تبلیغات
✧♛✧ My Beauty Story ✧♛✧

The Story Of A Queen Ep 03




قسمت سوم ...
ارواح محترمه وب بازم سلام عرض میکنم 



"فصل دوم"
آشنایی عجیب



دیانا تمام حواسش را به بررسی کاغذهای در دستش داده و در راهروی ساختمان اصلی کمپانی راه می رود. یکباره کسی با او برخورد می کند و همه کاغذها روی زمین می ریزد. پسری که با او برخورد کرده، با عجله می نشیند، برگه ها را جمع می کند و می گوید: آه! ببخشید واقعا معذرت میخوام.
دیانا هم می نشیند، برگه ها را تک تک از روی زمین برمی دارد و می گوید: نه اشکالی نداره فقط چند تا کاغذه.
باهم کاغذها را دوباره دسته بندی می کنند. پسر سرش را بالا آورد تا برگه ها را به او بدهد و بار دیگر عذرخواهی کند، که بهت زده می گوید: اوه خدایا! من فکر کردم تو یه پسری!
دیانا لبخند می زند و می گوید: خب مگه اشکالی داره؟
-: تو یه دختری اما کت شلوار مردونه پوشیدی؟
-: چه عیبی داره؟
-: خب .... هیچی اما دخترا به جای کت شلوار مردونه معمولا لباسای رنگی دخترونه و کوتاه می پوشن.
-: خب من استثنایی ام.
پسر مات و مبهوت به او می نگرد و می گوید: وای خدایا! خیلی شبیه پسرایی.
با خنده بلند می شود و می گوید: اگر اشتباه نکنم تو سهون عضو کوچیک اکسو هستی درسته؟
او هم مقابلش می ایستد و می گوید: درسته اما ... من شما رو نمیشناسم.
دستش را جلو می برد و می گوید: اسمم دیانا ست ... منو اعضای گروهم تازه کارای این کمپانی هستیم درواقع اول قرار نبود تو این کمپانی دبیوت کنیم اما شرایطی پیش اومد که بیایم اینجا ... بگذریم! شما اینجا چیکار میکنین؟
-: آه! تازه کار هستین ... خیلی بانمکه که یه دختر اینطوری باشه ... خب ... قراره دوتا کمپانی یه همکاری باهم داشته باشن به همین خاطر ما اومدیم تا دوتا از اعضای گروه ما رو برای این کار انتخاب کنن و با اعضایی از گروه های این کمپانی بذارن ... هنوز اطلاعات دقیق ندارم.
-: که اینطور ... پس بیا با هم بریم تا منم با خبر بشم از این تصمیمی که کمپانی گرفته چون منم چیزی نمیدونستم.
دستش را روی بینی می گذارد و می گوید: هیش~! کسی فعلا نمیدونه ... قراره بعد از انتخاب ما خبر اعلام بشه.
-: نگران نباش من بلدم چیکار کنم ... صبر کن این کاغذا رو بذارم تو اون اتاق بیام.
دستانش را در جیب فرو می برد و می گوید: باشه ... منتظر میمونم.
دیانا سمت اتاق قدم برمی دارد. کاغذها را روی میز کنار دیوار می گذارد و سمت در می چرخد. قدری مکث کرده، جلوی آینه نگاهی به خود می اندازد. به موها و لباس هایش دست می کشد و می رود. 
همراه سهون، راهروها را طی می کنند تا به استودیو و اتاق ضبط برسند. 
اعضای اکسو داخل اتاق ضبط دور هم جمع شده اند که درب اتاق باز می شود و آن ها، داخل می آید. کای با دیدن دیانا می گوید: من شما رو میشناسم ... دیانا لیدر جی.اس درسته؟
با لبخند در را می بندد و می گوید: بله خودمم.
-: اوه خدایا! شما واقعا شبیه پسرایین!
