تبلیغات
✧♛✧ My Beauty Story ✧♛✧

My Protector_part 11







برای اینکه ذهنمو آروم کنم به حمام رفتم تا دوش بگیرم وقتی قطره های آب روی بدنم فرود میومد حس آرامش بهم میداد و باعث میشد کمتر به اتفاقات اطرافم توجه کنم یه ربعی طول کشید تا کارم تموم بشه همونطور که حوله رو دور خودم پیچیده بودم اومدم بیرون اما با تعجب دیدم چانگ ووک روی تراس ایستاده و داره بیرون رو تماشا میکنه خواستم برگردم برم تو حمام لباسام رو بپوشم که چانگ ووک برگشت و بدون هیچ حرفی با قدم های بلند به طرفم اومد و محکم بغلم کرد از اینکارش خیلی تعجب کردم و گفتم:سلام چیکار میکنی الان حولم باز میشه
چانگ ووک:هیس چیزی نگو فقط بذار همینجوری بمونم
یورا:آخه...
چانگ ووک:مراقب حولت هستم نیوفته
دستامو دور کمرش حلقه کردمو چیزی نگفتم
5 دقیقه ای گذشت که ازم جدا شد و گفت:شنیدم خیلی منتظر بودی تا بیام
یورا:درسته ولی تو نیومدی برای همین رفتم دوش بگیرم تا آروم بشم
چانگ ووک:ببخش که دیر کردم
یورا:اشکالی نداره جونگ هیون بهم گفت ظهر پیتزا خوردی برای همین حالت خوب نیس
چانگ ووک:آره
یورا:باید بیشتر مواظب غذاهایی که میخوری باشی
چانگ ووک:باشه
چند ثانیه ای بینمون سکوت بود تا اینکه گفتم:نمیخوای بهم بگی صبح چی فهمیدی؟
چانگ ووک:بهت میگم ولی قبلش برو لباسات رو بپوش
برای اینکه من راحت باشم از اتاق رفت بیرون سریع لباسام رو پوشیدم و بهش گفتم دوباره بیاد داخل وقتی اومد گفتم:خب حالا بگو ببینم چی فهمیدی؟
چانگ ووک:درباره تو حرفی نزدن فقط تنها چیزی که متوجه شدم این بود که وزیر دادگستری درازای اینکه پدرت بعداز رئیس جمهور شدن کاری رو براش انجام بده قبول کرده چندتا پرونده فساد که مربوط به پدرت هست رو ازبین ببره
یورا:پرونده فساد پدرم مربوط به چیه؟
چانگ ووک:فسادای مالیاتی
یورا:هیچ کار بدی نیست که تو زندگیش انجام نداده باشه دلم خیلی برای مردم میسوزه که قراره پدرم رو به عنوان رئیس جمهورشون انتخاب کنن
چانگ ووک:هنوز که رئیس جمهور نشده پس نگران چیزی نباش
یورا:امیدوارم تاوان تمام کاراشو پس بده
چانگ ووک:بهتره این حرفا روتموم کنیم و بریم پایین
یورا:چرا بریم پایین؟
چانگ ووک:وقت شامه فکر کنم میزو چیدن
یورا:باشه بریم
تمام مدتی که کنار یورا ایستاده بودم تا شامش رو بخوره فکرم مشغول وعده ای بود که آقای کیم به وزیردادگستری داده بود از اینکه دربارش چیزی به یورا نگفتم عذاب وجدان داشتم اون بیچاره باید همه چیز رو میدونست اما من آمادگی گفتنش رو نداشتم
بعد از شام همراه یورا به اتاقش برگشتیم همینطور که داشت مسواک میزد پرسید:چرا موقع شام یوبی رو ندیدم
چانگ ووک:نمیدونم شاید مشغول کاری بوده
تودلم گفتم اون دختره بیچاره از موقعی که فهمیده پدرت میخواد باهات چیکار بکنه تواتاق خدمتکارا داره گریه میکنه تو همین افکار بودم که با صدای یورا به خودم اومدم
یورا:حواست کجاست؟
چانگ ووک:هیچ جا کارت تموم شد؟
یورا:آره از وقتی برگشتی عجیب شدی
با این حرفش هل شدم و گفتم:عجیب نشدم فقط یه خورده ذهنم درگیره
یورا:امیدوارم اینطور که میگی باشه میخوام فیلم ببینم بعد بخوابم توهم نگاه میکنی
چانگ ووک:آره
وقتی فیلم رو داخل دستگاه گذاشت پلی کرد و کنار من نشست چندثانیه ای گذشت که گفت:شنیدم فیلم جالبیه برای همین ازت خواستم باهم ببینیم
چانگ ووک:موضوعش چیه؟
یورا:علمی-تخیلیه ساخت آمریکاست
چانگ ووک:خوبه
دیگه حرفی بینمون زده نشد و مشغول دیدن فیلم شدیم شخصیت اصلی فیلم شبیه یورا بود همه برای رسیدن به هدفای خودشون حاضر بودن به هر قیمتی ازش استفاده کنن حتی تا نابود کردنش هم پیش میرفتن اما اونم مثل یورا یکی رو داشت که حاضر بود همه چیزش رو بده تا نذاره آسیبی بهش برسه
تقریبا آخرای فیلم بود که دختر و پسر اصلی داستان علاقشون رو بهم نشون دادن هرچی ب.وس.ه.هاشون عمیقتر میشد یورا بیشتر خجالت میکشید و ازم فاصله میگرفت تواون لحظه با تمام وجودم میخواستم اینکارو بکنم برای همین دستش رو گرفتم و به طرف خودم کشیدمش اونقدر نزدیکم بود که نفساش به صورتم میخورد چندثانیه ای به چشماش نگاه کردم چشمایی که دیر یا زود با شنیدن بلایی که پدرش میخواست سرش بیاره پرازاشک میشد و قلب من به درد میومد اینقدر این افکار ذهنم رو درگیر کرده بود که ناخودآگاه گفتم:خیلی دوستت دارم یورا...نمیذارم پدرت تو رو ازم بگیره
