تبلیغات
✧♛✧ My Beauty Story ✧♛✧

Your Love Was An Accident Ep09



سلامی دیگر بابت تاخیرا عذر می خوام ممنون از این که
 منتظر موندین دمتون گرم اینم از قسمت نهم داستان عشقت یک تصادف بود






Episode 09



*****
یورا آرام قدم بر می داشت و به اطراف نگاه می کرد هاکیون هم پا به پایش قدم بر می داشت و به او نگاه می کرد. بعد از کمی سکوت گفت : حرفمو پس می گیرم
یورا سر بلند کرد و پاسخ داد : چی؟؟ هوم؟
هاکیون خنده ای کرد و ادامه داد : ببینم خانوم تو اصلا با منی؟ یا تو فکر قدم می زنی؟
یورا لبخند زد و گفت : ببخش یه لحظه حواسم پرت شد, خب چی گفتی؟
هاکیون : گفتم حرفمو پس می گیرم
یورا : کدومشو دقیقا؟

هاکیون : بچه ها راس گفتن با قدیما خیلی فرق کردی واقعا عوض شدی
یورا خندید و جواب داد : ای بابا زندگی که نمیذاره آدما همیشه یه جور بمونن همه به وقتش عوض میشن
هاکیون : اون که بله نمیشه آینده رو پیش بینی کرد اما خود انسانم باید یکم سعی کنه, نباید؟
یورا : اون آدم هم داره سعی می کنه دیگه ! اگه این کارو نمی کرد الان اینجا نبود
هاکیون ابرویی بالا داد و سکوت کرد, همین بین صحبت بین جمعیت سالن کمی بالا گرفت وهمهمه ای ایجاد شد. یورا به اطراف نگاه کرد و گفت : چه خبر شده؟

اما هاکیون همانطور ساکت ایستاده بود و به خروجی نگاه می کرد , یورا بعد از این که جوابی نگرفت به سمتش برگشت و ادامه داد : به منم میگی چه خبره ؟
هاکیون : واقعا فکر نمی کردم اینجا ببینمشون
یورا : کیا رو؟
هاکیون اشاره ای به در خروجی کرد و گفت : مهمونای جدیدو
یورا به سمت خروجی برگشت و به مهمان های جدید که تازه وارد سالن شده بودند نگاه کرد, یک مرد 39 ساله به همراه خانومی تقریبا 31 ساله به همراه هم با بقیه ی مهمانان سلام و احوال پرسی گرمی می کردند.
یورا پرسید : اینا دیگه کین؟ برای من آشنا نیستن؟
هاکیون : آره خب چون فکر می کنم تازه از وگاس برگشتند برای همینه همه شوکه شدن
یورا : جدی؟ پس باید معروف باشن

هاکیون جرعه ای از نوشیدنی نوشید و سر تکان داد , بعد از چند ثانیه گفت : هم معروف هم قدیمی منم از پدرم در موردشون شنیدم وگرنه تا به حال از نزدیک ندیده بودمشون
یورا در حالی که به آن ها خیره شده بود و آنالیزشان می کرد گفت : مال چه شرکتین؟
هاکیون : شرکتای یونگ سان, ولی نه فقط یه شرکت بزرگ . این همش نیست اون خیلی بیشتر از اینا مهارت داره
یورا با تعجب به سمت هاکیون سر برگرداند و گفت : یعنی چی؟ منظورت چیه ؟ وای چا هاکیون دیوونم کردی حرف بزن دیگه
هاکیون خندید و ادامه داد : اون رئیس بیمارستان میونگ ووئه
یورا با چشم های گشاد شده دوباره به سمتشان برگشت و گفت : چی؟؟ چی داری میگی؟ ینی می خوای باور کنم اون ......

