تبلیغات
✧♛✧ My Beauty Story ✧♛✧

My Protector_part 10







پس بالاخره خودش فهمید فکر نمیکردم به این زودیا متوجه بشه توافکارم بودم که با صدای یورا به خودم اومدم
یورا:تو از کی میدونی؟
چانگ ووک:از وقتی که احساساتت خودشو نشون داد
یورا:پس از همون اول فهمیدی؟
چانگ وو:آره...توچطوری متوجه شدی آخه فکر نمیکردم تویی که تا حالا همچین حسی رو تجربه نکردی اینقدر زود بفهمی
یورا:دونستنش زیاد سخت نبود چون قلب آدم با دیدن هرکسی اینقدر تند نمیزنه،جسم آدم برای رفتن توآغوش هرکسی اینقدر مشتاق نیست روح آدم برای هرکسی اینقدر بزرگ نیست که راحت ببخشدش یا اصلا ازش ناراحت نشه
فقط نگاش میکردم انگار هیچ واژه ای نبود که بتونم به زبون بیارم برای اولین بار قلب و مغزم یه فرمان مشترک بهم میدادن تواون لحظه تنها کاری که تونستم بکنم این بود که برم روبه روش بایستم و بگم:احتمالا... الان نباید ببوسمت؟
بدون اینکه حرف دیگه ای بزنم محکم لبام رو روی لباش گذاشتم وقتی دیدم جواب بوسه هام رو نمیده یه خورده ازش فاصله گرفتمو گفتم: دوستت دارم
اینبار یورا بود که شروع به بوسیدن من کرد بااشتیاق تر از دفعه قبل بوسیدمش نمیدونم چقدر گذشت تا اینکه با صدای زنگ پیام موبایلم از همدیگه جدا شدیم وقتی گوشیمو نگاه کردم دیدم پیام از طرف یوبیه اون نوشته بود:آقای کیم با چندتا از محافظاش دارن میرن بیرون
یورا که نزدیک من بود با دیدن پیام گفت:یعنی این موقع شب کجا میرن؟
چانگ ووک:شاید میرن جلسه؟
یورا با تعجب گفت:این ساعت از شب؟
چانگ ووک:منظورم جلسه ایه که نباید بقیه چیزی ازش بفهمن برای همین این موقع برگزار میشه
یورا:یعنی یه جلسه سری؟
چانگ ووک:درسته...ای کاش الان میتونستم برم تعقیبشون
یورا:خب برو
چانگ ووک:اگه یه محافظ دیگه هم میداشتی میتونستم به یه بهانه ای برم اما الان نمیتونم پستمو ترک کنم چون اگه اینکارو بکنم اخراج میشم ومهمتر از همه محافظایی که توخونه موندن میفهمن
یورا:حق باتوئه...فکر کنم باید یه نفر دیگه رو هم استخدام کنم
چانگ ووک:بهتر نیست زودتر درموردش تصمیم بگیری

منظور حرفش رو فهمیدم حق با چانگ ووک بود تواون موقعیت به جونگ هیون نیاز داشتیم بدون توجه به ترسم سریع گفتم:فردا صبح با دوستت تماس بگیر بگو برای استخدام بیاد
چانگ ووک که خوشحال شده بود لبخند زد و گفت:مطمئن باش بهترین تصمیم رو گرفتی
در جوابش فقط سرمو تکون دادمو چیزی نگفتم همونطور که ساکت بودم چانگ ووک گفت:بهتره بری بخوابی
با اینکه خیلی دلم میخواست پیشش باشم اما نمیتونستم اینقدر سریع رابطه چند دقیقه ای مون رو پیش ببرم به همین خاطر برخلاف میلم گفتم:باشه...شب بخیر
چانگ ووک:شب بخیر خوب بخوابی
اونشب اصلا نتونستم بخوابم اینقدر ذهنم درگیر رابطه جدیدم با چانگ ووک شده بود که یه لحظه نمیتونستم چشمام رو ببندم وقتی به خودم اومدم دیدم هوا روشن شده ساعتو که نگاه کردم 7 رو نشون میداد آروم از روی تختم پایین اومدم و رفتم روی تراس بدون سروصدا پشت سر چانگ ووک ایستادم مثل اینکه خیلی از اون سکوت لذت میبرد تصمیم گرفتم فقط بایستم و تماشاش کنم اما طولی نکشید که چانگ ووک بدون اینکه برگرده گفت:زود بیدارشدی
یورا:آره...چطور فهمیدی اینجام
به طرفم برگشت و بالبخند گفت:از صدای پاهات
یورا:اما من که اروم اومدم
چانگ ووک:فراموش نکن من یه بادیگاردم سریع میتونم حضور کسی رو بفهمم
یورا:درست میگی
به طرفم برگشت و در حالی که نگام میکرد گفت:با اینکه کل شب رو بیدار بودی اما قیافت اصلا نشون نمیده
از این حرفش جا خوردم نمیخواستم فکر کنه بخاطر اتفاقی که افتاده ذوق زده م برای همین به خودم مسلط شدم و گفتم:اینطور نیست اتفاقا خیلی راحت خوابیدم
جلو اومد و توفاصله یه قدمیم ایستاد چند ثانیه ای به چشمام خیره شد و بعد گفت:میدونم این چشما از دیشب یه لحظه هم بسته نشده پس چرا داری دروغ میگی؟
یورا:گفتم که خوابیدم
بدون هیچ حرفی من رو توبغلش گرفت و گفت:اگه خوابیدی پس چرا کابوس ندیدی؟
یورا:تو برنده شدی درسته نتونستم بخوابم
چانگ ووک:منم مثل تو تمام شب توافکارم غرق بودم نمیدونی چه حس خوبی دارم از اینکه عاشق همدیگه هستیم خوشحالم که بدستت اوردم
بعد از این حرف صورتم رو بین دستاش گرفت و گفت:خیلی دوستت دارم یورا
قلبم با شنیدن این حرف داشت میزد بیرون برام هضم این ابراز احساس ها سخت بود اینهمه سال به هیچ پسری اجازه ندادم نزدیکم بشه اما حالا حاضر بودم همه چیزم رو بدم تا برای همیشه این آغوش و صدای گرم چانگ ووک رو برای خودم داشته باشم آره...از حالا به بعد ما دوتا فقط و فقط بهمدیگه تعلق داریم چند ثانیه ای به سکوت گذشت که گفتم:نمیدونم باهام چیکار کردی که اینقدر عاشقت شدم دلم میخواد تمام روز توبغلت باشم و آرامش و امنیتی که تواین سالها از دست داده بودمشون رو دوباره بچشم
بوسه کوتاهی به لبام زد و با لبخند گفت:قول میدم تا ابد مراقبت باشم و نذارم کسی این آرامش و امنیت رو ازت بگیره
یورا:ممنونم که هستی...
