تبلیغات
✧♛✧ My Beauty Story ✧♛✧

My Protector_part 2








سلام دوستان من اومدم با قسمت جدید چرا کسی نظر نمیده واقعا هیچکس اینجا داستانم رو نمیخونه؟این قسمت شخصیت جدید داریم قسمتای سبزرنگ از زبون پسرست...

صبح با صدای آلارم گوشیم از خواب بیدار شدم دوباره باید یه روز بی معنی دیگه رو شروع میکردم ای کاش یه سال پیش تواون اتفاق وحشتناک من میمردم اونوقت مجبور نبودم به این زندگی مزخرف ادامه بدم...از روی تخت بلند شدم وبعد از اینکه یه دوش کوتاه گرفتم لباس پوشیدمو به طرف بیمارستان راه افتادم باوجود اینکه پیش روانشناس میرفتم ولی بازم حال روحی خوبی نداشتم وقتی وارد اتاق دکتر کانگ شدم مثل همیشه با لبخند بهم سلام کرد و ازم خواست بشینم چند ثانیه ای گذشت که یه فنجون قهوه رو جلو صورتم گرفت و گفت:طبق معمول صبحونه نخوردی درسته؟
قهوه رو ازش گرفتمو جواب دادم:اوهوم...خودت که میدونی خیلی وقته مثل آدمای عادی زندگی نمیکنم
کانگ:دوباره داری حرفای ناامید کننده میزنی نمیدونم تا کی میخوای بخاطر گناهی که نکردی عذاب وجدان داشته باشی...چانگ ووک توباید خودتو از این احساس گناه خلاص کنی اون اتفاق هیچ ربطی به تو نداشت هرکس دیگه ای هم جای تو بود وظیفه اصلیش رو انجام میداد
چانگ ووک:من هیچوقت نمیتونم خودم رو ببخشم چون با کاری که کردم باعث جدایی دونفر شدم با اینکه میدونستم اون دونفر تا چه اندازه همدیگه رو دوست دارن ولی فقط یکیشون رو نجات دادم بخاطر همینم از کارم اخراج شدم
کانگ:فکر کن اگه جون همکارتو نجات داده بودی الان چی میشد؟
چانگ ووک:نمیدونم
کانگ:وضعیت تو هیچ تغییری نمیکرد چون مطمئنم بازم عذاب وجدان میگرفتی فقط بخاطر اینکه تونستی جون یه نفرشون رو نجات بدی
چانگ ووک:خیلی دلم میخواد همه چیز مثل اولش بشه
کانگ:میدونم این واقعیت تلخه اما تو دیگه نمیتونی به روزای قبل از اون اتفاق برگردی پس بهتره سعی کنی باهاش کنار بیای و بقیه زندگیت رو خوب بگذرونی...دلیل اینکه ازت خواستم به سرکارت برگردی اینه که کمتر به گذشته فکر کنی و ذهنت بیشتر درگیر کار بشه
با این حرف یاد کار جدیدم افتادمو بی اختیار لبخند زدمو گفتم:اینبار شرایط کاریم خاصه
کانگ:چطور مگه؟
چانگ ووک:کسی که محافظش شدم دختره یه سفیره...اون فکر میکنه تمام محافظاشون متاهلن
کانگ:یعنی بهش دروغ گفتن؟
چانگ ووک:آره اونطور که من شنیدم بخاطر مشکل روحی که داره پدرش از مافوقم خواسته اینکارو بکنیم البته من هنوز این دخترو ندیدم آخه امروز اولین روز کاریم بود که نرفتم چون باید میومدم اینجا
کانگ:حتما گذشته دردناکی داشته که از مردای مجرد فراریه
چانگ ووک:نمیدونم ولی هرچی هست اونم مثل من بیماره
بعد از تموم شدن مشاوره دکتر کانگ به خونه برگشتمو مشغول تمیزکاری شدم چون از روز بعد باید میرفتم سرکار و معلوم نبود کی بتونم به خونه برگردم تا ظهر نظافت طول کشید و بعدش یه ظرف نودل برداشتمو خوردم تقریبا تموم شده بود که گوشیم زنگ خورد سریع جواب دادم:الو
-سلام من کیم چانیونگ هستم رئیس جدیدت
خیلی جا خوردم و غذایی که تو دهانم بود رو قورت دادمو گفتم:سلام قربان حتما کار مهمی داشتید که شخصا تماس گرفتید
کیم:درسته دلیل اینکه چرا به دخترم دروغ گفتم که تمام محافظامون متاهلن رو میدونی درسته؟
چانگ ووک:نه دقیقا فقط مافوقم گفتن اتفاق بدی در گذشته واسشون افتاده
