تبلیغات
✧♛✧ My Beauty Story ✧♛✧

My Protector_part 4







چانگ ووک:حتما...من دیگه میرم
بلند شدمو به طرف در رفتم اما قبل از اینکه خارج بشم یورا گفت:میتونم بپرسم چند سالتونه؟
به طرفش برگشتمو جواب دادم:28 سالمه چطور مگه؟

یوار: پس 5سال از من بزرگترید با این حساب نباید باهام رسمی حرف بزنید
از این حرفش خندم گرفت و گفتم:درسته من بزرگترم اما نمیتونم باهاتون غیررسمی حرف بزنم چون شما رئیسم هستید
یورا:اگه میخوای باهات راحت باشم و ازت کمک بگیرم مثل الان من حرف بزن
برای اولین بار بود باهام غیر رسمی حرف میزد برای همین گفتم:شما اشکالی نداره باهام اینجوری صحبت کنید اما من نمیتونم
قیافه ناراحتی به خودش گرفت و گفت:پس باید فکر کنم یه مزاحم همراهمه
چانگ ووک:اگه باهاتون صمیمی حرف بزنم مزاحم حساب نمیشم؟
یورا:نه در اونصورت میتونی دوستم باشی
چانگ ووک:باشه قبوله...پس فعلا خداحافظ دوست من

...
از اینکه من رو دوست خودش خطاب کرد خیلی خوشم اومد ...اون روز برای خوردن ناهار به طبقه پایین نرفتم و ترجیح دادم تواتاقم غذاموبخورم یوبی همونطور که من مشغول خوردن بودم گفت:نمیخوای درمورد اتفاق امروز صحبت کنی؟
بهش نگاه کردمو گفتم:چانگ ووک بهت گفته؟
یوبی:قبل از اینکه بیاد باهات حرف بزنه از من یه سری سوال درمورد گذشته ت پرسید که متاسفانه جواب هیچکدومشون رو نمیدونستم خیلی دلش میخواست بدونه چرا رابطه تو وپدرت اینجوریه
یورا:ازاینکه نمیتونم بهت چیزی بگم معذرت میخوام باور کن به زبون اوردن گذشتم خیلی سخته
یوبی:من درکت میکنم اما لطفا دیگه با پدرت دعوا نکن ممکنه دفعه بعد بدتر کتکت بزنه
اشک توچشمام جمع شد و گفتم:نگران نباش من به این سیلی خوردنا عادت دارم
یوبی:ببخش ناراحتت کردم آخه خیلی نگرانتم
یورا:اشکالی نداره
ساعت4 بعدازظهر همراه یوبی برای قدم زدن به حیاط رفتم همینطور که راه میرفتیم ازش پرسیدم:چانگ ووک کجاست؟
یوبی:رفته استراحت کنه تا بتونه شب بیدار بمونه
یورا:بیچاره باید از یه دستور مزخرف اطاعت کنه
یوبی:درسته من که خیلی دلم میخواد بدونم پدرت چرا همچین چیزی ازش خواسته
یورا:مطمئن باش به زودی میفهمم که داره چیکار میکنه
یوبی:خوبه فقط مواظب باش بلایی سرت نیاد
یورا:باشه...راستی شب شاممو بیار تواتاقم
یوبی:نمیخوای با پدرت بخوری؟
یورا:نه میخوام باتو شام بخورم
یوبی:باشه
بعداز قدم زدن به اتاقم برگشتمو مشغول کتاب خوندن شدم اینقدر محو خوندن شده بودم که متوجه گذر زمان نشدم وقتی یوبی شام اورد تازه فهمیدم ساعت9 شبه برای همین باتعجب گفتم:واو... 4ساعته دارم کتاب میخونم
یوبی درحالی که سینی رو میذاشت روی میز گفت:واقعا؟
یورا:آره اصلا نفهمیدم کی ساعت9 شده اگه نمیومدی تا فردا صبح مشغول خوندن بودم
