تبلیغات
✧♛✧ My Beauty Story ✧♛✧

MuSiC, Reminiscent Your Beautiful LoVe Ep06



خب و اینک بنده باری دگر اینجا هستم با قسمت ششم از داستان جدیدم
موسیقی, یادآور عشق زیبای تو
امیدوارم اونایی که می خونن دوسش داشته باشن و نظرم یادشون نره





Episode 06


دخترا قبول کردن و هانا همه ی نقشه رو برای دخترا توضیح داد و قدم به قدمو براشون باز کرد, بعد از این که فکرشو بهشون گفت همه به هم نگاه کردن و سر تکون دادن.
سورا : به نظر من که هیچ ایرادی توش نیست
ته هی : همه ی قسمتاشو گرفتم فقط باید با برنامه و سر وقت پیش بره وگرنه هیچ مشکلی پیش نمیاد
می سو : من که حسابی خوشم اومد دختر این مخت بازم به درد خورد
هانا خندید و گفت : پس همه موافقین؟
دخترا سر تکون دادن و آمادگی خودشونو اعلام کردن, هانا نگاهی به ساعتش انداخت و گفت : خب پس بهتره بریم سر کارمون فقط قبلش یه مروری بکنیم که چیزی اشتباه نشه موافقین
دخترا سر تکون دادن و هانا ادامه داد : خب مینا تو می دونی از کجا باید دیسک کلاج و چمیدونم بلبرینگ و اینا جور کنی؟

مینا : صد درصد همین الان میرم دنبالش
هانا : عالیه پس سر کلاس بعدی می بینمت
مینا سر تکون داد و از جاش بلند شد, بعد از خداحافظی با دخترا به سمت در خروجی حرکت کرد, هانا به سمت این جونگ برگشت و گفت : خب دختر توم که یادته چجوری سیمارو بکشی بیرونو کدومو بهم بزنی دیگه؟
این جونگ خنده ی ریزی کرد و جواب داد : بله دیگه با اجازتون دزدتونم الان بدرد می خوره
دخترا شروع کردن به خندیدن که می سو گفت : آره دیگه ازین به بعد بهت افتخار می کنیم ازین کارا بلدی
این جونگ : شما لطف دارین اصن دمتون گرم
بعد از کمی شوخی هانا رو به ته هی گفت : توم که دیگه پرسیدن نداره فقط اگه حاضری با این جونگ برین تو کارش
ته هی کلاهشو دوباره روی سرش گذاشت و با نگاهی زیرکانه گفت : به مارو دست کم گرفتین دیگه؟ معلومه بابا ته هی همیشه آمادست
هانا : عالیه فقط می سو قبلش تو باید دست به کار بشی دیگه
می سو : خیله خب من اوکیم بریم سر سیستم اما شماره چی؟
هانا : اوه راس میگی اون دیگه کار خودمه می دونم باید چی کار کنم

سورا : می سو تو برو لوکیشن موتورو پیدا کن هانا هم تا اون موقع شماره رو میگیره بهت خبر میده دیگه
می سو سر تکون داد و گفت : اوکی گرفتم و سپس از جاش بلند شد تا کارشو شروع کنه
سورا رو به هانا کرد و گفت : من که تو مرحله ی دومم چون واقعا روم نمیشه برم پیش پسرا
دخترا همه خندیدن که هانا گفت : اوکیه آجی تو آماده باش اون قضیه رو خودم ردیفش می کنم اشکال نداره
می سو : منم روم زیاده ها خانوما اگه سختتونه
هانا: نگران نباش من خودم اونو درستش می کنم تو فقط سعی کن کارت زیاد طول نکشه منم زود شماره رو میگیرم
می سو : دارم چی پی اس هک می کنما خواهرم
ته هی : خب حالااااااا منم دارم موتور می رونم باس اینقدر کلاس بذارم؟
این جونگ : عاقا عاقا وایسین پس من چی؟ فک کردین اگه من نباشم چجوری می خواین موتور روشن کنید؟ اصن بدون من کارتون راه میفته آخه؟؟
دخترا همه زدن زیر خنده که هانا گفت : بابا دم همتون گرم بخدا حالا بجنبین آماده شین که وقت تنگه
دخترا همه از جاشون بلند شدن و بعد از قدرت دادن به هم دیگه هرکسی رفت سراغ کار خودش. یونگی از در خروجی هنرستان پا به سالن بزرگش گذاشت و به اطراف نگاه کرد, از شلوغی زیاد معلوم بود هنوز وقت تا شروع کلاس بعدی باقی مونده و بچه ها هنوز تو تایم استراحت بعد امتحانن.
نفس عمیقی کشید و به ساعت گوشی نگاه کرد و بعد از دقایقی شماره ی نام جون رو گرفت, بعد از چند بوق تماس برقرار شد و گفت : من رسیدم هنرستان تو کجایی؟
نام جون : تو راهرو جلویی نزدیکتم الان میام
یونگی : خیله خب پس می بینمت

