تبلیغات
✧♛✧ My Beauty Story ✧♛✧

My Protector_END 2






2ماه بعد
طبق روال روزای قبل به محض اینکه بیدار شدم پای لپ تاب نشستم و از طریق اینترنت اخبار کره رو خوندم مثل همیشه هیچ اتفاق خاصی نیوفتاده بود کارم که تموم شد بلند شدمو به زور چند لقمه ای صبحونه خوردم اما طولی نکشید که مثل دفعه پیش همه چیز رو بالا اوردم دیگه از اون وضعیت خسته شده بودم از هیچکس خبری نداشتم وحتی نمیتونستم بهشون زنگ بزنم بین اونهمه مشکل سوزش معده و حالت تهوع هم بیشتر از همیشه کلافه م کرده بود بالاخره بعد از یه هفته تصمیم گرفتم برای درمان برم بیمارستان به دستور دکتر چندتا آزمایش ازم گرفتن و خواستن تا آماده شدن جواب یه ساعتی رو منتظر بمونم وقتی پرستار جواب آزمایشا رو اورد ازم خواست به اتاق دکتر برم وارد اتاق که شدم روی صندلی نشستم چند دقیقه ای به سکوت گذشت تا اینکه دکتر گفت:باید بیشتر به خودت برسی خیلی ضعیفی
یورا:میدونم اما یه مدته خیلی استرس دارم و فشار رومه
دکتر:بهتره از این به بعد مواظب باشی
با نگرانی ازش پرسیدم:بیماری بدی دارم؟
دکتر:نه دلیل سوزش معده و بالاآوردنات از مریضی نیست
یورا:پس چیه؟
دکتر:شما 40روزه باردارید سعی کنید برنامه غذایی خوبی داشته باشید و حتما زیرنظر یه دکتر زنان قرار بگیرید تا هرماه وضعیت خودتون و بچه تون رو بررسی کنه الان هم یه سری داروی تقویتی براتون مینویسم لطفا مصرف کنید
حسابی شوکه شده بودم نمیدونستم از شنیدن اون خبر باید خوشحال میشدم یا ناراحت حتی نمیتونستم به کسی این موضوع رو خبر بدم با صدای دکتر به خودم اومدم که گفت:این نسخه رو حتما تهیه کنید دیگه میتونید برید
به زور بلند شدم نسخه رو ازش گرفتمواومدم بیرون بعد از خریدن داروهام به خونه برگشتم و تا شب روی کاناپه دراز کشیدم اون سکوت وتنهایی لعنتی  داشت دیوونم میکرد دلم برای همه شون تنگ شده بود ای کاش میتونستم حداقل صدای یه نفرشون رو بشنوم مثل هرشب اونقدر گریه کردم تا اینکه بالاخره خوابم برد صبح بخاطر ضعف شدیدی که داشتم از خواب بیدار شدم و بعد از مدتها تونستم یه صبحونه درست و حسابی بخورم تصمیم گرفته بودم تا وقتی چانگ ووک میاد پیشم تمرکزم رو بذارم روی بچه م حالا تنها کسی رو که تواون کشور داشتم همون موجود کوچولو بود به گفته پزشک تمام داروهام رو مصرف کردم و به مطب یه دکتر زنان رفتم تا پرونده تشکیل بدم بعد از انجام سونوگرافی مشخص شد دوقلو باردارمو وضعیت هردو جنین خوبه و تا ماه چهارم باید حسابی مواظب باشم تقریبا وارد هفته اول ماه چهارم بارداری شده بودم که برای تعیین جنسیت به سونوگرافی رفتم همونطور که دکتر دستگاه رو به شکمم میکشید گفت:چه بچه های فعالی
لبخند زدمو جواب دادم:خودمم حس میکنم چون خیلی تکون میخورن هنوز مشخص نیست جنسیتشون چیه؟
دکتر درحالی که لبخند میزد گفت:تبریک میگم هردوشون پسرن
از خوشحالی اشک توچشمام جمع شده بود اگه چانگ ووک میفهمید حتما خیلی خوشحال میشد وجود اون دوتا بچه باعث میشد حس کنم پدرشون کنارمه برای همین به آینده امیدوار میشدم از مطب دکتر که بیرون اومدم به فروشگاه رفتم و مواد غذایی خریدم وقتی کارم تموم شد به خونه برگشتم و چیزایی که خریده بودم رو داخل یخچال گذاشتم بعد از عوض کردن لباسام برای پختن ناهار به آشپزخونه رفتم.