تبلیغات
✧♛✧ My Beauty Story ✧♛✧

My Protector_part 1








سلام امروز چهارشنبه ست و من با قسمت اول داستانم در خدمتتون هستم لطفا نظر بذارید تا یه خورده انرژی بگیرم....

بعد از 8 سال بالاخره داشتم به سئول برمیگشتم...فقط 15 سالم بود که بخاطر اتفاق وحشتناکی که برای من و مادرم افتاد پدرم تصمیم گرفت از مقام وزارت استعفا بده وبه عنوان سفیر به کارش ادامه بده اینجوری میخواست با رفتن از کره من حالم بهتر بشه و از شوک کشته شدن مادرم دربیام بعد از اون، هردوسال باید به یک کشور میرفتیم و زندگی میکردیم بعضی اوقات از این جابه جایی ها خسته میشدم تنها خوبی که داشت این بود که تونستم تو این 8سال علاوه بر زبان انگلیسی به آلمانی و فرانسوی هم مسلط بشم به هر حال همه اینا برای فراموش کردن اون اتفاق کزایی بود چیزی که هنوزم بخاطرش نمیتونم به هیچ پسری نزدیک بشم یا حتی قرار بذارم....
قبل از فرود اومدن هواپیما برای چندمین بار از پدرم پرسیدم:هنوزم نمیخواید بگید چرا بعد از اینهمه سال داریم برمیگردیم کره؟
پدرم صورتشو به طرف من برگردوند و گفت:وقتش بود برگردیم و نزدیک مادرت باشیم فکر کنم تو هم دیگه حالت خوب شده
یورا:من مطمئنم دلیلش این نیست
کیم:منظورت چیه؟
یورا:شما بخاطر سیاست دوباره برگشتید به این کشور هنوزم نتونستید دست از قدرت طلبی بردارید...اینبار میخواید چه مقامی بدست بیارید؟
پدرم با عصبانیت جواب داد:حرف بی مورد نزن من بخاطر جایگاه و مقام برنگشتم کره فقط هدفم این بود که توکشور خودم به زندگیمون ادامه بدیم همین..
میتونستم بفهمم داره دروغ میگه آخه هروقت اینکار و میکرد پشت سرهم انگشت اشارش رو تکون میداد برای اینکه بحثو ادامه ندم خودمو با آی پدم مشغول کردم
بعد از اینکه محافظمون چمدونا رو گرفت از فرودگاه اومدیم بیرون و به طرف خونه ای که پدرم یه هفته پیش خریده بود حرکت کردیم 20دقیقه ای طول کشید تا برسیم وارد خونه که شدیم9تا محافظ اومدن جلو و یکی از اونا گفت:خوش اومدید آقای کیم
کیم:ممنون...مگه قرار نبود 10 نفر باشید پس یه نفر دیگه تون کجاست؟
اون محافظ سرشوانداخت پایین و گفت:متاسفم قربان امروز باید میرفت بیمارستان برای همین نتونست بیاد
کیم:باشه امیدوارم از فردا بیاد چون دلم نمیخواد دخترم بدون محافظش جایی بره
زیر لب آروم گفتم:باز دوباره باید یه مزاحمو تحمل کنم
پدرم حرفمو شنید اما چیزی به روی خودش نیورد و به اون محافظ گفت:به یکی از خدمتکارا بگو اتاق دخترمو بهش نشون بده
همراه یه خدمتکار که دختر مهربونی بنظر میرسید به طبقه بالا رفتم وقتی وارد اتاقم شدم اون دختر چمدونام رو گذاشت وگفت:این اتاق شماست همونطور که آقای کیم دستور دادن طبق سلیقه شما طراحی شده
لبخند زدمو جواب دادم:ممنون میتونی بری
-اما باید لباساتون رو بذارم داخل کمد
یورا:نیازی نیست خودم اینکارو میکنم
-بله
همین که پشتش رو کرد تا بره پرسیدم:اسمت چیه؟
به طرفم برگشت و با لبخند جواب داد:لی یوبی هستم
یوار:منم یورام به نظر میاد همسن هستیم پس باید دوستای خوبی برای هم باشیم
یوبی:بله خانم
از این لحنش خندم گرفت و گفتم:تو با همه دوستات اینقدر رسمی حرف میزنی؟
یوبی:نه اما چون شما دختر رئیسید نمیتونم...
