تبلیغات
✧♛✧ My Beauty Story ✧♛✧

My Protector_part 8







از پشت پنجره داشتم به هردوشون نگاه میکردم یوبی با عصبانیت گوشیش رو جلوی چانگ ووک گرفت و داشت یه چیزایی بهش میگفت چند دقیقه ای باهم دیگه حرف زدن که یهویی دیدم چانگ ووک یوبی رو به دیوار چسبوند دیگه نتونستم اونجا بمونم برای همین به سرعت از اتاقم بیرون اومدم و خودم رو به حیاط رسوندم وقتی نزدیکشون شدم صدای یوبی رو شنیدم که داشت به چانگ ووک میگفت:یورا حق داره همه چیز رو درمورد تو بدونه
از این حرفش خیلی گیج شده بودم برای همین گفتم:من چیو باید درباره چانگ ووک بدونم؟
چند دقیقه ای بینمون سکوت بود که یوبی گفت: میدونم ممکنه حالت بد بشه اما تو باید واقعیت رو بدونی
نگاهمو به لبای یوبی دوخته بودم تا حرف بزنه اما قبل از اینکه چیزی بگه چانگ ووک درحالی که با عصبانیت به یوبی خیره شده بود خطاب به من گفت:خودم بهت میگم از زبون من بشنوی بهتره
یورا:شما دوتا دارین منو نگران میکنین زودتر حرفتون رو بزنید
چانگ ووک:باشه بیا بریم اتاقت اونجا میگم
یوبی:همینجا حرف بزن ممکنه به من نیاز پیدا کنی
چانگ ووک روبه روم ایستاد و با صدایی که مشخص بود استرس داره گفت:امیدوارم بعد از شنیدن حرفام بدون توجه به ترست قضاوت کنی
یورا:منظورت چیه؟
چانگ ووک:من میدونم که تو چقدر بهم اعتماد داری اما این واقعیت رو باید بدونی اگرچه خودم قصد داشتم زودتر بهت بگم ولی با چیزی که یوبی پیدا کرده زمانش رسیده حقیقت رو درمورد من بفهمی
یورا:چه حقیقتی؟
چانگ ووک:وقتی اینجا استخدام شدم پدرت یه روز قبل اینکه بیام سرکار بهم زنگ زد و ازم خواست به تو دروغ بگم اون گفت قصدش از اینکار اینه که میخواد زودتر ترست نسبت به مردای مجرد خوب بشه منم باورم شد و قبول کردم اما نمیدونستم آقای کیم همچین آدم بی رحمیه وقتی رفتارش با تو رو دیدم تصمیم گرفتم تویه موقعیت مناسب همه چیزو بهت بگم و کمکت کنم تا از کارای پدرت سردربیاری به خودم قول دادم تحت هیچ شرایطی اجازه ندم آزارت بده
خیلی گیج شده بودم برای همین گفتم:چرا این حرفا رو میزنی؟
چانگ ووک در حالی که بغض کرده بود سرش رو پایین انداخت و گفت:متاسفم که مجبور شدم بهت دروغ بگم...یورا...م..من...من مجردم
مغزم از کار افتاده بود نمیدونستم باید چه عکس العملی نشون بدم فقط به چانگ ووک نگاه میکردم برام سخت بود حرفاشو هضم کنم با خودم میگفتم امکان نداره بهم دروغ گفته باشه اما رفتار یوبی ثابت کرد حرفای چانگ ووک درسته حس آدمی رو داشتم که ازش سوءاستفاده شده بدون اینکه چیزی بگم پشتم رو بهشون کردمو به طرف اتاقم رفتم واردش که شدم درو قفل کردم روی تختم نشستم وبه اشکام اجازه ریختن دادم واقعا دختر بدشانسی بودم بعد از سالها تونسته بودم به یه مرد اعتماد کنم اما اون توچندثانیه تمام اعتمادم رو زیرسوال برد برام عجیب بود با اینکه میدونستم مجرده ولی ذره ای ترس نسبت بهش نداشتم پس قلب بیچاره من میدونست که داره برای یه پسر مجرد میتپه برای همین با دیدنش اون احساسات سراغم میومد یاد حرفایی که تو شهربازی بهم زد افتادم اون میدونست یه روزی واقعیتو میفهمم برای همین گفت بهم کمک میکنه تا جرات مقابله با ترسم رو پیدا کنم....