تبلیغات
✧♛✧ My Beauty Story ✧♛✧

MuSiC, Reminiscent Your Beautiful LoVe Ep09



به به سلاااااااااااام به همه خوبین؟ خوشین؟ هورام می باشم
بعد قرنی با به عالم پوزش اومدم با قسمت نهم از داستان

موسیقی, یادآور عشق زیبای تو
امیدوارم همه رفقایی که میان و می خونن دوسش داشته باشن




Episode 09

جس از انتهای سالن به سمت چپ پیچید و هانا هم نفس عمیقی کشید و به فکر فرو رفت، هنوز مدت زمان زیادی از رفتن جس نگذشته بود که نام جون آروم از کلاس خارج شد و بعد از برداشتن چند قدم پشت سر هانا ایستاد. کامل متوجه حرفای هانا و جس نشده بود اما حالا مطمئن بود که یه چیزی تو این رابطه درست نیست و اونا اینو نمی دونن، با این حال واکنشی نشون نداد و آروم گفت : سلام
هانا که صداشو شنید برگشت و با دیدنش با لبخند جواب داد : سلام کی اومدی؟
نام جون : همین الان
هانا : شرمنده متوجه نشدم
نام جون : اشکال نداره بابا
هانا : چیزی شده ؟
نام جون : راستش به کمکت احتیاج داریم
هانا : کمک من؟ برای چه کاری؟ باز مشکلی پیش اومده؟
نام جون نفس عمیقی کشید و گفت : راستش ته یانگ می خواد برگرده مدرسه
هانا : چی کار کنه؟
نام جون : جونگ گوک زنگ زد گفت نمی تونه قانعش کنه بیشتر بمونه بیمارستان و مدام اصرار داره برگرده
هانا : وای از دست این پسر آخه مگه دکترش نگفت سه روز دیگه باید بمونه؟
نام جون : چرا ولی ما که حریف اون زلزله نمیشیم، شرمنده برای همین منم اومدم از تو خواهش کنم قانعش کنی فکر کردم فقط تو ممکنه بتونی

هانا نفس عمیقی کشید و دوباره یاد حرفایی که جس بهش زده بود افتاد، کمی فکر کرد اما می دونست نمی تونه به ته یانگ بی اعتنا باشه حتی اگه احساسش با چیزایی که جس توصیف کرد فرق داشته باشه. سر بلند کرد و گفت : خب من در خدمتم چی کار باید بکنم؟
نام جون : ببین اگه با زنگ زدن و صحبت می تونی حلش کنی که ممنونتم ولی اگه نشه شاید مجبور شیم با هم بریم بیمارستان وگرنه مطمئنم ته یانگ بر می گرده اینجا
هانا پوفی کرد و با تلفنش شماره ی ته یانگ و گرفت اما هر چی منتظر موند کسی پاسخ نداد پس با نگرانی به نام جون نگاه کرد و بعد از قطع کردن تلفن گفت : جواب نمیده تو می تونی به جونگ گوک زنگ بزنی؟
نام جون : آره حتما
سپس با جونگ گوک تماس گرفت، بعد از چند لحظه تماس برقرار شد و نام جون گفت : سلام چی شد موفق شدی؟
جونگ گوک : چه عجب دیگه داشتم ازت نا امید می شدم
نام جون : خیله خب حالا بگو چی شد؟
جونگ گوک : هیچی مرغش یه پا داره دیگه برادرم
نام جون : گوشیو بده بهش هانا باهاش صحبت کنه
جونگ گوک : اوکی صبر کن
نام جون تلفنشو به سمت هانا گرفت و گفت : بیا صحبت کن
هانا تلفنو ازش گرفت و همون لحظه صدای ته یانگ رو شنید : بله؟
هانا : سلام
ته یانگ : چی شده؟
هانا : خودت خوب می دونی چی شده برای همینم تلفنمو جواب نمیدی
ته یانگ : بیخیال هانا همه چی اوکیه منم دیگه لازم نیست اینجا باشم لطفا تو یکی دیگه بزرگش نکن
هانا : ببین پسر تا زمان امتحان خوب از هممون قایم کردی و پیچوندی ولی الان دیگه هممون می دونیم پس نمیذارم بیخود بدنتو داغون کنی پس با من بحث نکن