سهون با خجالت سرش را می خاراند و می گوید: بله دقیقا تو یه نگاه به نظر میاد یه پسره به همین خاطر منم اشتباه کردم.
لوهان جلو می رود و می گوید: واقعا کارتون عالیه ... من وقتی موزیک ویدیوتونو دیدم خیلی شوکه شدم.
با چشمانی مغرور سر خم می کند و می گوید: ممنون.
سوهو، لیدر گروه، به میز تکیه داده، می گوید: نه واقعا عالی هستین.
سر صحبت باز می شود و هر کدام از اعضا، درباره ی کار، سبک، مشکلات و شوکیس دیروز می پرسند و دیانا با لبخند، پاسخشان را می دهد. دست آخر بکهیون، یکی از وکالیست های اصلی گروه، می گوید: پس خیلیم راحت نیست که یه دختر اینجوری کار کنه.
سوهو می گوید: اما واقعا عالی بودین ... ما دیروز برای دیدن شوکیس تون اومده بودیم اما شما ما رو ندیدین.
سهون متعجب به او می نگرد و می گوید: داداش پس چرا به من نگفتین؟
-: چون تو کار داشتی برنامت پر بود.
لوهان روی شانه او می زند و می گوید: اشکال نداره ما دیروز باهم بودیم اما تو امروز زودتر از همه افتخار دیدن لیدرو پیدا کردی.
سهون با خنده می گوید: درسته اما برای اولین ملاقات یه کم خجالت آوره.
مدیر درب اتاق را گشوده و داخل می شود. با دیدن دیانا میان آن ها، جا می خورد و می گوید: اینجایی؟ داشتم دنبالت میگشتم ... خوبه که اینجایی ... کمپانی تصمیم داره ...
دیانا با لبخند متکبرانه اش حرف او را قطع می کند: کمپانی تی اس قراره با اس ام همکاری داشته باشه ... اینو میخواستی بگی؟
-: خب آره ولی نه انقد خلاصه ... ولی تو از کجا فهمیدی؟
دیانا نگاهی به سهون کرده، می گوید: خودت که میدونی چقد باهوش و زبلم ... از حس شیشمم استفاده کردم.
-: عجب! ... باشه پس بیاین شروع کنیم.
مدیر روی صندلی پشت میز ضبط می نشیند و با آن ها صحبت می کند. دیانا گوشه ایی ایستاده و به حرف های آن ها توجه می کند. دست آخر، از بین دوازده عضو گروه اکسو، کای و سهون، دو رقصنده گروه انتخاب می شوند. مدیر نگاهی به آن ها و دیانا کرده، می گوید: خب دیگه میتونین برین ... بقیه چیزا بعد از برنامه ریزی مشخص میشه.
پسرها قصد ترک کردن اتاق می کنند. دیانا با لبخند رو به سهون می گوید: موفق باشی!
و سمت مدیر می رود تا با او صحبت کند. سهون همچنان با تعجب به دیانا می نگرد، روی شانه لوهان می زند و می گوید: دختر خوشگلیه نه؟
-: بهتره بگی پسر خوشگلیه ... تمام حرکاتش حتی راه رفتنش مثل پسراست.
با چشمان ریز شده او را بررسی می کند و می گوید: آره اما ... چی باعث میشه یه دختر اینجوری لباس بپوشه و رفتار کنه؟ ... اونم اینجوری فکر میکنی اگه لباس دخترونه بپوشه چه شکلی میشه؟
لوهان با چشمان ریز شده و لبخندی محو به او می نگرد. سهون نگاهی به او کرده، می گوید: فقط سؤال کردم ... خب واسه آدم سؤال میشه دیگه چیه؟
-: چرا بهش پیشنهاد دوستی نمیدی؟ ظاهرا از تو خوشش اومده.
-: چی؟ من حتی اسمشم نمیدونستم.
-: خیله خب هرجور خودت دوس داری ولی من جای تو بودم اینکارو میکردم.
سهون متعجب به او می نگرد و می گوید: جدا؟