چرا ازش متنفر نبودم تا بتونم اخراجش کنم؟ با صدای بلند به گریه کردنم ادامه دادم نمیدونم چقدر گذشت که با صدای گوشیم به خودم اومدم وقتی نگاه کردم دیدم یه پیام از طرف چانگ ووکه بازش که کردم نوشته بود:اینقدر گناهم بزرگه که میدونم حق عذرخواهی کردن رو ندارم اما باور کن یکبار هم نخواستم بهت آسیبی برسونم...... نمیخوام با این حرفم خودمو تبرئه کنم اما ازت خواهش میکنم خوب و بد رو به یه چشم نبین حالا هم به این خاطر این پیام رو برات فرستادم که ازت بخوام بیای باهم بریم بیرون قدم بزنیم دوست ندارم بدون خداحافظی از اینجا برم
دیدن کلمه خداحافظی باعث شد قلبم بلرزه یعنی داشتم بهش اجازه رفتن میدادم؟ بدون چانگ ووک چطور باید جلوی پدرم می ایستادم؟ اون تنها پشتیبان من بود اصلا جواب قلبمو چطوری باید میدادم؟ فکر اینکه دیگه نمی بینمش داشت دیوونم میکرد اما نمیتونستم بخاطر دروغی که بهم گفته بود راحت ازش بگذرم نمیدونستم باید چیکار کنم دوباره با صدای زنگ پیامم به خودم اومدم وقتی بازش کردم دیدم بازم چانگ ووکه اینبار نوشته بود:میدونستم درخواست بیجایی کردم امیدوارم من رو ببخشی مواظب خودت باش خدانگهدار
گریه م بیشتر شده بود از یه طرف دلم میخواست بمونه ولی از طرف دیگه باید اخراجش میکردم اون ازم سوءاستفاده کرده بود تودوراهی سختی گیر کرده بودم نمیتونستم تصمیم درست بگیرم خیلی ازش ناراحت بودم اون با دروغی که گفت دلم روشکست باید تاوانش رو میدادبا عصبانیت گوشیم رو پرت کردم نزدیک ظهر بود که یوبی دراتاقم رو زد به زور بلند شدم درو باز کردم وقتی وارد شد با دیدنم گفت:چشمات چرا اینجوری شده؟
بدون اینکه جوابشو بدم پشتم رو بهش کردمو روی تخت نشستم
یوبی:باورم نمیشه تو هنوزم داری گریه میکنی؟
پوزخندی زدمو جواب دادم:بنظرت میتونم تواین شرایط گریه نکنم اگه این اتفاق برای خودت میوفتاد چه حالی میشدی
اومد کنارم نشست و درحالی که دستش رو روی شونم میذاشت جواب داد:درک میکنم اما باید خوشحال باشی که زود متوجه قضیه شدی اگه دیرتر میفهمیدی و چانگ ووک بلایی سرت میورد...
حرفشو قطع کردمو با عصبانیت گفتم:چانگ ووک همچین آدمی نیست
با تعجب بهم نگاه کرد و گفت:با اینکه فهمیدی بهت دروغ گفته هنوزم بهش اعتماد داری؟
اشکام پشت سرهم ریخت و گفتم:خواهش میکنم یوبی من الان تودوراهی بدی گیر کردم تو دیگه داغونترم نکن
یوبی:نیازی نیست خودتو درگیر کنی نتیجه مشخصه باید چانگ ووک تنبیه بشه
یورا:نمیدونم باید چیکار کنم از یه طرف برای سردراوردن از کارای پدرم بهش نیاز دارم ومهمتر ازهمه اینکه وقتی به رفتنش فکر میکنم دیوونه میشم آخه اون تنها مردی بود که بهش اعتماد داشتم و حس میکردم پشتیبانمه از طرف دیگه م نمیتونم این دروغش رو نادیده بگیرم