محکم تر از قبل بغلم کرد و گفت:وجود من هدیه ایه برای تو همینطور که تو برای من همه چیز هستی
وقتی برای خوردن صبحونه به طبقه پایین رفتم پدرم مثل همیشه پشت میز مشغول خوندن روزنامه بود روبه روش نشستمو همونطور که شروع به خوردن کردم گفتم:میخوام یه محافظ دیگه هم واسم استخدام کنید
روزنامه رو کنار گذاشت و با تعجب بهم گفت:تو برای استخدام همین یکی هم کلی مخالفت کردی حالا چی شده که یه نفر دیگه رو هم میخوای؟
خودم رو برای همچین سوالی آماده کرده بودم برای همین سریع جواب دادم:چون خسته شدم از اینکه روزا رو باید توخونه بمونم نمیخوام فقط شبا برم بیرون اگه یه نفر دیگه هم باشه خیلی خوبه اینجوری صبحا هم یکی مواظبمه و میتونم برم بیرون
از چهره پدرم میتونستم بفهمم جوابم قانعش نکرده ولی با اینحال گفت:باشه ترتیبشو میدم
بعد از این حرف خواست بلند بشه که چانگ ووک گفت:من یه نفرو میشناسم آدم قابل اعتمادیه سابقه کاریشم خوبه اگه بخواید میتونم بهش بگم بیاد
آقای کیم:باشه بگو تا دوساعت دیگه اینجا باشه
بعد از رفتن پدرم چانگ ووک سریع به دوستش زنگ زد و ازش خواست به خونمون بیاد
ساعت 10بود که بالاخره جونگ هیون اومد و همراه چانگ ووک به اتاق پدرم رفتن خیلی استرس داشتم میترسیدم پدرم قبولش نکنه نمیدونم چند بار عرض تراس رو راه رفتم تا اینکه یوبی به اتاقم اومد
یوبی:یه ساعت گذشت چرا نمیان بیرون؟
یورا:نمیدونم تو نتونستی بری به اتاق پدرم
یوبی:براشون قهوه بردم اما همین که من وارد اتاق شدم صحبتشون رو قطع کردن
یورا:دارم دیوونه میشم میترسم پدرم استخدامش نکنه
یوبی:اینقدر استرس نداشته باش من میرم پایین اگه خبری شد بهت میگم
یورا:باشه
یه ربعی گذشت که یوبی دوباره به اتاقم اومد و گفت:پدرت میخواد بری پیشش
بدون هیچ حرفی به طبقه پایین رفتم وقتی وارد اتاق شدم چانگ ووک و جونگ هیون هم بودن پدرم اومد روبه روم ایستاد و در حالی که به جونگ هیون اشاره میکرد گفت:این محافظ جدیدته قرار شده صبحا مراقبت باشه
یورا:بله
پدرم به جونگ هیون گفت:خیلی خب میتونی کارتو شروع کنی
جونگ هیون:بله قربان
هرسه مون بیرون اومدیم و به طبقه بالا رفتیم وارد اتاقم که شدیم چانگ ووک رو بغل کردمو گفتم:ممنونم
چانگ ووک:قابلتو نداشت
تا اون لحظه که اصلا حواسم به جونگ هیون نبود با حرفی که زد از همدیگه جدا شدیم
جونگ هیون:شما دوتا باهم...
چانگ ووک حرفشو قطع کرد و گفت:آرومتر الان همه میفهمن
جونگ هیون:باشه باشه...ولی خیلی زود عاشق همدیگه نشدید؟اخه مدت زیادی نیست باهم آشنا شدید
یورا:درسته اما عشق همینطوریه دیگه
چانگ ووک:هیچکس نباید از رابطه من و یورا باخبر بشه فهمیدی؟
جونگ هیون:باشه اما یوبی هم میدونه؟آخه بهم چیزی نگفته
از تعجب ابروهامو دادم بالا گفتم:نکنه شما دونفر...
یورا:نکنه شما دونفر...
قبل از اینکه حرفمو تموم کنم یوبی یهویی وارد اتاق شد و گفت:نه نه اونطور که فکر میکنید نیست ما فقط باهم دوستیم همین
من و چانگ ووک از رفتارش خیلی تعجب کردیم چند ثانیه ای به سکوت گذشت تا اینکه من گفتم:توداشتی به حرفای ما گوش میکردی؟
یوبی:نه فقط لحظه ای رسیدم که گفتی نکنه شما دونفر...