توفاصله ای که منتظر بودم غذا درست بشه پای لپ تاب نشستمو وارد اینترنت شدم میدونستم نتایج انتخابات روز قبل رو اعلام کردن برای همین سریع وارد سایتای خبر کره شدم با خوندن اخبار حسابی شوکه شدم نمیدونستم کدومشون رو باید هضم کنم سکته کردن پدرم بخاطر رای نیوردن توانتخابات که دلیلش ویدئویی بود که من ضبط کردم یا کشته شدن کای و ناپدید شدن چانگ ووک اینقدر توبهت و ناباوری بودم که با صدای زنگ خونه تکون شدیدی خوردم به زور بلند شدمو دروباز کردم با دیدن کسی که روبه روم ایستاده بود بغضم ترکید و با صدای بلند گریه کردم باورم نمیشد بعد از 5 ماه بالاخره یه چهره آشنا میدیدم با اینکه دلیل اومدن آه این به سوئیس رو نمیدونستم اما خیلی از دیدنش خوشحال بودم اون بیچاره که با دیدن این رفتار من شوکه شده بود بغلم کرد و گفت:لطفا آروم باش یورا
چند دقیقه ای گذشت و وقتی یه خورده از شدت گریه م کم شد گفت:نمیخوای دعوتم کنی بیام داخل
ازش جدا شدمو گفتم:معذرت میخوام اصلا حواسم نبود خواهش میکنم بیا تو
بعد از اینکه نشست خواستم برم آشپزخونه قهوه درست کنم که دستم رو گرفت و گفت:نمیخواد چیزی بیاری بشین برام تعریف کن تواین مدت چی بهت گذشته
روبه روش نشستمو پرسیدم:تو نمیخوای بگی اینجا چیکار میکنی؟
آه این:داستانش مفصله بهتره تو اول تعریف کنی بگو ببینم چرا اینقدر چاق شدی؟
از این حرفش خندم گرفت و گفتم:چاق نشدم بخاطر بچه هامه که اینطوری دیده میشم
آه این با حالت گیجی گفت:منظورت چیه؟
یورا:من 4ماهه باردارم 2 تا پسر دارن تووجودم رشد میکنن
آه این:باورم نمیشه کی فهمیدی؟
یورا:2ماه از اومدنم به اینجا میگذشت که متوجه شدم حامله م خوشبختانه از وقتی این دوتا وراد زندگیم شدن کم تر احساس تنهایی میکنم
آه این:بهت تبریک میگم خیلی برات خوشحالم
یورا:ممنون...خب حالا نمیخوای بگی چرا اومدی
آه این:از طریق یکی از دوستام که اینجا زندگی میکنه با یکی از برند های جواهر سوییس قرارداد بستم از این به بعد بخاطر کارم هر ماه مجبورم بیام اینجا البته تا وقتی بتونی برگردی کره من مسئول خبر آوردن از اونجا هستم تازه الانم میتونی از گوشی من به جونگ هیون و یوبی زنگ بزنی
درحالی که ذوق کرده بودم گفتم:این خیلی عالیه
آه این:آره
من که تازه یاد سوال اصلیم افتاده بودم گفتم:میشه بگی این اخباری که توسایتا هست راسته یا دروغ؟
آه این سرشو انداخت پایین چندثانیه ای سکوت کرد و بعد گفت:متاسفانه همشون درستن یوبی به خواست تو یه روز قبل از انتخابات اون ویدئو رو تو اینترنت پخش کرد و همین باعث شد پدرت رای نیاره و سکته کنه میدونم برات مهم نیست اما الان توبیمارستانه و دکترا گفتن از کمر به پایین فلج شده باید بقیه عمرش رو روی ویلچر زندگی کنه
قطره اشکی از چشمم ریخت و گفتم:اون داره تقاص گناهاشو پس میده
آه این:درسته
یورا:چانگ ووک چی چه بلایی سرش اومده؟چرا تا الان پیداش نکردن؟
آه این:به گفته پلیس بعد از اینکه ماشینشون به درخت کنار جاده برخورد میکنه پیاده میشن وباهمدیگه درگیر میشن اونطور که تحقیقات نشون داده کای خودشو به طرف چانگ ووک پرت میکنه و هردومیوفتن توی دره این وسط چانگ ووک احتمالا ناخواسته دستش میره روی ماشه اسلحه و به کای شلیک میکنه میگن گلوله به پای کای برخورد کرده شاید اگر زودتر پیداش میکردن زنده میمونده چون عمق دره 15 متر بیشتر نبوده
یورا:مگه چند روز بعد پیداش کردن؟
آه این:تقریبا 2 هفته بعد از اون حادثه اما بخاطر شرایط، وزیر اجازه نمیداد اخبار رو تا بعد از انتخابات پخش کنن. همه فکر میکردن ماشین کنار جاده دزدیه برای همین کسی متوجه نشده که کای داخل دره ست
یورا:خب پس اگه باهم پرت شدن الان چانگ ووک کجاست؟
آه این:پلیس هنوز نتونسته پیداش کنه اصلا مشخص نیست....
