تبلیغات
✧♛✧ My Beauty Story ✧♛✧

My Protector_part 7






قبل از اینکه چانگ ووک جواب بده دراتاقم به صدا در اومد یوبی وارد شد و گفت:صبح بخیر صبحونه حاضره
چانگ ووک در حالی که نگام میکرد با سر به یوبی اشاره کرد و گفت:اینم نفر سوم
یورا با این حرفم لبخند بامزه ای زد و گفت:تو خیلی باهوشی
یوبی که با تعجب به ما نگاه میکرد گفت:شما دوتا دارین درباره چی حرف میزنین؟
چانگ ووک:بعدا بهت میگیم
یوبی:خیلی مشکوکید
چانگ ووک:اگه صبر کنی به زودی میفهمی
بعد روبه یورا گفتم:بهتره زودتر بری پایین و صبحونه بخوری
یورا:باشه
5دقیقه ای طول کشید تا یورا کاراش تموم بشه و باهم به طبقه پایین بریم وقتی پشت میز نشست پدرش که روبه روش بود گفت:بالاخره حاضر شدی بامن سریه میز بشینی؟

یورا با اینکه خیلی عصبانی بود سرش رو انداخت پایین و چیزی نگفت اما آقای کیم با جمله بعدیش یورا رو عصبانی تر کرد اون گفت:فکر کردم اومدی عذرخواهی کنی اما این سکوتت یعنی اینکه هنوزم نمیخوای اینکارو بکنی
یورا سرش رو بالا اورد و درحالی که پوزخند میزد گفت:اونی که باید معذرت خواهی کنه من نیستم شمایید
آقای کیم با صدای بلند خندید و گفت:تا حالا ندیدم بزرگتر از کوچیکترش عذرخواهی کنه
یورا:عجیبه هنوزم مثل انسانای اولیه فکر میکنید بهتره یه خورده عقایدتون رو به روز کنید و بدونید هرکس که کار اشتباهی میکنه باید از طرف مقابلش عذرخواهی کنه مهم نیست کوچیکتر باشه یا بزرگتر
آقای کیم از این جواب یورا خیلی عصبانی شد و گفت:مثل اینکه باید بدتر باهات رفتار کنم تا ادب بشی
واقعا که این مرد بدترین پدر دنیا بود چطور دلش میومد با دختر خوبی مثل یورا این برخورد رو بکنه از حرفاش میتونستم بفهمم چقدر خودخواهه با نگاه کردن بهش حس تنفر تمام وجودم رو میگرفت نمیدونم یورا چطور تونسته بود اینهمه سال درکنار همچین دیکتاتوری زندگی کنه کسی که فقط به فکر منفعته دلم میخواست یورا رو ازش دور کنم تا دیگه اذیت نشه اما نمیتونستم من قدرتش رو نداشتم...