یورا:با این برخوردی که تو کردی شک دارم فقط دوست باشید
چانگ ووک:درسته بین یه زن و مرد غریبه هیچ دوستی وجود نداره هرچی هست فقط رابطه عاشقانه س
یوبی:دارید اشتباه فکر میکنید من و جونگ هیون بهم علاقه نداریم فقط دوهفته س که باهم دوستیم
به این حرفش من و چانگ ووک لبخندی زدیم و چیزی نگفتیم جونگ هیون وقتی این حرکت مارو دید دست یوبی رو گرفت و گفت:نمیخواد انکارش کنی عزیزم این دوتا خودشونم از دیشب دارن قرار میذارن
یوبی به من و چانگ ووک نگاه کرد و با تعجب گفت:چییییییییییی؟
چانگ ووک با خونسردی رو به جونگ هیون گفت:حالا راز ما رو برملا میکنی نظرت چیه درمورد2شب پیش باهم صحبت کنیم؟
قیافه جونگ هیون با شنیدن این حرف دیدنی شده بود از اونطرف یوبی با عصبانیت به جونگ هیون گفت:همه چیزو براش تعریف کردی؟
یورا:میشه بگید درباره چی حرف میزنید؟
چانگ ووک خواست جواب بده که جونگ هیون جلو دهنش رو گرفت و گفت:هیچی هیچی بهتره برگردیم سرکارمون
بعد از زدن این حرف چانگ ووک رو به زور از اتاق برد بیرون وقتی من و یوبی تنها شدیم روبه روش ایستادمو گفتم:نمیخوای چیزی بگی؟
یوبی با کلافگی موهاشو بهم ریخت و گفت:خدای من این چه وضعییه
درحالی که وانمود میکردم ناراحت شدم گفتم:اگه نمیخوای نگو
یوبی:لطفا ناراحت نشو خجالت میکشم بهت بگم
یورا:چیه که اینقدر از گفتنش خجالت میکشی
یوبی:من و جونگ هیون 3روز بعد از اینکه همگی رفتیم شهربازی باهمدیگه شروع به قرار گذاشتن کردیم الان دوهفته س که باهمیم
یورا:خب این چه ربطی به دو شب پیش داره
یوبی:ربطش اینه که برای اولین بار با یه پسر خوابیدم
چشمام از تعجب داشت میزد بیرون یه دقیقه ای بینمون سکوت بود بود تا اینکه یوبی گفت:میدونم خیلی زود پیش رفتیم امیدوارم تو و چانگ ووک مثل ما نباشید
یورا:مادوتا تازه دیشب بهم اعتراف کردیم فکر نمیکنم به این زودی تصمیم بگیریم باهم رابطه داشته باشیم
یوبی:خوشحالم که بالاخره تونستی به ترست غلبه کنی و اجازه بدی پسری مثل چانگ ووک بهت نزدیک بشه
یورا:ممنونم منم برای تو جونگ هیون خوشحالم
یوبی:خیلی خب همتون رابطه من و جونگ هیون رو میدونید دیگه چیزی برای قایم کردن ندارم
بهش لبخند زدمو گفتم:ممنون که بهم اعتماد کردی و گفتی
یوبی:فراموش نکن تو بهترین دوستمی پس نباید چیزی رو ازت پنهان کنم
یورا:درسته
یوبی:من میرم سرکارم فعلا
نیم ساعت بعداز رفتن یوبی تصمیم گرفتم برم توحیاط قدم بزنم همین که دراتاقو باز کردم تا برم دیدم جونگ هیون جلوم ظاهر شد و گفت:جایی میرید؟
یورا:میخوام یه خورده قدم بزنم...درضمن با من رسمی حرف نزن
جونگ هیون:باشه هر طور میلته
همینطور که از پله ها پایین میرفتیم گفتم:توبرعکس چانگ ووک اصلا اهل تعارف نیستی
جونگ هیون:درسته
وارد حیاط که شدیدم به جونگ هیون گفتم:درباره نقشمون چیزی میدونی؟
جونگ هیون:آره چانگ ووک بهم گفت
یورا:از انجام دادنش نمیترسی؟
جونگ هیون:نه به این کارا عادت دارم
یورا:ممنون که قبول کردی کمکم کنی
جونگ هیون:خواهش میکنم
چند ثانیه ای به سکوت گذشت و درحال قدم زدن بودیم که جونگ هیون گفت:میشه یه سوالی بپرسم
یورا:آره حتما
جونگ هیون:چطوری تواین مدت کم تونستی ترست رو از بین ببری
یورا:با کمک چانگ ووک
جونگ هیون:میدونستم کار اونه همیشه همینطوریه با رفتارش آدم رو به خودش وابسته میکنه
یورا:چند ساله میشناسیش؟
جونگ هیون:8ساله
یورا:پس مدت زیادیه با هم دوستید
جونگ هیون:آره
یورا:من تاحالا با کسی برای یه زمان طولانی دوست نبودم
جونگ هیون:اونطور که من شنیدم هرچندوقت یه بار از یه کشور به کشور دیگه ای میرفتید فکر کنم برای همینه که دوست صمیمی نداشتی
یورا:درسته
جونگ هیون:نگران نباش اگه پدرت رئیس جمهور بشه مدت طولانی رو اینجا میمونی
با این حرفش سرجام ایستادم به طرفش برگشتم و گفتم:ما نباید بذاریم پدرم به هدفش برسه چون اون وقت ممکنه اتفاقای زیادی برای من بیوفته
جونگ هیون:مطمئنم اگه چانگ ووک کنارت باشه نمیذاره کوچکترین آسیبی بهت برسه
یورا:میدونم اما تجربه بهم نشون داده وقتی پدرم حرص و طمعش اوج بگیره باید خیلی مراقب باشم
جونگ هیون:میخوام یه خواهشی ازت بکنم
یورا:چی؟
جونگ هیون:با این نقشه ای که ما قراره اجرا کنیم لطفااجازه نده اتفاق بدی برات بیوفته و باعث جدایی تو و چانگ ووک بشه
یورا:چرا همچین چیزی میگی؟
جونگ هیون:چون میدونم اون چقدر بهت علاقه داره برای همین نمیخوام با از دست دادن تو خاطرات گذشته براش یادآوری بشه و افسردیگش دوباره برگرده
یورا:منظورت از خاطرات گذشته چیه؟
جونگ هیون:اون با از دست دادن خواهرش3ماه تمام رو توخونه موند و یه سال طول کشید تا بتونه به زندگی عادی برگرده حالا فکر کن اگه عشقش رو از دست بده چه بلایی سرش میاد
یورا:میشه دقیق تر برام توضیح بدی میخوام بدونم....
نذاشت حرفمو تموم کنم و گفت:وقتش که بشه چانگ ووک همه چیز رو بهت میگه
یورا:این حرفت یعنی اینکه نمیخوای برام تعریف کنی جریان چیه
جونگ هیون:درسته...میدونی چانگ ووک خیلی تنهاست اون خانوادش رو خیلی وقت پیش از دست داده تا حالا ندیدم به کسی رازهاش رو بگه برای همین مطمئنم چون تورو دوست داره برات همه چیز رو تعریف میکنه
یورا:پس توچجوری درباره اون اتفاق میدونی؟
جونگ هیون:من اون روز همراه چانگ ووک بودم
با اینکه چیز دقیقی درباره زندگی چانگ ووک نمیدونستم اما بازم قلبم از شنیدن حرفای جونگ هیون به درد اومده بود دلم میخواست برای تنها مرد زندگیم یه کاری بکنم تا بتونم دردایی که توگذشته کشیده رو تسکین بدم
توافکارم بودم که با صدای جونگ هیون به خودم اومدم
جونگ هیون:نمیخوای برگردی اتاقت؟
یورا:نه میخوام چانگ ووک رو ببینم
جونگ هیون:نمیشه اون الان خوابه
یورا:اشکالی نداره باید ببینمش
خواستم برم که بازوم رو گرفتو گفت:اون الان توخوابگاه محافظاست نمیتونی بری به غیر از چانگ ووک چند نفر دیگه هم دارن اونجا استراحت میکنن تو که نمیخوای کسی از رابطه شما دوتا چیزی بفهمه
با این حرفش قانع شدم و گفتم:باشه تو درست میگی...بهتره برگردم توخونه
تقریبا ساعت7بعدازظهر بود که مافوقم بیدارم کرد و ازم خواست به اتاق آقای کیم برم سریع لباسام رو پوشیدمو رفتم وقتی وارد اتاقش شدم بدون هیچ مقدمه ای گفت:فکر میکنم ترس یورا از بین رفته درسته؟
از این سوالش جاخوردم ولی سریع خودمو کنترل کردم و گفتم:کاملا خوب نشده
آقای کیم درحالی که پوزخند میزد گفت:بهتره تا یه ماه دیگه خوب بشه چون کارای زیادی باهاش دارم...