تلفن رو قطع کرد و به سمت راهرو راه افتاد, آروم قدم بر می داشت و به زمین چشم دوخته بود, جونگ گوک وقتی برای موندن کنار ته یانگ به بیمارستان رفته بود, موضوع هوسوک و دعوا رو براش تعریف کرد. همین باعث شد الان حسابی عصبی باشه و با وجود فکر شلوغ و درهمی که داشت دیگه چیزی واسه از دست دادن باقی نمونده بود, پس حسابی آماده بود تا با یوجین و بقیه درگیر بشه.
سه دکمه ی ابتدایی از پیراهن مردونه ای که به تن داشت رو باز کرد تا کمی راحت تر بتونه نفس بکشه, با وجود این که زمستون بود و آستیناشم بالا داده بود بازم احساس گرما می کرد (مرگ هوری الان فقط استایل خفن و این روحیه ی خراب و اون فیسشو تصور کنید من یکی که مردم) و می دونست بخش اعظمش به خاطر ذهن درگیرشه. تو فکر بود که سربلند کرد و دید نام جون از رو به رو بهش نزدیک میشه, پس قدماشو تند تر کرد و بعد از دقایقی حالا هر دو رو به روی هم ایستاده بودن.
نام جون : ته یانگ چی شد؟
یونگی : گوکی پیششه , تو بگو هوسوک کجاست؟
نام جون : خوابگاه
یونگی : رفتی ببینیش؟ اوضاع چطوره؟
نام جون : نه فقط جیمین رفت زنگ زدم بهش اما ....
یونگی : اما چی؟ حرف بزن جون
نام جون : حالش درست نیست اما یکم استراحت کنه درست میشه اولین بارش که نیست نگران نباش
یونگی : الان بیشتر عصبیم تا نگران فقط منتظرم یه کاری دست اون حرومزاده بدم
نام جون : الان وقتش نیست یونگ زیاد نباید آتیشو زیاد کنیم
یونگی : ببین این دیگه اولین بار نیستا اگه کاری نکنیم همینجوری ادامه پیدا می کنه نباید بذاریم فکر کنه بهش اجازه دادیم هر غلطی دلش بخواد می تونه بکنه

نام جون : ای بابا اینو منم می دونم پسر ولی انتظار نداری که تو این وضعیت یهو همه با هم درگیر بشیم هان؟
یونگی : پس چی؟ دوباره وایسم کنار و نگاش کنم؟ هه اونوقت بعد این باس منتظر یه چیز بدتر باشیم
نام جون : من با این جونگ حرف زدم اون قبل این که ما بدونیم پیشش بود, ببین الان نه اون اعصابشو داره نه وقتشه ما کاری بکنیم
یونگی عصبی دستاشو بین موهاش فرو کرد و گفت : پس کِی؟ دقیقا کِی باید کاری کنیم هان؟ تو اینو به من بگو؟
نام جون : به وقتش
یونگی : همین الان وقتشه جون همین الان کاری نکنم به خدا یه کاری دست خودم میدم پس جلومو نگیر
راهشو به سمت مخالف کج کرد و با قدمای سریع حرکت کرد, نام جون : یونگی ؟ ای بابا یونگی صبر کن داری بدترش می کنی به خدا
اما یونگی بی توجه به نام جون به راهش ادامه می داد و تصمیمشو گرفته بود, نام جون در حالی که به دنبالش می رفت فریاد زد : آخه تو که تکی از پسشون بر نمیای یونگ صبر کن منم بیام
هانا تند تند قدم بر می داشت و در حالی که داخل تلفنش به دنبال شماره ی جین می گشت به راهش ادامه می داد, نگاهی به ساعت گوشی انداخت و زیر لب گفت : اوفففف تو این درگیری یه شماره هم پیدا نمیشه