وقتی به خودم اومدم دیدم آقای کیم صبحونش رو تموم کرده و داره به طرف اتاقش میره بعد از رفتنش یورا به من گفت:ازش متنفرم اون یه پدر بیرحمه
دستمو رو شونش گذاشتمو گفتم:تحمل کن بالاخره همه چیز درست میشه
درحالی که اولین قطره اشک از چشمش ریخت گفت:ای کاش بجای مادرم اون کشته میشد
چانگ ووک:بلندشو بریم توحیاط قدم بزنیم تا حالت خوب بشه
بدون هیچ حرفی پیشنهادم رو قبول کرد و همراهم اومد موقع راه رفتن به یورا گفتم:تو به من اعتماد داری؟
اون که انتظار همچین سوالی رو نداشت سرجاش ایستاد و گفت:چرا یهویی این سوالو میپرسی؟
چانگ ووک:میخوام بدونم
سرشو انداخت پایین و حرفی نزد از این رفتارش فهمیدم هنوز کامل بهم اعتماد نکرده برای همین سوالمو عوض کردمو گفتم:به من بیشتر اعتماد داری یا پدرت؟
سرشو بالا اورد و سریع گفت:خب معلومه به تو
لبخند زدمو در حالی که روبه روش ایستادم گفتم:پس اگه یه روز پدرت درمورد من چیزی بگه حرفاشو باور میکنی؟
چند ثانیه ای سکوت کرد و بعد درحالی که به چشمام خیره شده بود جواب داد:نه باور نمیکنم با اینکه چندروز بیشتر نیست میشناسمت ولی نمیدونم چرا اینقدر بهت اعتماد دارم نمیدونم چرا از بودن درکنارت یا حتی نگاه کردن به چشمات نمیترسم حتی وقتی دستمو میگیری احساس میکنم تنها مردی هستی که تا حالا بهش اجازه اینکارو دادم
بعد خودش رو بهم نزدیکتر کرد و گفت:چطور اینهمه اعتمادم رو به خودت جلب کردی؟
تا حالا اینقدر بهم نزدیک نشده بود نگاه کردن به چشماش از فاصله کم بهم حس عجیبی میداد چیزی که تاحالا تجربه ش نکرده بودم خوردن نفسهاش به صورتم آرومم میکرد نمیفهمیدم اطرافم چی میگذره انگار دنیا ایستاده بود تنها صدایی که میشنیدم صدای ضربان قلبم بود یه لحظه فکر کردم داره میزنه بیرون داشت چه اتفاقی برام میوفتاد حس میکردم تمام سیستم بدنم بهم ریخته نمیدونم چقدر گذشت تا اینکه با دستی که تکونم داد به خودم اومدم
یورا:چرا جواب سوالمو نمیدی؟
زبونم بند اومده بود  باید چی بهش میگفتم حتی خودمم دلیلش رو نمیدونستم که چرا من اولین مردی هستم که یورا اینقدر بهش اعتماد داره برای همین گفتم:م..ممن کاری نکردم فقط همون آدم همیشگی بودم همین.

وقتی بهم گفت به اون بیشتر اعتماد دارم یا پدرم سریع جواب دادم:خب معلومه تو
درحالی که لبخند میزد روبه روم ایستاد و گفت:پس اگه یه روز پدرت درمورد من چیزی بگه باور میکنی؟
چند ثانیه ای سکوت کردم و بعد گفتم: نه باور نمیکنم... با اینکه چندروز بیشتر نیست میشناسمت ولی نمیدونم چرا اینقدر بهت اعتماد دارم نمیدونم چرا از بودن درکنارت یا حتی نگاه کردن به چشمات نمیترسم حتی وقتی دستمو میگیری احساس میکنم تنها مردی هستی که تا حالا بهش اجازه اینکارو دادم
بی اختیار نزدیکش شدمو گفتم:چطور اینهمه اعتمادم رو به خودت جلب کرد؟
یه لحظه از این رفتارم تعجب کردم باورم نمیشد این من بودم که به یه مرد اینقدر نزدیک شدم.اونم مثل من تعجب کرده بود ولی چرا اینطوری نگام میکرد چشماش با همیشه فرق داشت حس میکردم اون نگاه آرومم میکنه تاحالا به درشت بودن چشماش دقت نکرده بودم اون واقعا خوش قیافه بود اما...چرا قلبم با تکرار این حرفا توذهنم اینقدر تند میزد اصلا چرا یه مرد متاهل بهم این حس عجیب رو میداد خودمو از اون افکار کشیدم بیرون و گفتم:چرا جواب سوالمو نمیدی؟
چانگ ووک:مم...ممن کاری نکردم فقط همون آدم همیشگی بودم همین
بعد از گفتن این حرف سریع ازم فاصله گرفت و رفت چند دقیقه ای رو توحیاط موندمو بعد به اتاقم رفتم وقتی روی تختم نشستم دستمو روی قلبم گذاشتمو گفتم:من تا حالا مردای خوش قیافه زیادی رو دیدم پس نباید اینجوری بشم
