تبلیغات
✧♛✧ My Beauty Story ✧♛✧

The Story Of A Queen Ep 05



قسمت پنجم ...
تقدیم بر دوستان مسکوت من!



پایان فصل دوم

پس از اجرا و فن میتینگ، جی.اس برای بازگشت به خوابگاه آماده می شوند. دیانا لباس هایش را عوض می کند و همراه اعضا، ساختمان را ترک می کند و سوار ون مخصوصشان می شوند. با لبخند از پنجره برای طرفداران دست تکان می دهد و به داخل بازمی گردد.
اف.ای دستانش را برهم می کوبد و می گوید: خیلی خوب بود امروز.
دیانا شیشه را بالا می کشد و می گوید: آره ولی بهترم میشه باشیم.
به پیام جدیدی که برایش آمده می نگرد. آن را باز می کند و یکباره قلبش فرو می ریزد. بی اختیار لبخند روی لبش می آید. 
هیونگ
"اجرا رو دیدم."
لبش را می گزد و پاسخ می دهد.
"تمرین تموم شد؟"
هیونگ
"چند ساعتی هست."
گردن کج می کند و با لبخند می نویسد.
"خسته نباشی."
اف.ای متوجه چهره ذوق زده او می شود. با خنده می گوید: چیکار میکنی؟
بدون اینکه از از گوشی تلفنش چشم بردارد، پاسخ می دهد: هیچی.
هیونگ
"ممنون
خسته ایی؟"
با چهره ایی کودکانه سر تکان می دهد.
"نه نباید انقد زود خسته بشم
ولی بچه ها خسته ان
داریم برمیگردیم خوابگاه"
هیونگ
"خوبه مراقب خودتون باشین هوا سرده!
راستی اجرا خیلی خوب بود!
یه چیزی بخور و استراحت کن
شب بخیر"
هیجان زده گوشی تلفن را بغل می گیرد. متوجه نگاه های متعجب هانی و اف.ای می شود. سریع خنده اش را کنار می گذارد و به موهایش دست می کشد. به دور و برش می نگرد. هدفونش را از کوله پشتی اش بیرون می کشد و آن را به گوشی تلفنش متصل می کند.
یکی از آهنگ ها را انتخاب می کند و سرش را سمت پنجره برمی گرداند. دوباره لبخندی سرخوشانه روی لبانش می نشیند. بی صدا با خود می خندد و گوشی تلفنش را در دست می فشارد.
روزهای آینده نیز با همین برنامه کاری سپری می شوند. پسرها تمرین می کنند و دخترها، از این صحنه به صحنه دیگر می شوند، اما دیانا در کنار این ها، نیمه شب ها را برای تمرین روی پروژه همکاری می گذارد. خواب کمتر، خوراک کمتر و انرژی و فعالیتی بسیار بیشتر. بیشترین انرژی اش، از همان مکالمات چند کلمه ایی در صفحه چپ روزانه اش را یونگ گوک، سرچشمه می گیرند.
پشت صحنه، در تلاطم و اضطراب اجراها و آهنگ های جدید و اجراهای ویژه، تنها چیزی که اعتماد به نفسش را سرپا نگاه می دارد. همان یک کلمه کوتاه است. نفس های عمیق جوابگوی ضربان قلب بی اندازه اش نیستند. دست به دامان گوشی تلفنش می شود.
"هیونگ؟"
یونگ گوک میان تمرین هم که باشد، پاسخ او را می دهد. اما این مسئله خیلی برای بقیه خوشایند نیست. سهون و کای، و یا حتی اعضای گروه خودش، در این زمان کوتاه متوجه چیزهایی شده اند که غیرمعمول به نظر می آیند. میانه تمرین، دست از کار می کشد و سمت گوشی تلفنش می رود.
"چه خبر؟"
دیانا عصبی میکروفونی که کنار صورتش است، تنظیم می کند و پاسخ می دهد.
"خیلی استرس دارم"
هیونگ
"شوخی میکنی؟"
پایش را زمین می کوبد.
"هیونگ من کاملا جدی ام!"
هیونگ
"باشه معذرت میخوام
عصبی نباش!
تو میتونی
ملکه کت و شلوار پوش جوان!"
ناخودآگاه می خندد.
"اینجوری نگو من هیچیم شبیه ملکه ها نیست."
هیونگ
"مطمئنی؟
صحنه و طرفدارا مثه تو فکر نمیکنن
برو مثل همیشه بترکون!"
مدیر به آن ها اشاره می کند تا آماده ورود به صحنه باشند. دیانا گوشه لبش را به دندان می گیرد.
"اجرا رو میبینی؟"
هیونگ
"نیازی نیست ببینم میدونم عالیه!"
نفس عمیقی با دلگرمی می کشد.
"ممنون
میرم که بترکونم!"
گوشی تلفنش را به مدیر می دهد و همراه اعضای گروهش، راهی صحنه می شوند. در تاریکی سر و صدای طرفداران کل سالن را پر کرده است.