به اینجای حرفش که رسید سکوت کرد میدونستم میخواد چی بگه برای همین در حالی که اشکام میریخت گفتم:مشخص نیست زنده س یا مرده درسته؟
آه این در حالی که یه فلش از جیبش درمیورد گفت:بهتره از زبون یه نفر دیگه بشنوی
وقتی فلش رو به تلویزیون وصل کردم یه فایل ویدئویی توش بود  دکمه پلی رو زدمو منتظر شدم با دیدن چهره یوبی و جونگ هیون ناخواسته اشکام بیشتر شد بعد از اینکه هردوشون سلام کردن جونگ هیون گفت:خیلی دلمون برات تنگ شده تواین مدت هرلحظه ش رو به تو فکر میکردیم بی خبری خیلی سخته دیگه واقعا از اینکه بتونیم باهات ارتباط برقرار کنیم ناامید شده بودیم خوشبختانه آه این بهمون گفت که با یه شرکت سوئیسی قرارداد بسته وداره میاد اونجا ماهم از فرصت استفاده کردیم این ویدئو رو برات فرستادیم ...روزی که تو رفتی همه چیز اونطور که میخواستم پیش رفت پلیس من رو درحالی که بیهوش بودم پیدا کرد و همین باعث شد وقتی پدرت فهمید تو فرار کردی کاری بهم نداشته باشه البته خیلی طول کشید تا من و یوبی از دست بازجویی پلیسا راحت بشیم چون همه میدونستن ما باهم صمیمی بودیم اما درهرصورت بازم مراقبیم که کار اشتباهی ازمون سرنزنه خودت که میدونی منظورم از کار اشتباه زنگ زدن به تو یا اومدن به اونجاست الانم که میبینی این ویدئو رو ضبط کردیم هردومون مرخصی گرفتیمو تو خونه داریم اینکارو میکنیم...احتمالا تا الان خبرا رو خوندی در مورد ناپدید شدن چانگ ووک دیگه واقعا نمیدونم باید کجاها رو بگردم
با ناامیدی سرش رو انداخت پایین و ادامه داد:باور کن من و آه این تمام درمانگاه های اون اطراف وبیمارستانای سئول رو گشتیم اما پیداش نکردیم حتی جزء جنازه های بی نام و نشونم نبود انگار اصلا از اول همچین آدمی وجود نداشته
به اینجای حرفش که رسید اشکاش شروع به ریختن کرد و گفت:هیچوقت چانگ ووک رو نمیبخشم همیشه مسئولیتای سنگین رو به دوش من میذاره.....پلیسا میگن احتمالا جنازه ش رو آب رودخونه باخودش برده برای همین تا الان پیداش نکردن.یورا... من دیگه بریدم نمیدونم باید مرگشو باور کنم یا امیدوار باشم که هنوز زنده ست
با شنیدن اون حرفا فقط ضجه میزدم فکر اینکه چانگ ووک مرده باشه داشت از درون آتیشم میزد نمیدونم چقدر گذشت تا اینکه چشمام سیاهی رفت ودیگه چیزی نفهمیدم وقتی بهوش اومدم دیدم توبیمارستانم و آه این کنار تختم نشسته با صدایی که به زور درمیومد گفتم:چرا اینجام؟
آه این که تازه متوجه بهوش اومدن من شده بود گفت:بیهوش شدی برای همین اوردمت بیمارستان
دستی روی شکمم کشیدمو گفتم:بچه هام؟
آه این:نگران نباش هردوشون خوبن دکتر گفت نباید دیگه به خودت فشار بیاری ممکنه بچه هات آسیب ببینن
یورا:من باید همین الان برگردم کره
آه این:نه فراموش که نکردی تحت هیچ شرایطی تا وقتی پدرت زنده س نباید برگردی
اشکای داغم دوباره شروع به ریختن کردن و گفتم:ای کاش هم من وهم بچه هام بمیریم تا بتونیم بریم پیش چانگ ووک
آه این دستم رو گرفت و گفت:خواهش میکنم این حرفو نزن این دوتا موجود کوچولو الان میفهمن توداری چی میگی پس ناراحتشون نکن هر اتفاقی بیوفته باید به زندگیت ادامه بدی چون مطمئنم چانگ ووک هم اگه بود همین حرف رو بهت میزد سعی کن حالا که دیگه نیست از امانتایی که ازش داری خوب مراقبت کنی یجوری بزرگشون کن که بشن مثل پدرشون