مشت آرومی به قلبم زدمو گفتم:چرا برای یه مرد متاهل اینطور میزنی لعنتی؟
اینقدر توافکار خودم غرق بودم که نفهمیدم کی وقت ناهار شده وقتی پشت میز نشستم بدون هیچ حرفی مشغول خوردن شدم پدرمم بعداز دعوای صبح ترجیح داد کاری به کارم نداشته باشه بعد از تموم شدن غذام به اتاقم برگشتمو برای فکر نکردن به اون حس عجیب سرم رو با فیلم نگاه کردن گرم کردم ساعت تقریبا 6 بعدازظهر بود که یوبی به اتاقم اومدو بعد از اینکه کنارم نشست گفت:امروز همش تواتاقت بودی
یورا:آره برنامه ای نداشتم برای همین ترجیح دادم اینجا بمونم و فیلم ببینم
یوبی:که اینطور... قراره تا شب همینجا بمونی؟
یورا:حوصلت سرشده؟
یوبی:آره فکر میکردم امشبم میریم بیرون
یورا:اگه بخوای میتونی بری به خانواده ت سربزنی
یوبی با ناراحتی گفت:اونا سئول زندگی نمیکنن
یورا:واقعا؟؟؟؟؟؟تاحالا بهم نگفته بودی
یوبی:فرصتش پیش نیومده بود که بهت بگم
یورا:کجا زندگی میکنن؟
یوبی:بوسان
یورا:چه جای خوبی
وقتی دیدم حالش گرفته س دستمو دور گردنش انداختمو گفتم:ناراحت نباش بذار چانگ ووک بیدار بشه بعد میریم بیرون
انگار منتظر بود این حرفو بزنم از خوشحالی محکم بغلم کرد و گفت:ممنونم یورا تو واقعا خوبی
یورا:باشه باشه حالا ولم کن داری خفه م میکنی
ساعت 7بود که یوبی بهم خبر داد چانگ ووک بیدارشده بعد از اینکه هردوشون به اتاقم اومدن با دیدن چانگ ووک دوباره همون حس اومد سراغم هزار بار به قلبم لعنت فرستادم که برای یه مرد متاهل اینجوری میتپه با صدای یوبی به خودم اومدم اون گفت:توهنوز آماده نشدی؟
یورا:نه حاضرشدنم زیاد طول نمیکشه
از وقتی وارد اتاق یورا شده بودیم یبارم به صورتش نگاه نکردم میترسیدم دوباره مثل صبح بشم برای همین سعی میکردم به اطراف نگاه کنم بعد از اینکه یورا جواب یوبی رو داد من گفتم:بهتره زودتر اماده بشی باید نقشه امشبمون رو به یوبی بگیم
یورا:باشه
یوبی:چه نقشه ای؟
چانگ ووک:بذار بریم بیرون بهت میگم
یورا:بنظرم بریم یجای خلوت که بتونیم راحت حرف بزنیم
یوبی:من یه کافی شاپ دنج سراغ دارم
چانگ ووک:عالیه پس زود باشید بریم
به کافی شاپ که رسیدیم یه میز که تقریبا گوشه بود رو انتخاب کردیم ونشستیم خوشبختانه خلوت بود و ما راحت میتونستیم درباره برناممون صحبت کنیم بعد از اینکه سفارشمون رو اوردن رو به یوبی کردمو گفتم:خب بریم سراغ نقشمون
یوبی:زودتر بگو که دارم از فضولی میمیرم
چانگ ووک:فعلا زنده بمون چون لازمت داریم...امشب باید یه کار خطرناک انجام بدی
یوبی:چکاری؟
لبخند مرموزی زدمو گفتم:فکر نکنم توعمرت تاحالا همچین کار خطرناکی رو انجام داده باشی
یورا:بهتره زودتر بهش بگی چون همین الانشم داره از ترس سکته میکنه
با اینکه میدونستم یوبی ادم ترسویی هستش اما مجبور بودم همچین ماموریتی بهش بدم چون آدم دیگه ای تواون خونه نبود که بشه بهش اعتماد کرد برای همین گفتم:میدونم کار سختیه اما چاره ای نداریم باید انجامش بدیم تا یورا بفهمه پدرش داره چیکار میکنه
یوبی:امیدوارم نقشه بی دردسری داشته باشید
چانگ ووک:امشب 2ساعت بعد از اینکه همه خوابیدن یورا وانمود میکنه دوباره داره کابوس میبینه و حالش بد میشه طوری که هرچقدر من سعی میکنم از خواب بیدارش کنم نمیشه و فقط جیغ میزنه بعدش من از اتاق میام بیرون و با صدای بلند آقای کیم رو صدا میزنم تا به کمکم بیاد همونموقع تو وارد عمل میشی و وقتی مطمئن شدی رئیس به طبقه بالا اومده بدون اینکه کسی ببینت وارد اتاقش میشی و از هرچیزی که بنظرت مهم میاد عکس میگیری و سریع به خوابگاه خدتمکارا برمیگردی همین....