یوبی:حتما کتابش خیلی قشنگه نه؟
یورا:آره
یوبی:خیلی خب بیا شاممون رو بخوریم که خیلی گرسنمه
یورا:باشه...راستی چانگ ووک کجاست؟
یوبی:فکر کنم تازه از خواب بیدار شده بود چون داشت میرفت صورتشو بشوره بیچاره باید تنهایی شام بخوره
یورا:چرا مگه بقیه محافظا نمیخورن؟
یوبی:نه اونا یه ساعت پیش شامشون رو خوردن
یورا:میشه بری به چانگ ووک بگی بیاد بالا باما شام بخوره؟
یوبی با تعجب گفت:چرا اینقدر باهاش مهربون شدی؟
یورا:من همیشه باهمه مهربونم امروزم به این خاطر باهاش بد رفتار کردم که از پدرم عصبانی بودم
یوبی با خنده گفت:فراموش کرده بودم قلب بزرگی داری... باشه الان میرم دنبالش
5دقیقه ای گذشت که یوبی همراه چانگ ووک به اتاقم اومدوقتی نشستن روبه چانگ ووک گفتم:شنیدم تنهایی باید شام بخوری برای همین خواستم بیای
چانگ ووک:ممنون که بفکرم بودی
یوبی از این غیر رسمی حرف زدن چانگ ووک تعجب کرد و گفت:چرا اینقدر صمیمی با یورا صحبت میکنید
چانگ ووک:خودش ازم خواست آخه من 5سال ازش بزرگترم
یورا:درسته ما از این به بعد باهم دوستیم
یوبی قیافه بامزه ای به خودش گرفت و رو به چانگ ووک گفت:پس منم میتونم باهات راحت حرف بزنم
چانگ ووک که از اینکار یوبی خندش گرفته بود گفت:آره میتونی
یورا:یااااااااااا یوبی چرا از موقعیت سوءاستفاده میکنی؟
یوبی:آخه وقتی 3تایی باهم دوست باشیم بهتره
خیلی وقت بود که اینقدر ازته دل نخندیده بودم وجود اون دونفر بهم انرژی میداد شاید اگه به کره برنگشته بودم با همچین آدمایی آشنا نمیشدم ساعت12 بود که دست از حرف زدن برداشتیم یوبی و چانگ ووک ظرفا رو بردن به آشپزخونه و منم به حمام رفتم تا یه دوش کوتاه بگیرم و بخوابم بعد از اینکه کارم تموم شد لباسام رو پوشیدمو رفتم توتختم چند دقیقه ای گذشت که چانگ ووک به اتاقم اومد و همونطور که سرش پایین بود گفت:ببخشید باید کارمو شروع کنم من روی تراس وایمیستم توهم پرده ها رو بکش تا راحت باشی
یورا:سرتو بیار بالا من لباسم مناسبه
وقتی نگام کرد گفت:فکر کردم لباس خواب میپوشی
یورا:نه با اینا راحت ترم
چانگ ووک:باشه من دیگه میرم تو بخواب
یورا:میشه یه سوال بپرسم؟
چانگ ووک:آره حتما
یورا:همسرت میدونه تو باید شبا تواتاق من بمونی؟
هنوز به کلمه همسر عادت نکرده بودم برای همین دوباره جا خوردم و گفتم:هنوز وقت نکردم بهش بگم
یورا:اگه بهش بگی ناراحت میشه نه؟
چانگ ووک:نمیدونم
یورا:قطعا ناراحت میشه چون هیچ زنی دوست نداره شوهرش با یه دختر مجرد تویه اتاق باشه...اونم مرد خوش قیافه ای مثل تو
از اینکه بهم گفت خوش قیافه خوشم اومد لبخند زدمو جواب دادم:همسر من باید اینقدر بهم اعتماد داشته باشه که وقتی تواین موقعیت قرار گرفتم بهم بگه مهم نیست... شغلته