حرفشو قطع کردمو گفتم:خواهش میکنم بامن راحت باش دلم میخواد تو اولین دوست من تو سئول باشی...
یوبی:باشه
یورا: بعد از تموم شدن کارت بیا اتاقم کارت دارم
یوبی که رفت چمدونام رو باز کردم و مشغول چیدن وسایلم شدم 2 ساعتی طول کشید تا کارم تموم بشه برای رفع خستگی به حمام رفتمو یه دوش کوتاه گرفتم همونطور که داشتم لباسام رو می پوشیدم یوبی در زد و وارد اتاق شد با دیدنش لبخندی زدم و گفتم:کارت تموم شد؟
یوبی :بله 1ساعت بیکارم بعدش برای چیدن میز ناهار باید برم
یورا:خوبه...
یوبی:شما چند سال کره نبودید؟
یورا:جوابتو میدم به شرطی که دیگه باهام رسمی حرف نزنی
یوبی:باشه
یورا:حالا خوب شد...من8 سال پیش از کره رفتم و الانم برگشتم
یوبی:شنیدم کشورای زیادی رفتی درسته؟
یورا:آره به آمریکا انگلیس،فرانسه و آلمان رفتم
یوبی:پس تمام مدارک تحصیلیت از خارجه
یورا:درسته تو چی کره درس خوندی؟
یوبی:آره مدرکمو از دانشکده هنر گرفتم
یورا:چه خوب اما...چرا خدمتکار شدی؟
یوبی با ناراحتی جواب داد:چون هیچ شرکتی حاضر نیست به طراح لباسی که حتی یه دونه مدرک خارجی هم نداره و نمیتونه لباسای مارک بپوشه کار بده
دستمو رو شونش گذاشتمو گفتم:نگران نباش بالاخره تویه شرکت خوب استخدام میشی
یوبی:این وضعیت هیچوقت عوض نمیشه
یورا:اگه بخوای میتونم کمکت کنم
یوبی با خوشحالی گفت:چجوری؟
یورا:از طریق دوستم اون خواهر رئیس یکی از برندهای معروف کره ست یادمه سال پیش به کره برگشت
یوبی:ممنونم تو خیلی مهربونی با اینکه بار اوله همدیگه رو میبینیم ولی مثل بقیه نیستی
خندیدم و گفتم:کار زیادی نمیکنم فقط دلم میخواد دوستم خوشحال باشه
یهویی بغلم کرد و گفت:تو خیلی خوبی یورا
یورا:ممنون
از خودم جداش کردم و ادامه دادم:فردا تمام مدارکت رو بیار تا باهم بریم شرکتشون درضمن شب هم باهم میریم برات لباس بخریم
یوبی:واقعا ممنونم
یورا:خب در عوض این کاری که میخوام واست بکنم باید به تمام سوالام جواب بدی
یوبی:حتما
یورا:تمام این محافظایی که اینجا هستن متاهلن؟
یوبی:اونطور که من فهمیدم همشون ازدواج کردن و حتی بچه هم دارن
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:عالیه
یوبی با تعجب پرسید:چرا این سوالو میپرسی؟
یورا:چون بخاطر اتفاقی که توگذشته واسم افتاده نمیتونم به هیچ پسر جوونی نزدیک بشم و باهاش قرار بذارم یجورایی از همه شون میترسم
یوبی:چه اتفاقی؟
یورا:متاسفم نمیتونم بهت بگم
یوبی:اشکالی نداره هر طور راحتی
یورا:میتونم ازت یه خواهشی بکنم؟
یوبی:آره
یورا:کار سختی نیست فقط ازت میخوام هرکاری پدرم میکنه و یا هر حرفی رو که میزنه به من گزارش بدی؟
یوبی:یعنی باید جاسوسی کنم؟
یورا:خواهش میکنم یوبی
یوبی:من خیلی میترسم اگه یکی از محافظا منو ببینه به پدرت گزارش میده و اخراج میشم
یورا:قول میدم اگه اتفاقی افتاد خودم ازت حمایت کنم و اجازه ندم اخراجت کنن
یوبی:باشه اما چرا ازم میخوای اینکارو بکنم؟
یورا:چون هنوزم نمیفهمم چرا پدرم بعد از اینهمه سال تصمیم گرفت به کره برگردیم
یوبی:مگه بهت چیزی نگفته؟
یورا:نه برای همین ازت تقاضای همچین کاری رو دارم لطفا کمکم کن باید بدونم دوباره بخاطر قدرت و مقامش برگشته یا واقعا دلش برای مادرم تنگ شده....





ادامه مطلب...