تبلیغات
✧♛✧ My Beauty Story ✧♛✧

My Protector_part 12







کیم:تو باید خودت رو برای یه اتفاق مهم آماده کنی؟
مگه چیز دیگه ای هم مونده بود که بخواد اتفاق بیوفته برای همین دوباره پوزخند زدمو گفتم:چه اتفاقی؟
کیم:من کاندید ریاست جمهوری شدم اگه رأی بیارم موقعیتمون عوض میشه و باید بیشتر مراقب باشیم
یه لحظه از اینکه اتفاق جدیدی نیوفتاده بود نفس عمیقی کشیدم و بعد برای اینکه شک نکنه با عصبانیت گفتم:دیدید حدسم درست بود همون روز اول بهتون گفتم شما بخاطر قدرت طلبی دارید برمی گردید تمام این محافظا رو هم بخاطر اینکه کاندید شدید استخدام کردید
کیم:تو دختر باهوشی هستی
در حالی که اشک توچشمام جمع شده بود گفتم:میدونستم بهم دروغ گفتید که بخاطر مادرم قراره برگردیم چطور دلتون اومد دست رو نقطه ضعف من بذارید؟
از روی صندلی بلند شد و اومد روبه روم ایستاد و گفت:اگه بهت دروغ نمی گفتم هیچوقت حاضر نمیشدی باهام به کره برگردی
با این حرفش کنترلم رو از دست دادمو درحالی که داد میزدم گفتم:بیچاره مادرم که با مرد جاه طلب و دروغگویی مثل تو ازدواج کرد واقعا برای خودم متاسفم که دختر همچین پدری هستم
مثل همیشه در جواب حرفای حق من سیلی محکمی بهم زد و با فریاد گفت:دهنتو ببند   منم با صدای بلندتری گفتم:ازت متنفرم...خیلی کثیفی وقتی میبینمت دلم میخواد بالا بیارم اینبار با لگد اینقدر محکم زد به شکمم که پرت شدم روی زمین زیر دلم دردش ده برابر شده بود ولی با اینحال به زوربلند شدم و گفتم:یه روزی تاوان تمام کارات رو پس میدی امیدوارم بری به جهنم
بدون اینکه منتظر جوابش بمونم ازاونجا اومدم بیرون وسریع به طبقه بالا رفتم وارد اتاقم که شدم مستقیما به دستشویی رفتم و صورتم رو شستم تحمل اینهمه بدبختی برام سخت بود دیگه توان اینکه رو پاهام بایستم رو نداشتم برای همین روی زمین نشستم و با صدای بلند گریه کردم نمیدونم چقدر گذشت تا اینکه یوبی وارد دستشویی شد و با دیدن من تواون وضعیت گفت:چرا اینجا نشستی؟
همونطور که گریه میکردم گفت:دوباره کتکم زد
یوبی سرم رو تو بغلش گرفت و گفت:خودم فهمیدم آروم باش یورا گریه نکن
یورا:من خیلی بدبختم که همچین پدری دارم کدوم پدری به دخترش لگد میزنه
یوبی:بهش فکر نکن پاشو بریم بیرون
یورا:چانگ ووک کجاست چرا نمیاد منو از دست این شیطان نجات بده
توحیاطه وقتی فهمید پدرت کتکت زده میخواست بره تلافیش رو سرش دربیاره خوشبختانه جونگ هیون هنوز خونه بود و نذاشت اینکارو بکنه هر اتفاقی هم که بیوفته شما دوتا باید خودتون رو کنترل کنید اگه پدرت متوجه رابطتون بشه یا بفهمه ما چهارتا قراره براش نقشه بکشیم هممون رو بیچاره میکنه
با این حرف یوبی به خودم اومدم و گفتم:حق باتوئه...لطفا کمکم کن برم روی تختم
یوبی:باشه
همین که بلند شدم یوبی با صدای نسبتا بلندی گفت:چرا شلوارت خونیه؟
وقتی نگاه کردم یه لحظه ترسیدم و گفتم:الان که موقع...
حرفمو قطع کرد و گفت:نه از اون نیست بخاطر ضربه ایه که خوردی امروزم که اولین رابطه ت رو داشتی برای همین اینطوری شدی
یورا:حالا باید چیکار کنم؟
یوبی:همینجا صبر کن تا برم برات پد بیارم
با رفتن یوبی یه لحظه سرم گیج شد و افتادم روی زمین طولی نکشید که یوبی همراه چانگ ووک وارد دستشویی شدن هردوشون با دیدن من تواون وضعیت شوکه شدن
خیلی ترسیده بودم نمیدونستم باید چیکار کنم با صدای یوبی به خودم اومدم که گفت:چرا وایستادی برو وان حمام رو پر از  آب ولرم کن تا من لباساش رو درمیارم
سریع خودم رو به حمام رسوندم و وان رو به خواست یوبی پرآب کردم کارم که تموم شد دوباره برگشتم پیش یورا و دیدم یوبی تمام لباساش رو دراورده وقتی متوجه من شد از خجالت سرش رو انداخت پایین و گفت:باید بغلش کنی ببریش تووان
بدون هیچ حرفی اینکارو انجام دادم بعد از اینکه گذاشتمش تووان یوبی گفت:5دقیقه دیگه بیارش بیرون و لباساش رو تنش کن درضمن...پد رو براش گذاشتم رو لباس زیرش

چانگ ووک:باشه
یوبی:من میرم پایین براش آبمیوه درست کنم دوباره برمیگردم
چانگ ووک:ممنون
بعد از رفتن یوبی دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم و به اشکام اجازه ریختن دادم نزدیک یورا شدم و گفتم:ببخش که دیر اومدم ای کاش میتونستم به پدرت یه درس درست و حسابی بدم اما حیف که فعلا نمیشه ولی قول میدم به محض اینکه از اینجا نجاتت دادم تلافی تمام کتکایی که تو رو زده سرش دربیارم
وقتی 5 دقیقه ای که یوبی گفت تموم شد یورا رو از تووان اوردم بیرون و بعد از اینکه بدنش رو با حوله خشک کردم لباساش رو تنش کردم و از حمام اوردمش بیرون و روی تخت گذاشتمش
همینطور که داشتم پتو رو روی یورا مینداختم یوبی با یه سینی وارد اتاق شد و گفت:صبر کن پتو رو ننداز
چانگ ووک:چرا؟
یوبی:این کمپرس آب گرم رو بذار زیر دلش بعد پتو بنداز
چانگ ووک:باشه
کیسه رو که گذاشتم یوبی کمک کرد یورا بشینه تا بتونه بهش قرص بده همینطور که اون رو ازتوبسته ش بیرون میورد گفت:بیا اول این قرص رو بخور دردت رو آروم میکنه