ته یانگ : ای بابا دارم میگم چیزیم نیست چرا نمی فهمین؟
هانا : منم نمیگم در حال مرگی که، دارم میگم سه روز دیگه تحمل کن بعدش با تایید دکترت همچین مطمئن و با خیال راحت برگرد
ته یانگ : من خیالم راحته
هانا : نخیر اشتباه نکن تو خیالت راحت نیست بلکه اصلا عین خیالت نیست که با خودت چه می کنی ولی بهتره بدونی که برای ما مهمی خیلی بیشتر از چیزی که فکر می کنی. با این کارات ما اصلا خیالمون راحت نیست پس بچه بازی در نیار لطفا
ته یانگ : ای بابااااا ینی واسه زندگی خودمم نمی تونم تصمیم بگیرم؟
هانا : خیلی عذر می خوام اما انگار یادت رفته که این دیگه فقط زندگی تو نیست! الان زندگی منم هست
این حرفش باعث شد نام جون بهش خیره بشه و در مقابل ته یانگ هم سکوت کنه، هانا که خودشم شوکه شده بود گلویی صاف کرد و ادامه داد : دوستات بیشتر از من نگرانتن ته یانگ پس باید بدونی زندگیت فقط برای خودت نیست که بخوای تنها درموردش تصمیم بگیری
ته یانگ : در نتیجه؟
هانا لبخند زد و گفت : در نتیجه این که ما هم نمی خوام دخالت کنیم فقط بهتره کاری کنی که نگرانیمون کامل برطرف بشه تا وقتی برگشتی دیگه جرعت نکنیم بهت بگیم چی کار کنی یا چه تصمیمی بگیری
ته یانگ که حالا آروم تر شده بود خندید و گفت : ینی در اون صورت همه چی حله دیگه؟
هانا : بلهههه صددرصد شما سه روز دیگه هم تحمل کن لطفا بعدش که دکترت تایید داد راحت و با اقتدار برگرد اینجا ما هم دیگه چیزی بهت نمیگیم

ته یانگ نفس عمیقی کشید و جواب داد : خیله خب بابا باشه اینم قبول ببینم بعدش دیگه چی داری تا باهاش منو قانع کنی دختر
هانا خندید و گفت : منو دست کم نگیر جناب، اینقدر زود یادت رفت من کیم؟
ته یانگ : شنیدم سر جی سان و رفقاش جین ازت ترسیده
هانا بلند خندید و گفت : حالا نمیگم بترس ازم ولی لطفااااا بهم گوش بده فقط یکم
ته یانگ : چشم خانومِ من
لبخند هانا کم کم محو شد، سرشو پایین انداخت و سکوت کرد، نام جون سر خم کرد و به هانا نگاه کرد و با خودش گفت : ینی ممکنه این عشق فقط توی حرف باشه؟ یا این که اونقدر بزرگه که تو دلش جا نمیشه و با حرف نمیشه گفتش؟ نفس عمیقی کشید و به دیوار کناری تکیه داد و چشم به زمین دوخت. ته یانگ هم که انگار متوجه تغییر صدای حالت هانا شده بود ادامه داد : نگران من نباش
هانا : مگه میشه نگران نباشم با این کارات و یه دنده بازیات؟
ته یانگ : خب ببخشید . . . تا تهش همینجا می مونم قول میدم
هانا : تا تهش نه، فقط تا سه روز دیگه
ته یانگ : باشه عزیزم چشم
هانا : ممنون، میام می بینمت فعلا کاری نداری؟ چیزی نمی خوای برات بیارم؟
ته یانگ : نه همه چی اوکیه چیزی نمی خوام
هانا : پس فعلا