گریه م بیشتر شد و گفتم:من بدون چانگ ووک از پس این زندگی لعنتی برنمیام چطور این دلتنگی وحشتناک رو تحمل کنم اصلا چطور دوتا بچه رو بدون پدر بزرگ کنم
آه این:نگران نباش تا وقتی بتونی برگردی کره خودم کمکت میکنم
وقتی آه این کارای ترخیصم رو انجام داد به خونه برگشتیم بعد از اینکه کمکم کرد روی کاناپه دراز بکشم پالتوش رو دراورد و به آشپزخونه رفت و چند دقیقه بعد با یه سینی غذا اومد به زور تمامشون رو بهم داد خوردم ظرفا رو که شست کنارم نشست و گفت:من دیگه باید برم تو هم سعی کن بخوابی
با اینکه خجالت میکشیدم اما گفتم:میشه تا وقتی خوابم میبره بمونی
آه این که از این حرف من جا خورده بود گفت:چرا؟
یورا:چون بعد از مدتها یه دوست اومده پیشم برای همین میخوام بیشتر بمونی
آه این:باشه راحت بخواب من همینجام
نمیدونم چقدر گذشت تا اینکه خوابم برد وقتی چشمام رو باز کردم دیدم هوا تاریکه و آه این نیست با یادآوری حرفهای جونگ هیون دوباره شروع به گریه کردم بعد از چنددقیقه حس خفگی بهم دست داد انگار که تواون خونه هیچ اکسیژنی برای نفس کشیدن نبود به زور بلند شدمو بعد از پوشیدن پالتوم از خونه زدم بیرون بی هدف توخیابونا راه میرفتم نمیدونم چقدر گذشت تا اینکه با شنیدن صدای یه مرد که خواننده خیابونی بود و داشت آهنگ غمگینی رو به فرانسوی میخوند ایستادم و بهش گوش دادم معنی اون شعر باعث میشد قلبم آتیش بگیره دیگه توان ایستادن نداشتم برای همین روی زمین نشستم و اینقدر با صدای بلند گریه کردم که هرکس رد میشد تا چندثانیه فقط نگام میکرد وقتی آهنگ تموم شد اون خواننده جلو اومد و گفت:نمیدونم مشکلت چیه اما بهتره سعی کنی قوی باشی فقط اینطوری میتونی دووم بیاری
بعد از گفتن این حرف از اونجا رفت ساعت 1 شب بود که بالاخره به خونه برگشتمو بدون اینکه چیزی بخورم روی کاناپه خوابیدم صبح با صدای زنگ در از خواب بیدار شدم درو که باز کردم دیدم آه این همراه یه خانم میانسال اومدن چندثانیه ای رو باتعجب نگاشون کردم تا اینکه آه این گفت:سلام نمیخوای دعوتمون کنی داخل؟
یورا:بفرمایید
بعد از اینکه دروبستم گفتم:خانم رو معرفی نمیکنی؟
آه این:ایشون از این به بعد قراره به عنوان خدمتکار اینجا کار کنن
یورا:ممنون اما من نیازی ندارم
آه این:میدونم اما تا چند وقته دیگه که سنگین تر بشی نمیتونی تنهایی کاراتو انجام بدی بعدش هم هدف اصلی من از اوردن ایشون اینه که تو تنها نباشی
یورا:از لطفت ممنونم ولی من نمیتونم قبول کنم
اگه جونگ هیون بود راحت بهش میگفتم بخاطر آینده بچه هام نمیتونم خرج اضافه ای بکنم و به کسی حقوق بدم اما چون از آه این خجالت میکشیدم این حرفو نزدم توفکر بودم که با صدای آه این به خودم اومدم اون گفت:یه لحظه بیا توآشپزخونه کارت دارم
وارد آشپزخونه که شدیم آه این گفت:میدونم بخاطر چی قبول نمیکنی
با تعجب پرسیدم:منظورت چیه؟
آه این:این خانم رو دوستم معرفی کرده خیلی کارش خوبه و تا حالا برای هرکی که کار کرده همه ازش راضی بودن
یورا:از قیافش مشخصه خانم خوبیه اما دلیل مخالفت من چیزه دیگه ایه
آه این:نگران مسائل مالی نباش من حقوق یکسالش رو پرداخت کردم
یورا:نباید اینکارو میکردی من احتیاج به پول کسی ندارم