کیم:بله درسته حالا چون تو محافظ شخصیش هستی ازت میخوام که اگر دخترم متوجه شد  مجردی بهش بگی به پول اینکار احتیاج داشتی برای همین مجبور شدی دروغ بگی و چیزی در مورد اینکه من ازت خواستم واقعیتو مخفی کنی به زبون نیاری باشه؟
چانگ ووک:بله متوجه م اما اگه از شما بخوان من رو اخراج کنید چی؟
کیم:باید اینقدر تحت تاثیر قرارش بدی که همچین درخواستی ازمن نکنه
چانگ ووک:میتونم بپرسم چرا اینکارا رو میکنید؟من میتونم جوری رفتار کنم که دخترتون هیچوقت چیزی نفهمه اما شما یجورایی اسرار دارید که ایشون واقعیت رو بفهمن
یه لحظه حس کردم از این سوالم جا خورد چون بعد از چند ثانیه سکوت با لحنی که اصلا نمیشد حرفش رو باور کرد گفت:فقط به عنوان یه پدر میخوام دخترم این ترسی که داره خوب بشه و بتونه درآینده ازدواج کنه
چانگ ووک:بله حتما دستورتون رو اجرا میکنم
بعد از قطع کردن موبایلم فکرم درگیر آقای کیم شد مطمئن بودم دلیل این درخواستش چیز دیگه ای بود نه خوب شدن دخترش...

موقع خوردن ناهار به پدرم که سخت مشغول خوردن غذاش بود گفتم:من شب میخوام برم خرید
کیم:نمیشه باید تا فراد صبر کنی محافظت بیاد بعد هرجایی خواستی برو
یورا:من نیازی به محافظ ندارم
کیم:تنها بیرون رفتن واست خطرناکه
یورا:باشه تنها نمیرم یکی از این محاظا رو باهام بفرستین
کیم:نمیشه اینا باید همینجا بمونن
اینبار با عصبانیت گفتم:نمیدونم چرا وقتی دیگه هیچ پست و مقامی ندارید اینقدر میترسید کسی بهمون آسیب برسونه....مگه شما از شغلتون کناره گیری نکردید؟
پدرم که از این حرفم جا خورده بود جواب داد:درسته من از کارم استعفا دادم اما تا یه مدت باید مراقب باشیم
پوزخندی زدمو گفتم:باور نمیکنم دلیلش این باشه
کیم:من هیچوقت به تو دروغ نمیگم
خنده بلندی کردم و جواب دادم:مطمئنید؟
کیم:منظورت چیه؟
یورا:هیچی...درهرصورت من شب با یوبی خدمتکارمون میرم خرید شما هم بهتره سعی نکنید جلوم رو بگیرید
بدون اینکه منتظر جوابش بمونم بلند شدمو به اتاقم رفتم فکرم حسابی بهم ریخته بود مطمئن بودم پدرم از اینکاراش یه هدفی داره... یعنی اینبار کی قرار بود قربانی جاه طلبیاش بشه
ساعت 7بود که حاضر شدمو به طبقه پایین رفتم چند دقیقه ای طول کشید تایوبی  لباساش رو عوض کنه وقتی اومد گفت:رئیس خیلی نگرانن که داری بدون محافظ میری بیرون
پوزخندی زدمو گفتم:اون نگران من نیست اگه بود یه دونه از این محافظایی که اینجان رو با من میفرستاد بیشتر از هر چیزی به جون خودش اهمیت میده
یوبی:اون پدرته نباید درموردش اینجوری حرف بزنی
یورا:پدرمن خیلی وقته توذهنم مرده
وقتی قیافه متعجب یوبی رو دیدم لبخند زدمو گفتم:بهتره بریم دیر میشه
سوار ماشین که شدیم از راننده خواستم مارو به یه فروشگاه خوب ببره تومسیر یوبی بهم گفت:خیلی دلم میخواد بدونم چرا با پدری که هیچی واست کم نذاشته اینجوری رفتار میکنی
به طرفش برگشتمو جواب دادم:توهیچی از زندگی من نمیدونی برای همین اینطوری قضاوت میکنی
یوبی:اینم جزء چیزاییه که نباید بدونم
یورا:دوست ندارم توهم حس من رو نسبت به پدرم پیدا کنی
یوبی:پس یعنی نباید فوضولی کنم
در جوابش لبخندی زدم و گفتم:شاید بعدا بهت گفتم
 یوبی:باشه هرجور راحتی
بعداز اینکه برای یوبی لباس و کفش خریدم از فروشگاه اومدیم بیرون هنوز سوار ماشین نشده بودیم که یوبی گفت:نظرت چیه بریم کلاب و یه خورده انرژیمون رو تخلیه کنیم؟
یورا:با اینکه رفتن به همچین جاهایی اذیتم میکنه ولی چون تو هستی میام
راننده مارو به یه کلاب که همون اطراف بود برد...