لوهان با چهره ایی جدی سر تکان می دهد و می گوید: اوهوم!
سهون دستش را از روی شانه او برمی دارد و می گوید: خب من مثه تو نیستم.
لوهان شانه بالا می اندازد و می گوید: باشه.
و باهم از اتاق بیرون می روند. 
پس از صحبت های مدیر و دیانا، او برای همخوانی و برای رپر اصلی این گروه ترکیبی، یونگ گوک انتخاب می شوند. این مسئله کار را برای دیانا سخت می کند، زیرا در حضور یونگ گوک، او حتی نمی توانست درست فکر کند چه برسد به کار کردن، اما چاره ایی نیست. حتی اگر می خواهد کسی از راز دلش باخبر نشود، باید تلاشش را بکند.
با نفس عمیقی اتاق را ترک می کند. 
تقریبا وقت ناهار رسیده و اعضای اکسو، همگی راهی بیرون ساختمان می شوند. لوهان با شیطنت به پهلوی سهون می زند و می گوید: داداش برو برای ناهار دعوتش کن.
حیرت زده به او می نگرد و می گوید: چی؟ ... چی میگی لوهان؟
با سر او را که از اتاق بیرون آمده و در افکار خود، ایستاده و به زمین خیره شده، اشاره می کند و می گوید: برو ... اگه اینکارو نکنی من اینکارو میکنم.
قدمی از او فاصله می گیرد و می گوید: من اینکارو نمیکنم.
-: خیله خب.
لوهان سمت دیانا راه می افتد. سهون پشت سرش را صدایی آرام عصبی می گوید: لوهان ... لوهان! لعنتی اینکارو نکن ... لوهان! ... خدا لعنتت کنه!
لوهان مقابل دیانا می ایستد. دیانا سر بلند می کند و درحالی که پر کشیدن تفکراتش را می توان از چشمانش خواند، می گوید: چیزی شده؟
-: آه! خب ما برای ناهار داریم میریم رستوران خوشحال میشیم باهامون غذا بخوری.
لبخند می زند و می گوید: آه! چرا که نه؟ باعث افتخاره.
دستش را سمت راهرو می گیرد و می گوید: خوبه پس بفرمایید!
با صدای بلند رو به پسرها که از پله ها پایین می روند، می گوید: بچه ها! برای ناهار مهمون داریم.
پسرها دست از حرکت می کشند و سمت آن ها برمی گردند. چانیول نگاهی به آن ها کرده، با خنده می گوید: جدا؟ پس بزن بریم ناهار!
دیانا با خنده، همانطور که هم پای لوهان قدم برمی دارد، از کنار سهون، که با تعجب نگاه شان می کند، می گذرد. لوهان به او زبان درازی می کند و می رود. با پوزخند عصبی فوت می کند و می گوید: لوهان صبر کن!
ناهار آن روز، به یکی از بهترین خاطرات در این دوره کوتاه بعد از تشکیل گروه و شروع کار تبدیل می شود. بعد از صرف غذا، از رستوران بیرون می آیند. گوشی تلفن دیانا زنگ می خورد. گوشه ایی می ایستد تا پاسخ دهد.
چانیول دستانش را در جیب کابشنش فرو برده، می گوید: خب چیکاره اییم؟
سوهو پاسخ می دهد: هیچی ... امروز برنامه دیگه ایی نداریم.
لوهان قدمی جلو می گذارد و می گوید: پس میشه برگردیم تو کمپانی از دیانام بخوایم بمونه باهامون نه؟
سهون به شانه او می زند و می گوید: شاید خودش کار داشته باشه.
-: خب ازش میپرسیم ... وایسا ...
سمت دیانا که تازه تماس تلفنی اش به پایان رسیده، می چرخد و می پرسد: امروز کاری دیگه اییم برای انجام دادن داری؟