هاکیون با آرنج آرام به یورا زد و گفت : دقیقا خود خودشه شک نکن
یورا : وااااااااووووو فکر کنم باید برم یه احوال پرسی بکنم هان؟ چی میگی؟
هاکیون در حالی که می خندید سرشو پایین انداخت و گفت : نمی دونم شاید
یورا هم متقابلا خندید و ادامه داد : بیخیال هنوز شجاعتشو ندارم
هاکیون : ههههههههه وای از دست تو
بعد از مکثی به اطراف نگاه کرد یورا گفت : چی شده ؟ دنبال کی می گردی؟
هاکیون : تا اونجایی که من میدونم پسرشون اینجا شرکت و اداره می کرده اما خودش باهاشون نیومده
یورا : آره منم دیدم با هم اومدن دو نفری
هاکیون : خیلی عجیبه آخه همکارش اینجاست
یورا : همکارش؟

هاکیون سرتکان داد به سمتی اشاره کرد و گفت : آره اونجاست
یورا به محضی که به سمت مخالف برگشت بی حرکت ماند, بعد از چند لحظه هاکیون گفت : دیدیش یا هنو داری دنبالش می گردی؟
یورا هنوز ساکت بود و به سمتی از سالن نگاه می کرد هاکیون سر خم کرد و گفت : خوبی؟
یورا : نگو که اونی که میگی همونیه که با کت و شلوار قهوه ای اونجا ایستاده
هاکیون : دقیقا همونو میگم
یورا : امکان نداره
هاکیون : میشه به منم بگی چی شده؟ تو مدیر کیم و میشناسی؟

یورا سر تکان داد و گفت : آره یکم فقط امیدوارم این آشنایی تهش به چیزی نرسه که فکر می کنم
هاکیون : به چی؟ یا مین یورا درست حرف بزن ببینم گیجم کردی
یورا : پووووف نمی دونم هاکیون هنو مطمئن نیسـ......
هاکیون : چی شدی؟
از نگاه یورا به سمتی سر برگردوند و گفت : هه پس بالاخره اومد
یورا چشمانش را روی هم گذاشت و زیر لب گفت : پس درست فکر می کردم

******
بارانی را به سمت خانمی که داخل ایستاده بود گرفت, دستی به کت سورمه ای سیرش کشید و نگاهی به خودش انداخت. پیراهن مشکی, کراوات سورمه ای, کت و شلوار سورمه ای سیر که لبه هایش را حاشیه های کلفت سفید رنگ پوشانده بودند. یک سِت نقره ای رنگ به کراواتش متصل بود و دکمه های سرآستینش هم نقره ای رنگ بودند و در کنار ساعت بزرگ و گران قیمتش, در میان آن هم تیرگی پوشش مردانه اش خودنمایی می کردند.
چند ثانیه ای چشمانش را روی هم گذاشت و پس از کشیدن نفسی عمیق به سمت سالن اصلی به راه افتاد, به محض این که داخل شد چشم انداخت تا نام جون را پیدا کند. به نظرش سالن شلوغ تر از همیشه به نظر می رسید و لااقل از این که امسال مجبور نبود به تنهایی در جشن چی گوان شرکت کند خوشحال بود.

پس از کمی گشتن بالاخره فرد مورد نظرش را پیدا کرد و راهشو به سمتی که در نظر داشت پیش گرفت, بعد از طی کردن مسیری به نام جون رسید و گفت : چه خبر؟ دیدی رسیدم
نام جون : هیچ خبر جشنه دیگه, بله می بینم
یونگی : زود رسیدم ؟
نام جون : نخیر جناب آقا و خانم مین اومدن منتها چند دقیقه پیش با رئیس یو رفتن باغ ما رو هم که تو جمع رئیس بزرگا راه نمیدن واس همین نشد بریم
یونگی : خب حالا منم که اینجام و دیگه مشکلی نیست
نام جون : امیدوارم که نباشه
یونگی : از کی اینجایی ؟ دید زدی ببینی کیا هستن کیا نیستن؟
نام جون : اوهوم و خب همه هستن به سلامتی
یونگی : همه؟؟
نام جون : نه نه اون همه
هر دو خندیدن یونگی گفت : خب خدارو شکر

به سمت در خروجی باغ نگاه می کرد و منتظر بود بعد از گذشت چند دقیقه به پدر و مادرش بپیونده, اما ناگهان چهره ی آشنایی دید. مطمئن نبود پس کمی چشم چرخاند تا شاید بهتر ببینه که نام جون متوجه ی حالتش شد, سر خم کرد و گفت : چی شدی؟
یونگی : هان؟؟
نام جون : میگم چی کار می کنی؟ دنبال کسی می گردی؟
یونگی : نههههه ولی یه لحظه فکر کردم یکیو دیدم
نام جون به سمت د خروجی باغ نگاه کرد و گفت : کیو؟اینجا همه آشنان
یونگی : نه اون آشنا