از عوض کردن کانالا خسته شده بودم تصمیم گرفتم برم بیرون یه دوری بزنم نیم ساعتی توخیابونا چرخیدم وبعدش تصمیم گرفتم یه خورده بنوشم جلوی اولین کلابی که تومسیرم بود نگه داشتم وقتی وارد شدم کلی آدم سرخوش اون وسط داشتن میرقصیدن و انرژیشون رو تخلیه میکردن صدای آهنگ اینقدر زیاد بود که حس میکردم گوشم داره سوت میکشه بعد از اینکه نشستم به پیشخدمت سفارشمو دادمو منتظر شدم تازه شروع به نوشیدن کرده بودم که متوجه شدم بین کسایی که دارن میرقصن یه پسر مزاحم یه دختر شده رفتار اون دختره برام عجیب بود درحالی که مشخص بود از ترس میلرزه اما در مقابل اون پسر هیچکاری انجام نمیداد و اون عوضی هم دستش رو به بدن دختره میکشید
اولش میخواستم بی تفاوت باشم اما وقتی دیدم اون دختر از ترس داره گریه میکنه دیگه نتونستم تحمل کنم و خودم رو سریع بهش رسوندم چون دوست نداشتم دردسر درست کنم بدون اینکه پسره رو بزنم دست اون دخترو کشیدم و با خودم بردم وقتی دیدم در انبار اونجا بازه واردش شدمو در روهم پشت سرم بستم اون دختر که حس میکردم ترسش بیشتر شده دستاش رو روی سرش گذاشت نشست و با صدایی که به زور درمیومد گفت:خواهش میکنم کاری بهم نداشته باش
از این حرفش تعجب کردمو گفتم:منظورت چیه؟
بدون اینکه سرش رو بالا بیاره گفت:هرچقدر بخوای بهت پول میدم فقط بهم دست نزن
از این حرفش خندم گرفت و گفتم:تو فکر میکنی من دزدم؟
اینبار گریه ش شدیدتر شد و گفت:آره تو میخوای بهم آسیب برسونی
چانگ ووک:نگران نباش من دزد نیستم واذیتت نمیکنم فقط خواستم از دست اون پسری که مزاحمت شده بود نجاتت بدم همین...

وارد کلاب که شدیم یوبی همونطور که دستم رو میکشید گفت:بیا بریم انرژیمون رو تخلیه کنیم
وقتی دیدم اونجوری بالا و پایین میپره منم کارای اون رو انجام دادم چند دقیقه ای گذشت که یوبی گفت:من میرم دستشویی زود برمیگردم
یورا:باشه
وقتی یوبی رفت منم تصمیم گرفتم برم یه گوشه و منتظرش بمونم اما هنوز یه قدمم برنداشتم که یه نفر دستش رو دور کمرم حلقه کرد و درحالی که لباش رو به گوشم چسبونده بود گفت:بیا باهم خوش بگذرونیم
دوباره همون ترس لعنتی اومد سراغم تمام اون لحظه های عذاب آور شکنجه شدن مادرم از جلو چشمم گذشت درست مثل همیشه توهمچین موقعیتی توان هیچکاری رو نداشتم و فقط از ترس به خودم میلرزیدم مثل یه مجسمه وایستاده بودم واون عوضی هم هرکاری میخواست میکرد اشکام پشت سرهم میریخت و حتی جرات نداشتم جیغ بزنم نمیدونم چقدر گذشت که یه نفر دستم رو گرفت و از اون حرومزاده دورم کرد همینطور که من رو دنبال خودش میکشید وارد انبار م.ش.ر.وب شدیم و اون شخص درو بست ترسم دوبرابر شده بود خیال میکردم نجات پیدا کردم اما گیر یه آشغال دیگه افتاده بودم دیگه توان ایستادن نداشتم و دستام رو روی سرم گذاشتم و نشستم با صدایی که خودمم به زور میشنیدم گفتم:خواهش میکنم کاری بهم نداشته باش
اون پسر با تعجب گفت:منظورت چیه؟
بدون اینکه نگاهش کنم گفتم:هرچقدر پول بخوای بهت میدم فقط بهم دست نزن
از این حرفم خندش گرفت و گفت:تو فکر میکنی من دزدم؟
گریه م شدیدتر شدو جواب دادم:آره تو میخوای بهم آسیب برسونی