در حالی که گیج شده بودم پرسیدم:منظورتون چیه؟
آقای کیم جلو اومد و دستش رو روی شونم گذاشت و گفت:وقتی یورا خوب شد میفهمی اونوقت یه پاداش بزرگ بهت میدم
برای اینکه طبیعی به نظر بیام لبخند زدمو گفتم: احتمالا میخواین دخترتون رو وارد سیاست بکنیددرسته؟
کیم:نه اون کلید موفقیت من برای رسیدن به جایگاه مهمیه
میدونستم اگه بخوام سوال دیگه ای بپرسم عصبانی میشه و بهم شک میکنه برای همین گفتم:که اینطور امیدوارم موفق بشید
کیم:ممنون حالا میتونی بری
چانگ ووک:بله
همین که از اتاق بیرون اومدم به سرعت به طبقه بالا رفتم و دیدم جونگ هیون جلوی اتاق یورا ایستاده نزدیکش شدمو گفتم:تنهاست؟
جونگ هیون:نه یوبی هم باهاشه
چانگ ووک:خوبه دنبالم بیا
بعد از اینکه در زدم همراه جونگ هیون وارد اتاق شدیم یه لحظه یورا و یوبی از دیدن ما دوتا تعجب کردن و یورا گفت:مگه توالان نباید خوابگاه باشی
چانگ ووک:آره ولی پدرت کارم داشت برای همین رفتم پیشش
جونگ هیون:چیکار داشت؟
چانگ ووک:ازم پرسید که ترس یورا برطرف شده یانه اون گفت تا یه ماه دیگه باید حال یورا خوب بشه چون کارای زیادی باهاش داره
یورا با قیافه ای که مشخص بود ترسیده گفت:یعنی چی که باهام کارای زیادی داره؟
چانگ ووک:نتونستم دقیقا سردر بیارم فقط همینقدر بهم گفت که تو کلید موفقیتش برای رسیدن به جایگاه مهمی هستی
یوبی:منظورش از جایگاه مهم همون رئیس جمهور شدنشه
چانگ ووک:درسته
جونگ هیون:ولی منظورش از اینکه یورا کلید موفقیتشه چیه یعنی میخواد باهاش چیکار بکنه
چانگ ووک:نمیدونم
یورا که تا اون لحظه به حرفای ما گوش میکرد گفت:هرچی که هست حس میکنم اتفاقات بدی قراره بیوفته بهتره نقشمون رو شروع کنیم قبل از اینکه دیر بشه
چانگ ووک:درسته
بعد روبه یوبی کردم و ادامه دادم:از این به بعد وقتی آقای کیم خواست بره بیرون باید به من و جونگ هیون خبر بدی
جونگ هیون:با این حساب اگه صبح بره بیرون تو باید تعقیبش کنی شبا هم من
چانگ ووک:دقیقا فقط باید مراقب باشیم کسی از رابطه ماها چیزی نفهمه امکانش هست آقای کیم برای اینکه مطمئن بشه حرفای من راسته کسی رو بذاره ما رو زیرنظر بگیره
یورا:از پدر من همچین کاری برمیاد
بعد درحالی که اشک توچشماش جمع شده بود گفت:امیدوارم هیچوقت به هدفش نرسه
نزدیکش رفتمو دستم رو شونش گذاشتمو گفتم:نگران نباش ما اجازه نمیدیم پدرت آسیبی بهت برسونه
وقتی دیدم اشکای یورا پشت سرهم داره میریزه به یوبی و جونگ هیون اشاره کردم برن بیرون بعد از رفتنشون صورت یورا رو بین دستام گرفتمو گفتم:آروم باش توباید محکم باشی تا بتونی جلوی پدرت رو بگیری
یورا:خیلی سخته پدری که از گوشت و خونش هستی اینجوری باهات رفتار کنه
چانگ ووک:درکت میکنم اما با اذیت کردن خودت چیزی درست نمیشه بهتره دیگه گریه نکنی
یورا:تحمل کارای پدرم سخته ای کاش مادرم نمیمرد تا من اینقدر تنها نمیشدم
این حرفو که زد بغلش کردمو گفتم:تو تنها نیستی من همیشه کنارتم و اجازه نمیدم کسی بلایی سرت بیاره
خودشو بیشتر توبغلم جا داد و با صدای بلند گریه کرد نمیدونم چقدر گذشت تا اینکه با صدای دراتاق از همدیگه جدا شدیم وقتی در باز شد دیدیم جونگ هیونه وارد اتاق شد و گفت:ساعت کاریم تموم شده دارم میرم خونه
یورا:باشه خسته نباشی
جونگ هیون:ممنون خدانگهدار
قبل از اینکه بره صداش کردم و گفتم:صبر کن
جونگ هیون:چی شده؟
از فردا صبح بعد از اینکه ساعت کاریم تموم بشه میرم بیرون تا از کارای آقای کیم سر دربیارم توهم از یورا محافظت میکنی
جونگ هیون:به نظرت یه خورده بهت شک نمیکنن
چانگ ووک:به چه دلیل؟
جونگ هیون:چون تو همیشه بعد از کارت اینجا میموندی و استراحت میکردی ولی حالا...