نام جون : خوبی پسر؟؟ گرفتی مارو؟
یونگی خندید و گفت : نه بابا بیخیال اصلا مطمئنن اشتباه کردم بیا بریم باغ الان دوره کردن خانواده ی منو
نام جون : اوه آره راس میگی منم منتظر بودم تو بیاب با هم بریم
یونگی سری تکون داد و گفت : خب پس بریم دیگه
هر دو سر تکان دادند و به همراه هم به سمت در به راه افتادند.

******

یورا با تعجب به او خیره شده بود هیچ فکر نمی کرد باری دیگر او را ملاقات کند آن هم در مکانی مثل سالن چی گوان, اما این بار دوست نداشت دختری باشد که او تاکنون دیده است چون مطمئن بود بعد از آن باید برای پدرش توضیح دهد که چگونه این قدر تغییر کرده است. بعد از اولین باری که یکدیگر را دیده بودند هیچ وقت فکر نمی کرد او فرزند چنین خانواده ی فوق العاده ای باشد.
نگاهش به او بود تا این که به مدیر کیم رسید و شروع به صحبت کرد, یورا به سمت مخالف برگشت تا مانع از دیدنش بشه, هاکیون که متوجه ی حالت یورا شده بود به سمتش برگشت و گفت : چی شده یورا می خوای بگی؟
یورا : هیچی فقط تو یه زمان نامناسب با پسر آقای مین ملاقات کردم

هاکیون : یعنی داری میگی قبل از این میشناختیش؟
یورا : شناختن که نمیشه اسمشو گذاشت من فقط باهاش تصادفی برخورد کردم
هاکیون : اوووووه خب حالا گفتم چی شده
یورا : تصادفی منظورم دقیقا تصادفه
هاکیون نیم نگاهی به یونگی که هنوز مشغول صحبت با نام جون بود انداخت و گفت : منظورت اینه که .....
یورا : آره دقیقا حالا بیا تو رو خدا زودتر بریم تا منو ندیده
هاکیون : بیا بریم باغ اونجا کمتر امکان رو به رو شدن باهاش پیش میاد
یورا سری تکان داد و گفت : بریم فقط بریم

هر دو به همراه هم به سمت در خروجی باغ به راه افتادند و بعد از طی کردن مسیری وارد باغ شدند. حالا که در فضای باز قرار داشتند سردی هوا بیشتر حس می شد هاکیون نگاهی به یورا انداخت و گفت : می خوای کتمو بهت بدم؟
یورا : نه بابا آستین لباسم زیاد کوتاه نیست خوبه اگه لازم بود حتما بهت میگم
هاکیون : آره خب میشناسمت ولی الان که اون یورای قدیم نیستی
یورا لبخند زد و جواب داد : نه اوپا مطمئن باش اگه نیاز باشه حتما میگم بهت
هاکیون : اوکی پس حله
نگاهی به اطراف انداخت و ادامه داد : اِ بابای منم اونجاست کنار پدر و مادر تو بیا بریم اونجا ببینیم چه خبره
یورا سری تکان داد و گفت : چرا که نه دلم برای رئیس چا خیلی تنگ شده
هاکیون : عالیه پس بریم.

بعد از کمی راه رفتن به جمعی که در نظر داشتند رسیدند و سلام کردن رئیس چا نگاهی به یورا انداخت و با لبخند گفت : به به یورا خانم حالت چطوره دخترم؟
یورا لبخند زد و پاسخ داد : رئیس چا خیلی از دیدنتون خوشحالم, ممنون خوبم شما چطورین؟ کار و بار خوب پیش میره؟
رئیس چا : بله خوشبختانه پسرم خوب از پس کار بر میاد منم تنها نیستم
دستی به کمر هاکیون کشید و ادامه داد : می بینم که رئیس مین هم دختری مثل شما داره و خیالش از همه چی راحته
یورا : لطف دارین من وظیفمو انجام میدم
همه خندیدن که یک نفر دیگه به آن ها ملحق شد و گفت : به به می بینم که به همه خوش میگذره

