تبلیغات
✧♛✧ My Beauty Story ✧♛✧

My Protector_part 6







یه ربعی طول کشید تا به شهربازی برسیم از دور دوستم رو دیدم که جلوی در ورودی منتظر ما ایستاده وقتی نزدیکش شدیم بهش سلام کردم و بعد رو به یورا و یوبی گفتم:معرفی میکنم دوستم جونگ هیون
میتونستم حس ترس رو از قیافه ی یورا بفهمم بعد از چند ثانیه با اکراه دستش رو جلو اورد و آروم گفت:خوشبختم یورا هستم
بعد از اینکه جونگ هیون دستش رو گرفت یورا بدون اینکه منتظر جوابش بشه سریع دستش رو کشید اون از این رفتار یورا خیلی تعجب کرد اما چیزی به روی خودش نیورد و گفت:منم همینطور
برعکس یورا یوبی با لبخند به جونگ هیون دست داد و گفت:من یوبی هستم خوشحالم که میبینمتون
جونگ هیون:از آشناییتون خوشبختم
بعد از اینکه وارد شهربازی شدیم یورا یه لحظه هم ازکنار من تکون نمیخورد هزاربار به خودم لعنت فرستادم که پیشنهاد دادم جونگ هیون با ما بیاد اگه اینجوری نمیشد  دختر بیچاره به این روز نمیوفتاد ولی حالا که این اتفاق افتاده بود باید کاری میکردم تا به یورا خوش بگذره توفکر بودم که با صدای جونگ هیون به خودم اومدم اون گفت:کارت چجوری پیش میره؟
چانگ ووک:خوبه تازه 2روزه سرکارم توچی هنوزم محافظ اون بچه ای؟

جونگ هیون:نه یه هفته ای هست استعفا دادم نمیتونستم با اون بچه احمق کنار بیام اصلا متوجه موقعیتش نبود هرکاری میخواست میکرد منم بیشتر از اون نتونستم مسئولیتش رو قبول کنم برای همین ترجیح دادم بکشم کنار
چانگ ووک:پس الان بیکاری؟
جونگ هیون:آره فعلا که منتظرم یکی بهم پیشنهاد کار بده
چانگ ووک:خوبه میتونی تا وقتی که کار پیدا میکنی استراحت کنی
جونگ هیون:درسته
جوری که یورا متوجه نشه باصدای آرومی به جونگ هیون گفتم:از دستش ناراحت نباش بهت که گفتم شرایطش چجوریه
جونگ هیون:ناراحت نیستم فقط از اینکه باعث شدم اینجوری معذب بشه ناراحتم
خواستم جوابشو بدم که با صدای یوبی هممون به طرفش برگشتم درست مثل بچه ها ذوق کرده بود وقتی دقت کردم دیدم به ترن نگاه میکنه و از خوشحالی جیغ میزنه یورا خودش رو به یوبی رسوند و گفت:آرومتر مردم دارن نگات میکنن
یوبی:دست خودم نیست آخه خیلی وقته سوار ترن نشدم
چانگ ووک:نظرتون چیه سوارش بشیم؟
جونگ هیون:موافقم
یوبی:منم موافقم
با اینکه میدونستم یورا تواین زمینه ها ترسو نیست وقتی دیدم ساکته گفتم:اگه تو نخوای سوار نمیشیم

از این حرفش جاخوردم دلم نمیخواست دوستش فکر کنه از اون دخترای لوسم برای همین جواب دادم:نه منم میخوام سوارشم
چانگ ووک:عالیه پس بریم توصف
یوبی و جونگ هیون جلوتر ازما رفتن تا بلیط بگیرن وقتی ازمون دور شدن به چانگ ووک گفتم:فکر کنم دوستت از رفتارم ناراحت شده
چانگ ووک:نه اینطور نیست
یورا:متاسفم که شب همتون رو خراب کردم
چانگ ووک:تقصیر تو نیست من نباید ازش میخواستم باهامون بیاد
یورا:اشکالی نداره
بعد درحالی که به اون دوتا که جلوتر از ما بودن اشاره میکردم ادامه دادم:ببین چه با همدیگه صمیمی شدن
چانگ ووک لبخند زد و گفت:آره هردوشون از اون دسته آدمایی هستن که زود با دیگران ارتباط برقرار میکنن
یورا:درسته به یوبی حسودیم میشه ببین چه راحت با یه پسر صمیمی شد اما من...