یوبی در حالی که ترسیده بود گفت:اگه کسی ببینم چی اونوقت باید چیکار کنم
چانگ ووک:مطمئنم در صورتی که کارتو خوب انجام بدی هیچی نمیشه
یوبی:اما...
قبل از اینکه حرفشو تموم کنه یورا گفت:خواهش میکنم یوبی من به غیر از شما دونفر دوست دیگه ای رو ندارم که کمکم کنه
این حرف یورا باعث شد بالاخره به صورتش نگاه کنم وقتی اونهمه التماس رو توچهرش دیدم قلبم به درد اومد دلم به حال تنهاییش میسوخت با تمام وجود دلم میخواست مشکلش رو حل کنم.باجواب یوبی به خودم اومدم که گفت:باشه قبوله اما از چی باید عکس بگیرم؟
یورا:اون معمولا روی میز کارش پرونده ها و مدارک مهم دیگه ای که باید بهشون رسیدگی کنه رو میذاره شک ندارم که چیزای زیادی برای سردراوردن از کاراش هست
چانگ ووک:خب پس دیگه مشکلی نیست چون هرچیزی که بخوایم رومیزشه
یوبی:لطفا مراقبم باشید
چانگ ووک:نگران نباش به محض اینکه آقای کیم خواست بیاد پایین بهت زنگ میزنم
بعد از اینکه به خونه برگشتیم همراه یورا به طبقه بالا رفتمو یوبی هم به آشپزخونه رفت اینقدر استرس داشتم که مدام جلوی در اتاق راه میرفتم اگه نقشه مون لو میرفت آقای کیم مجازات بدی برامون درنظر میگرفت وقتی به ساعتم نگاه کردم 12 بود برای همین در زدمو وارد اتاق شدم یورا با دیدنم گفت:اومدی؟
همونطور که سعی میکردم نگاش نکنم جواب دادم:آره تو اماده ای؟
یورا:اوهوم
چانگ ووک:خوبه پس تا دوساعت دیگه نقشه مون رو شروع میکنیم من فعلا میرم روی تراس

یورا:باشه
هنوزم با دیدنش همون حس لعنتی سراغم میومد از اینکه قلبم برای یه مرد متاهل اینجوری میزد عذاب وجدان گرفته بودم وقتی رفت روی تراس بی اختیار بهش خیره شدم با اینکه پشت به من ایستاده بود ولی بازم دلم میخواست نگاش کنم دیگه کم کم داشتم از خودم متنفر میشدم بیچاره همسر چانگ ووک اگه میفهمید من به شوهرش همچین حسی دارم خیلی ناراحت میشد بالاخره نگاهم رو ازش گرفتمو دراز کشیدم نمیدونم چقدر گذشت که با صدای چانگ ووک که کنار تختم ایستاده بود به خودم اومدم
چانگ ووک:وقتشه باید شروع کنی
با اضطراب نگاش کردمو گفتم:ساعت چنده؟
چانگ ووک:2
یورا:چه زود گذشت
چانگ ووک:اوهوم حالا اماده ای؟
یورا:آره
چانگ ووک:پس شروع کن
یورا:باشه
قبل از اینکه نقشه رو اجرا کنم  به خودم جرات دادمو دست چانگ ووک رو گرفتمو در حالی که بهش لبخند میزدم گفتم:بابت همه چیز ممنونم
در جوابم فقط لبخند زد و چیزی نگفت