رئیس چا کمی جا به جا شد تا نفر بعدی هم کنارشان بایستد و گفت : معلومه که خوش میگذره معاون یو
رئیس مین : نا سلامتی جشنه یو سانگ جین می خوای بد بگذره؟
معاون یو خندید و جواب داد : بله خب ولی چی میگی یوجین اگه یه نفرو بهت نشون بدم که دیگه حسابی بهت خوش بگذره هان؟
رئیس مین نگاهی با تعجب به همسرش انداخت و همزمان با رئیس چا گفت : کی؟
معاون یو به سمتی اشاره کرد و گفت : یه دوست بسیار قدیمی که مطمئنم بیشتر از من دلت براش تنگ شده
بعد از چند دقیقه چهار نفر دیگر به سمتشان حرکت کردند, هاکیون با بازو آرام به یورا کوبید و گفت : فکر کنم فرار غیرممکنه

یورا با چشمان گشاد شده به اشخاصی که به آن ها نزدیک می شدند نگاه کرد و به سرعت به سمت مخالف چرخید. هاکیون که خنده اش گرفته بود کمی به سمتش خم شد و گفت : هرکاری کنی نمیشه دختر اوضاع خیته
یورا : هر چی می خوام بهتر شه باز بدتر میشه
پدرش وقتی مهمانان رو دید با تعجب گفت : مین !!!!
همین بین صدای شخص دیگری بود که با هیجان بیشتری پاسخ داد : میــــــن !!!!!
با این حرکاتشان جمع شروع به خنیدیدن کرد, یورا که اصلا متوجه ی موضوع نمی شد برای این که با شخص مورد نظرش مواجه نشود سعی نمی کرد تا برگردد. پدرش و رئیس مین یکدیگر را در آغوش گرفتند و بعد از چند دقیقه پدرش گفت : کی برگشتی ؟

آقای مین : امروز صبح رسیدیم رفتیم برای کاری و بعد اومدیم اینجا
پدرش : وای چرا زودتر به من خبر ندادی؟
آقای مین : می خواستم سوپرایز بشی و نمی دونستم که شما هم اینجایین می دونی که ما بعد از این که رفتیم وگاس کم تر از اینجا خبر داریم
پدرش خندید و گفت : ما هم همینطور کلا فکر کردم مارو فراموش کردی؟
آقای مین : فکر کردی من دوست جوونیامو فراموش می کنم؟ کسی که باهاش بزرگ شدم؟یااااا مین هنوزم مثل قدیمایی
( دوستان همینجا یه نکته ایو بگم که با هم قاطی نکنید, من پدر یورا رو "رئیس مین" می نویسم و پدر یونگی رو " آقای مین" چون اسما شبیه همه و جفتشون مین هستن اینطوری نوشتم که با هم اشتباه نگیرین.)

بعد از احوال پرسی های اولیه خانم های مین هم با یکدیگر خوش و بش کردند و مشخص شد بعد از مدتی دوباره دو خانواده ی قدیمی به یکدیگر ملحق شده اند و یورا واقعا نمی توانست این موضوع را در ذهن خود بگنجاند. بعد از کمی صحبت کردن آقای مین گفت : راستی یوجین پسرمو دیدی؟
رئیس مین نگاهی به یونگی که کنار آقای مین ایستاده بود انداخت و گفت : بله که دیدم پسر توانایی داری یونگ گوک به خوبی در نبودت از پس شرکت بر میاد
آقای مین خندید و گفت : پس چیی بیخود که مین نیست پسر منه
یونگی سرش را پایین انداخت و گفت : صد البته اما من وظیفمو انجام میدم
رئیس مین سر تکان داد و گفت : البته که همینطوره دختر منم با وجود این که مرد نیست اما به خوبی پروژه هارو می چرخونه