قرص رو که همراه آبمیوه بهش داد خورد گفت:من دیگه میرم وقته شامه باید میز رو بچینم
چانگ ووک:پدرش چیزی نفهمید؟
یوبی:نه اون تواتاقش بود
چانگ ووک:خداروشکر
یوبی:میزو که چیدم براتون شام میارم
چانگ ووک:ممنون
قبل از اینکه از اتاق بره گفتم:یوبی میدونم ممکنه از جواب دادن به این سوال خجالت بکشی اما تواین وضعیت مجبورم بپرسم
یوبی:اشکالی نداره بپرس
سرمو انداختم پایین و گفتم:یورا بخاطر رابطه امروزش با من اینجوری شده؟
یوبی:نه اگه پدرش به شکمش لگد نمیزد و بهش استرس وارد نمیکرد این اتفاق نمیوفتاد خودت میدونی یورا اولین بارش بوده که با کسی رابطه داشته برای همین خیلی ضعیف شده و با کاریم که پدرش کرد باعث شد خونریزی کنه
چانگ ووک:ممنون از جوابت میتونی بری
یوبی که رفت روی تخت نشستم و منتظر شدم تا یورا چشماش رو باز کنه آخه دوباره از هوش رفته بود تقریبا یه ربعی گذشت که یورا بهوش اومد و صدام کرد
یورا:چانگ ووک
نزدیکش شدم و گفتم:بهوش اومدی عزیزم
یورا:اوهوم
چانگ ووک:حالت بهتره؟
یورا:آره چرا دیر اومدی؟
چانگ ووک:چون مجبور شدم روتختیم رو بشورم بعد بیام اینجا
یورا:چرا؟
چانگ ووک:آخه یه مقدار خون ریخته بود روش
حس کردم خجالت کشیده چون چشماش رو بست و آروم گفت:ببخشید باید قبل از رفتنم تمیزش میکردم
چانگ ووک:نه وظیفه من بود بشورمش
یورا در حالی که اشکاش میریخت گفت:ممنون که اینقدر باهام خوبی بعد از مادرم تنها کسی که واقعا دوستم داره تویی امیدوارم هیچوقت از دستت ندم
سرشو توبغلم گرفتم و گفتم:گریه نکن من پیشتم... ای کاش زودتر میرسیدم و باهات میومدم به اتاق پدرت اونوقت نمیذاشتم همچین بلایی سرت بیاره
یورا:اشکالی نداره همین که الان کنارمی بهم آرامش میده
چانگ ووک:خوبه
چندثانیه ای بینمون سکوت بود تا اینکه پرسیدم:نمیخوای بگی بهت چی گفت و چرا همچین کاری باهات کرد؟
یورا همونطور که بیشتر سرش رو به سینم فشار میداد گفت:بهم گفت قراره رئیس جمهور بشه منم با اینکه از قبل میدونستم ولی خودم رو عصبانی نشون دادم و یه سری حرف بهش گفتم که ناراحتش کرد البته حرفام بیشترش توهین بود برای همین کتکم زد
چانگ ووک:تو که میدونی هروقت حرف حق بهش میزنی باهات اینطوری رفتار میکنه پس باید بیشتر مواظب خودت باشی
یورا:باشه
چانگ ووک:عزیزم بهتره خودت رو آماده کنی
یورا یه خورده ازمن فاصله گرفت و گفت:برای چی؟
چانگ ووک:احتمالا پدرت به زودی بهت میگه که من و جونگ هیون مجرد هستیم باید یه مدت نقش بازی کنی و مدام ازش بخوای ماروبندازه بیرون
یورا:نه اینجوری شما دوتا رو واقعا اخراج میکنه
چانگ ووک:مطمئنم اینکارو نمیکنه
یورا:از کجامیدونی؟
چانگ ووک:اون به من و جونگ هیون نیاز داره حداقل تازمانی که تو و پسر وزیر همدیگه رو ملاقات کنید
این حرفو که زدم دستم رو محکم گرفت و گفت:خواهش میکنم چانگ ووک نذار این اتفاق بیوفته من از اون پسر میترسم
چانگ ووک:میدونم عزیزم اما تنها راه نجات تو از این خونه همینه
یورا با سردرگمی پرسید:منظورت چیه؟
چانگ ووک:میدونم کار سختیه اما باید انجامش بدی
یورا:چه کاری؟
چانگ ووک:ببین من و جونگ هیون نقشه کشیدیم که وقتی پدرت تو و اون پسر رو باهم آشنا کرد باید وانمود کنی حالت خوب شده وباهاش بری سر قرار یه مدت که گذشت نشون بده ازش خوشت اومده و مخالفتی برای ازدواج باهاش نداری اونوقت پدرت و بقیه علاوه بر انتخابات ریاست جمهوری تمام حواسشون به مقدمات عروسی تو پرت میشه بعدش توهمین شلوغی ها یه روز به بهانه قرار با اون پسر همراه جونگ هیون از خونه میزنی بیرون و با یه پاسپورت و مدارک جعلی میای فرودگاه از اونجا هم سوار هواپیما میشی میری سوئیس یه ماه بعدش هم من میام پیشت البته تومسیر فرودگاه باید جونگ هیون رو بیهوش کنی
یورا که توچشماش پراز ترس بود گفت:من نمیتونم یه ثانیه هم اون پسر رو تحمل کنم با اینکه ندیدمش اما ازش میترسم
شونه هاش رو گرفتم و آروم گفتم:خواهش میکنم یورا تو باید تحمل کنی تا بتونی از دست پدرت خلاص بشی
یورا: خودت گفتی باید به پدرم اصرار کنم تو و جونگ هیون رو اخراج کنه وقتی تو نباشی اصلا نمیتونم یه نفر دیگه رو تحمل کنم
چانگ ووک:بهت که گفتم اون هیچوقت اینکارو نمیکنه چون فکر میکنه ما دوتا طرف اونیم
یورا:حتی اگه اخراجت نکنه چطور میتونی تحمل کنی بجای خودت یه نفر دیگه باهام بیاد سرقرار
چانگ ووک:خودت میدونی حاضرم بمیرم اما اجازه ندم همچین اتفاقی بیوفته اما واقعا مجبورم من از هر راهی که شده تنها عشق زندگیم رو نجات میدم پس باید تحمل کنم
یورا:باشه اما اگه توفرودگاه بفهمن مدارکم جعلیه چی اونوقت باید چیکار کنم؟
چانگ ووک:مطمئن باش نمیفهمن...کسی که قراره اینکارو انجام بده خیلی ماهره
یورا:پس فکر همه جاش رو کردی
چانگ ووک:درسته من و جونگ هیون خیلی فکر کردیم تا تونستیم این نقشه رو بکشیم فقط امیدوارم همه چیز اونطوری که ما میخوایم پیش بره