اون پسر نزدیکم شد و در حالی که دستش رو روی شونم گذاشت بود با صدای آرومی گفت:نگران نباش من دزد نیستم و اذیتت نمیکنم فقط میخواستم از دست اون پسر نجاتت بدم همین
سرم رو بالا اوردم به چشماش خیره شدم و گفتم:دروغ میگی
اون که سعی داشت آرومم کنه از روی زمین بلندم کرد و گفت:دارم راستشو میگم من دزد نیستم حالا هم اگه حالت بهتر شده به یکی زنگ بزن بیاد ببرتت
همین که خواستم گوشیم رو از جیبم دربیارم یوبی با عصبانیت وارد انبار شد و بدون هیچ حرفی یه لگد به اون پسر زد و گفت:حرومزاده چرا دوست من رو دزدیدی؟
اون پسر که از درد ناله میکرد گفت:من دزد نیستم فقط از دست یه مزاحم نجاتش دادم
یوبی خواست یه لگد دیگه بهش بزنه که اینبار اون پسر با یه حرکت چسبوندش به دیوار و با عصبانیت گفت:من دوستت رو ندزدیدم
یوبی:اگه اینکارو نکردی پس چرا اوردیش اینجا؟
اینبار با صدای بلندی جواب داد:چون داشت از ترس به خودش میلرزید برای همین اوردمش یجای آروم تا حالش خوب بشه
قبل از اینکه یوبی حرفی بزنه گفتم:داره حقیقت رو میگه اون نجاتم داد
اون پسر یوبی رو رها کرد و رو بهش گفت:بهت ثابت شد من دزد نیستم
یوبی که خجالت زده شده بود تعظیم کرد و گفت:متاسفم خیلی معذرت میخوام
نزدیک اون پسر رفتم و گفتم:منم معذرت میخوام که فکر کردم دزدید امیدوارم مارو ببخشید آقای...
اون پسر بهم نگاه کرد و گفت:جی چانگ ووک هستم لطفا از این به بعد اگه کسی مزاحمتون شد از خودتون دفاع کنید تا همچین مشکلی پیش نیاد
یورا:بله حتما ممنونم از کمکتون
بعد رو به یوبی کردم و گفتم:بهتره دیگه برگردیم
یوبی:باشه
بالاخره از دست اون دونفر راحت شدم برام خیلی عجیب بود که چرا اون دختر نمیتونست از خودش هیچ دفاعی بکنه حتی نمیتونست جیغ بزنه سعی کردم زیاد بهش فکر نکنم برای همین برگشتم سرجام نشستم و به نوشیدن ادامه دادم...
وقتی سوار ماشین شدیم یوبی با شرمندگی گفت:معذرت میخوام اصلا حواسم نبود نباید تورو توهمچین جایی تنها بذارم باور کن فکر نمیکردم حالت اینقدر بد بشه
به زور لبخند زدمو جواب دادم:نیازی به عذرخواهی نیست تقصیر خودمه که هنوز خوب نشدم
یوبی:خیلی دلم میخواد بدونم چی تو رو به این روز انداخته
یورا:تعریف کردنش خیلی اذیتم میکنه
یوبی دستش رو روی شونم گذاشت و گفت:هرچی که هست امیدوارم زودتر خوب بشی فقط یادت باشه تنها کسی که میتونه کمک کنه حالت خوب بشه خودتی باید فکرای بد رو از خودت دور کنی
یورا:ممنون سعی میکنم بهتربشم
به خونه که رسیدیم با کمک یوبی تمام خریدامون رو به اتاق من بردیم بعد از اینکه همشون رو کنار تخت گذاشتیم به یوبی گفتم:فردا صبح زود به اتاقم بیا تا کمکت کنم آماده بشی ساعت9 با دوستم قرار گذاشتم
یوبی:باشه حتما من میرم بخوابم
یورا:شب بخیر
بعد از رفتنش لباسام رو عوض کردمو خوابیدم نمیدونم چقدر گذشت که با تکون های شدید یوبی از خواب بیدار شدم وقتی چشمام رو باز کردم دیدم صورتم از شدت گریه خیس شده و تمام بدنم از ترس میلرزه با دیدن پدرم که کنار تخت ایستاده بود پرسیدم:دوباره کابوس دیدم؟
کیم:آره مگه قرصات رو نخوردی؟
پوزخندی زدمو جواب دادم:میخوای بگی خبر نداری چند وقته دیگه قبل از خواب اون قرصا رو نمیخورم