بالاخره شروع به جیغ زدن کردم اینقدر طبیعی اینکارو انجام میدادم که خودمم باورم شده بود واقعا دارم کابوس میبینم یه ربع گذشت و چانگ ووک به یوبی خبر داد که اماده باشه و بعد از اون خودش از اتاق بیرون رفت و با صدای بلند پدرم رو صدا کردچند دقیقه ای گذشت که پدرم همراه چانگ ووک به اتاقم اومدن همونطور که چشمام بسته بود فقط جیغ میزدم باید وقتو تلف میکردم تا یوبی از همه چیز عکس بگیره هرچقدر پدرم تکونم میداد و صدام میکرد فایده ای نداشت و من به جیغ زدن ادامه میدادم بالاخره با سیلی که بهم زد چشمام رو بازکردم با اینکه خیلی دردم اومده بود اما سعی کردم به نقش بازی کردنم ادامه بدم تا شک نکنه با تعجب به اطرافم نگاه کردمو گفتم:چیشده؟
کیم:دوباره کابوس دیدی اما مثل اینکه اینبار خیلی بد بود که حتی محافظت نتونست بیدارت کنه
یورا:درسته خیلی وحشتناک بود
کیم:خیلی خب بگیر بخواب تازه چند شب بود که داشتم راحت میخوابیدم دوباره با این کابوسات بدخوابم کردی
بهش پوزخند زدمو گفتم:ببخشید که مزاحم خوابتون شدم
بدون اینکه جوابمو بده از اتاق بیرون رفت و چانگ ووک سریع به یوبی خبر داد که  پدرم داره به اتاقش برمیگرده خوشبختانه اونشب همه چیز طبق نقشه مون پیش رفت و اتفاق بدی نیوفتاد من و چانگ ووک تمام شب رو بیدار بودیم هردومون برای دیدن مدارکی که یوبی ازشون عکس گرفته بود لحظه شماری میکردیم بالاخره صبح شد و یوبی به اتاقم اومد با دیدنش سریع جلو رفتمو گفتم:عکسا کجاست؟
یوبی همونطور که باعصبانیت به چانگ ووک نگاه میکرد گفت:قبل از هرچیز میخوام با چانگ ووک تنها حرف بزنم
من که گیج شده بودم گفتم:اگه کارش داری بعدا بهش بگو زودتر مدارک رو نشونم بده
یوبی با جدیت نگام کرد و گفت:باید با چانگ ووک خصوصی حرف بزنم
از این لحن یوبی ترسیده بودم یعنی چه اتفاقی افتاده بود که اینقدر اصرار داشت باهام حرف بزنه اونم بدون حضور یورا برای اینکه زودتر بفهمم قضیه چیه گفتم:باشه بیا حرف بزنیم
یوبی:اینجا نه بریم تو حیاط
یورا که ناراحت به نظر میرسید گفت:مثل اینکه من اینجا غریبه م
یوبی:خواهش میکنم ناراحت نشو بخاطر خودته
یورا:منظورت چیه؟
بدون اینکه جواب یورا رو بده از اتاق رفت بیرون و من هم دنبالش رفتم وقتی به حیاط رسیدیم گوشیش رو جلوی صورتم گرفت و گفت:این چیه؟
چیزی که توعکس میدیدم رو باور نمیکردم آخه چرا از فرم استخدام من عکس گرفته بود حتما میخواسته به یورا نشون بده تا اونم بفهمه من مجردم در حالی که هول شده بودم گفتم:خ...خوا..خواهش میکنم به یورا چیزی نگو
یوبی پوزخندی زد و گفت:چرا نباید اینکارو بکنم؟
چانگ ووک:من به اینکار احتیاج دارم اگه بفهمه حتما به پدرش میگه اخراجم کنه