دیانا سر بلند می کند و می گوید: آم! نه ... یعنی یه کاری بود ولی الان بهم گفتن که ... لازم نیس دیگه. 
-: خب پس ... میشه باهم وقت بگذرونیم نه؟
دیانا نگاهی به پسرها کرده، لبخند می زند و می گوید: آره فک کنم.
چانیول دستش را سمت خیابان می گیرد و می گوید: پس پیش به سوی یه روز خوب!
لوهان رو به دیانا که با خنده راه می رود، می گوید: میدونی شخصیت جالبی داری ... آدم فکر میکنه خیلی جدی و مغروری و خودتو میگیری ولی درواقع خیلی خونگرم و راحتی ... درست مثه سهون نه؟
سهون سمت دیگر دیانا قدم برمی دارد، با خنده سرش را پایین می اندازد. دیانا نگاهی به او کرده و به مسیرش ادامه می دهد.
به ساختمان تی اس بازمی گردند و در سالن تمرین، کنار هم بازی و شیطنت می کنند. زمان از دستشان در می رود و خورشید پشت دیوارهای ساختمان، غروب می کند. صدای خنده و شوخی شان کل سالن را پر کرده است. دیانا از خنده شکمش را گرفته، نفس عمیق می کشد. نگاهی به ساعت مچی اش می اندازد و می گوید: وای امروز خیلی روز خوبی بود! ممنون از همتون واقعا ... خیلی به من خوش گذشت اما حیف که زود تموم شد ... منم دیگه باید برم ... اصن حواسم به ساعت نبود.
چانیول می گوید: به مام خیلی خوش گذشت ... بعدا باید باز از اینکار بکنیم.
دیانا از جایش بلند شده، کتش را برمی دارد و با لبخند سر تکان می دهد.
لوهان سقلمه ایی به سهون می زند و می گوید: بگو من میرسونمت.
-: اَی بابا!
-: زود باش داره میره!
-: خیله خب!
سهون بلند می شود، کابشنش را از کنارش برمی دارد و می گوید: من میرسونمت.
دیانا کتش را به تن کرده، می گوید: نه ممنون خودم میتونم برم.
-: آخه الان هوا تاریکه بهتره تنها نری.
-: نگران من نباش من از پس خودم بر میام ... درست مثه یه پسر!
صدای خنده پسرها بلند می شود. سهون متعجب به آن ها می نگرد. ژیومین می گوید: درست مثه یه پسر؟ واقعا؟
دیانا نگاهی جدی و غضب آلود به آن ها انداخته، سمت در می رود و می گوید: خدافظ همگی بعدا میبینمتون.
لوهان از جا برخاسته، سهون را هل می دهد و می گوید: برو دیگه رفت بجنب!
سهون نگاهی سرزنش آمیز به پسرها می اندازد و با قدم های بلند سالن را ترک می کند. ژیومین دست از خنده می کشد و می گوید: چرا اینجوری نگاه کرد؟
لوهان با ابروان بالا رفته، می گوید: خب میدونین ... ما کار اشتباهی کردیم.
-: چه کار اشتباهی؟
-: نباید پقی میزدین زیر خنده ... فک کرد داریم مسخرش میکنیم ... خب هر کس عقاید خودشو داره.
-: ما که مسخرش نکردیم ... آخه حرفش خنده دار بود نبود؟
تائو به پسرها می نگرد و می گوید: اگر حساب کنی امروز من هیچ رفتار دخترونه ای ازش ندیدم پس حرفش خیلی ام خنده دار نیست.
ژیومین متعجب می گوید: ها؟
کریس حرف او را تأیید می کند و می گوید: حق با اونه به نظرم یه دختر زمانی واقعا یه دختره که رفتارشم اونجوری که باید باشه.
سوهو خیز برمی دارد تا بلند شود و می گوید: حالا بسه دیگه ... پاشین بریم خوابگاه.