حرفمو ادامه ندادم و سرم رو انداختم پایین چانگ ووک برای اینکه آرومم کنه گفت:نگران نباش به زودی توهم میتونی مثل یوبی بشی
لبخند تلخی زدمو گفتم:غیرممکنه بخاطر اون اتفاق هیچوقت نمیتونم مثل یوبی بشم
چانگ ووک:من مطمئنم اگه یبار امتحانش کنی کم کم عادت میکنی و دیگه از نزدیک شدن به پسرا نمیترسی
یورا:تو که رفتار من رو بادوستت دیدی...چطور اینقدر مطمئن حرف میزنی
چانگ ووک:امیدوارم از این حرفم ناراحت نشی اما مشکل تو اینه که نمیخوای برای خوب شدنت تلاش کنی همیشه ازش فرار کردی بجای اینکه مقابلش بایستی و اجازه ندی تو رو به این روز بندازه
تا حالا هیچکس بهم این حرفا رو نزده بود برای همین عصبانی شدمو گفتم:تو منودرک نمیکنی چون هیچکدوم از اتفاقایی که توگذشته واسم افتاده رو تجربه نکردی
چانگ ووک:درسته... من جای تو نبودم اما اینقدر تجربه دارم که بدونم تا وقتی که جلوی مشکلات زانو بزنی همیشه بازنده ای اما وقتی باهاش بجنگی کسی که برنده ست تویی
نمیدونستم باید چه جوابی بهش بدم حق با اون بود من همیشه از ترسی که داشتم فرار میکردم برای همین روز به روز بدتر شدم و حالا به روزی افتاده بودم که اگه پسری بهم نزدیک میشد از ترس میمردم و زنده میشدم توافکار خودم غرق بودم که با صدای چانگ ووک به خودم اومدم
چانگ ووک:معذرت میخوام اگه ناراحتت کردم
از رفتاری که باهاش کردم پشیمون شدمو گفتم:نیازی به عذرخواهی نیست چون تاحالا کسی بهم این حرفارو نزده بود یه خورده عصبانی شدم  
چانگ ووک:امیدوارم به حرفام فکر کنی
یورا:باشه اما اگه میبینی نمیتونم با پسرا ارتباط برقرار کنم بدون تا حالا جراتش رو پیدا نکردم بارها خواستم مثل دخترای دیگه باشم اما...
نذاشت حرفمو ادامه بدمو گفت:نظرت چیه کاری کنم که جرات پیدا کنی؟
از این حرفش تعجب کردمو گفتم:منظورت چیه؟
چانگ ووک:ببین یورا تو باید آدمای خوب و بد رو ازهم جدا کنی من نمیدونم توگذشته چه بلایی سر تو ومادرت اومده اما بهتره بدونی همه مثل هم نیستن اگه یه عده عوضی باعث مرگ مادرت شدن تقصیر آدمای خوب چیه که تو اونارو به چشم بد میبینی
یورا:تو درست میگی اما من جرات مقابله با ترسم رو ندارم
وقتی این حرفو زدم چانگ ووک ایستاد و بهم نزدیکتر شد بعد درحالی که دستاش رو روی شونه هام گذاشت گفت:من بهت کمک میکنم نه تواین زمینه بلکه توهرکار دیگه ای که بخوای. فراموش که نکردی من و تو باهم دوستیم
نمیدونم چطور فقط با نگاه کردن به چشماش میتونستم بهش اعتماد کنم اصلا چرا بعد از اون اتفاق چانگ ووک تنها مردی بود که حس میکردم قابل اعتماده همونطور که نگاش میکردم گفتم:باشه من خودمو میسپرم دست تو شاید با کمکت بتونم این ترسو بذارم کنار
نگاه کردن به اون چشما داشت بهم میفهموند که یورا با تمام وجودش بهم اعتماد داره وقتی کمک من رو قبول کرد حس کردم یه خورده از عذاب وجدانم کم شده باید کاری میکردم حالش خوب بشه همینطور که بهمدیگه نگاه میکردیم با صدای یوبی و جونگ هیون به خودمون اومدیم نزدیکمون شدن و یوبی با اعتراض گفت:یااااا شما دوتا چرا اینجا وایستادین نیم ساعته بلیط گرفتیم و هرچی صداتون میکنیم جواب نمیدین