بعد از خداحافظی تلفن و قطع کرد و اونو به سمت نام جون گرفت و گفت : ممنون
نام جون از دیوار فاصله گرفت و در حالی که تلفنو از هانا می گرفت جواب داد : تو ممنون که راضیش کردی
هانا : کاری بود که باید می کردم تو خوب کردی که اومدی پیشم وگرنه فکر نمی کنم به حرف شماها گوش می کرد
نام جون : خب آخه ما بلد نیستیم مثل تو صحبت کنیم
هانا موهاشو پشت گوشش گذاشت و گفت : چجوری مثلا؟
نام جون : نمی دونم چجوری دقیقا اگه بلد بودم خیلی خوب می شد ولی خب ما مثل تو توانایی قانع کردن دیگرانو نداریم
هانا : من فقط حقیقت و روشن می کنم همین
نام جون خنده ی کوتاهی کرد و جواب داد : خب همین کار زیادم آسون نیست
هانا : جالبه نمی دونستم همچین توانایی ایم دارم
نام جون در حالی که به زمین خیره بود آروم زیر لب گفت : همینجوری تونستی رفیق مارو داغون کنی
هانا سر خم کرد و گفت : چی؟
نام جون به سرعت سر بلند کرد و با خنده گفت : هان؟ نه نه داشتم فکر می کردم الان دیگه وقت رفتنه
هانا به ساعتش نگاه کرد و گفت : اوه منم هنوز تمرین نکردم
نام جون : دخترا همه تمرینن؟
هانا : آره به احتمال زیاد ولی من زیاد حالشو نداشتم
نام جون : خب پس مزاحمت نمیشم برو به کارت برس
هانا دستشو به کمر نام جون زد و گفت : بازم ممنون بعد می بینمت
نام جون سر تکون داد و گفت : تو ممنون فعلا
سپس هر کدوم به سمت یک طرف از راهرو حرکت کردن تا به کارهای خودشون برسن، بین راه هانا به حرفایی که جس بهش زده بود فکر می کرد و نام جون هم به هانا و رابطش با ته یانگ، اما هیچ کدوم به این سادگی به نتیجه ی درستی نمی رسیدن و زمان بیشتری نیاز داشتن.

******************

جیمین در اتاق تمرین داخل حیاط مشغول تمرین کردن بود و ته هی کنار دیوار نشسته بود و بهش نگاه می کرد، بالاخره بعد از مدتی رقصیدن جیمین به سمت ضبط گوشه ی سالن رفت و ولوم آهنگ رو پایین آورد و در حالی که حوله ی سفید رنگی رو از داخل کولش بیرون می کشید گفت : ببینم دختر تو کار نداری از وقتی من شروع کردم اینجا نشستی ولو؟
ته هی پوفی کرد و جواب داد : به تو چه دلم می خواد بشینم عشقمو موقع تمرین ببینم حسودیت میشه؟
جیمین حولشو دور گردنش انداخت و با گوشه ی آن مشغول پاک کردن عرق های صورت و گردنش شد و در حالی که به سمت ته هی می رفت گفت : که به سوتیام بخندی؟
ته هی سرشو به نشونه ی نفی تکون داد و گفت : نخیر جناب که زل بزنم به گردن خوشگلت یا مثلا اون بازوهات
جیمین کنارش نشست، ابرویی بالا داد و گفت : به به دیگــــــــــــه؟؟
ته هی کنار پیراهن رکابی و سفید رنگشو گرفت و کشید بعد از نگاهی بهش گفت : از این جا زوم کنم رو سیکس پکات
سر بلند کرد و با نگاه خیره ی جیمین رو صورتش رو به رو شد، ابرویی بالا داد و ادامه داد : می دونستی مخصوصا وقتی اینجوری عرق می کنی و بدنت برق می زنه چقدر سکسی تر میشی؟
جیمین نیشخندی زد و در حالی که به جلو خیره بود فقط سر تکون داد، ته هی گفت : خب حالا می دونی، صرفا واسه همینه من اینجوری نشستم نگات می کنم عزیزم