***

دیانا با خشم و عصبانیت در خیابان گام برمی دارد. 
[هه! مسخره ست! من حرف خنده داری زدم؟ ... من حتی یه بارم مثه دخترا رفتار نکردم تو زندگیم ... بازم دختر به حساب میام؟ ... مسخره ست مسخره!]
همانطور که پاکوبان پیاده رو را طی می کند، خاطرات از مدت ها پیش دوباره برایش یادآوری می شوند.

***

هر سه شادمان از پولی که با تلاش به دست آورده اند، سمت خوابگاه بازمی گردند. در این چند شب متوالی، آن ها بیشترین پول را در بین گروه های رقص جمع کرده اند، اما انگار کسانی از این وضعیت راضی نیستند. یک گروه از پسران رقصنده که پیش از آن ها یکه تاز کلوب رقص بوده، اند، آن ها را مخفیانه دنبال می کنند.
خیابان خلوت و تاریک است و تنها صدای خنده دخترها شنیده می شود. دیانا دستانش را در جیب کابشنش فرو برده و با خنده به هانی و اف.ای که برای پول ها نقشه می کشند، می نگرد. سر تکان می دهد و نگاهی به پشت سر می اندازد. با دیدن پسرها، لبخندش محو می شود.
گوشه لبش را می گزد، به دخترها نزدیک تر می شود و آهسته می گوید: وقتی بهتون گفتم ... با آخرین توان بدویین خب؟
با ترس به او می نگرند. هانی به رو به رو خیره شده، می گوید: چ چرا؟
نیم نگاهی به پشت انداخته، می گوید: بدویین!
هانی و اف.ای با همه توان پا به فرار می گذارند. دیانا خود میان خیابان می ایستد و با نفسی عمیق و چهره ایی جدی و اخمی عمیق، برمی گردد. پسرها دورش حلقه می زنند. نگاهی به آن ها انداخته، صدایش را در گلو می اندازد و می گوید: خبریه؟
پسری که به نظر سردسته آن هاست، به سینه او می زند و می گوید: آره ... خبریه.
قدمی عقب می رود و خشمگین به او چشم می دوزد. پسر یقه او را می گیرد و می گوید: فکر کردی میذاریم همینجوری بیای تو محله ما و هر غلطی خواستی بکنی آره پسره کوتوله؟
پوزخند می زند و می گوید: نه داداش ... همچین فکر نکردم ... مطمئن بودم!
لگدی می پراند و پا به فرار می گذارد. پسرها به دوستشان که مچاله شده روی زمین افتاده و ناله می کند، نگریسته و دو نفر از آن ها دنبال او می دوند.
دیانا نفس نفس زنان فقط در خیابان می دود. نگاهی به پشت سر می اندازد و سرعت قدم هایش را کم تر می کند. در سردی منجمد کننده هوا، نفس هایش به سختی بالا می آیند و گلو و ریه هایش را می سوزانند. با چهره درهم دستانش را روی زانو می گذارد.
یکباره کسی از داخل کوچه بن بست تاریکی او را داخل می کشد و دستش را جلوی دهانش می گذارد. با چشمان گرد شده تقلا می کند خود را رها کند، اما نمی تواند. با شدت بیشتری دست و پا می زند و سر و صدا می کند. صدای بلند آژیر ماشین پلیس او را متوقف می کند. دو دستش را روی دستی که جلوی دهانش را گرفته می گذارد و به خیابان می نگرد.
مأموران پلیس پسران شرور را دنبال می کنند تا دستگیرشان کنند. پس از دقائقی، ماشین پلیس از خیابان خارج می شود.
پلک برهم می گذارد و نفس عمیق می کشد. دوباره متوجه کسی که او را هنوز محکم نگه داشته می شود. از گوشه چشم سعی می کند او را ببیند، اما نمی تواند. از پشت دست او می گوید: میشه بیخیال شی؟
دستی که دورش حلقه شده و جلوی دهانش را گرفته، آهسته کنار می روند. سریع از او فاصله می گیرد اما لحظه ایی که تصمیم می گیرد، برگردد و او را ببیند، پشیمان می شود. پس از مکث نسبتا طولانی، می گوید: ممنون ولی ... میشه بهم بگی کی هستی؟
هیچ پاسخی نمی شنود. شانه بالا می دهد و می گوید: خیله خب ... پس ... من میرم دیگه ... بازم ممنون.
با درنگ قدم برمی دارد و ذره ذره دور می شود.
یونگ گوک از کوچه بیرون می آید و به مسیر او می نگرد. نگاهی به اطراف کرده، می گوید: اگر چیزی میگفتم میفهمیدی ولی ... قابلی نداشت.