حرفشو قطع کردمو گفتم:وقتی توهستی دیگه کسی شک نمیکنه همه میدونن قرار بود تا موقعی من هرروز اینجا بمونم که یه محاظ دیگه هم برای یورا استخدام بشه پس میتونم به بهانه اینکه میرم خونه استراحت کنم از اینجا بزنم بیرون و برم دنبال کار اصلی
جونگ هیون:درسته فکر خوبیه
چانگ ووک:توهم دردسترس باش که اگه رئیس رفت بیرون بتونی تعقیبش کنی
جونگ هیون:باشه همین که فهمیدید میخواد بره بیرون خبرم کنید سریع خودمو میرسونم
چانگ ووک:خوبه میتونی بری
جونگ هیون:باشه خدانگهدار
بعد از رفتن جونگ هیون یورا گفت:یعنی از فردا صبح اینجا نمیمونی
چانگ ووک:آره صبح میرم شبم برمیگردم ساعت8 باید پست رو از جونگ هیون تحویل بگیرم

یورا:پس باید صبحا به نبودنت عادت کنم
چانگ ووک:نگران نباش همین که بفهمم پدرت دقیقا میخواد باهات چیکار کنه دوباره کل روز همینجا میمونم
یورا:باشه
تقریبا دو هفته گذشت تا اینکه یه شب به درخواست من هممون به کافی شاپ رفتیم بالاخره بعد از دوهفته میخواستیم بهشون بگیم چی فهمیدیم وقتی راننده ما رو رسوند وارد کافی شاپ شدیم چندثانیه ای به اطرافمون نگاه کردیم تا اینکه جونگ هیون رو دیدیم هرسه مون به طرفش رفتیم و پشت میز نشستیم
جونگ هیون:سلام چرا اینقدر دیر کردید؟
چانگ ووک:ترافیک بود
یوبی:حالا خودت مگه چند دقیقه ست رسیدی؟
جونگ هیون:20دقیقه س اینجا نشستم
یورا:بهتره بریم سراغ گزارش کارتون زودتر بگید چی فهمیدید؟
چانگ ووک:دلیل اینکه تواین دوهفته بهت چیزی نگفتیم به این خاطر بود که میخواستیم از همه چیز سر دربیاریم بعد یه گزارش کامل بهت بدیم
یورا:خب چی فهمیدید؟
جونگ هیون:اونطور که من دیدم پدرت صبحا برای انجام یه سری از کارهای تبلیغاتی انتخابات میره بیرون کارایی که توروز انجام میده همش قانونیه اما...جونگ هیون با اشاره بهم فهموند که بقیش رو من ادامه بدم برای همین گفتم:اما آخرشبا میره سرقرارای مخفیش قرارایی که به سختی تونستم بفهمم برای چی و با چه کسایی هست
یوبی:داره هیجانی میشه
چانگ ووک:آره...تواین دوهفته فهمیدم پدرت با یه عده از نماینده های مجلس و چندتا از وزراء قرار میذاره اونطور که تحقیق کردم این آدما همشون یه فسادی توپرونده هاشون دارن که اگه دستشون رو بشه کارشون تمومه برای همین پدرت بهشون پیشنهاد داده که اگه ازش حمایت کنن تا رئیس جمهور بشه تمام این فسادا رو از پرونده هاشون پاک میکنه
یورا:یعنی یجورایی بهشون رشوه داده
جونگ هیون:درسته اما مهمترین مسئله اینه که با اینهمه تعقیب و گریز آخر نفهمیدیم نقش تو برای رسیدن به هدفش چیه؟
چانگ ووک:همونطور که دیدم پدرت چندباری صبحا به دیدن وزیر دادگستری رفته کسی که پروندش پاکه و هیچ فسادی نداره
جونگ هیون:به نظر من اونم مثل بقیه یه مشکلی داره اما چون قانون دستشه راحت تونسته خودش رو از همه چیز تبرئه کنه به همین دلیلم همه فکر میکنن آدم درستیه
یوبی:حق با جونگ هیونه اون با نفوذی که داره اجازه نمیده کسی براش پرونده درست کنه
چانگ ووک:آره به همین خاطرم هست که آقای کیم به دیدنش میره احتمالا یا پدرت پیشش پرونده داره یا اینکه برعکسه
یورا:شایدم هردوشون از همدیگه یه چیزایی میدونن که اگه هر کدومشون رو کنن به ضررشونه
جونگ هیون:یعنی قراره چه باجی بهمدیگه بدن تا کسی از فسادشون باخبر نشه؟
یوبی:این معما هرلحظه داره سخت تر میشه منکه مطمئنم رابطه این دونفر یه ارتباطی به یورا داره
چانگ ووک:فکر کنم باید یه کار خطرناک انجام بدیم ریسک بزرگیه اما اگه همه چی خوب پیش بره میفهمیم قضیه چیه
یورا:میخوای چیکار بکنی؟
چند ثانیه ای بین هممون سکوت بود از حرف چانگ ووک خیلی ترسیده بودم نمیدونستم این کار خطرناکی که میگه چیه برای همین گفتم:چرا نمیگی میخوای چیکار کنی؟
چانگ ووک:باید جوری اینکارو انجام بدیم که کسی چیزی نفهمه چون اگه پدرت متوجه بشه همه چیز خراب میشه و ما رو از دست میدی
جونگ هیون:هممون رو داری میترسونی زودتر بگو چه نقشه ای داری؟
چانگ ووک:میخوام وقتی آقای کیم به دیدن وزیر دادگستری رفت یه میکروفون تولباساش بذارم
یوبی:اینکار حماقت محضه
یورا:شک نکن متوجه میشه... اون آدم زرنگیه مطمئن باش همین که میکروفون رو پیدا کنه میفهمه کار ماست
برعکس من و یوبی که حال خوبی نداشتیم جونگ هیون همونطور که لبخند موزیانه ای میزد گفت:نگران نباشید من میدونم اون میکروفون رو کجا بذارم فقط کافیه موقعیتشو برام فراهم کنید
هممون به طرف یوبی برگشتیم و فقط نگاش کردیم اونکه عصبانی شده بود گفت:چرا به من نگاه میکنید؟
چانگ ووک:چون تنها کسی که میتونه راحت به اتاق آقای کیم بره تویی
یوبی:حتما من باید اینکارو بکنم؟
چانگ ووک:فقط کافیه پالتوی رئیس رو به جونگ هیون برسونی و بعداز تموم شدن کار بذاری سرجاش
یوبی:چطوری؟
جونگ هیون:به بهانه اینکه میخوای بشوریش یا اوتوش کنی
یوبی:تنها وقتی میتونم اینکارو بکنم که لباساشو بعد از شستن و اوتو کردن تحویل من میدن تا ببرم به اتاقش تواین فاصله میتونی کارتو انجام بدی
جونگ هیون:عالیه کی میتونی پالتوش و بهم برسونی؟
یوبی:امشب که نمیشه احتمالا فردا خدمتکارا لباساشو بهم تحویل بدن
چانگ ووک:خوبه موقعیت از این بهتر نمیشه
یورا:درسته اگه وضعیت اونطور که ما میخوایم پیش بره میتونیم از همه چیز سر دربیاریم
اونشب بعد از اینکه جونگ هیون رفت ماهم به خونه برگشتیم لباسام رو عوض کردم مسواک زدمو به تختم رفتم تا بخوابم همونطور که به چانگ ووک که روی تراس ایستاده بود نگاه میکردم گفتم:توهم مثل من نگران آینده ای؟
بدون اینکه برگرده گفت:بیشتر از همه نگران توام نمیدونی از وقتی پدرت اون حرف رو بهم زد چه حالی دارم تمام فکرم این شده که هرطور هست بفهمم باهات میخواد چیکار کنه
یورا:نترس بلایی بدتر از اونی که سر مادرم اومد نیست
چانگ ووک:حتی فکر اینکه بخواد بهت آسیبی برسونه داغونم میکنه...من نمیخوام دیگه عزیزی رو از دست بدم به اندازه کافی آدمای مهم زندگیم جلوی چشمام از بین رفتن
از روی تخت بلند شدم به طرفش رفتمو از پشت بغلش کردمو گفتم:مطمئن باش نمیذارم کسی مادوتارو از هم جدا کنه اینو بهت قول میدم
چانگ ووک: اگه تورو هم ازم بگیرن نمیتونم دووم بیارم از تنهایی میمیرم...