بعد از این حرف محکم لبام رو روی لباش گذاشتم هر لحظه حس میکردم ممکنه ازم بگیرنش برای همین ثانیه به ثانیه محکتر می ب.و.س.ی.دمش و بیشتر توبغلم فشارش میدادم نمیدونم چقدر گذشت که با ناله یورا ازش جدا شدم به خودم که اومدم دیدم لباش یه مقدار کبود شده از شرمندگی سرمو انداختم پایین و گفتم:متاسفم نمیخواستم اینجوری بشه
یورا:اشکالی نداره فقط از اینکارت شوکه شدم آخه خیلی یهویی بود
انگشتم رو روی لبش کشیدمو گفتم:معذرت میخوام یه لحظه کنترلم رو ازدست دادم
یورا:حس میکنم داری یه چیزی رو ازم مخفی میکنی درسته؟
سرمو انداختم پایین و گفتم:چطور فهمیدی؟
یورا:تو جوری من رو بوسیدی انگار قراره از دستم بدی فکر میکنم این رفتارت بخاطر چیزایی هست که صبح فهمیدی همونایی که بهم نگفتی
به چشماش نگاه کردم و گفتم:الان آمادگی گفتنش رو ندارم چند روزی بهم فرصت بده
یورا با نگرانی ازم پرسید:چی شده که اینقدر از گفتنش میترسی؟
صورتشو بین دستام گرفتم و با التماس گفتم:خواهش میکنم یورا الان وقت گفتنش نیست
یورا:باشه اگه اذیت میشی نمیخواد بگی
چانگ ووک:ممنون که درکم میکنی
یورا دستامو آروم انداخت پایین و گفت:من میرم بخوابم شب بخیر
یورا که خوابید رفتم روی تراس و یه نفس عمیق کشیدم وقتی اون هوای سرد و خشک وارد ریه هام شد یه خورده حالم جا اومد زمستون نزدیک بود و تمام درختای حیاط خالی از برگ شده بودن  نگاه کردن بهشون قلبم رو به درد میورد زندگی هم با من همین کار و میکرد هر وقت میخواستم طعم خوشی رو بچشم با یه باد سرد تمام لحظه های خوبم رو از بین میبرد و من رو مثل این درختا خالی میکرد تا حس خلاء و سرما رو تا مغز استخونم بچشم
صبح ساعت 8 جونگ هیون اومد و بعد از خداحافظی از یورا رفتم...به طبقه پایین که رسیدم با صدای جونگ هیون وایستادم همینطور که به طرفم میومد گفت:صبر کن کارت دارم

چانگ ووک:چیکار داری؟
روبه روم ایستاد و گفت:فکر میکردم با هم خیلی صمیمی هستیم ولی مثل اینکه اینطور نیست
چانگ ووک:منظورت چیه؟
جونگ هیون:خودت میدونی درباره چی حرف میزنم
پوزخندی زدمو گفتم:بذار حدس بزنم...یوبی همه چیز رو بهت گفته نه؟
جونگ هیون:نمیخواست چیزی بگه ولی وقتی دیدم اونطوری داره گریه میکنه مجبورش کردم حرف بزنه
چانگ ووک:از اولشم اشتباه کردم به اون گفتم
جونگ هیون:تو چت شده مگه ما غریبه ایم که همچین موضوع مهمی رو ازمون پنهان کردی
چانگ ووک:غریبه نیستید فقط نمیخواستم الان کسی بفهمه
جونگ هیون:چرا؟
با حرص دندونام رو روی هم فشار دادم و گفتم:چون میدونستم اگه بفهمید به گوش یورا میرسه که پدرش قراره چه بلایی سرش بیاره
جونگ هیون:یعنی تو به یورا هم نگفتی؟
چانگ ووک:نه اگه تو جای من بودی اینکارو میکردی؟
جونگ هیون:میدونم سخته اما بالاخره باید همه چیز رو بدونه
چانگ ووک:درسته اما من الان آمادگی گفتنش رو ندارم
جونگ هیون:میخوای من بهش بگم؟
چانگ ووک:نه خودم باید اینکارو بکنم چون بعدش اونی که باید آرومش کنه منم
جونگ هیون:حق باتوئه حالا میخوای چیکار کنی؟
اشک توچشمام حلقه زد و جواب دادم:باورم نمیشه باید برای جدا کردن این پدر و دختر ازهمدیگه نقشه بکشم آخه کجای دنیا یه پدر همچین کاری با دخترش میکنه؟
 جونگ هیون که جوابی برای این سوالم نداشت دستش رو روی شونم گذاشت و گفت:بهتره بری خونه استراحت کنی

وقتی چانگ ووک رفت دوباره فکرم مشغول شد خیلی دلم میخواست بدونم چه چیزی رو باید بهم میگفت که نیاز به آمادگی داشت برای اینکه ذهنمو درگیر یه چیز دیگه بکنم به یوبی پیام دادم تا به اتاقم بیاد چند دقیقه ای گذشت که در زد و اومد داخل با دیدن قیافش یه لحظه جا خوردم و گفتم:چرا چشمات اینطوریه گریه کردی؟
یوبی:نه فکر کنم دارم سرما میخورم برای همین چشمام قرمز شده
یورا:دارو خوردی؟
یوبی:آره یه ساعت پیش خوردم الان بهترم
یورا:پس میتونی باهام بیای بریم بیرون؟
یوبی:حتما کجا میخوای بری؟
یورا:نمیدونم 2 روزه خونم حوصلم سر شده میخوام برم یجایی که حسابی بهم خوش بگذره
یوبی: تو حاضرشو منم میرم به جونگ هیون خبر میدم
یورا:باشه تو هم زودتر آماده شو