یورا:حتما دختر خوشبختیه که با مرد خوبی مثل تو آشنا شده
چانگ ووک:مطمئن باش کسی که همسر منه خیلی از من بهتره
یورا:خوبه که اینقدر همدیگه رو درک میکنید
چانگ ووک:درک کردن همدیگه یکی از مهمترین اصول زندگیه
یورا:درسته
چانگ ووک:حالا من میخوام یه سوال ازت بپرسم
یورا:بپرس
چانگ ووک:چرا اینقدر از نزدیک شدن به مردای مجرد میترسی؟
مثل اینکه انتظار همچین سوالی رو ازمن نداشت برای همین گفت:از وقتی اومدم کره تو دومین نفری هستی که اینو میپرسه
چانگ ووک:و تو هربار میگی نمیتونی درموردش حرف بزنی درسته؟
یورا:مثل اینکه یوبی همه چیز رو بهت گفته
چانگ ووک:اگه بخوام اینجا بمونم باید همه چیز رو در موردت بفهمم تا بتونم بهتر ازت مراقبت کنم
یورا:متاسفم چانگ ووک الان نمیتونم درباره ش حرف بزنم
چانگ ووک:باشه اصرار نمیکنم ولی روانپزشکم همیشه بهم میگه اگه دردی که میکشی خیلی کشنده ست دربارش با کسی حرف بزن اینجوری خالی میشی و تحملش برات آسونتر میشه
وقتی دیدم جوابی نمیده رفتم رو تراس و درو بستم
تواون سکوت و تاریکی شب روی تراس ایستادمو به حرفای یورا فکر کردم چرا این دختر از به زبون اوردن گذشته ش میترسید اصلا چرا پدرشو مقصر میدونست البته با کارایی که آقای کیم میکرد حق داشت همچین فکری بکنه نمیدونم چرا دوست داشتم بهش کمک کنم شاید چون دلم براش میسوخت اونم یه جورایی مثل من از گذشته رنج میبرد گذشته ای که چیزی جز غم و اندوه نبود ساعت تقریبا3 صبح بود که با صدای جیغ یورا سریع وارد اتاقش شدم و به طرفش رفتم هرچقدر تکونش میدادم بیدار نمیشد یعنی داشت چی میدید که اینجوری فریاد میزد نمیدونستم باید چیکار کنم تنها چیزی که به ذهنم اومد این بود که بهش سیلی بزنم وقتی اینکارو کردم چشماشو باز کرد وبه اطرافش نگاه کرد وقتی دیدم اشکاش پشت سرهم میریزه کمکش کردم بشینه و درحالی که با دستمال عرقای صورتش رو خشک میکردم گفتم:آروم باش فقط خواب دیدی
گریه ش بیشتر شد و جواب داد:خیلی بد بود هنوزم میترسم
چانگ ووک:درباره اتفاقات گذشته بود؟
یورا:آره دوباره همون آدما رو دیدم که داشتن....
به اینجای حرفش که رسید دیگه ادامه نداد و فقط گریه کرد وقتی متوجه لرزش بدنش شدم دستاش رو گرفتمو گفتم:گریه نکن جات امنه و هیچکس نیست که اذیتت کنه اون آدما فقط توخواب بودن و اینجا نیستن
از پارچ آبی که کنار تخت بود یه لیوان پر کردمو بهش دادم و گفتم:اینو بخور تا حالت جا بیاد
آب که خورد لیوان و ازش گرفتم و گذاشتم سرجاش بعداز اینکه کمکش کردم دراز بکشه گفتم:خیلی خب من دیگه میرم
قبل از اینکه قدم بردارم دستم رو گرفت و با صدایی که به زور میشنیدم گفت:خواهش میکنم بمون تا خوابم ببره