به اینجای حرفش که رسید بغض کرد و گفت:یورا من از تنها شدن میترسم باور کن تو تمام تنهایی هایی که بعد از دست دادن خانوادم کشیدم رو واسم جبران کردی اگه توهم نباشی...
نذاشتم حرفشو ادامه بده و به طرف خودم برگردوندمش چند ثانیه ای به چشماش نگاه کردمو گفتم:نمیذارم این اتفاق واست بیوفته
با ریختن اولین قطره اشک از چشمش گفت:ممنون که هستی و نذاشتی تواون زندگی تاریک و پرازغم بمونم
یورا:میشه یه خواهشی بکنم؟
چانگ ووک:بگو
یورا:اگه برات سخت نیست میتونی درباره اتفاقاتی که توگذشته واست افتاده باهام حرف بزنی خیلی وقته منتظر شنیدنشون هستم
چانگ ووک:کدومشو میخوای بدونی اینکه چطور پدرومادرم رو از دست دادم یا اینکه چجوری خواهرم جلوی چشمم کشته شد
یورا:میخوام همه چیزو واسم تعریف کنی
وقتی هردومون نشستیم چانگ ووک گفت:من و خواهر دوقلوم چه ری بخاطر علایق یکسانمون تصمیم گرفتیم هردومون وارد تیم حفاظت اشخاص بشیم بعد از اینکه آموزشای لازم رو دیدیم به دلیل نمرات بالایی که توکلاسا اوردیم یه سال زودتر از بقیه کارمون رو شروع کردیم یادمه اونموقع جونگ هیون هم با ما فارغ تحصیل شد برای همین ما سه نفر رو به عنوان محافظای پسر معاون رئیس جمهور استخدام کردن همه چیز خوب داشت پیش میرفت و پدرومادرم خیلی به من و چه ری افتخار میکردن 6 ماه گذشت تا اینکه یه روز خواهرم اومد پیشم و اعتراف کرد پسر رئیسمون ازش خواسته باهم قرار بذارن اولش خیلی مخالفت کردم و برای اولین بار یه هفته باهاش قهر بودم اما وقتی دیدم خواهرمم به اون پسر علاقه داره با وجود اینکه هنوزم مخالف بودم دیگه چیزی نگفتمو گذاشتم به رابطشون ادامه بدن
یورا:چرا با رابطشون مخالف بودی؟حتما بخاطر وضعیت مالی خانوادت بوده نه؟
چانگ ووک:نه اتفاقا ما از لحاظ مالی موقعیت خوبی داشتیم ولی میدونستم رئیسم اگه بفهمه بدترین بلای ممکن رو سر چه ری میاره خودت که میدونی چهر ه های سیاسی برای اینکه آبروشون نره حاضرن چه کارایی بکنن برای همین به خواهرم گفتم رابطه ش با اون پسر هیچ سرانجامی نداره و تنها کسی که آسیب میبینه خودشه اما اون به حرفم گوش نکرد و تصمیم گرفت با احساساتش پیش بره
یورا:بعدش چیشد؟
چانگ ووک:1سال از رابطشون میگذشت که جونگ هیون بهم گفت روزی که من مرخصی بودم پسر رئیس و چه ری باهم به هتل رفتن اونم مثل من نگران خواهرم بود آخه باهمدیگه خیلی صمیمی بودن بعداز فهمیدن این ماجرا سراغ چه ری رفتم و کلی باهاش دعوا کردم اصلا به حرفام اهمیت نمیداد عشق اون پسر کورش کرده بود

یورا:پسر رئیست هم به اندازه خواهرت عاشق بود؟
چانگ ووک:بخوام راستشو بگم آره اونا هردوشون برای همدیگه هرکاری میکردن اما نگرانی اصلی من رئیسم بود هردوشونم میدونستن مخالفت من به چه خاطره ولی بازم این رو میذاشتن روحساب اینکه من حسادت میکنم آخه اونموقع با کسی نبودم 2ماه از اون ماجرا گذشت تا اینکه چه ری به من و جونگ هیون گفت باردار شده باشنیدن اون خبر کنترلم رو از دست دادمو سیلی محکمی به خواهرم زدم همون لحظه پسر رئیسم با دیدن اون صحنه خودش رو به ما رسوند و کلی باهمدیگه جرو بحث کردیم آخرشم جونگ هیون من رو به زور به خوابگاه محافظا برد تا بعدازظهر همونجا موندم و بعدش به دستور مافوقم برای همراهی رئیسم و پسرش تویه مراسم سیاسی رفتم اون روز بدترین اتفاق زندگیم افتاد یادمه چند وقتی بود که مخالفای دولت میخواستن کشور رو ناامن نشون بدن تا قدرت رئیس جمهور و کابینه ش رو زیرسوال ببرن برای همین هرکاری میکردن تا این اتفاق بیوفته تقریبا 1ساعتی طول کشید تا به محل مورد نظربرسیم بعد ازاینکه اون مراسم مزخرف تموم شد  قرار شد برگردیم همینطور که به طرف ماشین میرفتیم من و چه ری متوجه یه نور ضعیف توساختمون روبه رو شدیم هردومون درست حدس زدیم میخواستن اون پدر و پسر رو ترور کنن جونگ هیون که نزدیک رئیس بود اون رو سریع از اونجا دور کرد وقتی گلوله شلیک شد پسر رئیس بین من و چه ری وایستاده بود همین که اومدم هردوشون رو به طرف دیگه ای هل بدم نتونستم چون خواهرم زودتر اینکارو کرد و من و اون پسر رو هل داد وقتی به خودم اومدم دیدم گلوله به قلبش خورده من میخواستم اون دوتا رو نجات بدم ولی خواهرم خودش رو به خاطر من و اون پسر به کشتن داد به بیمارستان که رسیدیم چه ری تموم کرد و همراه خودش جنینی که توشکمش بود هم از بین رفت بعد از اون اتفاق پسر رئیسم من رو مقصر میدونست میگفت بخاطر مخالفتم با رابطشون گذاشتم خواهرم خودش رو برای ما فدا کنه اینقدر اینموضوع رو برای پدر ومادرم تعریف کرد که اونا هم زیاد دووم نیوردن و دوماه بعد از کشته شدن خواهرم مردن منم یه سال تمام افسرده شدم و از همه چیز دست کشیدم بارها خودکشی کردم ولی زنده موندم
همونطور که اشکاش پشت سرهم میریخت و هق هق میکرد ادامه داد:باور کن تواون لحظه من میخواستم دوتاییشون رو نجات بدم اما...