بعد از رفتنش جلوی آیینه نشستمو یه آرایش ساده کردم کارم که تموم شد لباسام رو عوض کردمو از اتاق اومدم بیرون همین که به طبقه پایین رفتم دیدم جونگ هیون رو پله ها نشسته و اصلا حواسش به من نیست دستمو جلوی صورتش تکون دادمو گفتم:مثل اینکه ذهنت خیلی درگیره
اون که با دیدن من جا خورده بود گفت:چی؟
یورا:5دقیقه ست اینجا وایستادم اصلا نفهمیدی
جونگ هیون:معذرت میخوام
یورا:حتما فکرت درگیر یوبی هستش
جونگ هیون:آره آخه سرماخورده برای همین نگرانشم
یورا:ناراحت نباش چیزی نیست
خواست جوابمو بده که یوبی اومد و همونطور که مشغول انداختن شال گردنش بود گفت:بریم من آمادم
تمام مسیر هممون ساکت بودیم نمیدونم چرا یوبی و جونگ هیون توفکر بودن هردوشون خیلی عجیب به نظر میرسیدن خواستم از یوبی بپرسم اما اینکارو نکردم اولین مرکز خریدی که تو راه دیدم به راننده گفتم ماشین رو نگه داره قبل از اینکه پیاده بشم یوبی پرسید:مگه نمیخواستی بری خوش بگذرونی؟
یورا:منصرف شدم ترجیح میدم یه مقدار خرید کنم
هرسه مون از ماشین پیاده شدیم و به داخل مرکز خرید رفتیم تا ظهر اونجا بودیم و بعدش برای خوردن ناهار به یکی از فست فودهای همونجارفتیم تقریبا ساعت2 بعدازظهر به خونه برگشتیم و من همراه جونگ هیون مستقیما به اتاقم رفتم یوبی هم به خوابگاه خدمتکارا رفت وارد اتاقم که شدم لباسام رو عوض کردم و بعد از شستن دست و صورتم روی تخت دراز کشیدم نمیدونم چرا حس میکردم یوبی و جونگ هیون هم مثل چانگ ووک یه چیزی رو داشتن ازمن مخفی میکردن رفتار هرسه شون خیلی عجیب و مشکوک بود دوست داشتم زودتر بفهمم قضیه چیه اینقدر توفکر بودم که نفهمیدم کی خوابم برد وقتی بیدار شدم ساعت5 بود به زور بلندشدم و رفتم روی تراس تا هوا بخورم درش رو که باز کردم یهویی باد سردی به داخل اتاقم اومد همینطور که به بیرون نگاه میکردم یاد چانگ ووک افتادم و گفتم:حتما شبا اینجا خیلی سردت میشه
چند دقیقه ای همونجا موندم و بعدش به داخل برگشتم و خودم رو با فیلم دیدن مشغول کردم ساعت 8 بود که جونگ هیون وارد اتاقم شد و گفت:کارم تموم شده دارم میرم
یورا:باشه ممنون بابت امروز خدانگهدار
جونگ هیون:خدانگهدار
یه ربعی از رفتنش گذشت که چانگ ووک در زد و وارد اتاق شد با دیدنش جلو رفتمو گفتم:سلام تازه اومدی؟
قبل از اینکه جوابمو بده بغلم کرد و گفت:سلام عزیزم آره الان اومدم
از شنیدن کلمه عزیزم خیلی تعجب کرم آخه تا حالا اینطوری خطابم نکرده بود مثل اینکه فهمیده بود تعجب کردم برای همین ازم جدا شد و در حالی که لبخند میزد گفت:میدونستم تعجب میکنی ولی از این به بعد باید به شنیدن این کلمه عادت کنی
بالاخره از شوک دراومدم و جواب دادم:درسته یه لحظه فکر کردم اشتباه شنیدم
چانگ ووک:اشکالی نداره عادت میکنی...خب حالا بگو ببینم صبح کجا رفتی؟
یورا:با یوبی و جونگ هیون رفتیم مرکز خرید و بعدشم همونجا ناهار خوردیم
چانگ ووک:پس بهت خوش گذشته
یورا:نه اصلا خوب نبود
چانگ ووک:چرا؟
یورا:چون هردوشون خیلی عجیب شده بودن نه حرفی میزدن نه شوخی میکردن انگار یه اتفاقی افتاده که فقط من ازش بی خبرم شما سه تا از دیروز تا حالا مشکوک شدید ای کاش به منم بگید دلیل این رفتارا چیه
چانگ ووک به چشمام خیره شد و گفت:قول میدم به زودی بهت بگم فقط یه خورده صبر کن تا آمادگی گفتنش رو پیدا کنم
برخلاف میلم جواب دادم:باشه بازم صبر میکنم
موقع شام یورا رو تا پایین همراهی کردمو بعدش از یوبی خواستم به حیاط بیاد وقتی روبه روم ایستاد با عصبانیت گفتم:مثل اینکه اشتباه کردم بهت درمورد بلایی که قراره سر یورا بیاد گفتم
یوبی با نگرانی پرسید:چرا مگه چی شده؟
چانگ ووک:قول دادی دربارش به کسی چیزی نگی اما به جونگ هیون گفتی فکر کنم نمیتونی هیچ رازی رو ازش مخفی کنی
یوبی:باور کن نمیخواستم حرفی بزنم اما اون خودش فهمید
پوزخندی زدمو گفتم:اگه اینقدر رفتارت عوض نمیشد هیچوقت نمیفهمید
یوبی:متاسفم
چانگ ووک:نمیدونم به تو اون دوست پ.س.ر.ت چی باید بگم آخه چرا نمیتونید جلوی یورا خودتون رو نگهدارید حتما باید جوری رفتار کنید که بهتون شک کنه
یوبی:مگه فهمیده؟
چانگ ووک:هنوز نمیدونه ولی بهم گفت یه چیزی شده که ما سه تا رفتارمون عوض شده
یوبی:قول میدم دیگه طبیعی رفتار کنم
چانگ ووک:حتما اینکارو بکن چون به زودی یورا با فهمیدنش به اندازه کافی داغون میشه نمیخوام رفتار شما ناامیدترش کنه