یورا:منم امیدوارم
تقریبا دوهفته ای گذشت و همونطور که انتظار داشتم آقای کیم به یورا گفت من و جونگ هیون مجرد هستیم اون روز صبح موقع تعویض پستم با جونگ هیون هردومون رو همراه یورا به اتاقش احظار کرد وقتی وارد اتاقش شدیم رو به یورا کرد و گفت:باید واقعیتی رو بهت بگم

وقتی این حرفو زد گفتم:دیگه چی رو ازم پنهان کردید که حالا میخواید بهم بگید
کیم:من برای اینکه مریضی تو خوب بشه مجبور شدم بهت دروغ بگم
از این حرفش خنده بلندی کردم و گفتم:شما همیشه مجبورید به من دروغ بگید
کیم:اصلا حوصله شنیدن مزخرفاتت رو ندارم برای همین میرم سر اصل مطلب
چند ثانیه ای سکوت کرد و بعد ادامه داد:جهت اینکه بیماریت خوب بشه این دوتا محافظ به درخواست من مجبور شدن به تو به دروغ بگن متاهلن
همونطور که از قبل چانگ ووک بهم گفته بود خودم رو برای همچین موقعیتی آماده کرده بودم و دوباره شروع کردم به نقش بازی کردن و با سردرگمی گفتم:منظورتون چیه؟
کیم:این دو نفر مجردن
وانمود کردم شوکه شدم و چندثانیه ای حرفی نزدم اما بعدش با صدای بلند و در حالی که گریه میکردم به پدرم گفتم:چطور دلت اومد باهام همچین کاری بکنی میدونی با این دروغی که گفتی ترس من دوبرابر میشه خیلی بی رحمی
بعد به طرف چانگ ووک و جونگ هیون رفتم و بدون هیچ حرفی به هردوشون سیلی محکمی زدمو گفتم:چرا از اعتمادم سوءاستفاده کردید چطور تونستید باهام همچین کاری بکنید
اون دوتا که از این حرکت من متعجب شده بودن فقط سکوت کردن و چیزی نگفتن
پشت به پدرم کردمو درحالی که به طرف در میرفتم گفتم:همین امروز این دونفر رو اخراج میکنید دیگه نمیخوام ببینمشون
این حرفو که زدم اومدم بیرون و به اتاقم رفتم سریع موبایلم رو برداشتم و به چانگ ووک پیام دادم:چی شد؟
چند ثانیه ای گذشت که جواب داد:هیچی همونطور که انتظارش رو داشتیم بهمون گفت به حرفات توجهی نکنیم و به کارمون ادامه بدیم الانم من دارم برمیگردم خونه م جونگ هیونم داره میاد بالا سعی کن با رفتارت وانمود کنی که باید اخراج بشه
در جوابش نوشتم:باشه اما تا کی باید به این کار ادامه بدم
دوباره بعد از چندثانیه جواب داد:یه هفته ای باید اینطوری رفتار کنی تا کسی به رابطه ما شک نکنه
با صدای در اتاقم گوشیم رو کنار گذاشتم و درو باز کردم جونگ هیون بود به محض اینکه من رو دید با صدایی که به زور میشنیدم گفت:شروع کن
طبق نقشه منم صدام رو بالا بردم و گفتم:برو گمشو عوضی نمیخوام ببینمت تو اخراجی
جونگ هیونم طوری که همه صداش رو بشنون گفت:اما پدرتون بهمون گفتن باید بمونیم و از شما محافظت کنیم
دوباره بلندتر گفتم:نمیخوام دروغگوهایی مثل شما مواظبم باشن پس گورت رو گم کن
بعد از این درو محکم بستمو جلوی تلویزیون نشستم تا شب مشغول فیلم دیدن و کتاب خوندن بودم به روال هرشب چانگ ووک ساعت 8 اومد خیلی برام سخت بود که به هردوشون بی احترامی کنم اما مجبور بودم بخاطر همین وقتی چانگ ووک در اتاقم رو زد رفتم بیرون و با صدای بلند گفتم:چندبار باید بگم شما دونفر اخراجید من به آدمای پست نیازی ندارم
چانگ ووک هم مثل من با صدای بلند گفت:متاسفم ما از شما دستور نمیگیریم
یورا:برو به همونی که بهت دستور میده بگو من نمیخوام تو و اون همکارت محافظم باشید
چانگ ووک:ما به دستور پدرتون نباید به حرفاتون توجه کنیم
نمیدونستم دیگه چی باید بگم همون لحظه برام یه پیام اومد وقتی بازش کردم دیدم چانگ ووکه از اینکارش تعجب کردم اونکه روبه روم ایستاده بود پس چرا بهم پیام میداد وقتی بازش کردم دیدم نوشته:داد بزن بگو شبا حق نداری تو اتاق من بمونی
نمیخواستم اینجوری بشه واقعا بدون چانگ ووک شب خوابم نمیبرد برای همین با سر بهش اشاره کردم که نمیتونم اما اون اخمی کرد و بهم فهموند باید اینکارو انجام بدم منم به زور با صدای بلند گفتم:دیگه شبا حق نداری تواتاق من بمونی
با اشاره چانگ ووک به اتاقم برگشتم و تا موقع شام همونجا موندم یه ساعتی گذشت که یوبی وارد اتاقم شد و گفت:میزو چیدن بیا پایین شام بخور
یورا:باشه چانگ ووک کجاست؟
یوبی:رو پله ها نشسته چرا اینقدر سرشون داد میزنی؟
یورا:مجبورم
یوبی:حیف که داری نقش بازی میکنی وگرنه اگه واقعا سر دوست پسر من اینطور دادو فریاد میکردی زنده ت نمیذاشتم
یورا:یاااااااااا بهت که گفتم مجبورم برای خودمم سخته باهاشون اینجوری برخورد کنم
یوبی:میدونم حالا بهتره زودتر بیای پایین
یورا:باشه
چند دقیقه بعد از رفتن یوبی از اتاق اومدم بیرون و همونطور که از پله ها پایین میرفتم چانگ ووک هم پشت سرم میومد چشمم که به پدرم افتاد چانگ ووک رو به عقب هل دادمو گفتم:اینقدر دنبال من نیا عوضی
پدرم بادیدن این حرکت من گفت:تمومش کن و بیا بشین شامت رو بخور
وقتی پشت میز نشستم گفتم:این آشغال حق نداره شب به اتاق من بیاد فهمیدید؟
پدرم درحالی که میخندید گفت:خیلی خوشحالم که ترست از بین رفته