جونگ هیون:راست میگه چرا نمیاید؟
چانگ ووک:ببخشید حواسمون نبود
جونگ هیون:خیلی خب حالا بیاید بریم
چانگ ووک:باشه
قبل از اینکه سوارترن بشیم رو به سه تاییشون کردم و گفتم:رفتیم اون بالا تا میتونید جیغ بزنید و خودتون رو خالی کنید خیلی خوش میگذره
یوبی:من همیشه اینکارو میکنم کلی از انرژیم خالی میشه
جونگ هیون درحالی که به یوبی نگاه میکرد گفت:فکر خوبیه اما لطفا به فکر گوشای منم باش دلم نمیخواد تواین سن شنواییم رو از دست بدم
یوبی:اگه میخوای کنارت بشینم باید این چیزا رو هم تحمل کنی
جونگ هیون:ترجیح میدم تنها سوارشم
یوبی:یاااااا چانگ ووک برای اینکه من تنها نباشم ازت خواست باهامون بیای وگرنه نیازی بهت نداشتیم
جونگ هیون:باشه باشه ناراحت نشو چاره ای نیست باید تحملت کنم
وقتی دیدم جونگ هیون دوست نداره کسی کنارش جیغ بزنه از فرصت استفاده کردمو به یوبی گفتم:اگه بخوای میتونی با من بشینی
یوبی:منظورت چیه؟
چانگ ووک:تو با من بشین یورا و جونگ هیون هم باهم  
هرسه تاشون از این حرفم تعجب کرده بودن بعد چند ثانیه یورا با همون ترس همیشگیش گفت:من نمیتونم با جونگ هیون بشینم
سرمو نزدیک گوشش بردم و گفتم:بهت که گفتم کاری میکنم جراتش رو پیدا کنی بهتره از این فرصت پیش اومده استفاده کنی
منتظر جوابش نموندم و دست یوبی رو گرفتمو تواولین جایگاه نشستیم هر قدم که ازش فاصله میگرفتم حس میکردم ترسش داره بیشتر میشه اما باید  با جونگ هیون تنهاش میذاشتم تا بتونه به ترسش غلبه کنه...

ازترس دستام داشت میلرزید با ناباوری رفتن چانگ ووک و یوبی رو تماشا میکردم اون نباید اینکارو میکرد برای جرات دادن به من خیلی زود دست بکار شد اصلا آمادگیش رو نداشتم توهمین افکار بودم که با صدای جونگ هیون به خودم اومدم
جونگ هیون:یورا شی بهتره ماهم سوار بشیم همه جایگاه ها داره پر میشه
زبونم بند اومده بود با ترس نگاش کردمو چیزی نگفتم
وقتی دید حرفی نمیزنم دستم رو گرفتو تویکی از جایگاه ها نشستیم اولین بار بود که یه پسر مجرد اینقدر نزدیکم بود بالاخره دستم رو ول کرد و مشغول بستن کمربندش شد اون که دید من از ترس دارم میلرزم گفت:یوراشی آروم باشید من مراقبتونم یادتون که نشده منم محافظم پس دیگه نترسید
بعد از این حرف خودشو بهم نزدیکتر کرد و کمربندم رو بست یه لحظه از اینکارش شوکه شدمو فکر کردم میخواد بلایی سرم بیاره از فکر بدی که درموردش کردم پشیمون شدم و گفتم:ممنون
چندثانیه ای گذشت که ترن شروع به حرکت کردو جونگ هیون گفت:اگه دوست دارید میتونید جیغ بزنید
درحالی که از ترس صدام داشت میلرزید جواب دادم:نه نمیخوام شما اذیت بشید
جونگ هیون:نگران من نباشید هرکاری میخواید بکنید
یورا:اگه اینطوریه پس چرا نذاشتید یوبی باهاتون بشینه
جونگ هیون:چانگ ووک اجازه نداد وگرنه من داشتم شوخی میکردم
یورا:درسته اون اجازه نداد
سرعت ترن که زیادتر شد همه شروع کردن به جیغ زدن جونگ هیون هم هر چند ثانیه با صدای بلند فریاد میزد اولین شیب رو که اومدیم پایین ناخودآگاه از ترس بازوی جونگ هیون رو گرفتم و یه جیغ کوتاه کشیدم از اینکارم تعجب کرد و گفت:مثل اینکه خیلی ترسیدی تازه اولشه