***

با صدای سهون از خاطرات بیرون کشیده می شود و یکباره می ایستد. سهون از نفس افتاده، دستانش را روی زانوانش می گذارد و می گوید: آه! ... خوبه وایسادی ... چقد تند راه میری!
دیانا غضب گرفته به او می نگرد و می گوید: تو!
سهون با ترس صاف می ایستد و می گوید: م من چی؟
-: توام فکر میکنی من یه دختر لوسم؟
-: اوه نه! من از همون اول فکر کردم تو پسری ... راستش الانم باورم نمیشه که تو دختر باشی.
دیانا با نفس عمیقی خود را آرام می کند و رو برمی گرداند. سهون با احتیاط به او نزدیک شده، می گوید: الان آروم شدی یا هنوزم میخوای منو بزنی؟
دیانا با نیشخند می گوید: نه آروم شدم ... نگران نباش نمیزنمت.
-: آه خدایا! واقعا ترسناک میشیی وقتی عصبانی هستی.
-: ببخشید دست خودم نیست.
حال در آرامش، کنار خیابان های مملو از ماشین، هم قدم می زنند. سهون درحالی که دستانش را در جیب کابشنش فرو برده، می گوید: من فک میکنم همه آدما شبیه یه حیوونی هستن ... مثلا میدونی وقتی بهت نگاه میکنم یاد چه حیوونی میوفتم؟
دیانا با چشمان براق قهوه ای رنگش که از تعجب گرد شده اند، به او می نگرد و می گوید: چی؟
-: منو یاد یه گرگ ماده میندازی.
-: چرا؟
-: چون گرگای ماده ام مثه یه گرگ نر رفتار میکنن و درنده و قوی و زیبان.
دیانا، با همان حالت چهره متعجب و چشمان درشت، مقابل او می ایستد. سهون با دیدن چشمان براق و جادویی او، در سینه جرقه گرم و سوزانی را حس می کند که اندک اندک شعله ور می شود. درخشش چشمان او، مثل بنزین روی آتشی کوچک، زبانه های آن را حریص تر می کند. میان سرمای هوا، بدنش مانند کوره داغ شده و دانه های عرق ریزی روی پیشانی اش نشسته اند. آب دهانش را فرو می دهد و سرش را پایین می اندازد. با دست پاچگی می گوید: میشه اینجوری نگام نکنی؟
-: چرا؟
-: خب ... خب چشمات مثه یه ماده گرگ ترسناکه.
با این حرف، دیانا یکباره زیر خنده می زند. سهون سر بلند کرده و به او می نگرد. قلبش طوری به دیواره سینه می کوبد که گویی می خواهد بیرون بپرد و صدای خنده او، تپشش را افزون تر می کند. 
دیانا با خنده مشتی به بازوی او می زند و می گوید: تو خیلی بانمکی ... دقیق تر بگو چرا من شبیه گرگ ماده ام؟
سهون لب هایش را تر می کند و با نفس عمیق، می گوید: یه گرگ ماده زیباست ... چشمای ترسناک اما خیره کننده ایی داره و قوی و خوش صداست ... وقتی یه گرگ عصبانی میشه خیلی درنده و ترسناکه ... تو ام دقیقا همینطوری هستی.
دیانا دوباره راه را از سر می گیرد و می گوید: فکر کنم درست میگی.
باقی راه در سکوت می گذرد. مقابل خوابگاه توقف می کنند. دیانا با لبخند رو به او می ایستد و می گوید: خب رسیدیم من باید برم ... تو پسر خوبی هستی ... حالا که گفتی از نظر تو من شبیه چی ام بذار منم بهت بگم ... تو منو یاد یه سگ سفید و کوچولو و بانمک میندازی ... خب دیگه ... شب بخیر! ... و ممنون که منو رسوندی.
سهون با اضطرابی بی دلیل به مسیر او چشم می دوزد. بی اختیار با صدای بلند می گوید: صبرکن!
دیانا مقابل پله های ورودی می ایستد و سمت او برمی گردد. سهون با دو خود را به او می رساند و می گوید: آه! ... خب توام دختر خوبی هستی ... میشه به عنوان دوست باهم باشیم؟ دوستای معمولی؟
دیانا نیشخند می زند و می گوید: آره ... چرا نشه؟
انگشت کوچک او را با انگشت کوچک خود می گیرد و می گوید: حالا تو دوست منی!
سهون به انگشتان گره خوردشان لبخند می زند و می گوید: خوبه.
دیانا انگشت او را رها می کند و از پله ها بالا می رود. بالای پله ها برایش دست تکان می دهد و به داخل ساختمان می رود.