***

سهون بی حوصله از روی تختش بلند می شود و آهسته، لباس هایش را عوض می کند. سوهو مشغول کار خود است، چشمش به او می افتد و می گوید: چیزی شده؟ انگار کشتیات غرق شدن.
-: نه چیزی نیست فقط یه کم خسته ام.
-: خب امروزو برای تمرین نرو ... یه کم استراحت کن.
-: نه نمیشه ... باید تمرین کنیم ... هفته بعد باید برای فیلمبرداری آماده باشیم کلی کار داریم.
-: باشه ولی به خودت نباید فشار بیاری.
-: نگران نباش خوبم.
سهون وسایلش را برمی دارد و اتاق را ترک می کند. با دلی تنگ و بغضی که گلویش را به حد خفگی می فشارد، در محوطه خوابگاه قدم برمی دارد و منتظر آمدن کای است. 
لوهان زودتر از بقیه از ساختمان بیرون آمده، با دیدن او نزدیک می رود و می گوید: خوبی؟ چیزی شده؟
او با صدایی گرفته و بغض آلود پاسخ می دهد: چیزی نیست خوبم.
-: پسر صدات به زور در میاد اون وقت میگی حالت خوبه؟
-: چیزی نیست گفتم که حالم خوبه.
لوهان بازوان او را می گیرد و با مکث، می گوید: وایسا ببینم ... دلت تنگ شده نه؟
اشک ها، همانطور که سرش را رو به پایین گرفته، از مژگانش می چکند و روی زمین می افتند.
لوهان او را در آغوش می گیرد و می گوید: آی داداش دیونه ی من! ... آروم باش ... این تازه اولشه با گذشت زمان بیشتر بهش وابسته میشی ... باید قوی باشی.
پیشانی اش را روی شانه او می گذارد و می گوید: تازگیا خیلی بی حوصله و کم طاقت شدم.
-: درسته ... چون کم سن و سالی اینا طبیعیه ولی باید قوی باشی.
همانطور که سهون در آغوش لوهان، مانند ابر بهاری که از بارش متوقف نمی شود، هق هق می کند، کای از ساختمان بیرون می آید و سمت آن ها می رود.
لوهان، روی شانه های می زند و می گوید: کای داره میاد بسه دیگه ... اشکاتو پاک کن.
سهون از او فاصله می گیرد و رد اشک هایش را با پشت دست پاک می کند.
کای نزدیک آن ها می ایستد و می گوید: خب بریم؟
با دیدن چشمان پر از اشک سهون و بینی قرمز شده اش، می گوید: اِ! ... داداش گریه کردی؟ ... چیزی شده؟
سهون با تک سرفه ایی گلو صاف می کند و می گوید: نه خوبم ... چرا باید گریه کنم؟ بیا بریم دیرمون میشه.
کای نگاهی به او و لوهان می اندازد.
[بازم رفتارای عجیب! ... شماها چتونه؟ ... بلاخره میفهمم.]
سر تکان می دهد و می گوید: آره بریم دیر میشه ... بعدا میبینیمت لوهان.
لوهان دستانش را در جیب سویشرتش فرو می برد و سر می جنباند.
سهون نگاهی به او کرده و راه می افتد. لوهان با نفسی عمیق، به مسیر آن ها می نگرد.