آه این:میدونم اما یه خورده فکر کن...یه روزی تمام پولایی که توحسابت داری تموم میشه مخصوصا وقتی بچه ها بدنیا بیان
آه این:درهرصورت من خودم میتونم از پس مخارجم بربیام هرچقدر هم که به این خانم دادی تا ظهر به حسابت میریزم
آه این با حرص نفسش رو بیرون داد وگفت:خیلی لجبازی یورا
یورا:حالا که چانگ ووک نیست نمیخوام کسی بهم ترحم کنه
یوآه این:این اسمش ترحم نیست بلکه کمک به یه دوسته
یورا:درهرصورت من نمیتونم قبول کنم
آه این:اگه این همون هدیه عروسی ای باشه که قرار بود بهتون بدم چی؟
وقتی این حرفو زد دیگه نتونستم مقاومت کنمو گفتم:باشه تو برنده شدی قبول میکنم
آه این:خوبه حالا بیا بریم پیش خدمتکارت
وقتی برگشتیم به سالن دستم رو به طرف اون خانم دراز کردمو به فرانسوی گفتم:من یورا هستم
اونم متقابلا دست داد و گفت:منم راشل هستم از آشناییتون خوشبختم
اه این:خب مثل اینکه همه چیز حل شد من دیگه میرم
یورا:باشه دوباره کی میای دیدنم؟
آه این:آخرشب میام برای خداحافظی
وقتی این حرفو زد با ناراحتی گفتم:چرا اینقدر زود میخوای بری؟
آه این:باید برگردم کره فعلا کاری اینجا ندارم
یورا:کی برمیگردی؟
آه این:نگران نباش قول میدم ماهی یکبار بیام دیدنت
یورا:باشه
آه این:خیلی خب فعلا خدانگهدار
بعد از رفتنش راشل اومد کنارمو گفت:ببخشید خانم من وسایلم رو کجا باید بذارم
یورا:طبقه بالا اتاق سمت چپ
بعد از جابه جایی وسایلش دوباره به طبقه پایین برگشت و گفت:صبحونه خوردین خانم؟
یورا:نه...میشه یه خواهشی بکنم
راشل:بفرمایید
یورا:دیگه به من نگو خانم از این به بعد اسمم رو صدا کن
راشل:اما...
حرفشو قطع کردمو گفتم:خواهش میکنم
راشل:باشه
یورا:میتونی به کارت برسی
بعد از این حرف به اتاقم رفتمو تصمیم گرفتم برای یوبی و جونگ هیون یه ویدئو ضبط کنم برای همین دوربین رو روشن کردمو روبه روش نشستم چندثانیه ای گذشت تا اینکه شروع کردم:سلام حال هردوتون خوبه؟رابطه تون چطور پیش میره؟خیلی دلم براتون تنگ شده بعضی شبا از شدت دلتنگی اینقدر گریه میکنم تا خوابم میبره این روزابیشتراز همیشه به وجودتون نیاز دارم حالا که چانگ ووک نیست خیلی احساس تنهایی میکنم ای کاش پیشم بودید و مثل همیشه بهم دلداری میدادید...ای کاش بودید و نمیذاشتید من و بچه هام تنها بمونیم نمیدونم وقتی این دوتا بچه به دنیا بیان چطوری باید بزرگشون کنم
به اینجای حرفم که رسیدم خنده و گریه م باهم قاطی شد و ادامه دادم:اصلا چطوری باید با دوتا پسر کله شق که عین پدرشونن کنار بیام...ای کاش تا به دنیا اومدن اینا بتونیم بازم همدیگه رو ببینیم خیلی دوستتون دارم خدانگهدار
اونشب بعد از اینکه فایل ویدئو رو به آه این دادم ازم خداحافظی کرد و رفت با اینکه خیلی دلم گرفت اما به امید اینکه ماه دیگه هم میبینمش سعی کردم آروم باشم
روزها و هفته ها گذشت و به تاریخ زایمانم بیشتر نزدیک میشدم تواون مدت خیلی با راشل صمیمی شده بودم طوری که هربار دلتنگ میشدم تنها اون بود که میتونست آرومم کنه.هرماه که آه این به دیدنم میومد درباره چانگ ووک میپرسیدم اما اون باناامیدی میگفت هنوز پیداش نکردن خیلی دلم میخواست بدونم کجا بود که نمیتونست حتی یه خبر از خودش بهم بده اصلا...تواین دنیا بود؟ازش دلگیر بودم با خودم میگفتم اگه دوباره ببینمش بهش میگم که بابت این مدت تنها بودنم هیچوقت نمیبخشمش....