از این حرفش هم من و هم چانگ ووک تعجب کردیم چندثانیه ای بینمون سکوت بود تا اینکه با سردرگمی گفتم:منظورتون چیه؟
کیم:دیگه مثل قبل با دیدن یه پسر مجرد نمیری خودت رو قایم کنی و تا صبح از ترس بلرزی الان خیلی راحت باهاشون حرف میزنی و حتی بهشون دست هم میزنی و از همه مهمتر شبا دیگه کابوس نمیبینی این یعنی اینکه توکاملا خوب شدی
اون فهمیده بود که خوب شدم اینقدر شوکه شده بودم که نفهمیدم کی پدرم شامش رو خورد موقعی که بلند شد بره گفت:بهتره لجبازی رو بذاری کنار و اجازه بدی محافظات به کارشون ادامه بدن
یورا:من اینکارو نمیکنم همونطور که گفتم باید اخراج بشن
کیم:متاسفم اما این دونفر توخوب شدنت خیلی کمک کردن مخصوصا چانگ ووک برای همین اصلا قصد ندارم اخراجشون کنم
یورا:اما من...
نذاشت حرفمو ادامه بدم گفت:دیگه نمیخوام چیزی بشنوم این محافظ هم به روال هرشب میاد تواتاقت میمونه تو هم بهتره دست از اینکارات برداری
یورا:مثل همیشه دارید بهم زور میگید و منم نمیتونم کاری بکنم فقط باید به حرفتون عمل کنم شما یه دیکتاتور به تمام معنا هستید چون همیشه خودخواه و زورگو بودید تا حالا شده به غیر از منافع خودتون به بقیه هم فکر کنید؟
پدرم اومد نزدیکمو گفت:من لایق اینهمه توهین نیستم
پوزخندی زدمو جواب دادم:برعکس شما لیاقت بدتر از اینا رو هم دارید خیلی لذت میبرم وقتی بهتون توهین میکنم
دستش رو اورد بالا تا بهم سیلی بزنه اما چانگ ووک مانعش شد و در حالی که عصبانیتش رو کنترل میکرد گفت:شما برید رئیس من خودم ایشون رو راضی میکنم دست از لجبازی بردارن
پدرم با خشم بهم یه نگاهی کرد و رفت بعد از رفتنش چانگ ووک دستش رو گذاشت رو شونم و طوری که فقط خودمون بشنویم گفت:خواهش میکنم اینقدر عصبانیش نکن تو که میدونی تنها کاری که دربرابر حرفای تو انجام میده کتک زدنته
یورا:وقتی باهاش اینجوری حرف میزنم خالی میشم
چانگ ووک:زودتر شامت رو بخور برگرد اتاقت
یورا:باشه راستی خیلی خوشحالم
چانگ ووک:چرا؟
یورا:چون باید به حرف پدرم گوش بدم و بذارم شب تواتاقم بمونی
چانگ ووک در جواب این حرفم فقط لبخند زد و چیزی نگفت
تقریبا یه هفته ای گذشت که بدترین اتفاقات زندگی من شروع شد وقتی به عقب نگاه میکنم میبینم بعد از اتفاقی که برای مادرم افتاد بدترین موضوع جنگیدن من و چانگ ووک برای رسیدن بهمدیگه بود ای کاش هیچوقت نمیدیمش....
یه هفته گذشت و یورا وانمود میکرد با موندن من و جونگ هیون کنار اومده نمیدونم چرا روزبه روز نگران تر از قبل میشدم فکر کردن به اینکه اگه نقشه مون اونطور که میخوایم پیش نره دیوونم میکرد اینقدر توافکارم غرق بودم که اصلا نفهمیدم جونگ هیون اومده وقتی به خودم اومدم اون گفت:حواست کجاست؟یه ساعته دارم صدات میکنم
چانگ ووک:ببخشید متوجه نشدم اومدی
جونگ هیون:به چی فکر میکردی؟
چانگ ووک:خودت میدونی
جونگ هیون دستش رو روی شونم گذاشت و گفت:اینقدر نگران نباش قول میدم اگه هممون کارمون رو درست انجام بدیم هیچ اتفاق بدی نمیوفته
چانگ ووک:باشه
جونگ هیون:خیلی خب تو میتونی بری شب میبینمت
ازش خداحافظی کردم و خواستم برم که یوبی اومد و به جونگ هیون گفت:آقای کیم میخواد شما دوتا روببینه
با تعجب پرسیدم:چرا؟
یوبی:نمیدونم
جونگ هیون:باشه تو برو به کارت برس
همراه جونگ هیون به اتاق آقای کیم رفتیم اون با دیدنمون لبخند زد و گفت:خوبه که هردوتون اومدید میخواستم مطلب مهمی رو بگم
چانگ ووک:چه مطلبی؟
کیم:دوروز دیگه قراره همراه یورا به یه مهمونی بریم باید هردوتون کنارش باشید
چانگ ووک:میتونم بپرسم چه مهمونی؟
کیم:وزیر دادگستری به مناسبت برگشتن پسرش از فرانسه مهمونی گرفته از من و یورا هم دعوت کرده بریم
حس مزخرفی بهم دست داد دلم میخواست همونجا اون مردک عوضی رو بکشم اینقدر عصبانی بودم که صورتم قرمز شده بود چطور دلش میومد برای منفعتش دخترش رو بفروشه جونگ هیون که متوجه تغییر حالتم شده بود به آقای کیم گفت:متوجه شدیم رئیس مطمئن باشید کارمون رو به بهترین شکل انجام میدیم
کیم:خوبه حالا میتونید برید
وقتی از اتاق آقای کیم بیرون اومدیم جونگ هیون من رو به حیاط برد و گفت:اگه یه لحظه دیگه اونجا میموندیم با رفتارت همه چیز رو لو میدادی تو چرا اینجوری شدی چرانمیتونی طبیعی رفتار کنی؟
چانگ ووک:اگه یکی با یوبی اینکارو میکرد چه حالی میشدی؟
جونگ هیون:درکت میکنم اما به این فکر کن که تا اجرای نقشمون چیزی نمونده بذار همه چیز خوب پیش بره
در حالی که اشک توچشمام جمع شده بود گفتم:تو اصلا درکم نمیکنی چون جای من نیستی خودت میدونی اون پسر کافیه فقط یه ذره فقط یه ذره بو ببره بین من و یورا احساسی وجود داره اونوقت به بدترین شکل ممکن زجرم میده من نمیخوام دوست د.خ.ت.ر.م بخاطر خصومت من و اون آشغال عذاب بکشه
جونگ هیون:باشه تو راست میگی اما خواهش میکنم به خودت مسلط باش نمیدونی وقتی حالتت تغییر کرد آقای کیم چطوری داشت نگات میکرد اگه من حرف نمیزدم حواسش پرت نمیشد و اونوقت....