یورا:یه لحظه فکر کردم دارم پرت میشم پایین
جونگ هیون خندید و جواب داد:بخاطر شیب زیادشه اگه میترسی چشماتو ببند
هر چی بیشتر جلو میرفتیم من بیشتر میترسیدم اونقدر که چشمام رو بستمو سرم رو روی شونه جونگ هیون گذاشتم میدونستم داره با تعجب نگام میکنه اما دست خودم نبود
بالاخره ترن ایستاد و پیاده شدیم یوبی و چانگ ووک در حالی که داشتن میخندیدن به طرف ما اومدن و یوبی گفت:خیلی عالی بود به من که خوش گذشت
چانگ ووک:با اونکارایی که ما میکردیم بایدم خوش میگذشت
جونگ هیون:از صداهاتون مشخصه چقدر جیغ کشیدید
چانگ ووک:شما چی بهتون خوش گذشت؟
جونگ هیون:به من که آره ولی یوراشی از اول تا اخرش از ترس بازومو گرفته بود و برای اینکه چیزی نبینه سرشو روی شونم گذاشته بود
چانگ ووک و یوبی با چشمای از حدقه بیرون زده چند ثانیه ای بهم خیره موندن تا اینکه چانگ ووک گفت:بهتره بریم وسایل دیگه رو هم سوارشیم
وقتی میخواستیم وسیله دوم رو سوار بشیم جونگ هیون رو به من کرد و گفت:یوراشی بیا سوارشیم
هنوزم میترسیدم باهاش تنها باشم ولی نمیخواستم متوجه این حسم بشه برای همین به زور لبخند زدمو با صدای لرزونی گفتم:باشه
قبل از اینکه یورا همراهش بره دستشو گرفتمو به جونگ هیون گفتم:یوبی باهات میاد مادونفر باهم سوار میشیم
جونگ هیون:باشه
بعداز اینکه سرجامون نشستیم به یورا گفتم:با اینکه برای بار اول با یه پسر مجرد تنها بودی خیلی خوب عمل کردی
یورابا قیافه متعجب پرسید:خوب عمل کردم؟
چانگ ووک:آره
پوزخندی زد و جواب داد:افتضاح بودم داشتم از ترس میمردم
چانگ ووک:توکه توقع نداشتی دفعه اول مثل بقیه دخترا باشی؟
یورا:نه من هیچوقت نمیتونم مثل بقیه باشم
چانگ ووک:اینقدر ناامید نباش از نظر من امشب خوب تونستی به ترست غلبه کنی اصلا فکر نمیکردم بتونی نزدیک جونگ هیون بشینی اما تو دستشو گرفتی و حتی سرت رو روی شونش گذاشتی من به این میگم یه قدم خیلی بزرگ برای از بین بردن ترست
یورا:نمیدونم ولی هنوزم میترسم موقعی که بهم گفت دوباره باهم سوار بشیم از ترس تمام بدنم سرد شد
دستشو گرفتمو گفتم:تو تازه شروع کردی پس توقع زیادی از خودت نداشته باش همین که تونستی برای نیم ساعت تحمل کنی خیلی پیشرفت بزرگیه من مطمئنم تو به زودی حالت خوب میشه
درحالی که لبخند میزد جواب داد:ممنونم اگه تو نباشی فکر نکنم بتونم از پسش بربیام
نمیدونم چرا از اینکه لبخند میزد اینقدر خوشحال شدم شاید بخاطر کمک کردن بهش بود
ساعت 12 بود که بعد از خداحافظی از جونگ هیون به طرف خونه راه افتادیم خوشبختانه وقتی رسیدیم آقای کیم خواب بود و یورا با دیدنش اذیت نمیشد وارد خونه که شدیم یوبی شب بخیر گفت و رفت بخوابه منم همراهه یورا به طبقه بالا رفتم قبل از اینکه وارد اتاقش بشه گفتم:منتظر میمونم کارت که تموم شد صدام کن

یورا:باشه
