تبلیغات
✧♛✧ My Beauty Story ✧♛✧

Death trap in the Elizabeth style Ep 16



قسمت شونزدهم ...
و فاینلی ...
فتنه مخملی می آید!! 



ادامه فصل سوم ...

در محوطه ایی که با برگ های زرد و نارنجی و درختان عریان و سرما زده تزئین شده، روی زمین فرود می آید. دستش را روی یکی از درخت ها می گذارد و به آن تکیه می زند. با بغض و حلقه های اشک روی برگ های خشک می نشیند. سرش را به درخت تکیه می دهد و چشمانش را می بندد. اشک سرخ رنگ از گوشه چشماش روی برگ ها و ریشه درخت می چکد و از شدت غصه حتی درخت و برگ ها را هم می سوزاند.
به برگ ها چنگ می کشد. هرچه می اندشید راهی وجود ندارد نه خود او کمکی می کند، نه کسی که راز مکان اختفایش را می داند دهان باز می کند، نه جای دیگری را می تواند و بگردد و نه توانی باقی مانده که بخواهد با آن بازهم صبوری کند. مشتی از برگ ها را با عصیان پرت می کند و می گوید: لعنت به این زندگی آخه چرا؟ ... مگه چه چیز زیادی میخوام ازت لعنتی؟ ... از همه این دنیای لعنتی و چیزایی که یه خون آشام میتونه داشته باشه من فقط یه چیز میخوام همه اونا رو میدم فقط اونو به جاش بهم بدین چرا انقد درکش سخته برای همه؟ ... چرا کسی نمیفهمه؟ ... گناه من چیه که از بچگی بدبخت بار اومدم چرا همیشه من باید زیر هرچی فشاره له بشم چرا آخه چرا؟
زیر گریه می زند و سرش را پایین می اندازد.
[واسه همه مادری ولی به من که میرسه مأمور شکنجه ... عیبی نداره ... چاره ایی ندارم صبر میکنم ... بازم ... نمیتونی تا آخرش قایمش کنی ... یه راهی پیدا میکنم بازم میگردم ... فعلا به همین توهمام راضیم ... بازم صبر میکنم ... گرچه صبری نمونده دیگه.]

***

دانا کنار سونگ کیو روی مبل لم می دهد. سونگ کیو با دلخوری نگاهی به او کرده و می گوید: که بودن با یه هموومپی فقط واسه قدرتش خوبه آره؟
دانا با لبخندی تمسخرآمیز می گوید: چیه عزیزم؟ ... ناراحت شدی؟ ... معذرت میخوام ولی تو این شرایط اصلا نمیتونم مهربون باشم.
سر تکان می دهد و می گوید: آره ... مشخصه کاملا ... الان فقط ... داداش عاشق دیونتو میبینی.
-: چون کسی جز من نیست که ببینه چی میکشه ... همتون طوری رفتار میکنین انگار اون گناهکاره و همتون فرشته ایین تالاپ آسمون جز خورده افتادین رو زمین.
جیمین گوشه ابرویش را می خاراند و می گوید: ما نگفتیم بیگناهیم ولی ... به خاطر اون هممون توی دردسر افتادیم.
-: بهتون که التماس نکرد بیاین ... خودتون تیریپ فردینی برداشتین اومدین.
مینو می گوید: خودتم عین ما قبول کردی که باهاش بیای یادت رفته؟
-: نه ولی ظاهرا الان تنها کسی که توی دسته اونه منم و همتون مامانی شدین ... این وسط فقط اونه که هر روز بدتر میشه چون شماها که مشکلی ندارین با مامان و باباتون خوشین اما اون ...
صدای باز شدن درب کتابخانه حرفش را نیمه تمام می گذارد. تاتیانا از کتابخانه بیرون آمده و با چهره های پرسشگرانه آن ها رو به رو می شود. بدون حرف سمت اتاق خود راه می افتد که دانا برخاسته و می گوید: کوک کجاست؟
با مکث بدون اینکه برگردد پاسخ می دهد: نمیدونم ... رفت بیرون!
با قدم هایش بلند سمت او رفته، برش می گرداند و می گوید: چرا انقد عذابش میدی و سرسختی میکنی میخوای قدرت و بزرگیتو به رخ ماها که مثلا بچه هاتیم بکشی؟ ... ببینم اگه بیونگ جانت بود بازهم همینکارو میکردی؟
صدای بیونگ کوک از ورودی سالن بلند می شود: اگر بیونگ تو این شرایط بود عین داداش کوک تو دیونه بازی درنمیاورد چون میدونست مادرش هر کاری میکنه به خاطر خودشه.
با پوزخند سمت او می چرخد و می گوید: جدا؟ ... تو که جای کوک نیستی و هیچ درکی از بدبختی نداری پس دهنتو ببند لطفا!
بیونگ کوک با عصبانیت مقابل او می ایستد و می گوید: فکر میکنی من تو پر قو بزرگ شدم و مامانتم هیچ مشکلی نداشته؟ ... کوک چیکارت کرده که یه شبه انقد عوض شدی خوبه نزدیک بود دیشب هممونو بکشه.
دانا قدمی جلو می رود و می گوید: علاقه ایی به جشن تولد و کادو ندارم ولی عوضش تا دلت بخواد عاشق دعوا و بوی خونم چون روز تولدم همیشه مزخرف ترین روز عمرم بوده ... درسته شاید توام بدبختی کشیده باشی ولی هیچ درکی از وضعیت بچگی ما نداری پس خفه شو!
محکم به سینه او می زند و عقب می فرستدش. سونگ کیو برمی خیزد و می گوید: دانا بس کن معلوم هست چیکار میکنی؟
دانا با صدای بلند می گوید: تو دخالت نکن به تو ربطی نداره.
بیونگ کوک با خشم دندان برهم می ساید و دوباره جلو می رود که تاتیانا مانعش می شود و می گوید: بیونگ برو تو اتاقت!
بیونگ کوک دست او را کنار می زند و می گوید: نه دیگه نمیتونم ساکت بمونم اینا هر چی دوست دارن بارت کنن نمیبینی هر چی هیچی نمیگی خرفت تر میشن؟
تاتیانا صدایش را بالا می برد: بیونگ کوک!
با شدت سر می جنباند و می گوید: سعی نکن جلومو بگیری بذار بفهمونم بهشون که ...
صدای کشیده ایی محکم حرفش را قطع می کند. بهت زده به صورت مادر خیره شده، دستش را روی جای سوزش سیلی می گذارد. تاتیانا با اخمی عمیق می گوید: روی حرف مادرت حرف نزن اگه ادعا میکنی برات اهمیت داره همین الان برو تو اتاقت!
بیونگ کوک نگاهی غضب آلود به دانا کرده و با قدم های سریع و عصبی سمت اتاقش قدم برمی دارد. نگاه دانا با مادر تلاقی کرده، نیشخندی می زند و سالن را ترک می کند. تاتیانا بدون نگریستن به چهره های مات و مبهوت بقیه بچه ها به اتاق خود می رود.
ووهیون کنار سزار روی زمین نشسته و پاهایش را بغل گرفته، سکوت را می شکند و می گوید: این بیونگ بود یا کوک؟
چشمان خشمگین پسرها یکباره سمت او می گردد. از ترس رو به سزار که سرش را روی زمین بین دو دستش گذاشته، می گوید: خوبی؟ ... امروز بی حالی مریض نشدی که؟
حتی سزار هم با تعجب به او می نگرد.