یوبی:متاسفم من مثل تو دروغگوی خوبی نیستم باید حقیقت رو به یورا بگم
چانگ ووک:مطمئن باش حتی اگه بفهمه هم نمیتونه کاری بکنه فقط حالش بدتر میشه
این حرفم باعث شد یوبی سیلی محکمی بهم بزنه و بگه:خیلی پستی چطور تونستی به یورا همچین دروغی بگی تو که میدونستی اون مریضه چرا بهش نزدیک شدی حتما میخواستی حالشو از این بدتر کنی اون بیچاره گذشته تلخی داشته نباید باهاش همچین کاری میکردی مطمئنم وقتی بفهمه دیوونه میشه
دستشو گرفتمو با التماس بهش گفتم:خودت داری میگی اگه بفهمه دیوونه میشه پس نباید حرفی بزنی  خواهش میکنم یوبی نذار ازش دور بشم
یوبی که از این جمله اخرم گیج شده بود گفت:منظورت چیه؟
نمیدونستم چه جوابی باید بدم اصلا چرا همچین چیزی بهش گفتم
یوبی:راستشو بگو چندبار وقتی خواب بوده ازش سوءاستفاده کردی؟
از این سوالش خیلی عصبانی شدم اونقدر که کنترلم رو از دست دادمو به دیوار چسبوندمش و با صدای نسبتا بلند گفتم:تو درمورد من چی فکر میکنی؟حتما با خودت میگی چانگ ووک یه پسر هرزه و آشغاله آره؟
یوبی:چرا اینجوری میکنی داری میترسونیم
چانگ ووک:من هیچوقت به خودم اجازه نمیدم آسیبی به یورا برسونم چطور میتونم آدمی رو که بعد از سالها تونسته به یه مرد اعتماد کنه آزار بدم اگه میبینی بهش دروغ گفتم که متاهلم فقط به این خاطره که پدرش ازم خواست وگرنه من چیزی برای پنهان کردن ندارم
یوبی:چرا اقای کیم باید همچین چیزی ازت بخواد؟
چانگ ووک:متاسفانه هنوز دلیل واقعیش رو نمیدونم اون فقط بهم گفت میخواد کاری کنه ترس دخترش نسبت به مردای مجرد از بین بره
یوبی:نگو که حرفشو باور کردی
چانگ ووک:اگه میدونستم رئیسم همچین آدم بی رحمیه که با دخترش بدرفتاری میکنه هیچوقت باور نمیکردم
بعد در حالی که ازش فاصله میگرفتم گفتم:ازت خواهش میکنم به یورا چیزی نگو قول میدم کاری کنم حالش خوب بشه اگه من کنارش باشم میتونه از پس همه چیز بربیاد
یوبی:متاسفم با اینکه میدونم حالش بد میشه اما نمیتونم بذارم به دروغ گفتن ادامه بدی یورا حق داره همه چیز رو درمورد تو بدونه
خواستم جوابش رو بدم که هردومون با صدای یورا به پشت سرمون نگاه کردیم اون گفت:من چیو باید درباره چانگ ووک بدونم؟
مغزم از کار افتاده بود نمیدونستم چه جوابی باید بهش بدم چند دقیقه ای بینمون سکوت بود تا اینکه یوبی گفت:میدونم ممکنه حالت بد بشه اما تو باید واقعیت رو بدونی
در حالی که اشک توچشمام جمع شده بود با التماس به یوبی نگاه کردم تا چیزی به یورا نگه...




ادامه مطلب...