یه ربعی طول کشید تا صدام کنه مثل شب قبل رفتم رو تراس و درو بستم اون سکوت و تاریکی شب باعث شد به تصمیمی که گرفته بودم فکر کنم نمیدونم چرا اینقدر به یورا اهمیت میدادم که حاضر بودم کمکش کنم تا ازکارای پدرش سردربیاره اصلا چرا میخواستم خودم رو تورابطشون دخالت بدم؟ نمیدونم چقدر گذشت که با صدای جیغ یورا به خودم اومدم و سریع وارد اتاق شدم دوباره داشت کابوس میدید و توخواب گریه میکرد محکم تکونش دادم تا اینکه از خواب بیدار شد به اطرافش نگاه کرد و نفس عمیقی کشید چند ثانیه ای گذشت که گفت:بازم جیغ زدم؟
چانگ ووک:آره
یورا:ببخش اگه ترسوندمت
چانگ ووک:اشکالی نداره بگیر بخواب
بعد از اینکه دوباره دراز کشید خواستم به طرف تراس برم که دستمو گرفتو گفت:میشه کنار تختم بشینی تا خوابم ببره؟
چانگ ووک:اوهوم راحت بخواب
چند دقیقه ای طول کشید تا خوابش ببره همینطور که به صورتش نگاه میکردم آروم گفتم:توهم مثل من اتفاق خیلی بدی رو تجربه کردی ولی... فکر کنم برای تو بدتر بوده که اینجوری کابوس میبینی ای کاش پدرت بهت اهمیت میداد و اینکارو باهات نمیکرد مطمئنم وقتی بفهمی بهت دروغ گفتم ترست بدتر میشه نمیدونی چقدر از اینکه مجبور شدم بهت بگم متاهلم عذاب وجدان دارم امیدوارم بتونم با کمکایی که بهت میکنم یه خورده جبرانش کنم
اینقدر فکر کردم که نفهمیدم کی صبح شده به ساعتم که نگاه کردم دیدم 8صبحه نزدیک یورا ایستادمو با صدای آرومی گفتم:یورا بیدار شو
چند ثانیه ای طول کشید تا چشماشو باز کنه با دیدن من لبخند زد و گفت:صبح بخیر
چانگ ووک:صبح توهم بخیر بلند شو صورتت رو بشور برو پایین صبحونه بخور
یورا:به یوبی بگو برام بیاره بالا
چانگ ووک:دیگه وقتش نیست بری با پدرت سریه میز بشینی؟

قیافه جدی به خودم گرفتمو گفتم:من نمیخوام پدرمو ببینم
چانگ ووک:باشه هرطور راحتی اما مطمئن باش هرچی بیشتر باهاش قهر باشی دیرتر میفهمی چه نقشه ای داره
یورا:تو درست میگی اما من به تنهایی نمیتونم متوجه کاراش بشم اون خیلی مراقبه
چانگ ووک:اگه بخوام کمکت کنم از این به بعد به حرفام گوش میکنی؟
با تعجب گفتم:تو میخوای کمکم کنی؟
چانگ ووک:آره
یورا:چرا؟
چانگ ووک:چون منم مثل تو کنجکاوم بفهمم پدرت داره چیکار میکنه در ضمن فراموش که نکردی ما باهم دوستیم پس باید هر کمکی که از دستمون برمیاد به همدیگه بکنیم
با اینکه دلیلش زیاد قانعم نکرد ولی با لبخند گفتم:باشه قبوله
چانگ ووک:خب به عنوان اولین کار تو باید بری پایین و یجورایی با پدرت آشتی کنی
یورا:نمیدونم چرا اینقدر اسرار داری مادوتا باهمدیگه آشتی کنیم
چانگ ووک:بخاطر اینکه باید اعتمادش رو به خودت جلب کنی
یورا:بهتره یه راه دیگه پیدا کنی چون اون به هیچ عنوان به من اعتماد نمیکنه
چانگ ووک:چرا؟
یورا:چون بارها اعتمادشو جلب کردمو خواستم از کاراش سر دربیارم که فهمید. برای همین وقتی خودش خونه نباشه دراتاقش رو قفل میکنه
چانگ ووک:پس کارمون خیلی سخت شد
یورا:آره باید یه فکر دیگه بکنیم
چانگ ووک:نظرت در مورد امشب چیه؟
یورا:متوجه نمیشم چی میگی
چانگ ووک:امشب قبل از اینکه خوابت ببره شروع به جیغ زدن میکنی و جوری نشون میدی که انگار کابوس دیدی بعد من با صدای بلند پدرت رو صدا میکنم بیاد به اتاقت وقتی اومد بالا نفر سوم میره تواتاق آقای کیم و تا فرصت هست سعی میکنه از کاراش سر دربیاره
یورا:کی قراره بره تواتاقش؟





ادامه مطلب...