جیمین حوله ی دور گردنشو روی موهای خیسش کشید که ته هی انگشتشو زیر چونش گذاشت و سرشو به سمت خودش برگردوند، هر دو به هم خیره شده بودن و فاصله ی خیلی کمی بینشون وجود داشت که ته هی انگشتانشو بین موهای جیمین فرو کرد و به سمت عقب هلشون داد، اما به محض کنار کشیدن دستش موهای جیمین دوباره روی صورتش ریختن.
ته هی خندید و گفت : ببین چه ناز میشی ملوسکم
جیمین : نکن دختر کلی عرق کردم خوب نیست هی دست بزنی به موهام، باید برم یه دوش بگیرم بعد
ته هی : نخیر من اینجوری بیشتر دوس دارم
جیمین : آرهـــــــــــــه؟؟
ته هی بیشتر بهش نزدیک شد و یقه ی گرد لباسشو بین دستش گرفت و فشرد، بعد از مکث کوتاهی پیراهن جیمینو به سمت خودش کشید و گفت : آره
حالا دیگه هیچ فاصله ای بین صورتاشون باقی نمونده بود و نفساشون بهم برخورد می کرد، جیمین نگاهی به مشت ته هی که لباسشو می فشرد انداخت و دوباره به چشماش نگاه کرد، هر دو ساکت بودن و تنها صدای موزیک بود که با ولوم کم در حال پخش شدن بود. مدت کوتاهی به همین شکل باقی موندن که جیمین بالاخره دستشو روی مشت ته هی گذاشت و دستشو از لباسش جدا کرد و گفت : اینجا اتاق تمرین هنرستانه دختر

ته هی که انتظار چنین حرکتی رو نداشت دستشو از دست جیمین بیرون کشید و دوباره صاف نشست و به دیوار تکیه داد، جیمین که متوجه ی ناراحتیش شده بود نفس عمیقی کشید و ادامه داد : ای بابا خانومم اینطوری نکن دیگه قیافتو . . خو اینجا مال همه ست و امکان داره یکی یهو درو باز کنه بی هوا بیاد تو
ته هی : خب که چی ؟
جیمین : که چی؟ نمی دونستم اینقدر بیخیالی؟ اگه اتفاقی بیفته برای جفتمون بد میشه، حالا من به درک ولی الان وقت امتحاناست نمی خوام واسه تو مشکل پیش بیاد
ته هی : اووووف خب بابا بیخیال جیمین ولش کن
جیمین : نه الان وقتشه نه اینجا جاشه
ته هی : اگه بخوای به موقعیتمون نگاه کنی هیچ وقت زمانش نمی رسه
جیمین : میگی چی کار کنیم هان؟ این انتخاب خودمون بود ته هی مگه از اولش نمی دونستیم موقعیتمون چجوریه؟
ته هی : خیلی ببخشید که اولش اوضاع اینجوری نبود
جیمین : مگه الان چجوریه؟
ته هی سکوت کرد و از آینه ی رو به رو به جیمین خیره شد، جیمین که نگاهش به ته هی بود ادامه داد : چرا جواب نمیدی؟ مگه اولش چجوری بود که الان فرق کرده هان؟
ته هی پوفی کرد و گفت : بیخیال اصلا ولش کن
خواست از جایش بلند شه که جیمین مچ دستشو گرفت و مانعش شد، کمی بیشتر به سمتش چرخید و گفت : یعنی چی ولش کن؟ اگه مشکلی هست خو بگو منم بدونم

ته هی سر برگردوند و به چشماش زل زد، هرچی بیشتر بهش نگاه می کرد حرف زدن سخت تر می شد و احساس می کرد اونقدری گرمشه که انگار از درون آتیشش زدن پس بی اختیار دست جیمینو کنار زد و ایستاد. جیمین با تعجب بهش خیره بود که ته هی گفت : بیا بعدا درموردش حرف بزنیم الان ممکنه یکی درو باز کنه بی هوا بیاد تو
سپس به سمت در خروجی رفت، جیمین که متوجه ی تیکه انداختن و عصبانیتش شده بود به سرعت از جایش بلند شد و به سمتش دوید، سریع جلوی در ایستاد و دستشو جلوی ته هی گرفت و گفت : نه نه نه نه نه
جفت بازوهای ته هی رو گرفت و به سمت داخل سالن کشیدش تا از در خروجی فاصله بگیرن، حالا که هر دوتاشون رو به روی هم ایستاده بودن جیمین دوباره صاف ایستاد و ادامه داد : حق نداری بحثیو که خودت شروعش کردی بعدا تمومش کنی، نمی تونی منو اینجوری بذاریو بری
ته هی : انتظار داری چی کار کنم هان؟ من یه دخترم جیمین نمی تونم همه ی حرفای دلمو راحت بزنم
جیمین : وقتی مقدمشو گفتی دیگه نمی تونی از ادامه دادن حرفت طفره بری باید تا تهشو بگی، بهم بگو چی فرق کرده برات ته هی می خوام بدونم اگه مشکلی هست حلش کنم
ته هی عصبی دستشو بین موهاش فرو کرد و چتری های بلندشو به سمت عقب هدایت کرد، در حالی که به زمین خیره بود کمی مکث کرد و سپس گفت : محض رضای خدا جیمین نگو که هیچی واسه تو تغییر نکرده
جیمین : مگه میشه گذر زمان یه انسانو تغییر نده ته هی، آره خیلی چیزا تغییر کرده ولی می خوام بهم بگی چیه که اگه بده درستش کنم اگه خوبه بهترش کنم