نیمه اول آخرین ماه تابستون بود که به اصرار آه این برای زایمان به یکی از بهترین بیمارستانای سوئیس رفتم اون روز اینقدر درد داشتم که فقط فریاد میزدم و دلم میخواست زودتر تموم بشه بعد از شنیدن صدای جیغ بچه ها دیگه نفهمیدم چی شد و از حال رفتم وقتی چشمام رو باز کردم اولین نفری که دیدم اه این بود اون که خوشحال به نظر میرسید اومد نزدیک تختمو در حالی که دستم رو میگرفت گفت:بهت تبریک میگم خسته نباشی
بخاطر درد زیادی که داشتم هنوزم بیحال بودم اما به زور دهنم رو باز کردمو پرسیدم:بچه هام کجان؟
آه این:راشل همراه پرستار رفت بیارشون...خیلی خوشگلن
یورا:حتما شبیه چانگ ووک هستن
آه این:شبیه هردوتونن
اشکام بی اختیار ریخت و گفتم:ای کاش الان اینجا بود و به دنیا اومدن بچه هاش رو میدید
آه این:آروم باش یورا توتازه زایمان کردی نباید به خودت استرس وارد کنی
خواستم جواب بدم که راشل و پرستار بچه ها رو اوردن وقتی بغلشون کردم حس عجیبی داشتم یه آرامش خاصی که خیلی وقت بود تجربه ش نکرده بودم درست مثل زمانی که چانگ ووک بغلم میکرد انگار همه چیز داشتم بعد از اینکه پرستار بهم نحوه شیر دادن بچه ها رو یاد داد از اتاق رفت بیرون آه این که خیلی ذوق کرده بود بچه ها رو بغلش گرفت و گفت:اسمشون رو چی میخوای بذاری؟
یه خورده فکر کردمو بعد چند دقیقه گفتم:مین هو و یونگ هو چطوره؟
آه این:عالیه...باورم نمیشه این دوتا کوچولو قراره درآینده من رو عمو صدا کنن
از این حرفش خندم گرفت و گفتم:هنوز خیلی مونده تا اینا حرف بزنن
آه این:بهتره تماس تصویری بگیرم تا جونگ هیون و یوبی هم بچه ها رو ببینن
یورا:فکر خوبیه
خوشبختانه با وجود راشل خیلی خوب میتونستم از پس بچه ها بربیام وبهشون رسیدگی کنم با اومدن مین هو و یونگ هو به زندگیم ذهنم حسابی سرگرم اون دوتا بود طوری که کم تر وقت میکردم به مشکلاتم فکر کنم و زمان برام زودتر میگذشت
2روز قبل از تولد یکسالگی بچه ها همراه راشل به فروشگاه رفتیم و کلی خرید کردیم وقتی برگشتیم تلفن داشت زنگ میخورد برای همین سریع دروباز کردمو وارد خونه شدم جواب که دادم متوجه شدم آه اینه مثل همیشه گفت:سلام مادر پرمشغله
خندیدم و گفتم:سلام چرا دوماهه نیومدی دیدن من و بچه ها؟
آه این:واقعا معذرت میخوام اما باور کن درگیر یه کار خیلی مهمی شدم
یورا:چه کاری؟نکنه داری با کسی قرار میذاری؟
آه این:نه خیلی مهمتر از قرار گذاشتنه به وقتش میفهمی
یورا:نمیخوای خبرا رو بدی؟
آه این:همه چیز مثل همیشه س پدرت که تمام روز رو معمولا توخونست و کلا خودشو از کار کنار کشیده یوبی و جونگ هیون هم خیلی خوب دارن به رابطشون ادامه میدن
یورا:بهشون بگو خسته نشدن اینقدر باهم قرار گذاشتن؟
آه این:میدونی که قول دادن تا وقتی تو به کره برنگردی عروسی نکنن
یورا:خیلی دوستای باوفایی هستن
آه این:آره همینطوره
یورا:خب کار مهمی داشتی  زنگ زدی؟
آه این:آره...یورا من واقعا متاسفم اما نمیتونم برای تولد پسرا بیام میدونم خیلی بدقولی کردم اما بجاش از دیدن هدیه ای که قراره بفرستم حسابی سورپرایز میشی البته این هدیه هم از طرف منه و هم از طرف یوبی و جونگ هیون
یورا:وقتی خودت نمیای هدیه ت رو نمیخوام واقعا ناراحتم کردی این اولین تولد پسراست
آه این:یورا خواهش میکنم ناراحت نشو باورکن وقتی سورپرایزم رو ببینی میفهمی که فرستادن همچین هدیه ای به بدقولی کردنم می ارزه
یورا:باشه اما باید قول بدی ماه دیگه حتما بیای
آه این:قول میدم...دیگه باید برم از طرف من مین هو و یونگ هو رو ببوس خدانگهدار
یورا:باشه خدانگهدار