یوبی:میخوای کمکت کنم؟
یورا:آره
یوبی:تو هنوزم بهش اعتماد داری؟
سرمو پایین انداختمو آروم جواب دادم:آره
یوبی:یعنی میتونی بدون هیچ ترسی کنار یه پسر مجرد باشی؟
همونطور که سرم پایین بود گفتم:نمیدونم چرا ولی چانگ ووک مثل بقیه نیست چجوری بگم اصلا نمیتونم ازش بترسم برعکس بقیه وقتی کنارشم احساس امنیت میکنم چیزی که بعد از اون اتفاق دیگه حسش نکرده بودم
یوبی:نمیدونم چطور میشه که این ترس چندین ساله با دیدن یه آدم توچنددقیقه از بین بره
یورا:برای خودمم عجیبه شاید دلیلش...این قلبم باشه که با دیدنش تند میزنه
این حرفم باعث شد یوبی با تعجب بیشتری بهم نگاه کنه و بگه:با این چیزی که تو گفتی فکر کنم نمیخوای اخراجش کنی
یورا:نمیدونم خیلی گیج شدم
یوبی:هر تصمیمی بگیری من ازت حمایت میکنم اما چانگ ووک باید بخاطر دروغش تنبیه بشه
یورا:چجوری تنبیه ش کنم؟
یوبی:نمیدونم خودت باید فکر کنی
وقتی این حرفو زد از اتاق رفت بیرون بعد از رفتنش گوشیمو برداشتمو به چانگ ووک پیام دادم:باشه میام ساعت5آماده باش
چند ثانیه ای گذشت که جواب داد:این لطفت رو هیچوقت فراموش نمیکنم
ناهارم رو تواتاق خوردمو بعدش به حمام رفتم وان رو پرآب گرم کردم وتوش نشستم با اونهمه شوکی که از صبح بهم وارد شده بود اینکار یه خورده آرومم کرد نمیدونستم باید چجوری چانگ ووک رو بخاطر دروغش تنبیه کنم اصلا با این حسی که بهش داشتم میتونستم کارشو تلافی کنم؟ دوباره ذهنم پراز سوال شد و برای فرارکردن ازشون یهویی سرم رو بردم زیر آب وقتی از حمام بیرون اومدم ساعت 4 بود سریع موهام رو خشک کردمو بعد از اینکه یه ارایش ساده کردم لباس پوشیدمو به طبقه پایین رفتم قبل از اینکه سوار ماشین بشم راننده گفت:محافظتون ازم خواست شما رو به جایی که ادرس داده ببرم
یورا:مگه خودش باهامون نمیاد؟
راننده:نه اون زودتر رفت
یورا:باشه بریم
یه ربعی طول کشید تا به رودخانه هان برسیم خوشبختانه زیاد شلوغ نبود وقتی پیاده شدم چانگ ووک رو از دور دیدم که داره به رودخانه نگاه میکنه نزدیکش که شدم متوجه حضورم نشد برای همین گفتم:خیلی وقته منتظری؟
با دیدن من به خودش اومد و گفت:10دقیقه ای میشه
کنارش ایستادمو درحالی که به رو به روم نگاه میکردم گفتم:خب آماده م حرفاتو بشنوم
سنگینی نگاهشو میتونستم حس کنم چند ثانیه ای گذشت که گفت:میدونم هیچ توجیحی برای دروغم وجود نداره اما من به خواست پدرت مجبور شدم اینکارو بکنم باور کن اگه میدونستم رابطه تو و پدرت اینجوریه هیچوقت بهت دروغ نمیگفتم من فکر میکردم آقای کیم میخواد با اینکار کمکت کنه اما اشتباه میکردم قصدش چیز دیگه ای بود... چیزی که هنوزم نمیدونم چیه
یورا:تو نباید به حرفش گوش میدادی
چانگ ووک:میدونم... اشتباه کردم، من بعد از یه سال وقفه دوباره کارمو شروع کردم میخواستم بعد اون اتفاق تلخی که برام افتاد زندگی جدیدی رو شروع کنم تا بتونم همه چیز رو فراموش کنم اما درخواست پدرت باعث شد دوباره عذاب وجدان گناهی رو بگیرم که هیچ نقشی توش نداشتم