با این حرف دوباره عذاب وجدان دروغی که بهش گفتم اومد سراغم وقتی به طرفش برگشتمو نگاش کردم چیزی جز التماس برای موندنم توچشماش نمیدیدم از خودم متنفر شدم چطور تونستم به این دختر بیچاره دروغ بگم اگه میفهمید من مجردم حال روحیش بدتر میشد تواون لحظه تنها کسی رو که مقصر میدونستم آقای کیم بود مطمئن بودم بخاطر منافع خودش مجبورم کرد اینکارو بکنم با صدای یورا بخودم اومدم که گفت:میمونی؟
چانگ ووک:آره راحت بخواب
نیم ساعتی کنار تختش ایستادم تا اینکه خوابش برد بعدش برگشتم روی تراس اینقدر به کارا و حرفای آقای کیم فکر کردم که نفهمیدم کی صبح شد وقتی به ساعتم نگاه کردم 8بود وارد اتاق شدم و درحالی که نزدیک تخت بودم با صدای آرومی گفتم:یورا بیدارشو
وقتی دیدم حرکتی نمیکنه آروم شونش رو تکون دادمو دوباره گفتم:بیدار شو یورا صبح شده

فکر میکردم دارم خواب میبینم بعد از مرگ مادرم دیگه هیچکس من رو اینجوری از خواب بیدار نکرده بود چشمام رو که باز کردم دیدم چانگ ووک با همون چهره مهربونش در حالی که لبخند میزنه کنار تختم ایستاده چند ثانیه بهش خیره موندم و بعد با لبخند گفتم:صبح بخیر
چانگ ووک:صبح بخیر پاشو صورتت رو بشور برو پایین صبحونه بخور
بلند شدم روی تخت نشستمو گفتم:به یوبی بگو صبحونم رو بیاره بالا
چانگ ووک:تا کی میخوای با پدرت قهر بمونی و باهاش سر یه میز نشینی؟
اخمی کردم و جواب دادم:تا وقتی که بفهمه اشتباه کرده و ازم عذرخواهی کنه
چانگ ووک:خودت میدونی اون هیچوقت همچین کاری رو نمیکنه
یورا:یجوری حرف میزنی انگار خیلی میشناسیش
چانگ ووک:نه زیاد نمیشناسمش اما فهمیدن این موضوع خیلی ساده س
یورا:منظورت چیه؟
چانگ ووک:کاری که دیروز پدرت باهات کرد خیلی بد بود اگر به اشتباهش پی میبرد و قصد عذرخواهی کردن داشت همون دیروز اینکارو میکرد...پس میبینی شناختنش کار سختی نیست
یورا:درست میگی ولی من هنوزم نمیتونم باهاش روبه رو بشم
چانگ ووک:پس میخوای کل روز رو خونه بمونی؟
یورا:نه از اونجایی که محافظ خیلی خوبی هستی الان نمیرم جایی و بهت اجازه میدم تا  بعد ازظهر استراحت کنی و بعدش همراه من ویوبی بیای بریم بیرون
چانگ وو درحالی که به این حرفم میخندید گفت:ممنونم ارباب این لطفت رو هیچوقت فراموش نمیکنم
از لحنش خندم گرفت و گفتم:اگه همیشه محافظ خوبی بمونی بهت آسون میگیرم
چانگ ووک:باشه...من میرم به یوبی بگم واست صبحونه بیاره
وقتی چانگ ووک از اتاق رفت بیرون تختمو مرتب کردم و بعد از شستن دست و صورتم جلوی آیینه رفتم تا موهامو شونه کنم به صورتم که نگاه کردم با خودم گفتم:خیلی بانشاط تر از قبل به نظر میام البته با وجود دوستایی مثل یوبی و چانگ ووک....
