم گرفت همونطور که یورا بهش احترام گذاشته بود اوقات خوبشو برهم نزنه پس از همان فاصله به سمت نرده ها رفت و به اطراف خیره شد. با این حال حواسش هنوز هم به یورا بود سر برگرداند و بهش نگاه کرد، بر خلاف بالا این مسیر زیاد چراغ نداشت و تاریکی باعث می شد نتونن خوب هم دیگه رو ببینن اما باز هم جوری نبود که یونگی نتونه متوجه ی یورا بشه.
بعد از لحظه ای یورا نفس عمیقی کشید و بعد از فاصله گرفتن از نرده ها به راهش ادامه داد , کفش هایش را تکان می داد و آرام آرام قدم بر می داشت , یونگی هم دست هایش را توی جیبش گذاشته بود و آرام از پشت سر همراهیش می کرد.


ادامه دارد......





ادامه مطلب...