یورا:چرا همون روز اول  بهم نگفتی؟تو که دیدی اون روز پدرم چه رفتاری باهام کرد
چانگ ووک:میخواستم بگم ولی...فرصتش پیش نیومد راستش میترسیدم با گفتنش ترست بدتر بشه و بعدش عذاب وجدان دیوونم کنه
درحالی که اشک توچشمام جمع شده بود گفتم: حالا باید باهات چیکار کنم؟چطور تنبیه ت کنم که قلبم آسیب نبینه
چانگ ووک باتعجب بهم خیره شد و گفت:منظورت چیه؟
از این حرفش خیلی گیج شده بودم برای همین گفتم:منظورت چیه؟
سرشو انداخت پایین و گفت:نمیدونم چرا قلبم بهم اجازه نمیده اخراجت کنم
درحالی که گریه میکرد وبا عصبانیت بهم مشت میزد ادامه داد:چرا با اینکه فهمیدم مجردی ازت نمیترسم؟چرا تو تنهامردی هستی که توتمام این سالها با وجود ترسی که دارم کنارش احساس امنیت میکنم؟چرا نمیتونم بخاطر دروغی که بهم گفتی تنبیه ت کنم؟اصلا چرا این قلب لعنتی با دیدنت اینقدر تند میزنه؟
با هر ضربه ای که بهم میزد قلبم به درد میومد من با این دختر چیکار کرده بودم که این حرفا رو میزد یعنی چقدر دلش رو شکسته بودم که اینجوری بی قراری میکرد اولین قطره اشک از چشمام ریخت و بدون هیچ حرفی بغلش کردم سعی داشت خودش رو ازم جدا کنه اما محکتر توبغلم فشارش دادم و گفتم:خواهش میکنم آروم باش...آروم باش
وقتی دیدم آروم شده صورتمو به گوشش نزدیکتر کردمو گفتم:متاسفم یورا خیلی متاسفم نمیدونستم اینقدر باعث ازارت شدم
دیگه حرفی بینمون زده نشد فقط گریه های یورا بود که سکوت اونجا رو میشکست

وقتی چانگ ووک بغلم کرد برای یه لحظه اون ترس لعنتی اومد سراغم اما گرمای آغوشش کم کم آرومم کرد و همین که صورتشو نزدیک گوشم اورد صداش بهم حس امنیت داد یه ربعی توهمون حالت بودیم تا اینکه ازش فاصله گرفتم خواستم حرفی بزنم که چانگ ووک صورتم رو بین دستاش گرفت و همونطور که اشکام رو پاک میکرد گفت:هیچوقت خودمو بخاطر کاری که باهات کردم نمیبخشم من دیگه لیاقت اینو ندارم که ازت محافظت کنم پس بهتره که برم
یورا:تو نباید تنهام بذاری من من نمیخوام تنها مردی که بهش اعتماد دارم رو ازدست بدم خواهش میکنم نرو این موضوع درواقع تقصیر پدرمه نه تو پس خودتو سرزنش نکن
چانگ ووک:یورا...چرا داری با قلبت تصمیم میگیری؟
یورا:چون الان اونه که داره کنترلم میکنه به هیچ وجه نمیتونم جلوش وایستم
چانگ ووک:ازش پرسیدی چرا اینجوری میکنه؟
یورا:نه ولی فکر کنم بدونم
با اینکه مطمئن بودم اما میخواستم با پرسیدن این سوال همون یه ذره شکم رو هم به یقین تبدیل کنم برای همین گفتم:خب...بهم بگو دلیلش چیه؟
یورا:این حس رو هیچوقت تجربه نکردم خیلی حس عجیبیه نمیدونم چرا فقط وقتی تورو میبینم اینطوری میشم قلبم با دیدنت طوری میزنه که ممکنه از سینه م بیاد بیرون فکر میکنم دلیلش اینه که تو بهم امنیت و آرامش میدی چیزی که تا حالا نداشتمش
