تبلیغات
✧♛✧ My Beauty Story ✧♛✧

My Protector_part 3







راس ساعت 8 رسیدم خونه آقای کیم وقتی وارد شدم مافوقم اومد جلو و یه سری توضیحات بهم داد وگفت تا زمانی که یه محافظ دیگه هم استخدام بشه  فقط وقتی میتونم بخوابم که دختر آقای کیم خونه باشه اما بقیه روز رو باید مراقبش باشم و یه روز درهفته میتونم به خونم برم همینطور مشغول صحبت بودیم که آقای کیم اومد با دیدنش تعظیم کردم و گفتم:صبح بخیر قربان
کیم:صبح بخیر فکر کنم در جریان تمام مسائل کارت هستی درسته؟
چانگ ووک:بله همینطوره
کیم:مهمترین مسئله ای که بهت گفتم رو هم فراموش نکن
چانگ ووک:حتما قربان
کیم:خیلی خوب بهتره کارت رو شروع کنی دخترم داره میره بیرون
چانگ ووک:بله
آقای کیم خواست بره اما با صدای دخترش سرجاش وایستاد اون گفت:پدر صبر کنید باید باهاتون حرف بزنم
کیم:چه اتفاقی افتاده؟
وقتی دختر آقای کیم نزدیک شد از تعجب چشمام گرد شده بود باورم نمیشد این همون دختر دیشب باشه اون بدون توجه به من روبه روی پدرش ایستاد و گفت:تا کی میخواید حقیقت رو از من پنهون کنید چرا نمیگید دلیل اینکاراتون چیه؟چی باعث شده که یهویی اینهمه محافظ استخدام کردید؟قراره چیکار بکنید که میترسید بلایی سرمون بیاد؟ اصلا چرا باید یه محافظ شبا تواتاق من بمونه؟
آقای کیم که بنظر میومد از اینهمه سوال جا خورده گفت:بعدا باهم صحبت میکنیم بهتره الان با محافظت آشنا بشی
بعد روبه من کرد و ادامه داد:خودت رو به دخترم معرفی کن

...
همراه یوبی سریع از اتاقم بیرون اومدم تا با پدرم صحبت کنم به اتاقش رفتم اما اونجا نبود یکی از خدمتکارا بهم گفت تازه رفته بیرون با قدمهای تند خودم رو به حیاط خونه رسوندم وقتی دیدم داره میره با صدای بلند گفتم:پدر صبر کنید باید باهاتون حرف بزنم
خودم رو بهش رسوندم و بدون توجه به محافظایی که اونجا بودن گفتم: تا کی میخواید حقیقت رو از من پنهون کنید چرا نمیگید دلیل اینکاراتون چیه؟چی باعث شده که یهویی اینهمه محافظ استخدام کنید؟قراره چیکار بکنید که میترسید بلایی سرمون بیاد؟ اصلا چرا باید یه محافظ شبا تواتاق من بمونه؟
مثل همیشه جواب سوالام رو نداد و گفت:بعد باهم صحبت میکنیم بهتره الان با محافظت آشنا بشی
بعد رو به اون پسر کرد و گفت:خودت رو به دخترم معرفی کن
یه لحظه از دیدن اون پسر توخونمون گیج شدم چه دلیلی داشت اون به خونمون بیاد اصلا اینجارو از کجا پیدا کرده بود
غرق افکارم بودم که با صدای یوبی به خودم اومدم:این اینجا چیکار میکنه؟
خواستم حرفی بزنم که اون پسر تعظیم کرد و گفت:سلام من جی چانگ ووک هستم
درحالی که هنوزم گیج بودم جواب دادم:منم کیم یورا هستم...میشه بگید شما اینجا چیکار میکنید؟
چانگ ووک:محافظ شخصی شما هستم
کیم:مگه همدیگه رو میشناسید؟
یورا:دیشب من و یوبی ایشون رو توکلاب دیدیم
چانگ ووک:بله خیلی اتفاقی همدیگه رو دیدیم
کیم:اینطور که معلومه ملاقات خوبی نداشتید
چانگ:درسته دخترتون و دوستش در مورد من دچار یه سوءتفاهم شدن اما خوشبختانه همه چیز حل شد
یوبی:بله قربان ایشون درست میگن
کیم:خیلی خوب من دیگه میرم
بعد از رفتن پدرم رو به اون محافظ کردم و گفتم:ما میخوایم بریم شرکت دوستم همراهمون بیا
چانگ ووک:بله
تقریبا نیم ساعتی طول کشید تا برسیم قبل از اینکه  وارد اتاق رئیس شرکت بشیم رو به چانگ ووک کردم و گفتم:همینجا منتظر بمون
چانگ ووک:اما نمیتونم باید...