ته هی : این که هی ازم فاصله می گیری بده جیمین می فهمی اینو؟ من برات چیم هان؟ تاحالا بهش فکر کردی؟
جیمین : نمی فهمم منظورتو؟ تو کسی هستی که دوسش دارم تا حالا اینو هزار بار بهت گفتم دیگه چجوری باید بگم که بهت ثابت بشه آخه؟
ته هی : نمی خوام بگی می فهمی؟ . . . نمـــــــــــــی خوااااااام مدام تکرارش کنی جیمین. . . من می خوام عمل کنی تا بتونم قبول کنم دلت با منه اصلا هم برام مهم نیست با این حرفم درموردم چی فکر می کنی چون من اینم و اگه دوسم داری انتظار دارم همینجوری قبولم کنی
جیمین در حالی که به ته هی خیره بود سکوت کرد، هر دو به هم نگاه می کردن و هر دو خوب می دونستن چی می خوان اما گویی همه چی به این راحتی نبود و موانع زیادی وجود داشت که باید ازش بگذرن. اما چیزی که این وسط مهم بود تصیمشون بود این که هر جفتشون می خوان بدون توجه به موانع به خواستشون برسن یا این که قصد داشتن کنار بکشن، این سوالی بود که باید جوابی قاطع براش پیدا می کردن.

******************

نام جون به سمت سالن ورزشی هنرستان راهشو کج کرد تا یونگی رو پیدا کنه و در این بین به حرفای هانا و جس فکر می کرد، با این که نمی دونست موضوع از چه قراره اما از طرفی کنجکاو بود بدونه چرا هانا اینطوری دو دله و به نظر می رسه تکلیفش با خودش روشن نیست. احساس می کرد این وسط فقط یونگی نیست که داره اذیت میشه بلکه ته یانگ و هانا هم به گونه ای نمی تونن با اوضاع کنار بیان و در مقابل به یه دلیلی هم نمی تونن قضیه رو برای همه روشن کنن یا حتی یه تصمیم درست و قاطع بگیرن.
تو فکر بود که تلفنش شروع کرد به زنگ زدن، نفس عمیقی کشید و با دیدن تصویر جونگ گوک روی صفحه ی تلفن جواب داد : جونم ؟
جونگ گوک : ببینم چی به این گفتین ؟
نام جون که تعجب کرده بود ایستاد و گفت : چی؟ منظورت چیه؟ مگه چی شده؟
جونگ گوک : هیچی ولی ازون موقع که زنگ زدی حسابی پکر و تو فکره هرچی هم باهاش حرف می زنم حواسش نیست
نام جون که حالا بیشتر فکرش درگیر شده بود نفس عمیقی کشید و جواب داد : هیچی بابا هانا فقط بهش گفت سلامتیت برای هممون مهمه و ماها اینجا نگرانشیم یکم بیشتر بمونه تا زمان درستش با تایید دکتر برگرده هنرستان