یوبی درحالی که اشک توچشماش جمع شده بود گفت:اون خیلی دختر خوبیه نباید همچین اتفاقی براش بیوفته تواین مدت کم اینقدر بهش وابسته شدم که حتی فکر اینکه پدرش میخواد همچین بلایی سرش بیاره داره دیوونم میکنه
دستمو روی شونش گذاشتمو گفتم:آروم باش یوبی من نمیذارم بلایی سرش بیاد با کمک تو و جونگ هیون از این وضعیت نجاتش میدم
یوبی:باشه امیدوارم همه چیز به خوبی پیش بره
وقتی به داخل خونه برگشتم یورا شامش رو خورده بود و داشت به اتاقش میرفت خودم رو بهش رسوندمو گفتم:چه زود تموم کردی
یورا:اشتها نداشتم برای همین کم خوردم
چانگ ووک:چرا؟
یورا:خودت چی فکر میکنی؟
چانگ ووک:منظورت چیه؟
جلوی اتاق که رسیدیم یورا درو باز کرد و رفتیم داخل چندثانیه ای گذشت که گفت:انتظار نداری که با دیدن رفتارای شما سه تا با خیال راحت بشینم شام بخورم واقعا مشکوکید یعنی اینقدر موضوع مهمی درباره من فهمیدید که اینجوری همتون بهم ریختید
فقط سکوت کرده بودم و حرفی نمیزدم واقعا نمیدونستم چطور باید بهش بگم اصلا آمادگیش رو نداشتم با صدای بلند یورا به خودم اومدم که گفت:چرا چیزی نمیگی؟بهم بگو چه اتفاقی افتاده من حق دارم بدونم
چانگ ووک:خواهش میکنم آرومتر صحبت کن الان همه میفهمن
صداشو بالاتر برد و گفت:برام مهم نیست باید بگی چیشده؟
دستشو گرفتمو گفتم:آروم باش قول میدم فردا بهت بگم اینجا نمیشه حرف بزنیم
یورا که با شنیدن این حرف آرومتر شده بود گفت:الان حاضر میشم بریم بیرون بهم بگو
قبل از اینکه قدمی برداره بازوشو گرفتمو گفتم:اگه الان بریم پدرت بهمون شک میکنه بذار برای فردا
یورا:من نمیتونم تا فردا صبر کنم
چانگ ووک:لطفا بذار آمادگی گفتنش رو پیدا کنم الان واقعا نمیتونم چیزی بگم فردا صبح که من رفتم یه ساعت بعدش به جونگ هیون بگو بیارت خونه من اونجا بهت میگم
یورا:باشه
اونشب رو به سختی گذروندم وقتی ساعت 8 شد و یورا رو بیدار کردم بعد از خداحافظی به خونم رفتم و منتظر اومدنشون شدم خیلی استرس داشتم هنوزم نمیدونستم چطور باید حقیقت رو به یورا بگم تودلم هزاربار به آقای کیم بدوبیراه گفتم اون عوضی باعث شده بود توهمچین موقعیتی قرار بگیرم و ازهمه مهمتر میخواست عزیزترین کسم رو ازم بگیره حالم ازش بهم میخورد اونقدر توافکارم غرق بودم که با صدای زنگ در خونه به خودم اومدم وقتی دروباز کردم دیدم یورا و جونگ هیون اومدن قبل از اینکه وارد خونه بشن با اشاره به جونگ هیون فهموندم توماشین منتظر بمونه یورا که وارد خونه شد سریع روی کاناپه نشست و گفت:خب منتظرم بهم بگو چی شده

کنارش نشستمو گفتم:اون روز که توپالتوی پدرت میکروفون گذاشتیم از صحبتاش با وزیر دادگستری یه چیز خیلی بدی رو فهمیدم چیزی که داغونم کرد از روزی که متوجه شدم اصلا حالم خوب نیست خیلی بهم سخت گذشته البته یوبی و جونگ هیون هم بهتر ازمن نیستن اونا هم خیلی بهم ریختن
یورا با نگاهی که توش نگرانی موج میزد گفت:خواهش میکنم بگو چی فهمیدی؟
چند ثانیه ای سکوت کردمو بعد گفتم:میدونم باورش سخته اما پدرت....
چانگ ووک:میدونم باورش سخته اما پدرت به وزیر دادگستری قول داده که اگر پرونده های فسادش رو از بین ببره و توانتخابات کمکش کنه رأی بیاره کاری میکنه تا وزیر به تمام منافعی که از دولت میخواد برسه اما مهمترین چیزی که وجود داره اینه که وزیر از پدرت خواسته برای تضمین حرفاش تو با پسرش ازدواج کنی تا پدرت نتونه زیرحرفش بزنه یجورایی میخوان گروگان بگیرنت اون پسر خیلی وقته فرانسه س اما به زودی برمیگرده

هضم اون حرفا برام خیلی سخت بود اصلا نمیتونستم تصور کنم پدرم تا این حد بی رحمه فقط به یه نقطه خیره شده بودم و اشکام پشت سرهم میریخت تمام احساسات بهم هجوم اورده بودن عصبانیت،ترس،ناراحتی،غم برای یه لحظه کنترلم رو از دست دادمو گلدونی که روی میز بود رو با تمام قدرتم به طرف دیوار پرت کردم اصلا دست خودم نبود از جام بلند شدمو هرچی به دستم میرسید رو پرت میکردم چانگ ووک هرچقدر سعی میکرد بهم نزدیک بشه بی فایده بود من در حالی که گریه میکردمو فریاد میزدم همه چیز رو پرت میکردم و میگفتم:چطور میتونه همچین کاری رو با تنها فرزندش بکنه چطور میتونه من رو قربانی خواسته هاش بکنه چطور دلش اومد برای تضمین حرفاش من رو به یکی دیگه بفروشه اون یه پدر بی لیاقته دلم میخواد با دستای خودم بکشمش ای کاش مادرم هیچوقت با همچین آشغالی ازدواج نمیکرد تا من به وجود نمیومدم تا کی باید شاهد بی رحمیاش نسبت به خودم باشم حالا باید چیکار کنم