حرفشو قطع کردم و گفتم:بهتره به حرفم گوش کنی چون به اندازه کافی مزاحم هستی
بدون اینکه منتظر جوابش بمونم همراه یوبی وارد اتاق شدیم دوستم هانا هم اونجا بود جلو رفتم بغلش کردمو گفتم:خیلی وقته ندیدمت
هانا:درسته دلم برات تنگ شده بود
یورا:منم همینطور
هانا به برادرش که پشت سرش ایستاده بود اشاره کرد و گفت:معرفی میکنم برادرم شیوون
دستمو به طرفش دراز کردمو گفتم:خوشبختم یورا هستم
شیوون:منم همینطور
هانا:کی به کره برگشتی؟
یورا:دیروز اومدم
هانا:خب حالا بگو ببینم من و برادرم باید چیکار کنیم؟
با اشاره به یوبی فهموندم که بیاد جلو بعد لبخند زدمو رو به هانا و برادرش گفتم:این دوستم یوبیه یه طراح لباسه اوردمش اینجا تا اگه براتون ممکنه استخدامش کنید
شیوون:بهتره اول طرحاشون رو ببینیم بعد اگر صلاحیت داشتن استخدامشون میکنیم  خوشبختانه هانا و برادرش از طرح های یوبی خوششون اومد اما بخاطر این مسئله که خارج از کشور تحصیل نکرده بود و هیچ سابقه کاری هم در شرکتای معتبر نداشت برای استخدامش دچار شک شدن وقتی به قیافه ناامید یوبی نگاه کردم دلم بحالش سوخت برای همین روبه هانا کردمو گفتم:فکر نمیکنم تحصیل در خارج از کشور اینقدر اهمیت داشته باشه که دختر بااستعدادی مثل ایشون رو استخدام نکنید به نظرم تواینکار مهم استعداد و خلاقیته که خوشبختانه همش رو یوبی داره
شیوون:بله شما درست میگید ایشون خیلی با استعداد هستند که جزءدانشجوهای ممتاز دانشگاه بودن و طرحاشون همیشه اول بوده اما خودتون میدونید تمام کارمندای ما خارج از کشور تحصیل کردن و سابقه کار تو بهترین شرکتای دنیا رو دارن ولی دوست شما...
یورا:پس نمیتونید استخدامش کنید درسته؟
هانا:خیلی دلمون میخواد اما هیچ سابقه کاری نداره اگه به گوش کارمندای دیگه برسه جو شرکت بهم میریزه
یوبی که اشک توچشماش جمع شده بود سرش رو پایین انداخت و چیزی نگفت
تو اون لحظه تنها حرفی که تونستم بگم این بود که:اگه یه مدت طراح لباس شخصی من بشه بعدش استخدامش میکنید؟
هردوشون از این پیشنهادم جاخوردن چند ثانیه ای به سکوت گذشت تا اینکه شیوون گفت:قبوله چندماه دیگه همراه با طراحی هایی که برای شما انجام دادن بیاید اینجا
یورا:باشه پس دوباره برمیگردیم
بعدازاینکه ازشون خداحافظی کردیم سوار ماشین شدیمو به طرف خونه راه افتادیم تمام مسیر یوبی بیصدا گریه میکرد وقتی دیدم اشکاش قطع نمیشه بغلش کردمو گفتم:چرا گریه میکنی؟مطمئن باش اگه یه مدت طراح لباس من باشی بعدش استخدامت میکنن
یوبی:اونا اینکارو نمیکنن هیچکس حاضر نمیشه به من کار بده
یورا:نگران نباش اگه هیچکس بهت کار نداد خودم یه شرکت واست میزنم خودمم میشم رئیسش
از این حرفم خندش گرفت و گفت:اونی تو خیلی خوبی
یورا:ممنون دیگه گریه نکن دوست ندارم اشک کسی رو ببینم
قبل از اینکه وارد اتاق رئیس شرکت بشیم دختر آقای کیم بهم گفت: همینجا منتظر بمون
چانگ ووک:اما نمیتونم باید...