حرفشو قطع کردم و گفتم:خیلی دلم میخواد یه روز به این مردک آشغال یه درس حسابی بدم
جونگ هیون:بعد از اجرای نقشمون به این آرزوت میرسی
چانگ ووک:میشه یه خواهشی بکنم
جونگ هیون:آره حتما
چانگ ووک:لطفا دوساعت دیگه یورا رو بیار پیشم
جونگ هیون:تو که تا یه ربع پیش کنارش بودی
چانگ ووک:میدونم اما میخوام بیشتر کنارم باشه
جونگ هیون:باشه تو برو من میارمش
چانگ ووک:ممنون

مشغول بازی کردن با گوشم بودم که جونگ هیون در زد و وارد اتاقم شد با دیدنش بلند شدم و گفتم:سلام کی اومدی؟
جونگ هیون:سلام 20دقیقه ای میشه
یورا:پس چراالان اومدی اتاقم؟
جونگ هیون:رفتیم پیش پدرت بعدشم توحیاط داشتم با چانگ ووک حرف میزدم
با نگرانی پرسیدم:چیکارتون داشت؟به چانگ ووک چی میگفتی؟
جونگ هیون:چانگ ووک اصلا حالش خوب نیس برای همین ازم خواست دوساعت دیگه تو رو ببرم خونش
یورا:چه اتفاقی افتاده؟
جونگ هیون:بخاطر حرفای پدرت بهم ریخت
نگران تر از قبل شدم و گفتم:چه حرفی زد؟
جونگ هیون:یورا تو باید خودت رو برای روزای سخت آماده کنی
پوزخندی زدمو گفتم:مگه سخت تر از این روزا هم وجود داره
جونگ هیون:میدونم اما دو روز دیگه اون پسر رو ملاقات میکنی...
به اینجای حرفش که رسید سرش رو انداخت پایین و با صدای گرفته ای گفت:به زودی روزای رنج آور تو و چانگ ووک شروع میشه
اشک توچشمام جمع شد و گفتم:پس برای همین چانگ ووک حالش خوب نیست
جونگ هیون:درسته
یورا:باید برم پیشش ما الان بهمدیگه نیاز داریم
خواستم برم لباسام رو عوض کنم که جونگ هیون دستم رو گرفت و گفت:صبر کن میخوام یه چیزی بهت بگم
یورا:بگو
جونگ هیون:احتمالا چانگ ووک بهت نگفته اون پسر کیه درسته؟
یورا:بهم گفت اون پسر وزیر دادگستریه
جونگ هیون:حدسم درست بود نتونسته بهت بگه اون پسر واقعا کیه
یورا:منظورت چیه؟
جونگ هیون:کسی که قراره باهاش آشنا بشی همون پسریه که عاشق خواهر چانگ ووک بود همونی که زندگی دوست پ.س.رت  رو به این روز انداخت و با حرفاش باعث مرگ پدر ومادر چانگ ووک شد
یورا:پس برای همین اینقدر داره اذیت میشه
جونگ هیون:درسته....متاسفم که این حرفو میزنم اما توروزای آینده هر اتفاقی بیوفته شما دوتا نمیتونید برای آروم کردن همدیگه خارج از خونه اینقدر راحت همدیگه رو ملاقات کنید برای همینه که بهت گفتم خودت رو باید برای روزای سختتر آماده کنی
یورا:یعنی قراره کسی تعقیبمون کنه؟
جونگ هیون:نمیدونم اما مطمئنم وقتی اون پسر بفهمه چانگ ووک محافظ توئه خیلی کارا انجام میده شاید یکی رو بذاره که 24ساعته گزارش چانگ ووک رو بهش بده اون عوضی از هر راهی استفاده میکنه تا انتقام بگیره ازت خواهش میکنم وقتی باهاش آشنا شدی جوری رفتار نکن که از رابطه تو و چانگ ووک بویی ببره وگرنه کار هردوتون ساخته ست و تو باید به یه ازدواج اجباری تن بدی اونوقت دیگه چانگ ووک خودشو زنده نمیذاره
اولین قطره اشک از چشمم ریخت و گفتم:قبل از اون من خودم رو میکشم چون فکر کردن به زندگی بدون چانگ ووک من رو میکشه
جونگ هیون:آروم باش یورا
یورا:آرامش برای من معنایی نداره همیشه یکی هست که زندگیمو تبدیل به جهنم کنه تا کی باید اینهمه زجر بکشم
جونگ هیون بغلم کرد و گفت:میدونم سخته ولی سعی کن قوی باشی حداقل بخاطر رسیدن به چانگ ووک
وقتی جلوی خونه چانگ ووک رسیدیم جونگ هیون گفت:مثل دفعه پیش من میرم خونم تو هم هروقت خواستی برگردی زنگ بزن بیام
یورا:باشه
بعد از رفتنش زنگ خونه رو زدم و رفتم داخل چانگ ووک با دیدن من جلو اومد محکم بغلم کرد و گفت:بالاخره اومدی عزیزم
یورا:آره وقتی جونگ هیون بهم گفت ازش خواستی من و بیاره اینجا سریع لباس پوشیدمو اومدم
من رو از خودش جدا کرد و گفت:ممنون که الان کنارمی
وقتی به اون چهره افسردش نگاه میکردم قلبم درد میگرفت برای اینکه جو رو عوض کنم با خنده گفتم:خب امروزم باید برای یه هفته ت غذا درست کنم بهتره لباسام رو عوض کنم و کارم رو شروع کنم
بعد بدون هیچ حرفی پالتوم رو دراوردم و به آشپزخونه رفتم تقریبا یه ساعتی طول کشید کارم تموم بشه
وقتی بهش نگاه میکردم دلم میخواست تا ابد همینطوری کنارم باشه اما فکر آینده تمام شیرینی این رویا رو به تلخی تبدیل میکرد خیلی برام سخت بود که باید یه مدتی یورا رو به کسی میدادمش که بدترین دشمنم بود فکر اینکه اون عوضی به یورا دست بزنه مغزم رو به زوال میکشوند ای کاش میتونستم اون آشغالو رو نابود کنم ولی حیف که قدرتش از من خیلی بیشتربود هیچ جوره نمیتونستم جلوش وایستم چون قانون همیشه به نفع اینجور آدما بود غرق افکارم بودم که با صدای یورا به خودم اومدم که گفت:کارمن تموم شد نظرت چیه با هم بریم گردش
با تعجب پرسیدم: گردش؟
یورا:آره من و تو تا حالا باهم سر یه قرار درست و حسابی نرفتیم الان فرصت خوبیه
چانگ ووک:حق با توئه...کجا دوست داری بریم؟
یورا:نمیدونم بریم یه جایی که برای چند ساعت مشکلاتمون رو فراموش کنیم
چانگ ووک:بریم شهربازی؟