***

یونگ گوک گوشی تلفنش را در دست گرفته و از پله ها بالا می رود. سمت اتاق ضبط می چرخد اما متوجه صدای آهنگ که از سالن تمرین به گوش می رسد، می شود. با اخمی از سر تعجب، سمت سالن تمرین قدم برمی دارد. آهسته درب سالن را می گشاید و به داخل می نگرد.
دیانا داخل سالن مشغول تمرین است، با ددن او هیجان زده لبخند می زند و می گوید: هیونگ!
سمتش می دود و محکم او را در آغوش می گیرد. یونگ گوک بهت زده در جایش می ایستد. لبخندی خجالت آمیز روی لبش می نشیند و سرش را پایین می اندازد. با حسی خوشایند، پشت او می زند و می گوید: ابراز احساسات ازت بعیده ... امروز چه خبره؟
دیانا با اخم تصنعی و خنده عقب می رود و می گوید: یه بارم میخوام مثه آدم باشم شماها اعتراض کنین نذارین ... دلم براتون تنگ شده بود خب.
سهون جلوتر از کای به راهرو می رسد و آن دو را درحال صحبت و خنده با یکدیگر می بیند. بسیار صمیمی به نظر می رسند و همین، باعث تحریک حس حسادت او می شود. پس از اینکه آن ها وارد سالن می شوند، او هم به راهش ادامه می دهد و داخل می رود.
دیانا با لبخند سمتش می آید و می گوید: دلم برات خیلی تنگ شده بود.
و دوستانه او را در آغوش می کشد. 
کای پس از سهون داخل می آید و می گوید: بلاخره اومدی؟
دیانا از سهون فاصله می گیرد و با همان لبخند، می گوید: آره هیونگ ... من دلم براتون خیلی تنگ شده بود شما چی؟
کای به سهون اشاره می کند و می گوید: فکر کنم سهون جواب سؤالتو بهتر بده ... اما خوبه که اومدی حداقل اینجا یه کم فضاش بهتر میشه تو این مدت این دوتا انقد بی سر و صدا بودن که گاهی احساس میکردم تنهایی دارم تمرین میکنم ... اون هیونگم که همش سرش تو گوشیش بود اینم که کلا تو یه دیار دیگه سیر میکرد.
دیانا زیر خنده می زند. با بازوی یونگ گوک زده و با اخم می گوید: تو مثلا باید الگو باشی واس چی همش سرت تو گوشیت بود ها؟
سهون گرفته و بی حال به نظر می رسد، با لبخندی تصنعی می گوید: آره ... خوبه اومدی ... ما ... مام دلمون برات تنگ شده بود.
-: خوبه ... پس بزن بریم واسه تمرین.
سهون با خشم و حسادت به یونگ گوک، که لبخند زنان به او چشم دوخته، می نگرد. به خوبی می تواند معنای نگاه و لبخندهایشان نسبت به یکدیگر را تشخیص دهد، اما چه کاری می تواند بکند؟ تنها از درون با حس حسادت و رشک بی اندازه خودخوری می کند.