حرفمو قطع کرد و گفت:بهتره به حرفم گوش کنی چون به اندازه کافی مزاحم هستی
از این رفتارش جا خوردم اصلا انتظار چنین برخوردی رو ازش نداشتم بدون هیچ حرفی همراه دوستش به داخل اتاق رفتن یه ساعتی منتظرشون موندم تا اینکه بالاخره هردوشون با قیافه های ناراحت اومدن بیرون وقتی سوار ماشین شدیم یوبی آروم گریه میکرد خیلی دوست داشتم بدونم چه اتفاقی افتاده چند ثانیه ای گذشت که دختر آقای کیم بغلش کرد و گفت: چرا گریه میکنی؟مطمئن باش اگه یه مدت طراح لباس من باشی بعدش استخدامت میکنن
یوبی:اونا اینکارو نمیکنن هیچکس حاضر نمیشه به من کار بده
یورا:نگران نباش اگه هیچکس بهت کار نداد خودم یه شرکت واست میزنم خودمم میشم رئیسش
یوبی از این حرف خندش گرفت و گفت:اونی تو خیلی خوبی
یورا:ممنون دیگه گریه نکن دوست ندارم اشک کسی رو ببینم
خیلی دلم میخواست بدونم چرا همچین آدم مهربونی اینقدر بد با من رفتار میکرد شاید بخاطر پدرش بود...وقتی رسیدیم خونه آقای کیم تواتاقش بود یوبی رفت به آشپزخونه منم همراه یورا به طبقه بالا رفتم اون وارد اتاقش شد و من پشت در ایستادم چند دقیقه ای گذشت که اومد بیرون و گفت:دنبالم بیا میریم اتاق پدرم
بدون هیچ حرفی باهاش رفتم وقتی وارد اتاق آقای کیم شدیم یورا با عصبانیت گفت:اومدم جواب سوالام رو بگیرم
کیم:فراموش کردم چی پرسیدی
یورا پوزخندی زد و گفت:میدونم همش رو یادتونه اما مهمترینش رو دوباره میگم
بعد در حالی که به من اشاره میکرد ادامه داد:چرا این مرد شبا باید تواتاق من بمونه؟

از این حرف شوکه شدمو بی اختیار گفتم:چی؟من باید تواتاق شما بمونم؟چرا باید همچین کاری بکنم؟
کیم:برای اینکه وقتی دخترم کابوس میبینه یکی کنارش باشه
با ناراحتی گفتم:اما قربان این غیرممکنه من نمیتونم همچین کاری بکنم
کیم:مثل اینکه فراموش کردی چقدر به پول این کار نیاز داری
از این حرف منظورش رو فهمیدمو دیگه چیزی نگفتم
یورا:خیلی دلیلتون مسخره ست یه چیزی بگید که باور کنم
کیم:غیر از این هیچ دلیل دیگه ای ندارم درضمن این یه مرد متاهله نباید ازش بترسی
یورا:من از محافظم نمیترسم...از شما میترسم که باز نقشه های جدید کشیدید تا اینبارم یکی بخاطرتون نابود بشه
آقای کیم روبه روی دخترش ایستاد و با عصبانیت گفت:کی میخوای این چرندیات رو تموم کنی
یورا داد زد و جواب داد:تا وقتی که بپذیرید غیر از حرص و طمع برای مقام هیچ چیز دیگه ای براتون مهم نیست...حتی همسر و دخترتون دفعه پیش مادرم رو قربانی کردید اینبارم من رو فقط نمیدونم چطور با وجدانتون کنار میاید
آقای کیم سیلی محکمی به دخترش زد و گفت:خفه شو
از اینکار آقای کیم خیلی شوکه شدم اما جرات دخالت کردن نداشتم
یورا درحالی که اشکاش میریخت با صدای بلند گفت:ازت متنفرم مطمئن باش یه روز تاوان تمام این بی رحمیات رو پس میدی
اینبار آقای کیم جوری به دخترش سیلی زد که از دهنش خون اومد
کیم:گمشو برو بیرون
دلم بحال اون دختر بیچاره سوخت برای همین رفتم کنارشو گفتم:بهتره بریم به اتاقتون
بدون هیچ حرفی اومدیم بیرون وقتی داشتیم از پله ها بالا میرفتیم متوجه شدم حال یورا خوب نیست چون نمیتونست درست راه بره از بازوش گرفتم و گفتم:کمکتون میکنم برید اتاقتون
نگاه عصبانیش رو بهم دوخت و گفت:به من دست نزن
چانگ ووک:میدونم الان خیلی عصبانی هستید ولی بهتره اجازه بدید کمکتون کنم
دستم رو کنار زد و گفت:همه این اتفاقا بخاطر توئه اگه نمیومدی اینقدر اذیت نمیشدم
چانگ ووک:اما من...