کیم:باید مصرفشون کنی تا نصف شب همه رو با جیغ و دادت از خواب بیدار نکنی... نمیدونم کی میخوای اون حادثه رو فراموش کنی
یورا:پس شما فقط نگران خواب خودتون هستید نه من
درحالی که اشکام میریخت ادامه دادم:درضمن اون اتفاق چیزی نیست که من بتونم فراموشش کنم اگه خودخواهی نمیکردید مادرم الان زنده بود و من دیگه این کابوسارو نمیدیدم
بدون اینکه جوابم رو بده رو به یوبی گفت:بهش یه لیوان آب بده بخوره من میرم بخوابم
یوبی:بله قربان
وقتی یوبی لیوان آب رو دستم داد گفت:بیا اینو بخور حالت رو جا میاره
یه مقدار از آب رو خوردمو گفتم:فراموش کردم بهت بگم شبا بخاطر کابوسایی که میبینم جیغ میزنم
یوبی:اشکالی نداره...اما بهتر نیست قرصایی که پدرت میگفت رو بخوری؟
یورا:نه چون تنها جایی که میتونم با مادرم حرف بزنم توهمین کابوساست ای کاش هیچوقت از دست نمیدادمش
یوبی بغلم کرد و گفت:آروم باش یورا میدونم فراموش کردن اتفاقات بدی که  تو گذشته واست افتاده سخته اما مطمئنم مادرت اصلا دوست نداره تورو تواین وضعیت ببینه تو باید برای خوب شدنت تلاش کنی باید درآینده با کسی آشنا بشی که بتونه جای خالی مادرت رو واست پر کنه
گریه م شدیدتر شد و گفتم:از دست دادنش خیلی داغونم کرد من نمیتونم اجازه بدم هیچ پسری بهم نزدیک بشه چون همینا بودن که با مادرم اونکار وحشتناک رو کردن
یوبی:با اینکه نمیدونم دقیقا چه اتفاقی برای مادرت افتاده اما اینو بدون همه مردا مثل هم نیستن بهتره خوب و بد رو به یه چشم نبینی اگه تا آخر عمرت تنها بمونی نابود میشی
ای کاش میتونستم به حرف یوبی عمل کنم اما غیرممکن بود چون هیچوقت بلایی که سر مادرم اومد رو فراموش نمیکنم...هیچوقت
در مقابل این حرفش هیچ جوابی ندادمو فقط گفتم:میشه تا وقتی خوابم میبره کنارم بمونی؟
یوبی:باشه
صبح ساعت 7 از خواب بیدار شدم و بعد از شستن دست و صورتم برای خوردن صبحونه به طبقه پایین رفتم بدون اینکه به پدرم سلام کنم روبه روش نشستمو مشغول خوردن شدم صبحونه خوردنم یه ربعی طول کشید و بعدش همراه یوبی به اتاقم رفتم یه دست از اون لباسایی که خریده بودیم رو بهش دادم پوشید،موهاش رو سشوار کشیدم و یه آرایش ساده هم کردمش وقتی کارم تموم شد لباسام رو عوض کردمو تنها به زدن یه ضدآفتاب اکتفا کردم بعد به یوبی گفتم:بریم
قبل از اینکه از اتاق خارج بشم یوبی گفت:امروز محافظت میاد فکر کنم الان باید با اون بریم
یورا:به داشتن مزاحم عادت دارم بیا بریم
یوبی:دیشب بعد از اینکه خوابیدی از اتاقت اومدم بیرون و به طبقه پایین رفتم چندتا از اون محافظا داشتن میگفتن پدرت به اونی که قراره تازه بیاد دستور داده شبا روی تراس اتاقت بمونه تا وقتی که کابوس دیدی یه نفر کنارت باشه
دستم رو از شدت عصبانیت مشت کردمو در حالی که دندونام رو روی هم فشار میدادم گفتم:دیگه داره همه چیز رو از حد میگذرونه من نمیتونم با یه مرد غریبه تو یه اتاق باشم نمیدونم چرا اینقدر به فکر من افتاده باید بفهمم دلیل اینکاراش چیه
یوبی:خواهش میکنم عصبانی نشو اگه به پدرت بگی حتما میفهمه من بهت گزارش دادم
یورا:نگران نباش مشکلی برای تو پیش نمیاد به روش خودم درستش میکنم





ادامه مطلب...