یورا:فکر خوبیه بهتره آماده بشی
چانگ ووک:باشه
به اتاقم رفتم و بعد از عوض کردم لباسام همراه یورا از خونه اومدیم بیرون اونروز بهترین روزی بود که من و یورا باهمدیگه داشتیم برای اولین بار مثل یه زوج واقعی رفتیم گردش و کلی خوش گذروندیم همیشه این حرف که لحظات خوش کوتاهن حقیقت داره حس میکنم گذر زمان وقتی که من و یورا باهم خوشیم سریعتره انگار دنیا باهامون سرلج داره که نمیخواد خوشی ما دونفر طولانی باشه ....
 روز قبل از مهمونی آقای کیم یورا رو با خودش برد مرکز خرید تا براش لباس بخره اونروز به دستور آقای کیم به خونه نرفتم و فقط من و جونگ هیون از بین محافظا همراهیشون کردیم 20 دقیقه ای طول کشید تا به اونجا برسیم وقتی وارد مرکز خرید شدیم آقای کیم به من و جونگ هیون گفت:باید بریم طبقه بالا
سوار آسانسور شدیم به طبقه بالا رفتیمو وارد یه مغازه بزرگ شدیم یکی از فروشنده ها با دیدنمون جلو اومد و همونطور که لبخند میزد گفت:خوش اومدید میتونم کمکتون کنم؟
کیم:یه لباس که مناسب دخترم باشه میخوام
فروشنده در حالی که مسیر رو بهمون نشون میداد گفت:لطفا از این طرف
هر قدمی که برمیداشتم انگار داشتن جونم رو میگرفتن خودم داشتم عشق زندگیم رو برای خرید لباس مهمونی که قرار بود با یه عوضی آشنا بشه همراهی میکردم بعد از اینکه فروشنده چندتا لباس رو به یورا نشون داد اقای کیم بدون توجه به انتخاب دخترش یه لباس قرمز بلند که از پشت تا کمر کاملا باز بود به یورا داد و گفت:برو اینو بپوش
از شدت عصبانیت دور از چشم آقای کیم پوزخند زدم آشغال ترین پدر دنیا بود با دست خودش داشت دخترش رو میفروخت و از این موضوع خیلی هم خوشحال بود همینطور که داشتم به آقای کیم نگاه میکردم یورا با عصبانیت گفت:من از این لباس خوشم نمیاد خیلی بازه
کیم:عجیبه با اینکه جوون هستی ولی هنوزم دوست داری به سبک پیرزنا لباس بپوشی
یورا از این حرف پدرش عصبانی شد و گفت:اگه از نظر شما دیده شدن بدنم نشونه جوون بودن منه باشه این لباس رو میخرم ولی این رو بدونید که آدم عاقل به لباس کسی توجه نمیکنه البته از شما هیچ توقعی نیست چون جزء این دسته از آدما محسوب نمیشید
بعد از زدن این حرف بدون اینکه منتظر جواب بمونه به اتاق پرو رفت آقای کیم که از عصبانیت سرخ شده بود روی صندلی نشست از جوابی که یورا بهش داد خیلی خوشم اومد اون مردک حقش بدتر از اینا بود چند دقیقه ای طول کشید تا یورا اون لباس رو بپوشه و بیاد بیرون وقتی دیدمش برای چند ثانیه شوکه شدم خیلی زیبا شده بود بی اختیار بهش یه لبخند زدم اما با دیدن قیافه غمگینش لبخندم محو شد و تازه یادم اومد دلیل انتخاب آقای کیم برای خرید این لباس چی بود از عصبانیت دندونام رو بهم فشار دادم دیگه واقعا نمیتونستم خودم رو کنترل کنم دلم میخواست آقای کیم رو بکشم یه قدم برداشتم برم جلو که جونگ هیون بدون اینکه کسی متوجه بشه دستم رو گرفت و آروم نزدیک گوشم گفت:خواهش میکنم چانگ ووک...عصبانیتت رو روی من خالی کن
با تمام قدرتم دستش رو فشار دادم تا خالی بشم اینقدر عصبی بودم که اصلا متوجه نبودم دست جونگ هیون بیچاره داره خورد میشه بعد از اینکه یورا لباسش رو عوض کرد متوجه وضعیت ما شد جلومون ایستاد و گفت:یکی تون تا ماشین همراهیم کنه
جونگ هیون که از درد صداش به زور درمیومد گفت:چانگ ووک باهاتون میاد
بعد به من اشاره کرد که دستش رو ول کنم بدون هیچ حرفی همراه یورا رفتم... سوار آسانسور که شدیم با صدای تقریبا بلندی گفتم:از پدرت متنفرم دلم میخواد بکشمش
یورا که دید حالم خیلی بده بغلم کرد و گفت:آروم باش عزیزم تنها تو نیستی که همچین حسی داری منم همینطوریم ولی مجبوریم تحمل کنیم تا نقشمون به خوبی پیش بره
از خودم جداش کردمو درحالی که به چشماش نگاه میکردم گفتم:خیلی سخته نمیدونی چه حالی دارم
یورا همونطور که صورتم رو بین دستاش گرفته بود گفت:میفهمم اما منم حالم بهتر از تو نیست فقط به امید اجرای نقشمون دارم دووم میارم
با باز شدن در آسانسور از مرکز خرید اومدیم بیرون و سوار ماشین شدیم چند دقیقه بعد از ما آقای کیم و جونگ هیون هم اومدن و به طرف خونه راه افتادیم وقتی رسیدیم آقای کیم لباس یورا رو داد دستشو به اتاقش رفت همونطور که رفتنش رو تماشا میکردیم به جونگ هیون گفتم:برو به یوبی بگو بیاد اتاق یورا

من و جونگ هیون همزمان گفتیم:چرا؟
چانگ ووک:خودتون میفهمید
بعد دست من رو گرفت و به اتاقم برد همونطور که منتظر اومدن یوبی بودیم گفتم:نمیخوای بگی جریان چیه؟
چانگ ووک:اگه صبر کنی میفهمی
خواستم حرف بزنم که یوبی و جونگ هیون وارد اتاق شدن چانگ ووک از روی صندلی بلند شد و درحالی که لباسم رو ازداخل پلاستیک درمیورد به طرف یوبی گرفتو گفت:پشت این رو درست کن
یوبی نگاهی به لباس کرد و جواب داد:این که سالمه منظورت چیه درستش کنم؟
چانگ ووک اینبار با عصبانیت گفت:مگه تو طراح لباس نیستی؟پشت این رو یه جوری بپوشون
یوبی:هستم اما...