نذاشت حرفمو ادامه بدمو گفت:تنهام بذار
خیلی عصبانی بودم بخاطر گناهی که نکرده بودم داشتم مجازت میشدم هرجوری بود باید به یورا ثابت میکردم من آدم بدی نیستم چون اصلا دلم نمیخواست کسی دربارم بد فکر کنه
با صدای بسته شدن دراتاقش به خودم اومدم تصمیم گرفتم برم باهاش صحبت کنم اما ترجیح دادم اول یه سری سوال از دوستش یوبی بپرسم برای همین به آشپزخونه رفتمو ازش خواستم به حیات بیاد وقتی اومد روبه روش ایستادم و گفتم:شما نمیدونید چرا یورا از پدرش متنفره؟
یوبی:بخاطر اینکه اون رو مقصر اصلی اتفاقی که برای خودش و مادرش افتاد میدونه
چانگ ووک:چیزی در مورد اون اتفاق نمیدونید؟
یوبی:نه ولی اینقدر وحشتناکه که یورا حاضر نیست حرفی دربارش بزنه
چانگ ووک:یعنی چی بوده که بخاطرش نمیتونه به هیچ مرد مجردی نزدیک بشه
یوبی:خیلی دلم میخواد بفهمم ولی بهم نمیگه....میتونم بدونم چرا این سوالا رو میپرسید؟
چانگ ووک:چون یورا از دست من ناراحته و من رو مقصر دعوای خودش و پدرش میدونه
یوبی:مگه باهم دعوا کردن؟
چانگ ووک:آره...متاسفانه آقای کیم دخترش رو کتک زد
یوبی با صدای بلند گفت:چی؟یورا الان کجاست؟
چانگ ووک:آرومتر الان همه میفهمن...تواتاقشه
 یوبی:باید برم پیشش
قبل از اینکه بره دستش رو گرفتمو گفتم:بذارید من برم باید سوءتفاهما رو درمورد خودم برطرف کنم
یوبی:اما اون...
حرفشو قطع کردمو گفتم:خواهش میکنم
یوبی:باشه
به طبقه بالا رفتمو جلو دراتاق یورا ایستادم و در زدم بعد از چند ثانیه گفت:بیا تو
وارد اتاق که شدم از دیدن من تعجب کرد و گفت:چرا اومدی؟
چانگ ووک:میخوام باهاتون حرف بزنم

....