***

یونگ گوک از پشت پنجره اتاقشان، آن ها را تماشا می کرده است. گرمای چیزی مثل حسادت را در وجودش احساس می کند. گوشه لبش را می گزد و نگاهش را از پنجره می گیرد. نفس عمیقی می کشد و از اتاق خارج می شود. داخل راهرو، میان راه او می ایستد و نگاه جدی و عصبی اش را به او می دوزد.
دیانا با فاصله از او می ایستد و آهسته سر بلند می کند. 
در چشمان او خیره می شود و می گوید: پس به خاطر اون بود آره؟ ... به خاطر اون منو رد کردی؟
دیانا با کلافگی نفسش را بیرون دمیده، می گوید: تو داری چیکار میکنی؟ ... منو میپایی؟ ... فقط محض اطلاعت میگم من با هیچ کس هیچ رابطه ای ندارم ... اونی ام که دیدی فقط یه دوست معمولیه فهمیدی؟ حالا برو کنار از سر راه من.
او همچنان سر جایش ایستاده و تکان نمی خورد. با فوت عصبی از کنارش می گذرد که او، مچ دستش را می گیرد. دیانا با عصبانیت دستش را پس می کشد و می گوید: به من دست نزن ... اگه یه بار دیگه اینکارو تکرار کنی هر چی دیدی از چشم خودت دیدی فهمیدی؟
با قدم های بلند راه اتاقش را پیش می گیرد و در را محکم پشت سر می بندد. به در تکیه می زند و بغض خفه کننده ایی را در گلویش حس می کند. نفس لرزانش را از میان بغض جمع می کند و آهسته روی زمین می نشیند. دو دستش را روی صورت می گذارد و سر تکان می دهد.
[احمق! ... من چیکار کردم؟ ... چرا هیچ وقت نمیشه این ... این احساسات ضد و نقیضو کنترل کنم؟ ... لعنتی واسه چی اومدی سر راه من آخه؟ ... یعنی انقد احمقی که ... حسودیت شده؟ ... واقعا؟ ... اصن چجوری دیدی؟ کجا بودی؟ ... نکنه واقعا دنبالم میکنی؟ ... آه این دیونه لعنتی ... اگه میدونستی واقعا تو دل من چی میگذره ... هیچ وقت به کسی اینجوری حسادت نمیکردی.]
اشک از پشت دستانش مثال دانه های کوچک باران، روی گونه اش می چکد.

***

یونگ گوک هنوز میان راهروی خلوت و سرد ایستاده و مشت های گره شده اش را برهم می فشارد. نگاهی به پشت سر و درب اتاق آن ها کرده و سرش را پایین می اندازد.
[واقعا ... این احساسیه که به من داری؟ ... در مقابل حسی که من دارم بهت تو ... متنفری از من و ازم فرار میکنی؟ ... باید حداقل بهم اجازه میدادی درست بیانش کنم ... شنیده بودم خودخواه و مغروری ولی ... تا این اندازه ... فکر نمیکردم ... اصلا من چرا دارم اینکارو میکنم وقتی تو حاضر نیستی حتی جلوم وایسی و تو چشمام نگا کنی؟ ... شایدم خودم باعث شدم اینجوری بشه ... اصلا چرا وقتی هیچ اتفاقی بینمون نیوفتاده من انقد احساس بدی دارم نسبت به رفتار تو؟ ... چرا خودمو درک نمیکنم الان؟]
به دیوار تکیه می زند و با پلک های برهم فشرده، سر می جنباند.