جونگ هیون حرف یوبی رو قطع کرد و گفت:اگه آقای کیم ببینه این لباس تغییر کرده یورا رو مقصر میدونه و بعدش مثل همیشه عصبانی میشه
چانگ ووک:این لباس تا فردا شب باید پشتش پوشیده بشه وگرنه رئیس رو زنده نمیذارم
منکه دیدم چانگ ووک خیلی عصبانیه نزدیکش رفتمو گفتم:آروم باش قرار نیست با پوشیدن این لباس بلایی سرم بیاد
چانگ ووک:میدونم اما قصد پدرت از خریدن این لباس داره دیوونم میکنه اون میخواد با نشون دادن بدن تو به خواسته هاش برسه
جونگ هیون:دوست من فراموش که نکردی قرار شد تا زمانی که نقشه مون با موفقیت به پایان نرسیده هر اتفاقی افتاد رو تحمل کنیم اینم یکی از همون اتفاقاست
یوبی:جونگ هیون درست میگه ما باید خودمون رو برای بدتر از اینا آماده کنیم
چانگ ووک:شما دوتا اصلا درک نمیکنید چون توموقعیت من و یورا نیستید خیلی سخته بادست خودت عشقتو برای یه مدتی بدی به یه عوضی
با اشاره به جونگ هیون و یوبی فهموندم از اتاق برن بیرون وقتی رفتن دست چانگ ووک رو گرفتمو روی تخت نشوندمش چندثانیه بهش نگاه کردم و بعد گفتم:من میدونم الان چه حالی داری چون خودمم همینطوریم برای منم سخته جلوی چشمای تو با یه نفر دیگه باشم اما فقط دارم به امید اینکه از دست پدرم و نقشه هاش فرار کنم ادامه میدم ما دوتا مجبوریم خیلی چیزا رو تحمل کنیم پس اینقدر عصبانی نباش چون خودم به اندازه کافی داغون هستم انتظار دارم تواین شرایط بهمدیگه دلداری بدیم تا این بازی مزخرف تموم بشه اگه تو کم بیاری منم دیگه نمیتونم به این زندگی ادامه بدم میفهمی که چی میگم؟
چانگ ووک بغلم کرد و گفت:حق باتوئه من نباید با رفتارم تو رو ناامید کنم ببخش که عصبانی شدم اصلا دست خودم نبود قول میدم از این به بعد هراتفاقی افتاد خودم رو کنترل کنم تا نقشمون خراب نشه
یورا:خوبه حالا بهتره بری خونت و تا شب استراحت کنی
چانگ ووک:باشه
بعد از رفتن چانگ ووک روی تخت دراز کشیدم و به اتفاقاتی که قرار بود فردا شب بیوفته فکر کردم اینقدر ذهنم درگیر بود که اصلا نفهمیدم کی وقت ناهار شد وقتی یوبی به اتاقم اومد چندبار صدام کرد تا بالاخره به خودم اومدم و جوابش رو دادم
یوبی:میدونی چقدر صدات کردم؟
یورا:متاسفم اصلا متوجه نشدم
یوبی که میدونست به خاطر چی اینقدر توفکرم جواب داد:اشکالی نداره بیا پایین ناهارت رو بخور
یورا:میل ندارم میخوام بخوابم
یوبی:بهتره بیای یه چیزی بخوری آخه صبحونم درست و حسابی نخوردی
یورا:باور کن گرسنم نیست الان فقط میخوام بخوابم
یوبی:باشه بهتره واقعا بخوابی تا اینکه بشینی به فردا فکر کنی
از این حرفش جا خوردم ذهنم رو خیلی واضح خونده بود برای همین بهش لبخند زدمو گفتم:از کجا میدونی به فرداشب فکر میکنم؟
یوبی:کار سختی نیست الان تنها چیزی که ما 4نفر ذهنمون درگیرشه مهمونی فرداشبه چون قراره یه مشکل جدید به مشکلات تو اضافه بشه
یورا:حق باتوئه از فردا علاوه بر پدرم باید با یکی دیگه هم بجنگیم
یوبی:امیدوارم کارمون به جنگیدن باهاش نکشه و همه چی بی دردسر تموم بشه
یورا:منم امیدوارم
اونشب من و چانگ ووک اصلا خوابمون نبرد هردومون بدون اینکه باهم صحبت کنیم فکرمون درگیر یه موضوع مشترک بود و ترجیح میدادیم سکوت بینمون رو نشکنیم صبح بعد از شستن دست و صورتم بدون هیچ رغبتی همراه چانگ ووک به طبقه پایین رفتیم تا صبحونه بخورم همینطور که از پله ها پایین میومدیم جونگ هیون رو دیدیم که به طرفمون میومد وقتی نزدیک شد بهمون سلام کرد و بعد رو به چانگ ووک گفت:من همراهیش میکنم تو برو استراحت کن
چانگ ووک بدون هیچ حرفی در جوابش سری تکون داد و به طرف خوابگاه محافظا رفت حتی از راه رفتنش مشخص بود که چه درد و غمی رو داره تحمل میکنه با نگاه کردن بهش اشکام روی گونه هام ریخت با دستمالی که جونگ هیون جلو صورتم گرفت به خودم اومدم و گفتم:ممنون
جونگ هیون:خواهش میکنم...بهتره زودتر اشکاتو پاک کنی تا کسی ندیدت
یورا:باشه