مشغول بود که ناگهان با سرعت به چیزی برخورد کرد و تلنفش از دستش روی زمین رها شد, اما خودش پیش از این که زمین بخوره دستشو به جایی گرفت و حالا روی هوا مونده بود.
تند تند نفس می کشید، چشماش تو چشمای کسی که یه دنیا براش ارزش داشت قفل شده بود و نمی تونست هیچ حرکتی بکنه, دقایقی گذشت که با حرکتی که طرف مقابل به کمرش وارد کرد تونست دوباره صاف بایسته و کنترلشو حفظ کنه. با این حال هنوز شوکه ایستاده بود و به جلو خیره بود.
یونگی ابرویی بالا داد و گفت : خوبی؟

هانا تازه به خودش اومد و دید محکم یقه ی پیراهن مردونه ی یونگی رو توی دستاش گرفته و نزدیکه تمام دکمه هاش تا پایین کنده بشه, اما خب همین باعث شد که بعد از برخورد به یونگی پخش زمین نشه. به سرعت دستشو کنار کشید و صاف ایستاد, سعی کرد خودشو آروم کنه و منظم نفس بکشه, پس سرتکون داد و گفت : اوهوم آره خوبم چیزیم نشد
یونگی بدون هیچ حرفی دستی به یقش کشید و سر تکون داد, همین بین نام جون کنارشون ایستاد و تلفن هانا رو به سمتش گرفت, هانا نگاهی به تلفن انداخت و بعد از گرفتنش گفت : مرسی
نام جون : چیزی شده؟
هانا : نه راستش دنبال شماها می گشتم ^-^
نام جون : چرا مگه اتفاقی افتاده؟
هانا : اتفاقه که هنوز نیفتاده ولی به کمکتون نیاز دارم
یونگی : جون تو کارشو راه بنداز
به سمتی که می رفت راهشو پیش گرفت که نام جون داد زد : ای بابا وایسا مرد کجا باز گازشو گرفتی؟
رو کرد به هانا و گفت : تو برو جین صددرصد تو پاتوق داره آهنگ گوش میده, اون کمکت می کنه منم با اجازت برم اینو بگیرم تا کار دستمون نداده

به دنبال یونگی دوید و هانا هنوزهم با تعجب بهشون نگاه می کرد, دستی به موهاش کشید و هرکاری کرد نتونست خودشو قانع کنه به پاتوق بره پس به دنبالشون دوید و داد زد : کجا دارین میرین شما ها؟
نام جون زودتر به یونگی رسید و بازوشو گرفت تا مانع رفتنش بشه, هر دو ایستادن و همین باعث شد هانا هم بتونه بهشون برسه, رو به روی یونگی ایستاد و گفت : چی شده؟ میشه منم در جریان بذارین؟
یونگی : لطفا بیخیال شو هانا خودمون حلش می کنیم
نام جون : غلط کردی نمیذارم ازین کارا بکنی یونگی الان وقتش نیست
یونگی : عمرا بتونی جلومو بگیری جون
دوباره راهشو پیش گرفت, نام جون پوفی کرد و دستشو روی سرش گذاشت, هانا گفت : این کجا می خواد بره؟
نام جون : میره سراغ یوجین و جی سان
دوباره به دنبال یونگی دوید, با این حرفش هانا حسابی جا خورد و متقابلا با سرعت بیشتری دنبالشون دوید و رو به روی یونگی ایستاد.
یونگی چشماشو روی هم گذاشت تا خونسردی خودشو حفظ کنه, نفس عمیقی کشید و گفت : هانا برو کنار لطفا
هانا : بس کن خواهش می کنم