***

تمام روز در سالن تمرین می گذرد و حال، دو ساعتی از غروب آفتاب گذشته و هوا کاملا تاریک شده است. یونگ گوک نگاهی به ساعت کرده، می گوید: دیگه برای امروز کافیه ... عالی بودین ... فردا برای تمرین دوباره میبینمتون ... من میرم ... دیانا نمیخوای بری خوابگاه؟
-: نه فعلا ... تو برو من یه کاری دارم دیرتر میام.
-: باشه.
یونگ گوک به نشانه خداحافظی رو به پسرها سر تکان می دهد و می رود. 
کای هم کوله پشتی اش را روی دوش می اندازد و می گوید: سهون بیا مام بریم.
سهون کنار دیوار ایستاده، قدری از بطری آبش می نوشد و می گوید: تو برو من بعدا میام.
کای نگاهی به هر دو کرده، می گوید: بیا بریم دیگه ... اگر دیر برسیم ...
سهون با لحن تندی حرف او را قطع می کند: گفتم برو من کار دارم بعدا خودم میام.
-: خیله خب باشه ... چرا عصبانی میشی؟ ... من رفتم خدافظ.
با رفتن کای، دیانا و سهون باهم تنها می شوند. دیانا پشت به او روی زمین نشسته و مشغول جمع کردن وسایلش است و او هم، چشم از او برنمی دارد. دیانا زیپ کوله پشتی اش را می بندد، بلند می شود و می گوید: خب من هم باید برم یه کاری دارم ... یه چیزی رو باید بذارم توی اتاق ضبط و بعدم برم خونه.
سهون سر به زیر افکنده، با صدای آرامی می گوید: می میشه با هم حرف بزنیم ... بعد از اینکه کارتو انجام دادی؟
-: هو~م! باشه قبوله ... اما مگه کار نداشتی؟
-: خیلی مهم نیست.
-: هر جور که راحتی باشه ... بریم.
باهم از سالن بیرون می آیند. دیانا جلوتر سمت اتاق ضبط می رود و داخل می شود، اما سهون از جلوی درب، با نگاهی که ته مزه اندوه دارد، به او می نگرد. دیانا یو.اس.پی کوچک مشکی رنگی را از جیبش بیرون آورده و آن را همراه تکه کاغذ کوچکی، روی میز می گذارد.
با لبخند سمت در بازمی گردد و می گوید: بریم کارم تموم شد.
سهون نامحسوس سر می جنباند و باهم، ساختمان را ترک می کنند. به یکی از پارک های اطراف ساختمان می روند. هوا سردتر از شب های قبل شه است. سهون دو لیوان امریکنو داغ گرفته و یکی از آن ها را به دیانا می دهد. باهم روی تاب های پارک می نشینند. دیانا به ستاره ها می نگرد و می گوید: خب حالا در مورد چی میخواستی صحبت کنی؟
-: خب ... خب فکر کردم چون باهم دوستیم میشه باهم بعضی از اوقات در مورد رازامون حرف بزنیم.
-: خب آره ... میشه ... ما دوستیم ... دوستای صمیمی و خوب مگه نه؟
سهون بغضش گرفته، خود را با نفسی عمیق آرام می کند و می گوید: آره ... دوستای صمیمی.
-: خب تو اول بگو چه رازی داری؟
-: من ... خب من یه نفرو به اندازه تمام دنیا دوست دارم و حاضرم بخاطرش بمیرم اما ...
بغض گلویش را به سختی می فشارد اما به خودش اجازه گریه کردن نمی دهد و تنها حرفش را نیمه رها می کند.
دیانا به او می نگرد و می گوید: اما چی؟
بغضش را فرو می دهد و می گوید: آه! ... اون نمیدونه.
-: خب چرا بهش نمیگی؟
-: نمیتونم ... نمیدونم شاید جرأتش رو ندارم یا ... شایدم میترسم از دستش بدم.
-: فکر نکنم از دستش بدی با گفتن این موضوع.
-: چرا؟
-: چون تو پسر خوبی هستی و من فکر میکنم هر دختری که بتونه تو رو عاشق خودش کنه ... میتونه یه دختر خوشگل و مهربون باشه و عشقت رو با آغوش باز بپذیره.
سهون با لبخند تلخی می گوید: اما اون متفاوته ... با بقیه خیلی فرق داره ... خیلی.
-: پس باید آدم جالبی باشه ... دوست دخترته؟
-: آه نه! ... من تا حالا بهش فکر نکردم که چنین پیشنهادی رو بهش بدم.
-: خب حالا که انقدر دوسش داری چرا حداقل این پیشنهادو بهش نمیدی؟
سهون آه می کشد، با لبخند به او می نگرد و می گوید: ولش کن ... راز تو چیه؟
دیانا با خجالت می گوید: منم مثل تو یک نفرو خیلی دوس دارم.