از این طرز فکرش بی اختیار لبخند زدم دختری که تا حالا با هیچ پسری ارتباط نداشته نبایدم بدونه که این حس یعنی چی دلم میخواست از این اشتباه درش بیارم اما تواون لحظه ترجیح دادم خودش با گذشت زمان به این قضیه پی ببره شاید تا اونموقع منم میتونستم از احساسم نسبت به یورا مطمئن بشم برای همین گفتم:منم مثل توام وقتی کنارتم خوشحالم چون مادوتا دوستای خوبی برای همدیگه هستیم
یورا:پس با این وجود تو نباید هیچوقت تنهام بذاری
چانگ ووک:باشه

دستمو اوردم بالا و انگشت کوچیکم رو به طرفش گرفتمو گفتم:بهم قول بده
انگشتش رو به انگشت من قلاب کرد و گفت:قول میدم همیشه به عنوان یه دوست کنارت بمونم
یورا:خوبه حالا میتونیم برگردیم خونه
چانگ ووک:باشه
به خونه که رسیدیم یوبی با دیدنمون خیلی تعجب کرد و وقتی ازش خواستم همراهمون به اتاقم بیاد بدون هیچ حرفی دنبالمون اومد وارد اتاق که شدیم اول از همه یوبی رو به چانگ ووک کرد و گفت:خوشحالم که برگشتی
چانگ ووک با طعنه جواب داد:واقعا؟اگه خیلی دلت میخواست اینجا بمونم چرا مجبورم کردی به یورا واقعیتو بگم
یوبی جلو رفت و دستش رو دور گردن چانگ ووک انداخت و گفت:از من ناراحت نباش اگه توهم جای من بودی همینکارو میکردی
چانگ ووک:یاااااااااا داری خفه م میکنی ولم کن
یوبی:تا وقتی نگی از دستم نارحت نیستی ولت نمیکنم
چانگ ووک:باشه باشه بخشیدمت
یوبی از چانگ ووک فاصله گرفت و با لبخند موزیانه ای گفت:چطوری یورا رو قانع کردی اخراجت نکنه؟
چانگ ووک:من کار خاصی نکردم فقط بابت دروغی که گفتم ازش معذرت خواستم
یوبی:همین؟
چانگ ووک:بله همین
یوبی که حرصش دراومده بود رو به من کرد و گفت:تو چرا اینو اینقدر راحت بخشیدی؟
در حالی که به قیافه یوبی تواون لحظه میخندیدم جواب دادم:نمیدونم شاید چون دوست خوبیه
یوبی:باید تنبیه ش میکردی
قبل از اینکه جوابشو بدم چانگ ووک با عصبانیت گفت:لی یوبی تو که تا همین چندثانیه پیش میگفتی بخاطر کاری که کردی ببخشمت حالا داری دوباره تکرارش میکنی؟ بهت بگم من اینبار نمیبخشمت
یوبی:آخه حقت بود تنبیه میشدی
نمیخواستم بحثشون ادامه پیدا کنه برای همین گفتم:بسه دیگه بهتره درباره دیشب صحبت کنیم
چانگ ووک:موافقم
بعد رو به یوبی کردمو ادامه دادم:بیاعکسایی که گرفتی رو نشونمون بده
یوبی:باشه
وقتی هرسه مون روی تخت نشستیم یوبی که بین من و چانگ ووک بود گوشیش رو دراورد و فایل عکسا رو باز کرد هر کدوم از عکسا رو که میدیم بیشتر تعجب میکردم و عصبانی میشدم میدونستم پدرم بیخودی بعد از اینهمه سال به کره برنگشته چقدر احمق بودم که فکر میکردم دلیل استعفاش اینه که میخواد خودشو از سیاست کنار بکشه و استراحت کنه پس میخواست اینبارم یکی رو بخاطر طمعش قربانی کنه اون بی رحم از اتفاقی که برای مادرم افتاد عبرت نگرفته بود و هنوزم دنبال قدرت بیشتر بود اینبار میخواست تنها عضو باقی مونده از خانواده ش رو که من بودم قربانی کنه اصلا تحمل مصیبت نداشتم باید هر طور که بود جلوش رو میگرفتم دیگه رئیس جمهور شدن براش زیادی بود...