یونگی : ببین نمی خوام منی که هیچ وقت ندیدی رو الان بهت نشون بدم پس برو کنار
خواست بره که هانا دستشو روی سینش گذاشت و گفت : پس قبلش بهم گوش کن بعد برو
الان یونگی احساس می کرد هیچ چیزی نمی تونه حتی یک قدم حرکتش بده و به زمین قفل شده بود, سرشو کمی بالا گرفت و از لا به لای موهایی که روی صورتش ریخته بودن به هانا نگاه کرد, نفس عمیقی کشید و گفت : گوش بدم تمومه دیگه؟
هانا : اگه قبول نداشتی حرفامو آره برو هرکاری دلت می خواد بکن
نام جون کنارشون ایستاد و بهشون خیره شد, یونگی نفس عمیقی کشید وسرتکون داد, هانا هم نفس عمیقی کشید و یک قدم به عقب برداشت. بعد از سکوتی کوتاه ادامه داد : ما یه فکرایی براشون داریم که بدون دعوا همه چی درست میشه
نام جون : شما؟
هانا : ای بابا دخترا رو دست کم گرفتین؟
یونگی پوزخندی زد و گفت : بیخیال هانا
هانا : دارم جدی حرف می زنم پسرا, الان به جای دعوا کردن باید به ما کمک کنید
نام جون : مثلا چه کمکی؟
هانا : بریم پاتوق بهتون بگم
یونگی : اینجوری هیچی حل نمیشه, شما ها نمی دونید آقایون چطوری یه مشکلو با هم حل می کنن
هانا : مگه دونستنم می خواد؟ فیزیک یا علم اگزیستانسیالیسم که نیست
نام جون که خندش گرفته بود سعی کرد خودشو کنترل کنه و گفت : خب حالا که چی؟

هانا : دعوا جناب, شما همه چی رو با دعوا حل می کنید, خودم می دونم ولی یه بار دوبار سه بار, ای بابا اینجوری که نمیشه
یونگی : من قانع نشدما
هانا نفس عمیقی کشید و گفت : خیله خب پس بذار یکم از علم اگزیستانسیالیسم خودمو بهت یاد بدم تا قانع شی
نام جون شروع به خندیدن کرد که یونگی چشم غره ای بهش رفت و گفت : تو دیگه شروع نکنا
نام جون دستاشو به نشونه ی تسلیم بالا آورد و گفت : خب بابا چرا می زنی ببخشید
هانا نفس عمیقی کشید و گفت : ببین چی میگم, هوسوک همین الانشم خودشو مقصر اتفاقی که واس ته یانگ افتاد می دونه اینو هممون شاهد بودیم وقتی به زبون آوردش.
یونگی و نام جون جدی به هم نگاه کردن و چیزی نگفتن, هانا مکثی کرد و ادامه داد : خب با این اوصاف شما ها یکم فکر کنید که اگه الان با هم برین و به حساب تصفیه با اونا درگیر شید می زنید خودتونم داغون می کنید, غیر اینه؟
پسرا سرتکون دادن و هانا گفت : نه غیر اینه؟ نیست دیگه دعوا کتک خوردن داره و تهشم همتون قراره داغون بشید. حالا اون چاشنی دعوا کردنه خب هیچی ولی به این فکر کردین بعدش هوسوک با دیدن شماها چه حسی پیدا می کنه؟؟
نام جون نفس عمیقی کشید و گفت : بدتر میشه