قلب سهون در سینه فرو می ریزند و لبخندش محو می شود. اضطراب و ترس در وجودش موج می زند. ترس از دست دادن او و حقیقت حدسی که امروز با دیدن او و یونگ گوک، در ذهنش نقش بسته بود. وجودش ناگهان یخ می زند. لبانش را می گزد تا بغضش را که هر لحظه بیشتر راه نفسش را می گیرد، کنترل کند. دوباره ماسک لبخند را به چهره می زند و می گوید: بذا حدس بزنم ... یونگ گوکه نه؟
دیانا با ترس و دست پاچگی به او می نگرد و می گوید: ها؟ ... نه نه ... یعنی ...
-: لازم نیست دروغ بگی یا از من پنهانش کنی.
-: چ چطوری؟ ... یعنی چطوری فهمیدی؟
-: آروم باش! ... قراره باهم دوست باشیم و رازامونو به هم بگیم اما به کسی نگیم نه؟ ... از رفتارت کاملا معلومه.
-: نه ببین ... من ...
نفس عمیقی می کشد و آرام تر، ادامه می دهد: آه! من بخاطر غرورم نمیتونم خیلی ابراز علاقه بکنم یا مثه دخترای مهربون و خوشگل که موهاشونو خرگوشی میبندن رفتار کنم.
-: به نظر من که جالبی.
-: واقعا؟
-: آره ... چون مثل بقیه نیستی جالبی.
-: ممنون.
-: احتیاجی به تشکر نیست.
سهون به ساعتش نگرسته، از روی تاب بلند می شود و می گوید: خب دیگه دیر وقته تو ام باید بری خوابگاه ... تو رو اول میرسونم بعد خودم میرم خوابگاه.
دیانا هم از جا برمی خیزد و می گوید: آه آره! چه زود گذشت ... دلم میخواد تا خوابگاه پیاده برم تو چی؟
-: هو~م! باشه هر چی تو بگی ... تو سردت نیست؟
-: نه ... من عاشق سرما ام چون باعث میشه دنبال جاهای گرم بگردی مثل یه آغوش گرم که تو رو با مهربونی بگیره و گرمت کنه.
-: چه افکار قشنگی داری.
-: ممنون که انقدر بهم لطف داری.
-: خب چون تو بهترین دوستمی و با من خیلی مهربونی.
-: واقعا؟ خیلیا میگن من اصلا بلد نیستم مهربونی کنم.
-: خب مهربونی اما ... تا زمانی که عصبانی نباشی.
دیانا می خندد اما سهون فقط لبخند سردی می زند و سرش را پایین می اندازد. لبخندی که بغض و حسادت و هزاران درد عاشقانه به همراه دارد ولی نمی تواند حتی ذره ایی از آن را نشان دهد و از طرفی، پنهان کردن آن ها هم سخت است.
مقابل خوابگاه، از هم خداحافظی می کنند و سهون، ناپدید شدن او را در پس درهای ساختمان، تماشا می کند. دیگر نمی تواند جلوی فرو شکستن بغضش را بگیرد. اشک های گرمش مثل چشمه ایی که از دل تنگ یک کوه جاری شده اند، روی گونه های سردش جاری می شوند. با صدایی آهسته و بغض آلود می گوید: خدافظ!
درحالی که بی صدا اشک می ریزد، قدم برمی دارد و راه می افتد. کشان کشان خود را به خوابگاه می رساند.
لوهان مثل همیشه منتظر اوست. ساعت به نیمه های شب نزدیک می شود و این نگران کننده است. مضطرب به اطراف می نگرد که سهون را جلوی درب خوابگاه می بیند. با سرعت به طرفش می رود و می گوید: پسر تا الان کجا بودی؟ میدونی چقدر نگرانت بودم؟ ... به بقیه گفتم میدونم کجا رفتی تا نگرانت نشن اما خودم از نگرانی داشتم سکته میکردم ... کجا بودی؟
سهون هنوز هم بی صدا گریه می کند. آهسته سر بلند می کند و با صدای گرفته، می گوید: معذرت میخوام.
لوهان متعجب می گوید: گریه ... گریه میکنی؟
-: نه خوبم ... خوابم میاد.
-: صبر کن! ... لباست ... اینا اشکه؟ ... انگار بارون زده بهت.
-: چیزی نیست.
-: اینا رو به کسی بگو که ندونه تو چته ... با اون دعوا کردی یا چیزی شده؟
-: نه ... اتفاقا باهم توی پارک بودیم ... امریکنو خوردیم و حرف زدیم.
-: از ترس مردم خب بگو چی شده پس؟
سهون با نفس عمیق می گوید: باشه.
روی همان نیمکت کنار ساختمان می نشینند و سهون با بی حالی و بغض، ماجرا را برای او بازگو می کند. با نفسی که به سختی بالا آمده، آهسته می گوید آره ... تموم شد ... همین بود.
لوهان پشت او دست می کشد و می گوید: آه داداش کوچولوی من ... آروم باش همه چی درست میشه.
سهون با ناامیدی سر تکان می دهد و چشمان پر از اشکش را سمتی دیگر می گرداند، تا چکه اشک هایش را پنهان کند.



خببب ...
اینم از پایان این فصل ...
تا هفته بعد و فصل سوم خدافظیییییییی ...
شمام سعیتونو بکنین مسکوت نباشین انقد ...




ادامه مطلب...