درحالی که جیغ میزدم دوباره تکرار کردم:حالا باید چیکار کنمممممممممممممممممممم؟
اینبار چانگ ووک به زور من رو بغل کرد و با صدای بلند گفت:آروم باش
هرچقدر تقلا میکردم ازش جداشم فایده ای نداشت من رو بین حصار دستاش زندانی کرده بود ولی با اینحال بازم سعی میکردم از آغوشش بیام بیرون وقتی دید نمیتونه آرومم کنه برای یه لحظه ازم فاصله گرفت و سیلی محکمی بهم زد اصلا انتظار اینکار و ازش نداشتم چند ثانیه ای بینمون سکوت بود که چانگ ووک در حالی که اولین قطره اشک از چشمش میریخت گفت:خواهش میکنم یورا آروم باش
بعد بدون هیچ حرفی من رو محکم بغل کرد و با گریه ادامه داد:میدونم سخته اما با اینکارا چیزی درست نمیشه تو باید آروم باشی تا بتونیم یه راه نجاتی پیدا کنیم نمیدونی از وقتی فهمیدم چه حالی دارم حس میکنم ذره ذره از درون دارم نابود میشم و هیچکس نیست کمکم کنه تا تنها عشق زندگیم رو از این ماجرا بکشم بیرون تنهای تنهام
با حرفاش یه خورده آروم شدم نمیدونم چقدر گذشت تا اینکه سکوت اونجا رو شکستم و گفتم:اگه من رو ازتو جدا کنن دیوونه میشم
چانگ ووک:نگران نباش نمیذارم این اتفاق بیوفته
ازش فاصله گرفتم و پرسیدم:چطوری؟
چانگ ووک که جوابی نداشت بهم بده با ناامیدی سرش رو پایین انداخت و گفت:نمیدونم هنوز نقشه ای ندارم
دوباره اشکام شروع به ریختن کرد و گفتم:ما نمیتونم جلوی پدرم بایستیم....از پسش برنمیایم
چانگ ووک در حالی که اشکامو پاک میکرد گفت:آروم باش قول میدم به زودی یه راهی پیدا کنم و هردومون رو از این وضعیت نجات بدم حالا هم بهتره بری خونه
یورا:من نمیخوام برگردم اونجا میترسم
چانگ ووک:نترس تا وقتی من و جونگ هیون هستیم تو جات امنه
یورا:اصلا دلم نمیخواد پدرمو ببینم
چانگ ووک:خواهش میکنم یورا تو نباید تغییری تورفتارت بدی ممکنه بهمون شک کنه
یورا:خیلی سخته همچین آدمی رو ببینم و نتونم چیزی بهش بگم
چانگ ووک:میدونم اما به این فکر کن که اگه بفهمه ما متوجه شدیم چیکار میخواد بکنه اونوقت همه چیز بهم میریزه
یورا:حداقل بذار امروز باهاش روبه رو نشم باور کن ممکنه با دیدنش نتونم خودمو کنترل کنم
چانگ ووک:باشه به جونگ هیون میگم تا شب ببرتت بیرون
یورا:نه میخوام همینجا بمونم
از این حرفم خیلی تعجب کرد و گفت:اینجا؟
یورا:آره اشکالی داره؟
چانگ ووک:ن..نه اما جونگ هیون بیرون منتظرته
یورا:بهش میگم بره
چانگ ووک:باشه
وقتی در خونه رو باز کردم دیدم جونگ هیون داره با موبایلش صحب میکنه صبر کردم تا صحبتش تموم بشه تلفنش رو که قطع کرد با دیدن قیافم گفت:حالت خوبه؟
یورا:نه
جونگ هیون:پس چانگ ووک موضوع رو بهت گفت
یورا:آره همه چیزو میدونم
جونگ هیون:نگران نباش ما کمکت میکنیم
بهش لبخند زدمو گفتم:ممنون
جونگ هیون:زنگ بزنم راننده بیاد؟
یورا:نه من تا شب اینجا میمونم تو هم میتونی بری خونت اینجوری همه فکر میکنن من و تو بیرون بودیم
جونگ هیون:باشه هرطور راحتی
بعد از رفتنش دوباره برگشتم توخونه و دیدم چانگ ووک داره چیزایی که روزمین انداخته بودم رو جمع میکنه جلو رفتمو گفتم:متاسفم که همه وسیله هات رو شکستم
چانگ ووک:اشکالی نداره
یورا:قول میدم برات بخرم
چانگ ووک روبه روم ایستاد و گفت:نیازی نیست همین که امروز با فهمیدن اون موضوع بلایی سرخودت نیوردی برام مهمتره
یورا:اگه تو نبودی شاید خودمو میکشتم
وقتی این حرفو زد انگشتم رو روی لبش گذاشتمو گفتم:دیگه این حرفو نگو هراتفاقی هم افتاد تو باید زنده بمونی
درحالی که توچشماش اشک حلقه زده بود گفت:اگه قرار باشه بدون تو به زندگی ادامه بدم ترجیح میدم زنده نمونم
هیچ جوابی نداشتم بهش بدم برای همین بغلش کردم چند دقیقه ای گذشت که یورا گفت:دلم میخواد تا آخر عمرم همینطوری توبغلت باشم آغوش تو بهم حس امنیت میده
برای اینکه جو بینمون رو عوض کنم ازش فاصله گرفتمو گفتم:بهتره بذاری این منبع امنیت واست ناهار درست کنه
به این حرفم خندید و گفت:باشه منم کمکت میکنم
به طعنه بهش گفتم:مگه تو آشپزی بلدی؟