هانا : بله دقیقا, اونطوری عذاب وجدان ته یانگ که هیچ شما هم بهش اضافه میشید حالا بیا و درستش کن. مثل الان حتی اگه مثل ته یانگ تو روی خودش و با زبون خودتونم بهش بگید خواست خودتون بوده اون بازم قبول نمی کنه و تهش باز میشه یه مشکل بزرگ دیگه
یونگی عصبی دستاشو بین موهاش فرو کرد و به سمت مخالف برگشت, حسابی با خودش و ذهنش درگیر بود نمی دونست چی کار کنه. هانا ادامه داد : ببینید به خدا هیچی اینجوری درست نمیشه هوسوک هم الان حالش خوب نیست بیاین و بدترش نکنید
یونگی بقیه ی دکمه ی پیراهنشو باز کرد و حالا پیراهن سورمه ای رنگی که زیرش داشت, کاملا مشخص بود (من یکی مرگ بروم). نام جون نگاهی بهش انداخت و گفت : راست میگه یونگ
هانا : ببین نمی خوام زور بگم پسرا فقط خواستم قبل هرکاری اول یکم فکر کنید
یونگی دستشو روی دیوار گذاشت و سکوت کرد, نام جون نگاهی به هانا انداخت و به سمت یونگی رفت, از پشت سر دستشو روی شونش گذاشت و گفت : می دونم توم می فهمی حرفای هانا رو پس بیا از راه درستش وارد شیم
یونگی که به نظر قانع شده بود نفس عمیقی کشید، به سمت هانا برگشت و گفت : خب حالا شما می خواین چی کار کنید؟
هانا لبخند زد و گفت : یه کارایی قراره بکنیم فقط شماها باید یکم کمک کنید
نام جون : یکم؟

هانا خندید و جواب داد : آره همون یکم کافیه خودمون از پس بقیش بر میایم
یونگی : ینی تا این حد پیش رفتین که دیگه هیچ نیازی به ما نیست؟
هانا : نیازی به شما نیست چون ما قرار نیست دعوا راه بندازیم جناب ما قراره کاری کنیم که کسی نفهمه ما هم داخلش دست داشتیم تا تهش فقط اونا گیر بیفتن واسه همینه که میگم نیازی به شما نیست
نام جون : ینی می خوای بگی با این کار حل میشه؟
هانا : مگه میشه حل بشه آخه شما آقایون مگه کم میارید؟ خیر جناب قراره یکم دلمون خنک شه و حال اونا جا بیاد حالا اگه جواب نداد بعدش می تونید به روش خودتون پیش برین
یونگی نفس عمیقی کشید و مشخص بود حالا کمی حالش بهتر از قبل شده, سر تکون داد و گفت : خیله خب حالا ما باید چی کار کنیم
هانا : اینجا که نمیشه وسط سالن عالم می فهمن
نام جون : خب بریم پاتوق جینم اونجاست اونم یه کمکی بکنه
هانا : عالی میشه پس بریم

هر سه به همراه هم به سمت پاتوق حرکت کردن تا ببینن نقشه ی دخترا برای جی سان و بقیه دقیقا چیه. جیمین روی زمین نشسته و به تخت تکیه داده بود, از وقتی وارد اتاق شد تا الان هیچ حرفی نزد چون می ترسید هوسوک اذیت بشه تا این که بالاخره خودش لب باز کرد و گفت : جیمین من حالم خوبه تو چرا اینجایی؟ این جونگ بهت گفته بیای نه؟
با این حرفش جیمین به سرعت تکونی به خودش داد و روی زمین ولو شد, حالا سر جفتشون کنار هم قرار گرفته بود اما درست مخالف هم دراز کشیده بودن و نمی تونستن چهره ی هم دیگه رو ببینن. جیمین نفس عمیقی کشید و گفت : وای پسر چه عجبببب مردم از لالی به خدا
هوسوک خندید و جواب داد : خب مگه مجبورت کرده بودن؟
جیمین : نه ولی خب گفتم شاید اذیت بشی منتظر شدم اول خودت یه چیزی بگی بعد من از لالی در بیام
هوسوک : خب پس حالا که گفتم جوابمو بده
جیمین : خب نگرانته پسر چرا اذیتش می کنی؟ می دونی چه قدر سختی می کشه وقتی می بینه اینطوری داغون شدی؟
هوسوک : ینی چی می خوای بگی تقصیر منه؟