جونگ گوک : همین؟
نام جون : آره به خدا
جونگ گوک : جالبه با این وضع ته ته من فکر کردم لابد هانا کلی بارش کرده
نام جون خندید و جواب داد : خخخخخ فک کن یه درصد، نه بابا هانا ازین کارا بلد نیست خیلی عادی باهاش حرف زد من کنارش بودم
جونگ گوک نفس عمیقی کشید و گفت : خب پس خیالم راحت شد، اینم فک کنم دلش تنگ شده اینجوریه
نام جون : چطور؟
جونگ گوک : خب صدای هانارو شنید دلش براش تنگ شد دیگه چمیدونم من که این کاره نیستم
نام جون : آهااااااان ازون لحاظ . . . خب داداشم والا منم همچین بگی نگی مونگولم تو اینجور چیزا چه انتظاری ازم داری آخه؟
جونگ گوک خندید و گفت : خب پس همونه دیگه چون سه روزه هانارو ندیده الان داره به اون فکر می کنه
نام جون با این نظر موافق نبود اما بازم چیزی بروز نداد و فقط گفت : آره دیگه لابد، ما که از دل اون بچه خبر نداریم
جونگ گوک : خب پس همین که مونده بیمارستان و از خر شیطون اومده پایین خودش جای شکر داره
نام جون : آره دیگه، مراقبش باش گوکی
جونگ گوک : به چشم
نام جون : فردا من می مونم پیشش
جونگ گوک : اوکیییی پس می بینمت فعلا
نام جون : بابای

تلفن و قطع کرد و اونو توی جیبش گذاشت، دوباره به سمت مقصدش راه افتاد و با خودش گفت : یعنی چی؟ مطمئنم حرف هانا باعث این حال ته یانگ شده اما چرا جفتشون سر این جمله اینطوری شدن؟ فکر می کردم باید از شنیدنش خوشحال بشن اما انگار اینطور نبود!!
دستی به گردنش کشید و ادامه داد : یعنی چی؟ یه چیزی این وسط اشتباهه اما چی نمی دونم، کاش می شد درستش کرد احساس می کنم داره بدجوری به همشون ضربه می زنه کاش این حسم اشتباه باشه و فقط من باشم که اینطوری فکر می کنم
نفس عمیقی کشید و همینطور غرق در افکار و حدسیات مختلفش به راهش ادامه داد و بالاخره به سالن ورزشی هنرستان رسید، نفس عمیقی کشید و در دو دهنه ی بزرگ سالن رو باز کرد و داخل شد. چند قدمی برداشت اما ناگهان ایستاد و به یونگی که سخت مشغول بازی کردن بود خیره شد، دوباره هجومی از فکرهای مختلف روش سرازیر شدن و احساس کرد قلبش خیلی سنگین شده، در حالی که هنوز به یونگی خیره بود گفت : اون دو تا انگار با همن اما تکی درد می کشن . . . این یکی اینجا داره خودشو نابود می کنه و تنهایی زجر می کشه . . . من چرا باید شاهدشون باشم آخه؟ من که همیجوری روانم مشکل داره چرا دوستام و برادرام باید به اینجا برسن و من بببینم که دارن اینجوری خودشونو به بند می کشن؟ سرشو به اطراف تکون داد و گفت : نه نه اینجا دیگه نه خواهش می کنم نمی تونم از اینجا فرار کنم اینجا آخرشه من دیگه جایی برای رفتن ندارم

سرشو پایین انداخت و به زمین خیره شد، از عصبانیت مشتشو بهم فشار داد و سعی کرد نفس کشیدنشو منظم کنه اما افکار مختلفش این اجازه رو بهش نمی دادن و مدام بهش فشار وارد می کردن. توی فکر بود که با صدای یونگی به خودش اومد و سر بلند کرد، یونگی که کلی عرق کرده بود در حالی که به سمتش میومد گفت : کجایی بُرو (Bro منظور همون برادر= Brother)؟
نام جون : هوم؟
یونگی : میگم کجا سِیر می کنی ای برادر؟ هرچی صدات زدم متوجه نشدی
نام جون : هیچی بابا داشتم فکر می کردم
یونگی : به چی؟ اتفاقی افتاده؟
نام جون که دلش نمی خواست بیشتر از این ناراحتش کنه چیزی درمورد هانا بهش نگفت و فقط جواب داد : هیچی به ته ته، فردا باید برم پیشش وگرنه اتفاق خاصی نیفتاده
یونگی با دست روی شونش زد و از کنارش رد شد، به سمت نیمکت یسره ی کنار دیوار رفت و از روش بطری آب معدنی برداشت و گفت : مطمئنی؟ آخه قیافت که اینطوری نمیگه
تقریبا نصفی از آب داخل بطری رو سر کشید و بعد دوباره به نام جون نگاه کرد، خوب متوجه شد که یه چیزی سر جاش نیست پس بطریشو روی زمین پرت کرد و به سمتش رفت، بعد از چند قدم کنارش ایستاد و گفت : چته جون؟ خوبی؟