از این حرفم حرصش گرفت و به بازوم مشت زد و گفت:فکر کردی چون همیشه خدمتکار داشتم هیچی یاد ندارم؟
چانگ ووک:آخه معمولا اونایی که خدمتکار دارن هیچکاری بلد نیستن
همونطور که به طرف آشپزخونه میرفت جواب داد:باید بگم اشتباه فکر میکنی الان بهت اثبات میکنم
چانگ ووک:باشه بذار منم کمکت کنم
وارد آشپزخونه که شدیم به میز ناهارخوری اشاره کرد و گفت:بهتره تو بشینی و فقط تماشا کنی
روی صندلی نشستم و گفتم:خیلی وقته یه زن تواین خونه آشپزی نکرده
یورا:پس باید حسابی تلافی این مدت رو بکنم
وقتی به یورا که سخت مشغول آشپزی بود نگاه میکردم بیشتر و بیشتر از قبل میخواستمش ای کاش میتونستیم تا ابد باهمدیگه بمونیم و یه زندگی خوب داشته باشیم
بعد از اینکه چند نوع غذا درست کرد یه مقدارش رو برای ناهارمون برداشت و بقیش رو ظرف بندی کرد و گذاشت داخل یخچال کارش که تموم شد اومد نزدیکم و گفت:برای چند روزت غذا درست کردم همشون رو باید بخوری هر موقع هم تموم شد بهم بگو تا دوباره بیام واست آشپزی کنم
بهش لبخند زدمو گفتم:ممنون
یورا:خواهش میکنم...خب بهتره ناهارمون رو بخوریم دارم از گرسنگی میمیرم
چانگ ووک:باشه تو بشین من میز رو میچینم
بعد از خوردن ناهار به اصرار من یورا رفت تواتاقم تا یه خورده استراحت کنه منم مشغول شستن ظرفا شستم کارم که تموم شد به طرف اتاقم رفتم آروم درو باز کردم و دیدم یورا هنوز بیداره برای همین نزدیک رفتم و کنارش نشستم همونطور که به طرف من دراز کشیده بود گفت:کارت تموم شد؟
چانگ ووک:آره...چرا نخوابیدی؟
یورا:اینقدر فکرم مشغوله که اصلا خوابم نمی بره
چانگ ووک:بهتره به چیزی فکر نکنی اینجوری راحت تر میتونی بخوابی
یورا:ای کاش میشد اما هر کس دیگه ای هم جای من بود با فهمیدن این واقعیت تلخ اینجوری میشد
همونطور که موهاش رو نوازش میکردم گفتم:درکت میکنم ولی باید به خودت توجه کنی میدونی که کارای سختی در انتظارمونه برای مقابله با پدرت باید قوی باشی
اولین قطره اشک از چشمش ریخت و جواب داد:کجای دنیا یه دختر باید برای جنگیدن با پدر خودش نقشه بکشه اصلا کدوم پدری حاضر میشه بچه ش رو به این روز بندازه
چانگ ووک:متاسفم یورا ولی باید باهاش کنار بیای
یورا:سخته
چانگ ووک:میدونم اما باید تحمل کنی تا همه چیز درست بشه
یورا:تحمل این موضوع خارج از توان منه
چانگ ووک:نگران نباش من کنارتم کمکت میکنم این مشکل رو حل کنی
یورا درحالی که اشکاش رو پاک میکرد گفت:ممنونم که کنارمی بهترین اتفاق زندگی من آشنایی با تو بود
چانگ ووک:خوشحالم که دختر مورد علاقه م درباره م اینطوری فکر میکنه
درجوابم لبخندی زد و چیزی نگفت
چند ثانیه ای گذشت که گفتم:بهتره سعی کنی بخوابی منم میرم بیرون
همین که خواستم بلندبشم دستمو گرفت و گفت:میشه توبغل تو بخوابم؟
از این حرفش شوکه شدم فکر نمیکردم یورا بخاطر بیماریش ازم همچین درخواستی بکنه نگاه کردن به چشماش باعث میشد قلبم تندتر بزنه حس میکردم هرلحظه ممکنه بدنم از گرما ذوب بشه وقتی دید جوابی نمیدم گفت:اگه بغلم کنی با خیال راحت میتونم بخوابم
به خودم اومدم و گفتم:ب...باشه
خودم رو جمع و جور کردم و کنارش دراز کشیدم همین که خودش رو انداخت توبغلم حس کردم قلبم داره از جاش کنده میشه از شانس بدم یورا دقیقا سرش رو روی سینه چپم گذاشته بود مطمئن بودم متوجه صدای قلبم و گرمای بدنم شده بود آرزو میکردم با فهمیدنش یه مقدار ازم فاصله بگیره اما در کمال تعجب دیدم بیشتر خودش رو بهم چسبوند تواون وضعیت میترسیدم کنترلم رو از دست بدم و با کارم یورا رو بترسونم برای همین به زور دهنم رو باز کردمو گفتم:م...م..میشه بری اونطرف تر؟
مثل اینکه فکرمو خونده بود چون به چشمام خیره شد و گفت:مهم نیست چه اتفاقی بیوفته...من ازت نمیترسم
چانگ ووک:خواهش میکنم یورا تو اولین بارته من نمیدونم باید چطوری....
نذاشت حرفمو تموم کنم و شروع به بوسیدنم کرد همین کارش کافی بود تا من کنترلم رو از دست بدم ومحکتر از همیشه جواب بوسه هاش رو بدم تویه حرکت روش قرار گرفتم و همونطور که مشغول بوسیدنش بودم آروم لباساش رو دراوردم با اینکه بار اولش بود اما خوب داشت پیش میرفت بعد از اینکه مطمئن شد دیگه چیزی تنش نیست اومد روی من و شروع به باز کردن دکمه های پیراهنم کرد...