سرشو انداخت پایین و دیگه چیزی نگفت محکم بغلش کردمو گفتم:آروم باش دیگه همه چیز تموم شده همه میدونن تومقصر نبودی مطمئن باش خواهرت بدون هیچ پشیمونی با تمام وجودش از تو و عشقش محافظت کرده پس تو نباید خودت رو سرزنش کنی نذار روح خانوادت با دیدنت عذاب بکشن
بدون اینکه حرفی بزنه به گریه کردن ادامه داد شنیدن تمام زجرایی که چانگ ووک کشیده بود کافی بود تا داغونم کنه قلبم با دیدن هق هقاش داشت آتیش میگرفت ای کاش میتونستم کاری کنم تا همه اون اتفاقا از ذهنش پاک بشه ولی بعضی چیزا حتی اگه هزار سالم بگذره از ذهنم آدم نمیره....
نمیدونم چقدر گذشت تا اینکه همونجا خوابمون برد صبح هردومون با صدای جونگ هیون بیدار شدیم وقتی چشمامو باز کردم اون گفت:نگید که از دیشب اینجا خوابیدید؟
یورا:دقیقا همینطوره
جونگ هیون:مثل اینکه توبغل همدیگه خیلی بهتون خوش گذشته که سرمای هوا رو حس نکردید
چانگ ووک:خیلی منحرفی فکر کردی همه مثل خودتن
یورا:حق با چانگ ووکه ما دوتا حداقل...
حرفمو قطع کرد و با حالت اعتراض گفت:یااااااااااااا قرار نیست چون یه چیزی رو درمورد من و د.و.ست دخترم میدونید مدام به رومون بیارید
یورا:باشه ناراحت نشو
همین که خواست جوابمو بده گوشیش زنگ خورد بعد از اینکه قطع کرد گفت:بهتره زودتر بلندشید
چانگ ووک:چرا؟
جونگ هیون:چون یوبی بود؟
یورا:خب که چی؟
جونگ هیون:چند دقیقه دیگه باید آماده باشم تا اجرای نقشه چیزی نمونده
با حرف جونگ هیون استرس تمام وجودم رو گرفت میترسیدم همه چیز لو بره توافکارم غرق بودم که با صدای چانگ ووک به خودم اومدم اون گفت:تو تواتاقت بمون ما میریم کارو انجام میدیم
یورا:چجوری؟
چانگ ووک:وانمود میکنیم داریم با یوبی صحبت میکنیم توهمین فاصله جونگ هیون کارشو انجام میده
یورا:خواهش میکنم مراقب باشید
چانگ ووک:باشه
بعد از رفتنشون روی تخت نشستمو منتظر شدم

از اتاق که اومدیم بیرون سریع خودمون رو به یوبی رسوندیم خوشبختانه تازه داشت لباسای آقای کیم رو میبرد تا بپوشه توراهرو جلوش ایستادیمو همونطور که وانمود میکردیم داریم حرف میزنیم جونگ هیون میکروفون رو زیردکمه پالتوی آقای کیم گذاشت خوشبختانه اون دکمه بزرگ بود و راحت تونستیم میکروفون رو کار بذاریم
یوبی:امیدوارم متوجه ش نشه من دیگه میرم
چانگ ووک:نگران نباش نمیفهمه
جونگ هیون:بهتره این قیافه پر استرست رو درست کنی چون ممکنه از صورت توبفهمه چیکار کردیم
یوبی:باشه من میرم
جونگ هیون:موفق باشی
یوبی که رفت جونگ هیون گفت:دلم نمیخواد برای یوبی اتفاقی بیوفته
دستمو روشونش گذاشتمو جواب دادم:اگه ماکارمون رو درست انجام بدیم چیزی نمیشه
جونگ هیون:درسته
چانگ ووک:خیلی خوب حالا از کجا باید برم شنود کنم
جونگ هیون:توماشین من
بعد درحالی که سوئیچاش رو بهم میداد گفت:بیا زودتر برو شب که اومدی ماشینم رو بیار
چانگ ووک:باشه خدانگهدار
جونگ هیون:خدانگهدار
ازخونه بیرون اومدم و سریع سوار ماشین شدم چندتا خیابون که دور شدم ماشین رو گوشه ای نگه داشتمو گوشیا رو توگوشم گذاشتم تقریبا یه ساعتی گذشت تا اینکه بالاخره از خونه خارج شد از مسیری که به راننده گفت متوجه شدم داره به خونه وزیر دادگستری میره یه ربعی طول کشید تا به اونجا برسن بعداز کلی حرف مزخرف بالاخره صحبتای مهمشون رو شروع کردن اونطور که شنیدم وزیربخاطر چندتا پرونده فسادش به پدر یورا یه سری وعده ها داده بود تا ازش حمایت کنه اما آقای کیم چه وعده ای بهش داده بود که وزیر میخواست پرونده های اون رو از بین ببره خیلی طول نکشید تا بفهمم قضیه از چه قراره با شنیدن اون حرفا دلم میخواست بمیرم حالا میفهمیدم منظورش از اینکه یورا کلید موفقیتشه چیه اون بی رحم ترین پدر دنیا بود دلم میخواست بکشمش تا تنها عشق زندگیم بتونه باآرامش زندگی کنه ای کاش یورا همچین پدری نداشت به خودم که اومدم دیدم اشکام صورتمو خیس کرده بعد ازتموم شدن حرفاشون و رفتن آقای کیم گوشیا رو درآوردمو رو صندلی پرت کردم اینقدر حالم داغون بود که اصلا نفهمیدم کی هوا تاریک شد به ساعتم