***

سهون، همانطور که دستانش در جیب کتش فرو رفته اند، مسیر خوابگاه را طی می کند. به ستارگانی که مانند پولک های براق و کوچکی روی پارچه سیاه شب، به او چشمک می زنند و او را به یاد درخشش چشمان او می اندازند، می نگرد. لبخندی گرم روی لبانش می نشیند. حس جدید و خاص درون قلبش را نمی داند چه نام بگذارد، اما هر آنچه هست، انرژی عجیبی به او می دهد، که تا آن لحظه تجربه اش نکرده بود. 
تمام راه را به ماده گرگی که تا چند روز پیش حتی از وجودش هم با خبر نبود، می اندیشد. به همه رفتارهایی که در همین زمان کوتاه، از اون دیده بود. به خنده ها، حرف ها و حرکات او، تا اینکه به درخشش چشمانش می رسد. دلیلی برای حس و حالی که از درخشش چشمان او در وجودش پدید آمد، ندارد. جوابی برای سؤالاتی که این درخشش در وجودش ایجاد می کند، ندارد.
متفکرانه، وارد محوطه خوابگاه می شود و داخل می رود.
لوهان منتظر او در راهرو، تکیه زده بر دیوار کنجی نشسته و با نفس دستانش را گرم می کند. سر می چرخاند و با دیدن او، بلند می شود. دستانش را در جیب فرو برده و می گوید: بلاخره اومدی.
سهون همچنان در اندیشه هایش غوطه ور است، نگاهی به او کرده و سر تکان می دهد.
-: هی پسر خوبی؟
با نفسی که به بخار تبدیل می شود، می گوید: آه لوهان! من یه سؤالی ازت دارم.
-: سؤال؟ خب بپرس ... در مورد چیه؟ 
-: خب .... بیا بریم تو محوطه تا برات بگم.
 باهم از خوابگاه بیرون رفته و روی نیمکت کوچک  کنار ساختمان می نشینند. سهون تمام اتفاقات را با چهره ایی گنگ برای او توضیح می دهد و لوهان هم با لبخند به حرف های او گوش می دهد. در آخر حرف هایش می گوید: اما هنوز نفهمیدم چرا؟
-: هه! خیلی ساده ست داداش.
-: ها؟ ساده؟ اما من هیچی نفهمیدم.
-: تو ... آه خدایا! داداش تو عاشق اون ماده گرگ خوشگل شدی.
بهت زده می گوید: چ چی؟! امکان نداره.
-: چرا امکان نداره؟ مگه نگفتی نسبت به خنده ها چشمای جادوییش عکس العمل نشون دادی؟
-: خب ... خب ... آره اما ...
-: اما نداره دیگه دیدی هیچ توجیهی بجز این نداره!
-: اما من اونو کامل نمیشناسم اصلا ... اصلا تا دیروز نمیدونستم که وجود داره.
-: داداش عشق یه حس ناشناخته ست و از طرف آدمای ناشاس میاد.
-: اما من ... من نمیتونم ... یعنی آمادگیشو ندارم.
-: عشق که این چیزا سرش نمیشه.
لوهان از جا بلند می شود و می گوید: آه داداش! خیلی بهش فکر نکن اتفاقیه که افتاده ... حالا باید مراقب باشی.
سهون سر بلند می کند و با چهره ای نگران می پرسد: مراقب چی؟
لوهان با لبخند می گوید: اینو خودت باید بفهمی.
دست او را می گیرد و می گوید: بیا باید استراحت کنی ... هر چی بیشتر بهش فکر کنی بیشتر درگیرش میشی.




هنوز هیچی نشده دوستان درگیرن باهم ...
چه برسه به بعدها ...
دیگه باید دید چه میشود ...
نظرم که باید بدونین نباید فراموش بشه!!






ادامه مطلب...