ساعت 7 بعدازظهر بود که با صدای زنگ خونه از خواب بیدارشدم بلند شدم یه ملحفه دور خودم پیچیدم و برای اینکه یورا بیدار نشه سریع درو باز کردم وقتی اون نگاه های متعجب رو دیدم تازه فهمیدم با چه وضعی جلوی در ایستادم قبل از اینکه داد بزنه دستمو جلوی دهنش گذاشتمو کشوندمش توخونه

چند ثانیه ای بهش نگاه کردم و گفتم:تو چطوری وارد ساختمون شدی؟
برای اینکه بتونه جوابمو بده دستم رو از جلو دهنش برداشتم یه نفس عمیق کشید و با عصبانیت بهم نگاه کردو گفت:آجوما داشت میرفت بیرون برای همین وقتی دیدمش گفتم دررو باز بذاره
چانگ ووک:پس اینطوری اومدی داخل
جونگ هیون:آره حالا بگو ببینم یورا کجاست؟شما دوتا چیکار کردید؟
وقتی اسم یورا رو برد تازه یادم اومد چه اتفاقی افتاده نمیدونستم چجوری باید بپیچونمش با فریادی که زد به خودم اومدم
جونگ هیون:گفتم شما دوتا چیکار کردید؟
به خودم اومدمو جواب دادم:همون کاری که بقیه زوجا انجام میدن
جونگ هیون:یااااااااااااااا تو که میدونستی یورا مثل بقیه دخترا نیس چطور دلت اومد همچین بلایی سرش بیاری الان اون بیچاره کجاست حتما از ترس یه جایی قایم شده؟
چانگ ووک:این چرندیات چیه داری میگی یورا حالش خوبه الانم خوابیده البته اگه تا حالا از صدای بلند تو بیدار نشده باشه
جونگ هیون:دروغ میگی خودم میرم پیداش کنم
همین که به در اتاق نزدیک شد از گردنش گرفتم و به عقب کشیدمش و گفتم:یااااااااا کجا داری میری؟دوست دخترم لباس تنش نیست

وقتی شنیدم چانگ ووک گفت دوست دخترم لباس تنش نیست سریع پتو رو دورم گرفتم و از اتاق رفتم بیرون هردوشون بادیدن من تعجب کردن جونگ هیون از خجالت پشتش رو به من کرد و گفت:حالا باورم شد بلایی سرش نیومده
بعد از این حرف چانگ ووک با عصبانیت بهش گفت:احمق حتما باید دوست دخترم رو تواین وضع میدیدی
جونگ هیون:ببخش فکر میکردم...
چانگ ووک حرفشو قطع کرد و گفت:منتظر تلافی اینکارت باش حالا برو بیرون تا یورا بتونه راحت باشه
بعد از رفتن جونگ هیون چانگ ووک پتو رو از دورم برداشت و گفت:زودتر برو آماده شو باید برگردی خونه داره دیر میشه
یورا:باشه فقط بهم یه حوله بده میخوام برم حمام
چانگ ووک:تو برو اینجاها رو که مرتب کردم برات میارم
یورا:باشه
سریع یه دوش گرفتم و اومدم بیرون موهامو که سشوار کردم حولمو دراوردم و لباسام رو پوشیدم بعدش یه مقدار کرم به صورتم زدم همینطور که مشغول بودم چانگ ووک از حمام اومد بیرون و گفت:کارت تموم شد؟
یورا:تقریبا... میخوای سشوار کنی؟
چانگ ووک:آره بهتره زودتر بری جونگ هیون بیچاره یه ربعه معطله
کرمم و گذاشتم توکیفم و گفتم:من رفتم خدانگهدار
قبل از اینکه از اتاق برم بیرون بازوم رو گرفت به طرف خودش برگردوند و در حالی که لبخند میزد گفت:بابت امروز ممنون خیلی سورپرایز شدم
درجوابش بوسه کوتاهی به لباش زدمو گفتم:قابلی نداشت من دیگه میرم
چانگ ووک:باشه خدانگهدار
وقتی از خونه اومدم بیرون دیدم جونگ هیون با یه قیافه عصبانی داره بهم نگاه میکنه وقتی سوار ماشینش شدم گفتم:مگه راننده نیومده؟
جونگ هیون:نه برای اینکه کسی نفهمه تو از صبح اینجا بودی با ماشین خودم اومدم دنبالت
یورا:خوبه
جونگ هیون:مثل اینکه خیلی بهت خوش گذشته
یورا:میدونم خیلی معطل شدی اما ببخش یهویی زمان از دستم رفت
جونگ هیون:پس حسابی بهت خوش گذشته که اصلا متوجه زمان نبودی خب حالا بگو ببینم چانگ ووک تورابطه با تو به اندازه کافی حرفه ای بود؟
یورا:یااااااااااااااااا تو خجالت نمیکشی از دوست دختر صمیمی ترین دوستت همچین سوالایی رو میپرسی؟
جونگ هیون:شما دوتا خجالت نکشیدید از من سوءاستفاده کردید؟
یورا:منظورت چیه؟
جونگ هیون:صبح به بهانه اینکه حالت خوب نیست من رو پیچوندی البته این نقشه دوتاییتون بود
یورا:اصلا نمیخواستم بپیچونمت اونموقع واقعا حالم خوب نبود نمیخواستم برگردم خونه خودت که دلیلش رو میدونی
وقتی این حرفو زدم جونگ هیون گفت:باشه داشتم شوخی میکردم
یورا:میدونم راستی به یوبی که حرفی نزدی؟
جونگ هیون:درمورد چی؟
یورا:اینکه من و چانگ ووک باهم خوابیدیم
قبل از اینکه جونگ هیون جواب بده گوشیم زنگ خورد با دیدن شماره یوبی سریع جواب دادم و گفتم:سلام
یوبی:سلام کجایی؟
یورا:نزدیک خونم چطور؟
یوبی:زودتر بیا باید همه اتفاقای امروز رو که بین تو و چانگ ووک افتاده برام تعریف کنی
از تعجب شاخ دراورده بودم جونگ هیون واقعا سرعت انتقال اطلاعاتش بالا بود بعد از خداحافظی از یوبی گوشی رو قطع کردمو با صدای بلند گفتم:میذاشتی برسیم خونه بعد بهش میگفتی تو چقدر فوضولیییییییییییییییییییییی
جونگ هیون:آخه تا تو رو میرسوندم خونه شیفتم تموم میشد و باید برمیگشتم برای همین قبل از اینکه تو بیای بیرون بهش زنگ زدمو ماجرا رو گفتم
یورا:اوه خدای من آدم نباید رازش رو به تو بگه چون اول از همه دوست دخترت خبردار میشه