که نگاه کردم دیدم 6ه تا شروع ساعت کاریم 2 ساعت مونده بود برای همین تصمیم گرفتم برم جایی که یخورده آرومم کنه پس ماشین رو روشن کردمو راه افتادم اولین کلیسایی که تومسیرم بود نگه داشتم و واردش شدم خوشبختانه هیچکس اونجا نبود روی اولین نیمکت نشستمو همونطور که به مجسمه حضرت مسیح نگاه میکردم گفتم:خواهش میکنم بهم قدرت بده تا بتونم از عشقم محافظت کنم اگه از دستش بدم میمیرم من تا حالا به غیر از خانوادم هیچکس رو اینقدر دوست نداشتم نذار کسی ما رو از هم جدا کنه من و یورا هردومون واسه هم جای خالی خیلیا رو توزندگیمون پر میکنیم پس نذار زندگیمون بیشتر از این تهی بشه
بعد درحالی که هق هق میکردم ادامه دادم:اگه بهش آسیبی برسه داغون میشم
فقط صدای گریه های من بود که سکوت اونجا رو بهم میزد چند دقیقه ای گذشت که دست کسی رو روشونم حس کردم سرمو که بالا اوردم دیدم پدر روحانیه با همون لبخندی که به لب داشت گفت:مثل اینکه روز سختی داشتی
چانگ ووک:درسته
پدر:چه اتفاقی برات افتاده که اینطوری بخاطرش گریه میکنی
چانگ ووک:میخوان با ارزشترین آدم زندگیم رو ازم بگیرن و نمیدونم چجوری باید ازش محافظت کنم
پدر:خیلی دوستش داری؟
چانگ ووک:آره 
پدر:این بالاترین قدرتیه که داری
چانگ ووک:منظورتون چیه؟
پدر:اینطور که من دارم میبینم تو با همین قدرت عشقت میتونی از کسی که دوستش داری محافظت کنی پس نگران نباش
چانگ ووک:هیولاهایی که میخوان اون رو ازم بگیرن اینقدر بی رحمن که میدونم آخرش کم میارم
پدر روحانی درحالی که بلند میشد گفت:کافیه به این قدرت ایمان داشته باشی تا بتونی به همه چیز غلبه کنی
بعد از زدن این حرف رفت و من رو تنها گذاشت ساعت7و نیم بود که از کلیسا بیرون اومدم و به طرف خونه آقای کیم راه افتادم وقتی رسیدم جونگ هیون جلوی دراتاق بود با دیدنم جلو اومد و گفت:سلام چرا قیافت اینجوریه؟
چانگ ووک:هیچی نیست تو دیگه میتونی بری
جونگ هیون:بهتره قبل از اینکه یورا ببینتت بری صورتتو بشوری تا پف چشمات بخوابه
باشه کوتاهی گفتم و پشتم رو بهش کردم تا برم اما با حرفش سرجام ایستادم اون گفت:چیزی که فهمیدی خیلی وحشتناک بوده درسته؟
بدون اینکه برگردم گفتم:آره خیلی
جونگ هیون:نگران نباش قول میدم تا آخرش به تو و یورا کمک کنم تا کسی نتونه بلایی سرتون بیاره
چانگ ووک:ممنون
بعد از شستن صورتم چند دقیقه ای تو حیاط راه رفتم تا حالم یخورده جا بیاد مشغول قدم زدن بودم که یوبی اومد و گفت:سلام کی برگشتی؟
چانگ ووک:5دقیقه ای میشه
یوبی:پس چرا نرفتی پیش یورا؟
چانگ ووک:الان میرم
یوبی:از صبح منتظرته بیای و بگی چی فهمیدی؟
چانگ ووک:چیز خاصی متوجه نشدم همونایی بود که قبلا فهمیدیم
یوبی:مطمئنی؟
چانگ ووک:آره
یوبی:داری دروغ میگی تو همیشه وقتی ساعت کاریت شروع میشه بدون اینکه حتی شام بخوری میری پیش یورا اما امشب اینکارو نکردی پس حتما یه چیزایی فهمیدی
چانگ ووک:یوبی خواهش میکنم ازم نخواه الان حرفی بزنم
یوبی:من دارم از نگرانی میمیرم لطفا بهم بگو چی شده قول میدم تا وقتی خودت نخوای به کسی نگم حتی جونگ هیون
وقتی اون التماس رو توچشماش دیدم تسلیم شدم و گفتم:باشه بهت میگم فقط بیا راه بریم تا کسی متوجه نشه
یوبی:خیلی خوب
مشغول راه رفتن شدیم و گفتم:بالاخره فهمیدم آقای کیم میخواد با یورا چیکار کنه
یوبی:حدس میزنم اینقدر بده که تو رو به این روز انداخته
چانگ ووک:درسته وزیر دادگستری کسیه که قبلا من و جونگ هیون به همراه خواهرم محافظای پسرش بودیم آقای کیم و اون با همدیگه یه قراری گذاشتن
یوبی:چه قراری؟
ساعت 8 بود هنوز چانگ ووک نیومده بود جونگ هیون رو صدا کردم  وقتی وارد اتاقم شد گفت:چیزی شده؟
یورا:نه چرا چانگ ووک هنوز نیومده؟
جونگ هیون:اومده فقط الان رفته دستشویی آخه مثل اینکه ظهر پیتزا خورده برای همین...
حرفشو قطع کردمو گفتم:خیلی خب فهمیدم نمیخواد توضیح بدی
جونگ هیون:باشه
یورا:میتونی بری
بعداز رفتنش روی تخت نشستم خیلی دلم میخواست چانگ ووک زودتر بیاد و بهم بگه چی فهمیده





ادامه مطلب...