آقای مین : راستی یورا کجاست نمی بینمش؟
رئیس مین کمی به اطراف نگاه کرد و دید یورا به همراه هاکیون گوشه ای ایستاده, دستش را به سمتش دراز کرد و گفت : یورا دخترم بیا می خوام یه دوست خانوادگی رو بهت معرفی کنم
یورا در حالی که سرش را پایین انداخته بود وزیر لب به همه ی دنیا غر می زد نفس عمیقی کشید و به سمتشان حرکت کرد بعد از برداشتن چند قدم کنار پدرش ایستاد. چون سرش را پایین انداخته بود موهایش مانع از مشخص شدن چهره اش می شد, رئیس مین دستشو روی کمر یورا گذاشت و گفت : دخترم مین یورا
یونگی با شنیدن این اسم خیلی تعجب کرد و در ذهن چند بار با خود تکرار کرد مین یورا مین یورا و بعد از این که یورا سرش را بلند کرد, بلند گفت : یورا؟؟؟

پدرش با تعجب به او نگاه کرد و گفت : یورا رو میشناسی پسرم؟ فکر می کردم یادت نمیاد
یونگی به سمت پدرش برگشت و گفت : یادم نمیاد؟ منظورتون چیه؟
آقای مین با تعجب گفت : خب زمانی که ما رفتیم وگاس تو 12 سالت بیشتر نبود وقتی هم که برگشتی کره خیلی سال گذشته بود فکر نمی کردم یادت باشه
یونگی با تعجب به یورا نگاه کرد و چیزی نگفت, رئیس مین نگاهی به یورا انداخت و گفت : تو چی دخترم؟ البته تو که از یونگی کوچیک تر هم بودی
یورا با تعجب به یونگی و پدرش نگاه کرد و بعد از مکثی جواب داد : نه متاسفانه

آقای مین : خب ایرادی نداره عادیه حالا ازین به بعد بیشتر با هم آشنا میشین
یونگی و یورا با تعجب و چشمانی گشاد شده به یکدیگر نگاه کردند و همزمان با هم گفتند : از این به بعد؟
آقای مین خندید و گفت : آره دیگه ما دوستای خانوادگی هستیم بچه ها
رئیس مین ادامه داد : حالا که برگشتین مثل قدیما زیاد دور همیم
یورا و یونگی پوفی کردند و فقط سر تکان دادند, هاکیون که در حال خندیدن بود کمی سرشو به سمت یورا نزدیک کرد و آرام کنار گوشش گفت : یعنی میبینم حسابی ترکوندین
یورا : وای هاکیون حالا چجوری درستش کنم؟ اصلا ازش خوشم نمیاد پسره ی از خود راضی
هاکیون تک خنده ای کرد و گفت : الان منشی سو بود چی می گفت؟؟

یورا بی اختیار خندید و جواب داد : چشم غره می رفت و می گفت " اهم اهم خانم در شان شما نیست که اینطوری صحبت کنید " وای خدا من نمی دونم با 29 سال سن چطور همیشه عین آجوشی ها(مردان سن بالا) حرف می زنه
هر دو خندیدند که آقای مین (پدر یونگی) نگاهی به آن ها انداخت و گفت : شما پسر رئیس چا خودمونی؟
هاکیون سر خم کرد و جواب داد : بله خیلی از دیدنتون خوش حالم
آقای مین خندید و گفت : منم همینطور پسرم تعریف استعدادتو زیاد شنیدم
هاکیون : منم تعریف شما رو خیلی شنیدم واقعا نهایت خوش شانسیه که از نزدیک می بینمتون
بقیه در حال صحبت کردن بودن و یورا و یونگی هنوز به ای فکر می کردند که چه طور اینقدر با هم آشنا در آمدند و حالا باید بیشتر با یکدیگر ارتباط داشته باشند, گویی هیچ چیز آنطور که باید پیش نمی رفت و حالا هر دو از همه چیز ناراضی بودند.

رئیس چا بعد از چند دقیقه گفت : خب دیگه شما جوونا یکم با هم حرف بزنید ما رئسا هم بریم سراغ کار الان بهترین موقعست
رئیس مین (پدر یورا): بدم نمیگی من هم باید رئیس چویی رو ببینم
آقای مین : پس بریم منم که باید همه رو ببینم خیلی وقته نبودم
پس از آن جمع به دو قسمت تقسیم شد و رئسا همراه هم به سمت افراد دیگر حاضر در باغ رفتند

ادامه دارد......





ادامه مطلب...