جونگ هیون از این حرف من خندش گرفت اما چیزی نگفت تا خونه بینمون سکوت بود بعد از اینکه من رو تا اتاقم همراهی کرد به طبقه پایین رفت و منتظر اومدن چانگ ووک شد مشغول عوض کردن لباسام بودم که یهویی یوبی وارد اتاق شد بدون هیچی حرفی دستم رو گرفت و روی تخت نشوندم و گفت:خب حالا همه چیز رو برام تعریف کن
یه نفس عمیق کشیدم و گفتم:تو و جونگ هیون واقعا بهم میاید هر دوتون فوضولید
یوبی:میدونم اما این دلیل نمیشه تو درباره امروز چیزی بهم نگی زودباش تعریف کن
یورا:صبح که رفتم خونه چانگ ووک بهم گفت پدرم میخواد چه بلایی سرم بیاره خیلی داغون شدم فکر کنم نصف وسیله های خونش رو شکستم اینقدر حالم بد بود که دلم نمیخواست دیگه به این خونه برگردمو با پدرم روبه رو بشم برای همین از چانگ ووک خواستم اجازه بده تا شب پیشش بمونم یه مقدار آروم بشم اونم قبول کرد جونگ هیون رو که فرستادم رفت برای چانگ ووک غذا پختم و ناهارو باهم خوردیم بعدش رفتم تواتاقش تا استراحت کنم اما فکر کردن به کارای پدرم نمیذاشت چند دقیقه ای گذشت تا اینکه چانگ ووک اومد پیشم وقتی دید نخوابیدم کلی باهام صحبت کرد
یوبی:خب بعدش چی شد؟
یورا:وقتی حرف میزد انگار تواین دنیا نبودم احساس آرامش میکردم هر ثانیه که میگذشت بیشتر میخواستم باهاش باشم با اینکه میدونستم تا حالا با کسی رابطه نداشتم و فقط توفیلما اینجور چیزا رو دیدم اما قلبم بهم میگفت باید اینکارو انجام بدم اینقدر غرق چشماش بودم که نفهمیدم کی حرفاش تموم شد و بلند شد که بره اما بی اختیار دستش رو گرفتمو ازش خواستم بغلم کنه تا بخوابم
یوبی:با وجود بیماریت خیلی عجیبه که نترسیدی و ازش همچین درخواستی کردی
یورا:آره عجیبه ولی تواون لحظه هیچ ترسی تووجودم نبود تنها چیزی که حس میکردم این بود که باید باهاش باشم همین
یوبی:خب چانگ ووک چه عکس العملی به این خواستت نشون داد؟
یورا:اون واقعا پسر پاکیه
یوبی:چرا مگه چیکار کرد؟
یورا:اولش شوکه شد و جوابم رو نداد اما وقتی دوباره ازش خواستم بغلم کنه تا بخوابم باشه ای گفت و کنارم دراز کشید اینقدر صدای قلبش بلند بود که تواتاق پیچیده بود خودمو که انداختم توبغلش یه لحظه فکر کردم الانه که ذوب بشم بدنش خیلی داغ بود میدونستم بخاطر چی اینطوری شده اون لحظه از روی شینطت خودم رو بیشتر بهش چسبوندم انتظار داشتم با اینکارم اون شروع کننده باشه اما به زور دهنشو باز کرد و بهم گفت یه خورده ازش فاصله بگیرم اما من بهش گفتم ازش نمیترسم فکرمیکردم وقتی این حرفو بزنم شروع میکنه اما اون ازم خواهش کرد و گفت چون من بار اولمه نمیدونه چطوری باید باهام رابطه داشته باشه این حرفو که زد شروع کردم به بوسیدنش و اونم بعد چند ثانیه تسلیم شد و جواب بوسه هام رو داد
یوبی:بقیش رو نمیخوای بگی؟
یه نگاه معنادار بهش کردمو گفتم:تو که توقع نداری جزئیاتش رو هم واست تعریف کنم
یوبی:اوه ببخشید اصلا حواسم نبود بقیش خصوصیه...من دیگه بهتره برم
یورا:باشه برو
قبل از اینکه از اتاق خارج بشه گفتم:یوبی میشه یه سوال ازت بپرسم
یوبی:آره بپرس
یورا:این درد زیر دلم کی خوب میشه؟
یوبی:نگران نباش بار اولت بوده برای همین درد میگیره زود خوب میشی
بعد از رفتنش روی تخت دراز کشیدم تا یه خورده دردم آروم بشه با یادآوری اتفاقی که  بین من و چانگ ووک افتاده بود لبخندی زدم و گفتم:اگه تا ابد کنارم باشی حاضرم دردای بیشتر از این رو تحمل کنم
اینقدر توافکارم غرق بودم که نفهمیدم کی ساعت 8ونیم شد برام عجیب بود چانگ ووک هنوز نیومده بود بلند شدمو از اتاق رفتم بیرون مشغول پایین اومدن از پله ها بودم که دیدم پدرم از اتاقش اومد بیرون خواستم برگردم برم بالا که صدام کرد
کیم:یورا؟
همونطور که پشتم بهش بود جواب دادم:بله
کیم:بیا میخوام باهات حرف بزنم
اینقدر ازش متنفر بودم که دلم نمیخواست جوابش رو بدم ولی با اینحال گفتم:الان خسته م میخوام بخوابم
کیم:نیم ساعته دیگه وقته شامه بهتره نخوابی
یورا:شما نگران شام خوردن من نباشید
کیم:نگران نیستم بهتره بیای اتاقم میخوام باهات حرف بزنم
تواون لحظه فقط دلم میخواست چانگ ووک زودتر برسه اما نه خودش بود نه حتی جونگ هیون نمیدونم اون دوتا کجا بودن به زور پله ها رو یکی یکی پایین اومدم و وارد اتاق پدرم شدم وقتی پشت میزش نشست گفت:چرا وایستادی؟
از نگاه کردن بهش بدم میومد برای همین در حالی که سرم پایین بود گفتم:همینطوری راحتم
کیم:باشه میخوام یه مطلبی رو بهت بگم
بدون اینکه نگاش کنم پوزخندی زدمو گفتم:اولین باره چیزی رو با من درمیون میذارید
کیم:درسته چون اینبار مجبورم
از این همه وقاحتش خونم به جوش اومده بود از شدت عصبانیت دستم رو مشت کردمو گفتم:شما هیچوقت عوض نمیشید
کیم:ازت نخواستم بیای که باهم بحث کنیم
یورا:درسته زودتر حرفتون رو بزنید میخوام برم
کیم:تو باید خودت رو برای....
کیم:تو باید خودت رو برای یه اتفاق مهم آماده کنی؟





ادامه مطلب...