به اینجای حرفم که رسیدم ناخودآگاه با اوردن اسمش لبخند زدم برام خیلی عجیب بود من تا حالا با هیچ مردی اینقدر راحت نبودم که بخوام به عنوان دوست بپذیرمش اما درمورد چانگ ووک اینطور نبود نمیدونم چرا ازش نمیترسیدم برخلاف بقیه محافظایی که داشتم بهش اجازه دادم نزدیکم بشه شاید به این خاطر بود که اون بهم حس امنیت میداد چیزی که خیلی وقت بود تجربه نکرده بودمش
توافکار خودم غرق بودم که یوبی وارد اتاقم شد و بعد از اینکه سینی رو روی میز گذاشت گفت:امروزم نیومدی سر میز
یورا:آره هنوزم نمیخوام پدرمو ببینم
یوبی:قراره تاکی تواتاقت بمونی از دیروز دیگه نیومدی پایین
یورا:دلم نمیخواد به این زودیا ببینمش درضمن من قرار نیست خودمو اینجا حبس کنم
یوبی:مطمئنی؟؟
یورا:آره چطور مگه؟
یوبی:رفتارت که اینطور نشون نمیده
یورا:نگران نباش شب میخوام برم بیرون توهم باید بیای
یوبی از این حرفم خوشحال شد و گفت:عالیه پس باید حسابی خوش بگذرونیم
یورا:درسته
ساعت 8 شب بود که آماده شدمو همراه یوبی و چانگ ووک سوار ماشین شدیم  
وقتی راننده ازمون پرسید کجا میریم من گفتم:شهربازی
یوبی با ناراحتی گفت:چرا شهربازی؟
یورا:پس کجا بریم
یوبی:یجای دیگه
چانگ ووک با حالت تمسخر رو به یوبی گفت:از شهربازی میترسی؟
یوبی:نخیر فقط به این خاطر میگم که من تنهام
چانگ ووک:منظورت چیه؟
یوبی:چون اگه بخوایم هر وسیله ای رو سوار بشیم من تنها میمونم و تو هم باید حتما کنار یورابمونی
چانگ ووک:درست میگی پس باید یجای دیگه بریم
من با حالت اعتراض گفتم:یااا شما دوتا چرا به نظر من اهمیت نمیدین میدونید چندوقته شهربازی نرفتم
چانگ ووک:منم دوست دارم بیام ولی یوبی...
حرفشو قطع کردمو رو به یوبی گفتم:تو هیچکس رو نداری باهامون بیاد تا تنها نمونی؟
یوبی با ناراحتی گفت:نه
من که دیگه ناامید شده بودم گفتم:باشه پس میریم کلاب
چانگ ووک:نه نه دوست ندارم مثل دفعه پیش اون اتفاق بیفته من یه فکری دارم
یورا:چی؟
چانگ ووک:اگه موافق باشی به یکی از دوستام زنگ بزنم بیاد
یورا:فکر خوبیه همین الان زنگ بزن
چانگ ووک:باشه ولی یه مشکلی هست
یورا:چه مشکلی؟
چانگ ووک:اون...مجرده
چند لحظه بینمون سکوت بود که یوبی با دیدن قیافم گفت:نیازی نیست اینکارو بکنی من تنها سوار وسیله ها میشم
نمیدونم چرا اینقدر به چانگ ووک اعتماد داشتم که گفتم:اشکالی نداره زنگ بزن دوستت بیاد
هر دوشون از این جواب من تعجب کردن و بعد چند ثانیه یوبی گفت:اگه حالت بد بشه چی؟
همینطور که به چانگ ووک خیره بودم بی اختیار گفتم:من به چانگ ووک و هرکسی که بهش مربوطه اعتماد دارم
این حرفش خیلی من رو شوکه کرد چند ثانیه ای فقط نگاش میکردم دوباره عذاب وجدان دروغی که بهش گفتم اومد سراغم حس میکردم هر چی بیشتر یورا بهم اعتماد میکنه من بیشتر از آقای کیم بخاطر دروغی که مجبورم کرد بگم متنفر میشم توفکر بودم که با صدای راننده به خودم اومدم که گفت:بالاخره باید کجا برم؟
چانگ ووک:شهربازی
تمام راه رو داشتم به کارای اقای کیم فکر میکردم بالاخره تصمیمم رو گرفتم نمیتونستم اجازه بدم این دختر بی گناه بخاطر پدرش آسیب ببینه باید کمکش میکردم بفهمه پدرش داره چیکار میکنه
اونشب تصمیمی گرفتم که عواقبش زندگی من و یورا رو به بدترین شکل بهم ریخت
جوری که روزی هزاربار آرزو میکردم بمیرم و عذاب کشیدن یورا رو نبینم...





ادامه مطلب...