یه ساعت قبل از شروع تولد پسرا به راشل گفتم:لطفا بچه ها رو ببر اتاقشون میخوام بادکنکا رو باد کنم هر وقت صدات کردم بیاین پایین اینجوری با دیدن بادکنکای رنگارنگ حسابی ذوق میکنن
راشل:باشه
مشغول بادکردن آخرین بادکنک بودم که زنگ خونه به صدا دراومد با فکر اینکه مامور پست هدیه آه این رو اورده سریع دروباز کردم اما برای یه لحظه احساس کردم دنیا وایستاده و اشیا هیچ حرکتی نمیکنن قلبم درست مثل روزی که حس کردم عاشق شدم میتپید باورم نمیشد بالاخره بعد از یه مدت طولانی انگار امنیت و آرامش به وجودم برگشته بود تمام خاطرات مثل یه فیلم از جلوی چشمم رد شدن پس آه این حق داشت بگه سورپرایزش به بدقولی که میکنه می ارزه اون سه نفر میدونستن بهترین هدیه برای من و بچه هام برگشتن چانگ ووکه کسی که مثل من با بهت و ناباوری بهم خیره شده بود کسی که توچشماش درست مثل من حس دلتنگی موج میزد کسی که نمیدونستم چرا عصا دستش گرفته تواون لحظه فقط اشک میریختیم و بهم نگاه میکردیم بالاخره چانگ ووک سکوت بینمون رو شکست و با هق هق گفت:دیر اومدم؟
اینقدر شدت گریه م زیاد بود که توان حرف زدن نداشتم فقط درجوابش سرم رو به نشونه منفی تکون دادم و بعدش چانگ ووک من رو به طرف خودش کشید و محکم بغلم کرد بخاطر صدای بلند گریه هامون راشل در حالی که بچه ها بغلش بودن با نگرانی اومد پایین و وقتی من و چانگ ووک رو تواون وضع دید گفت:یورا چه اتفاقی افتاده؟
هنوزم دلم نمیخواست از آغوش چانگ ووک بیام بیرون اونم انگار دوست نداشت ازمن جدا بشه اما برای جواب دادن به راشل ازش فاصله گرفتم و همونطور که گریه میکردم گفتم:این آقا همسر من و پدر بچه هاست
چانگ ووک بادیدن بچه ها بی اختیار جلو رفت راشل هم برای اینکه اون راحت باشه پسرا رو گذاشت روی زمین چانگ ووک جلوشون زانو زد و در حالی که صورت هردوشون رو نوازش میکرد با گریه روبه من گفت:یعنی این دوتا بچه های منن؟
اصلا کنترلی رو اشکام نداشتم با هق هق جواب دادم:آره بچه های من و تو هستن
چانگ ووک هردوشون رو بغل کرد و گفت:کوچولوهای من بابا برگشته متاسفم که موقع به دنیا اومدنتون نبودم
برعکس اون چیزی که انتظار داشتم مین هو ویونگ هو توبغل پدرشون آروم بودن و حرکتی نمیکردن شاید بخاطر این بود که بارها عکس چانگ ووک رو بهشون نشون داده بودم و گفته بودم که پدرشونه چند دقیقه ای گذشت که از همدیگه جدا شدن و راشل برای اینکه من و چانگ ووک راحت باشیم به بهانه اینکه بچه ها رو میبره پارک از خونه رفتن وقتی کنارهم نشستیم چانگ ووک دستم رو گرفت و درحالی که میبوسید گفت:متاسفم که اومدنم اینقدر طول کشید حتما تواین مدت خیلی بهت سخت گذشته من رو ببخش که توانجام دادن سخت ترین کار دنیا تنهات گذاشتم و کنارت نبودم بزرگ کردن دوتا بچه واقعا سخته
یورا:بارها به خودم گفتم اگه دوباره ببینمت بهت میگم بابت تمام روزایی که تنها بودم هیچوقت نمیبخشمت اما الان که کنارمی همه اون روزای وحشتناک رو فراموش کردم انگار اصلا از اول وجود نداشتن...ممنون که برگشتی و نذاشتی با غم نبودنت پیر بشم
چانگ ووک:باور کن اگه اون اتفاق نیوفتاده بود سرقولم میموندم و میومدم پیشت
یورا:پس چیزای زیادی برای تعریف کردن داری
چانگ ووک:درسته
یورا:منتظرم دلیل سختیایی که تواین مدت کشیدم رو بشنوم
چانگ ووک:بعد از اینکه کای من رو هل داد هردومون پرت شدیم توی دره اما من افتادم توآب و وقتی بهوش اومدم دیدم توبیمارستانم یه پیرمرد روستایی به اسم یونگدو من رو پیدا کرده بود و به بیمارستان رسونده بود کتفم وهردوتا پام آسیب دیده بودن اما پای راستم حسابی داغون شده بود برای همینه که مجبورم با عصا راه برم بعد از یه هفته بالاخره از بیمارستان مرخص شدمو اون پیرمرد من رو به خونه ش برد و مثل بچه خودش ازم مراقبت کرد آخه اون تنها بود