نام جون نفس عمیقی کشید و گفت : آره بابا خوبم فقط یکم حال ندارم
یونگی : خر خودتی مستر سر منو که نمی تونی شیره بمالی
نام جون خندید و گفت : نه بابا جدی جدی چیزی نشده فقط اینجوری که می بینمت . . . خود به خود حالم خراب میشه
یونگی پوزخندی زد و گفت : بیخیال بابا من که چیزیم نی
نام جون : آره ارواح عمت
یونگی : بهت میگم من خوبم جون، بفهم
نام جون : آره من خوب می دونم حال خوبت چجوریه
یونگی : پس می دونی که دیگه هیچی
نام جون : خر نشو یونگی با اینجوری داغون کردن خودت هیچی درست نمیشه
یونگی : من واسه علاقه بازی می کنم
نام جون : آره دیگه منم واسه علاقه دارم می زنم تو سر خودم
یونگی : خفه شو جون خب؟
عصبی سویشِرت سورمه ای رنگشو از روی نیمکت برداشت و روی شونش انداخت و به سمت در خروجی حرکت کرد، نام جون پشت سرش راه افتاد و با عصبانیت گفت : بیا می بینی تا بحثشو پیش می کشم عین این ترسوها زود فرار می کنی
یونگی : بس کن کیم نام جون داری الکی باز پاپیچ من میشی
نام جون : من نگرانیم درمورد تو بی دلیل نیست یونگی تو رو خدا اینجوری نکن با خودت

یونگی که دوباره عصبانی شده بود به سمتش برگشت و با دست به قفسه ی سینش کوبید، نام جون چند قدم به عقب برداشت که یونگی سویشرتشو از روی شونش برداشت، به سمتی پرتش کرد و عصبی فریاد زد : دارم بهت میگم خوبم مرتیکه ی نفهم این تویی که خودتو می زنی به اون راه و الکی میری رو مخ من چجوری اینو حالیت کنم ؟
نام جون : باشه . . . باشه . . . ببین داداش حالا هی اینجوری بتوپ به من اشکال نداره ولی من نمیذارم خودتو نابود کنی می فهمی منو؟
یونگی : به درک هر کاری دلت می خواد بکن فقط دست از سر من بردار بذار به درد خودم بمیرم
به سمت در خروجی برگشت که نام جون دستشو روی شونش گذاشت و گفت : چرا بمیری هان؟ واسه چی؟ دلیلش چیه که اینجوری احمق شدی یونگی؟ دِ آخه روانی بی مغز مگه اینجوری چیزی عوض میشه؟
یونگی دست نام جونو پس زد و گفت : مهم نیست چی میشه هیچی برام مهم نیست پس خفه شو تا خودم مجبورت نکردم
نام جون داد زد : تو هی پاچه بگیر باشه ولی یادت نره که با اینجوری زجر دادن خودت هیچ وقت هانا عاشق دل باختت نمیشه که یهو بپره بغلت

هنوز حرفش تموم نشده بود که یونگی به سمتش برگشت و با مشت کوبید توی صورتش، چون حرکتش خیلی ناگهانی بود نام جون به سمتی خم شد اما تعادلشو حفظ کرد. بعد از چند لحظه سکوت، دستشو گوشه ی لبش کشید و سکوت کرد یونگی که از کار خودش شوکه شده بود تند تند نفس می کشید عصبی انگشتان بزرگشو بین موهای خیسش فرو کرد و به سمت مخالف برگشت.

******************


ادامه دارد .............






ادامه مطلب...