روبه روی پدرم نشستمو بدون هیچ حرفی به زور چند لقمه صبحونه خوردمو ازجام بلند شدم تا برم اما با حرف پدرم سرجام ایستادم که گفت:ساعت 5 یه نفر میاد برای مهمونی آمادت کنه
یورا:نیازی نیست خودم بلدم چطوری آرایش کنم و موهام رو درست کنم
کیم:اونجوری که خودت انجام میدی اصلا خوب نیست همونطور که گفتم یه نفر میاد آمادت کنه
بدون اینکه جوابش رو بدم به اتاقم برگشتمو روی تخت نشستم  دوباره اشکام روی گونه هام ریخت جونگ هیون با دیدن وضعیتم اومد کنارم نشست و درحالی که دستش رو روی شونم میذاشت گفت:گریه نکن یادته بهت گفتم خودتو باید برای روزای سخت آماده کنی؟
بهش نگاه کردمو گفتم:آره خوب یادمه
جونگ هیون:اگه یادته پس نباید الان اینجوری گریه کنی
یورا:نمیتونم خیلی سختمه وقتی به چانگ ووک و حالی که داره فکر میکنم قلبم میشکنه اون داره بخاطر من اینهمه درد و رنج میکشه حتی تو و یوبی هم بخاطر من ناراحتید ای کاش هیچوقت شماها رو وارد این بازی نمیکردم دلم میخواد بمیرم تا دیگه هیچکدومتون عذاب نکشید
بعد از این حرف جونگ هیون بغلم کرد و گفت:اینجوری نگو تو هیچوقت مارو مجبور به انجام کاری نکردی اگرم میبینی الان کنارتیم فقط به این خاطره که به آدمی که واسمون مهمه کمک کنیم
گریه م بیشتر شد و جواب دادم:ممنون که اینقدر مهربونید
ساعت دقیقا 5 بود که اون آدمی که پدرم گفت اومد و بدون اینکه باهام حرفی بزنه کارشو شروع کرد تقریبا یه ساعتی طول کشید تا تموم بشه و بعدش کمکم کرد لباسم رو بپوشم کفشام رو که پام کردم اون خانم یه کت سفید بلند رو بهم داد و گفت:این رو بندازید رو شونه هاتون وقتی رسیدید اونجا درش بیارید
یورا:باشه
بعد از اینکه رفت جونگ هیون و چانگ ووک به اتاقم اومدن هردوشون با دیدن من شوکه شدن بعد از چند ثانیه چانگ ووک جلو اومد و در حالی که صورتم رو نوازش میکرد گفت:چطور میتونم همچین فرشته ای رو بدم به یه عوضی؟
با این حرف اولین قطره اشک از چشمم ریخت و گفتم:متاسفم که بخاطر من داری درد میکشی
چانگ ووک لبخند زد و درحالی که اشکم رو پاک میکرد گفت:گریه نکن آرایشت خراب میشه بذار تا وقتی که میریم از دیدنت لذت ببرم
جونگ هیون با دیدن وضعیت مادوتا جلو اومد و گفت:برای هزارمین بار ازتون خواهش میکنم یه خورده قوی باشید باور نمیکنم شما دوتا همون آدمایی باشید که گذشته تلختون رو پشت سر گذاشته باشید
یورا:ببخشید
جونگ هیون:نیازی به عذرخواهی کردن از من نیست درک میکنم که الان هردوتون چه حالی دارید اما تواین وضعیت کاری جز تحمل کردن از دستتون بر نمیاد پس قوی باشید
چانگ ووک:حق باتوئه
جونگ هیون:خیلی خب بهتره دیگه بریم
تقریبا ساعت 7 بود که به اونجا رسیدیم وارد مهمونی که شدیم یکی از خدمه ها جلو اومد و به کتی که تنم بود اشاره کرد تازه یادم اومد باید درش بیارم یه نگاه به چانگ ووک کردمو بعدش کتم رو دادم به اون خدمه چند ثانیه ای گذشت که وزیر دادگستری به استقبالمون اومد و در حالی که به پدرم دست میدادگفت:خوش اومدید آقای کیم
بعد رو به من کرد و گفت:این خانم زیبا باید دخترتون باشه درسته؟
کیم:بله دخترم یوراست
وزیر دستش رو به طرفم دراز کرد و گفت:از آشنایی با شما خوشبختم
به زور بهش دست دادم و گفتم:منم همینطور
وزیرخواست حرف دیگه ای بزنه که  با دیدن چانگ ووک و جونگ هیون تعجب کرد و بعد از چند ثانیه گفت:شما دونفر اینجا چیکار میکنید؟
هردوشون تعظیم کوتاهی کردن و چانگ ووک گفت:سلام خوشحالم دوباره میبینمتون
جونگ هیون:منم همینطور قربان
پدرم که تا اون لحظه ساکت بود و باتعجب به اونا نگاه میکرد گفت:مگه شما همدیگه رو میشناسید؟
وزیر خواست جواب بده که هممون متوجه صدای پسر جوونی شدیم که به طرفمون میومد اون گفت:این دونفر قبلا محافظای من بودن
وقتی نزدیکمون رسید روبه روی من ایستاد و درحالی که لبخند یه طرفه ای میزد گفت:سلام خوش اومدید
با نگاه کردن به قیافش استرسم درباره موفق شدنمون ده برابر شد این آدمی که من میدیدم به نظر میرسید بدتر از پدرم باشه توافکار خودم بودم که با صدای اون پسر به خودم اومدم که گفت:من...





ادامه مطلب...