یورا:چرا بعد از اینکه مرخص شدی از خودت خبری ندادی؟
چانگ ووک:چون...حافظه م رو از دست داده بودم دکتر میگفت احتمالا موقعی که افتاده بودم  توآب سرم به چیزی برخورد کرده بوده
یورا:بعدش چی شد چطور تونستی همه چیز رو به یاد بیاری؟
چانگ ووک:من تمام این مدت توروستا بودم هیچ نشونه ای نبود که بتونم چیزی رو بخاطر بیارم دوماه پیش بخاطر عمل جراحی یونگدو مجبور شدم همراهش به سئول برم بعد از بستری شدنش دکترش نسخه ای رو براش نوشت و ازم خواست اون رو تهیه کنم بخاطر کمیاب بودن داروهاش آدرس یه داروخونه رو بهم داد که فاصله نسبتا زیادی با بیمارستان داشت وقتی به خیابونی که اون داروخونه اونجا بودرفتم متوجه شدم منطقه ش خیلی برام آشناست یه سری تصاویر گنگ و مبهم از جلوی چشمم رد شدن اما بازم چیزی رو بخاطر نیوردم و به بیمارستان برگشتم تومدتی که یونگدوبیمارستان بستری بود بارها به اون خیابون رفتم تا اینکه یه روز همونطور که داشتم به اطرافم نگاه میکردم یه نفر با سرعت اومد سمتم و محکم بغلم کرد
یورا:کی بود؟
چانگ ووک:آه این
یورا:چطور پیدات کرده بود؟
چانگ ووک:اون خیابون فقط یه چهارراه با شرکت آه این فاصله داشت و وقتی حافظه م برگشت متوجه شدم همونجایی بود که شب آخر مجبور شدم کای رو بدزدم وقتی آه این دلیل ناپدید شدنم رو پرسید تنها جوابی که بهش دادم این بود که...من شما رو نمیشناسم
یورا:حتما خیلی شوکه شده بوده
چانگ ووک:درسته اولش باور نمیکرد اما وقتی بردمش پیش اون پیرمرد و داستان رو شنید باورش شد و مجبورم کرد باهاش برم پیش یه دکتر خوب بعد از انجام عکسبرداری و ام آر آی دکتر بهمون گفت با کمک دارو و دیدن آدما و چیزایی که باعث بشه خاطراتم برگرده میتونم خوب بشم روز بعدش آه این اومد دنبالم و من رو به خونش برد جونگ هیون و یوبی همه اومده بودن بیچاره ها هر چیزی که فکر میکردن میتونه کمک کنه حافظه م برگرده رو بهم نشون دادن اما فایده ای نداشت تا اینکه من رو بردن به کلیسایی که با تو ازدواج کردم اونجا بود که همه چیز یادم اومد چند روز اول خیلی حالم بد بود اما کم کم بهتر شدمو با کمک بقیه تونستم بیام اینجا
یورا:پس تواین مدت وضع تو از من بدتر بوده
چانگ ووک بغلم کرد و جواب داد:ما هردومون خیلی رنج کشیدیم دیگه نمیخوام اجازه بدم کسی مارو ازهم جدا کنه
یورا:خوشحالم که برگشتی چانگ ووک...خیلی دوستت دارم
چانگ ووک:منم دوستت دارم
بعد از این حرف لباش رو روی لبام گذاشت و شروع به بوسیدنم کرد...
3سال بعد از برگشتن چانگ ووک پدرم توسط یکی از دشمناش به قتل رسید و ما هم بعد از فروختن خونه برای مراسم فوت پدرم به کره برگشتیم با اومدنمون به کره چانگ ووک بخاطر پرونده ای که داشت توسط پلیس بازداشت شد اما طولی نکشید که به کمک یه وکیل خوب تونست تبرئه بشه تمام اموالی که از پدرم به ارث بردم رو به خیریه بخشیدمو فقط ارثی که از مادرم بهم رسیده بود و پدرم موقع زنده بودنش بهم نمیداد برای خودم برداشتم  جونگ هیون و یوبی طبق قولی که داده بودن با برگشتن ما مراسم عروسیشون رو برگزار کردن
همیشه با خودم میگم درسته که مادرم رو زود از دست دادم و پدر بدی داشتم اما سرنوشت دوستایی رو سر راهم قرار داد که گاهی اوقات فکرمیکنم باهمدیگه رابطه خونی داریم هیچوقت محبتایی که جونگ هیون،یوبی و آه این در حق من و چانگ ووک کردن رو فراموش نمیکنم...خوشحالم که زندگی بعد از کلی رنج و دوری بالاخره روی خوشش رو به ما نشون داد...




ادامه مطلب...