جیمین به سمتی برگشت و رو به شکم خوابید, سرشو بلند کرد و همونطور که از بالای سر هوسوک بهش خیره شده بود جواب داد : بله دیگه چرا به ما خبر ندادی دور همی یه کم حالشونو بگیریم هان؟
هوسوک : چون این کار اشتباهه به اندازه ی کافی ته ته به خاطر من اذیت شده لازم نکرده شما هم بهش اضافه بشید
جیمین : اووووووووووف توم کشتی مارو با این حرفا، چیه فکر کردی فقط تو وجدان داری؟ نه جناب ما هم می فهمیم اینی که میگی چی هست ولی واسه بنگتن این مهم نیست
هوسوک : همین دیگه اشتباهمونم همینه جیمین
جیمین کمی جلوتر اومد, انگشتاشو بین موهای هوسوک فرو کرد و گفت : نخیرم دم هممون گرم که اینجوری پشت همیم توم اینقدر بیشور بازی درنیار
هوسوک : خب بابا من اصلا با تو حرف نزنم بهتره
جیمین : چیه کم آوردی می کشی کنار؟

هوسوک : نخیرم الان تو این وضعیت حال حرف زدن و کل کل با تو رو ندارم
جیمین : هاها آره دیگه مگه این که اینجوری در بری وگرنه وضعیتت چِشه مگه؟ جدیدا خیلی چُس کن و زدی به برقا سوکی جان
هوسوک : خیلی مزخرفی جیمین واقعا اومدی اینجا که اینارو بگی؟
جییمن : بله دیگه اومدم دریابم که چطور اینقدر پست شدی که وقتی کتک می خوری یادت میره نمک زندگی بنگتنه؟
هوسوک شروع به خندیدن کرد و جواب داد : خراب اون صداقتتم اصلا من
جیمین : لازم نکرده نمی خواد واسه من خراب شی لازمت داریم هنو, تو نپیچون جواب منو بده الان
هوسوک : ببین مستر از این نمک زیادی زندگیمون، رفتیم تو فاز شوری دیگه داره بدجوری میره رو اعصاب, آره
جیمین دستی به چونش کشید و گفت : آرهههههه؟؟؟؟ ....... خب از شوری درش میاریم این که غصه نداره
هوسوک : آهااااان چجوری اونوقت؟
جیمین : تو پاشو یه تکونی به خودت بده آبرومونو بردی، بعد که حالت اومد سرجاش درمورد این قسمت از زندگی بنگتن هم یه جلسه ای میذاریم دورهمی یه تصمیمی می گیریم دیگه

هوسوک خندید و گفت : خب بابا جناب رئیس, ولی جدی من خوبم تو برو به کارات برس
جیمین : می دونم خوبی اصن تو جرات داری بگو بدی همینجا خودم لهت می کنم, بعدم کار من همینجاست که بیام یه ذره رو مخت راه برم دلم خنک شه، چند وقتیه ولت کردم خوش گذشته بهت
هوسوک : عجبببب به به چه سعادتی خب پس به درک, مکثی کرد و دوباره ادامه داد : اوه حالا اونو ولش کن جیمین بشین فک کن من چجوری برم سر کلاس الان؟
جیمین : اوه راستم میگی واسه اونم باید یه فکری بکنیم ولی خب بیخیال میگیم رفتی تمرین
هوسوک : ینی میشه تابلو نشیم؟
جیمین : مگه همیشه نشده؟ این بارم میشه نترس تو پاشو برو یه دوش بگیر آفرین
هوسوک : پس آدم باش یه کمکی بده بلند شم, اون لباسای منم در بیار با حوله بذار دم درحموم
جیمین : چشم شما جون بخواه

زودتر از هوسوک ایستاد و دستشو به سمتش دراز کرد تا کمکش کنه, بعد از کمی سختی بالاخره کار انجام شد و جیمین به سمت دِراوِر رفت تا لباس جدید برای هوسوک بیرون بذاره. بعد از این که کارشو انجام داد در زد و گفت : من همینجام کار داشتی صدام کن
هوسوک : تو برو دیگه بابا واسه چی اینجا موندی؟
جیمین : خفه شو گفتم اگه کار داشتی صدام کن نه که چرت و پرت تحویلم بدی
هوسوک : خب بابا
جیمین : آفرین پسر حالا درست شد
بعد خودشو روی تخت انداخت و شروع به بازی با تلفنش کرد تا وقتی که بتونه حال هوسوک رو کمی جا بیاره. 

ادامه دارد .....






ادامه مطلب...