وارد اتاقم که شدم خودمو روی تخت انداختمو به گریه کردن ادامه دادم حس میکردم بدبخت ترین آدم دنیا هستم ای کاش مادرم بود و نمیذاشت این اتفاقا برای تنها فرزندش بیوفته ای کاش من رو بایه مرد بی احساس تنها نمیذاشت اون باعث شد امروز با یه آدم بی گناه بدترین رفتار رو داشته باشم خیلی پشیمون بودم اون بیچاره هیچ تقصیری نداشت نمیدونم چقدر گذشت تا اینکه با صدای در اتاق به خودم اومدم فکر کردم یوبیه و گفتم:بیاتو
وقتی دیدم چانگ ووکه با تعجب پرسیدم:چرا اومدی؟
چانگ ووک:باید باهاتون حرف بزنم
یورا:درچه مورد؟
چانگ ووک:فکر کنم درمورد من براتون سوءتفاهم پیش اومده
یورا:منظورت چیه؟
چندثانیه ای بهم خیره موند و گفت:بهتره بذارید اول خون روی لبتون رو تمیز کنم
نزدیکم اومد و بعد از اینکه یه دستمال ازتوجیبش دراورد شروع به پاک کردن لبم کرد برام عجیب بود برای اولین بار اجازه دادم یه مرد بهم اینقدر نزدیک بشه شاید بخاطر این بود که میدونستم متاهله در هرحال تاوقتی که کارش تموم شد حرفی نزدم همونطور که  مشغول بود گفت:بابت اتفاقی که امروز براتون افتاد متاسفم
لبخند تلخی زدمو جواب دادم:بار اولی نیست که بخاطر دونستن حقیقت بهم سیلی میزنه
چانگ ووک:خیلی درد داشت؟
یورا:عادت دارم اون همیشه همینطوریه
چانگ ووک:میتونم بدونم چی باعث شده که رابطه شما و پدرتون اینجوری بشه
یورا:گفتنش هیچ فایده ای نداره چون چیزی عوض نمیشه فقط با تعریف کردنش عذاب میکشم
چانگ وو:باشه امیدوارم هرچه زودتر بتونید اتفاقات گذشته رو فراموش کنید
یوار:بلایی که سر من و مادرم اومد چیزی نیست که بتونم از یاد ببرم اون صحنه ها همیشه توذهنم میمونه
چانگ وو:درک میکنم آدم هیچوقت نمیتونه اتفاقات بد گذشته رو فراموش کنه
یورا:انگار خیلی دراین زمینه تجربه داری
احساس کردم این حرفم خاطره بدی رو واسش یادآوری کرد چون کارشو تموم کرد و همونطور که روبه روم نشسته بود گفت:آره برای منم توگذشته یه اتفاق خیلی بد افتاد که هنوزم خودم رو مقصر میدونم
با کنجکاوی پرسیدم:چه اتفاقی؟
درحالی که لبخند میزد گفت:منم مثل شما از تعریف کردنش اذیت میشم
یورا:درسته بعضی چیزا رو آدم نمیتونه به راحتی به زبون بیاره...البته شما خیلی خوش شانسید حداقل یکی کنارتون هست که باهاش دردو دل کنید مطمئنم وقتی با همسرتون هستید همه چیز رو فراموش میکنید درسته؟
از این حرفش خیلی جا خوردم برای یه لحظه موندم چی جوابشو بدم اما سریع به خودم مسلط شدمو گفتم:بله همینطوره امیدوارم شما هم به زودی یکی رو پیدا کنید تا بتونید درکنارش آرامش از دست رفتتون رو بدست بیارید
لبخند تلخی زد و جواب داد:فکر نکنم تا ابد بتونم به هیچ پسری نزدیک بشم
با نگاه کردن به چشماش از دروغی که گفتم خجالت کشیدم نمیدونم چرا بخاطر اینکار عذاب وجدان گرفته بودم توهمین فکرا بودم که با صدای یورا به خودم اومدم
یورا:بخاطر رفتار امروزم ازتون معذرت میخوام تا حالا هیچوقت با کسی اینطوری برخورد نکرده بودم
چانگ ووک:اشکالی نداره منم ازتون معذرت میخوام که باید شبا تواتاقتون بمونم قول میدم هیچ مزاحمتی براتون ایجاد نکنم اگه مجبور نبودم هیچوقت اینکارو نمیکردم
یورا:این موضوع تقصیر شما نیست پس بخاطرش عذرخواهی نکنید
خیلی برام عجیب بود که چرا آقای کیم با همچین دختری اینجوری رفتار میکرد شاید یورا راست میگفت اون نقشه های جدیدی کشیده و معلوم نبوداینبار قراره چه اتفاقی بیوفته
برای اینکه یه خورده از عذاب وجدان دروغم کم کنم به یورا گفتم:هر کمکی خواستید بهم بگید قول میدم براتون انجامش بدم
یورا:باشه حتما فکر کنم تا چندروز دیگه باید یه کار بزرگ برام انجام بدی






ادامه مطلب...