وقتی به خودم اومدم احساس کردم صورتم خیسه خیلی عصبانی بودم برای همین بلند شدم تا به دیدن پدرم برم اما قبل از اینکه از اتاق خارج بشم چانگ ووک بازوم رو گرفت و گفت:کجا میری؟
یورا:میخوام برم از پدرم بپرسم چرا داره اینکارا رو میکنه
چانگ ووک:خودتم میدونی جوابی ازش نمیگیری و اگه عصبیش کنی دوباره کتکت میزنه
به زور بازوم رو از دستش کشیدم و گفتم:برام مهم نیست کتکم بزنه باید هرطور که شده جلوش رو بگیرم من نمیخوام دوباره اون بلاها سرم بیاد
بعد پشتم رو بهش کرمو به طرف در رفتم ولی مانعم شد و گفت:حرفای تو هیچ تاثیری روی اون نداره پس بیخودی خودت رو خسته نکن
یورا:باید چیکار کنم...صبر کنم تا دوباره اتفاقات گذشته تکرار بشه
محکم کنارم زد و در اتاق رو باز کرد تا بره از این لجبازیش خیلی عصبانی شده بودم برای همین قبل اینکه از اتاق خارج بشه دستش رو گرفتمو بعد از بستن در محکم به دیوار کوبیدمش چندثانیه ای به چشمای همدیگه خیره شدیم و بعدش من با عصبانیت گفتم:این چه اتفاقیه که تو رو به این روز انداخته چقدر وحشتناک بوده که میخوای با حماقتت کاری کنه تا پدرت بفهمه با نقشه به اتاقش رفتیم کی میخوای اون بلاها رو فراموش کنی؟
همونطور که اشکاش پشت سرهم میرخت گفت:اونا چیزی نیستن که بشه به راحتی فراموشش کرد
اینبار با التماس بهش گفتم:چرا نمیگی تو گذشته چه بلایی سرت اومده که بخاطرش  اینجوری از پدرت متنفری؟
یورا در حالی که گریه ش شدت گرفته بود با صدای بلند گفت:نمیتونم بگم وقتی میخوام درموردش حرف بزنم میمیرمو زنده میشم چرا نمیخوای بفهمی یاداوری اون اتفاقات حالمو بد میکنه
یوبی وقتی دید اوضاع بهم ریخته س اومد جلو و گفت:تمومش کنید الان همه میفهمن ما چیکار کردیم
به خودم اومدم و دست یورا رو با عصبانیت ول کردم و از اتاق زدم بیرون یه ساعتی رو توحیاط قدم زدمو بعدش به خوابگاه محافظا رفتم تا کمی استراحت کنم اینقدر فکرم مشغول یورا بود که مشکلات خودم رو فراموش کرده بودم دکترم حق داشت بهم پیشنهاد بده برگردم سرکارم اون میدونست فکرم درگیر میشه اما یه چیزی برام خیلی عجیب بود ازموقعی که با یورا اشنا شده بودم دلم میخواست همه چیزمو بدم تا این دختر احساس آرامش کنه یه حسی مدام مجبورم میکرد نذارم به هیچ قیمتی اتفاقی براش بیوفته انگار اون یه جواهر ارزشمند بود که باید به هر شکلی ازش محافظت میکردم شاید از روی ترحم همچین حسی بهش داشتم نمیدونم چقدر گذشت تا اینکه خوابم برد وقتی بیدار شدم دیدم ساعت  12شبه خیلی دیر کرده بودم باید 4ساعت پیش میرفتم سر پستم با عجله بلند شدمو به اتاق یورا رفتم وقتی بهم اجازه ورود داد داخل شدمو بدون هیچ حرفی به طرف تراس رفتم چند قدم بیشتر نرفته بودم که با حرف یورا سرجام ایستادم
یورا:باهام قهری؟
هنوزم از دستش عصبانی بودم با اینکه بهم اعتماد داشت اما بازم نمیخواست درمورد گذشته حرف بزنه برای همین با لحن سردی گفتم:نه من بچه نیستم که قهر کنم
یورا:دروغ میگی اگه قهر نیستی پس چرا اینجوری باهام حرف میزنی
دوباره با همون لحن گفتم:چون خسته م همین
اومد روبه روم ایستاد و درحالی که اشک توچشماش جمع شده بود گفت:باور کن من به حرفت گوش دادمو پیش پدرم نرفتم پس لطفا باهام اینجوری نباش
حس کردم با رفتارم تحقیرش کرده بودم برای یه لحظه از خودم متنفر شدم من حق نداشتم با دختری که من رو دوست داشت اینجوری رفتار کنم برای همین موهاشو نوازش کردمو گفتم:نگران نباش من باهات قهر نیستم فقط خسته م خودت که دیدی از صبح نتونستم درست بخوابم
اولین قطره اشک از چشمش ریخت و گفت:پس چرا اونطوری از اتاقم رفتی میدونی بخاطر اینکه باعث ناراحتیت شدم چقدر گریه کردم اصلا صدای گریه هامو شنیدی؟ فکر اینکه باهام قهر کردی داشت دیوونم میکرد خواهش میکنم دیگه اینکارو نکن
باورم نمیشد اون بخاطر ناراحت کردن من اینقدر داغون شده بود یعنی اینقدر دوستم داشت....





ادامه مطلب...