***

درب اتاق را می بندد و به آن تکیه می دهد. آهسته روی زمین می نشیند و پلک هایش را با نفسی عمیق روی هم می گذارد. یونگ گوک نگاهی گذرا به حال و روز او کرده و سرش را با دستانش می گیرد. تاتیانا برای چند دقیقه نفسش را حبس کرده و یکباره آن را بیرون می دمد. یونگ گوک موهایش را برهم می ریزد و می گوید: تاتیانا میدونی داری چیکار میکنی؟
-: میدونم همه چیو  بلند و واضح شنیدی از بس فضول تشریف داری ... پس هیچی نپرس ... اونی که نمیدونه چیکار میکنه من نیستم تو یکی اینو خوب میدونی نه؟ ... هر چی باشم یه دوره از زندگیم باهام زیر یه سقف بودی ... هیچ وقت هیچ کاریو بی دلیل انجام ندادم ... من از دیدن اوضاع آشفته اون بچه عکس اون چیزی که فک میکنه لذت نمیبرم ... فک میکنه مهم نیست و ازش بدم میاد ... من همین چند دقیقه پیش برای اولین بار دست رو بیونگ بلند کردم ... شماهایید که درک نمیکنید همش به خاطر خودش و همون دختره که داره اینطوری از دوریش آب میشه.
-: آخرش چی؟ ... دوباره همشون علیه ات شدن همینو میخواستی؟ ... دانا طرفشو گرفته بقیه ام بخوان نخوان برای یه هدف دنبالش اومدن اینجا ... تاتی یکم فک کن ... باشه حق با توئه ... ولی این راهش نیست تا ابد که نمیتونی قایمش کنی میتونی؟ ... به من یکی دیگه نمیتونی دروغ بگی ... بچه هات بازم برگشتن خونه اول ارزش این همه درگیری و اختلافو داره؟
تاتیانا در سکوت به گوشه ایی خیره می شود.

***

بیونگ کوک ناآرام دور خود چرخ می زند. کلافه می نشیند اما لحظه ای بعد دوباره بلند می شود. درب اتاق را قفل می کند. مشت گره شده اش روی شیشه پنجره ثابت می ماند و زیر لب می گوید: باشه ... باشه ... خواهر کوچولوی عزیزم فعلا خوب دور برداشتی ادامه بده تا به وقتش.
بی درنگ پنجره را می گشاید. باد سرد زمستانی، سوز و سرمایش را با قدرت به سر و صورتش می زند. در قالب یک خفاش کوچک بیرون می پرد.
از ارتباط میان خود و بردار دوقلویش کمک می گیرد، خود را به او می رساند و مقابل او می ایستد. جونگ کوک بی حرکت نشسته، به درخت تکیه زده و گاهی قطره لرزان خون و اشک، از گونه اش می چکد و روی فرش برگین زمین فرود می آید. بی آنکه چشم باز کند، می گوید: تو اینجا چیکار میکنی؟ ... از مامانت اجازه گرفتی اومدی دیدن قل سرکش دیونه؟ ... نمیترسی یهو یه بلایی سرت بیاره؟ ... میتونم بپرسم این سوزش یهویی روی صورتم چی بود؟ ... بهت یاد نداده  ...
بیونگ کوک دو زانو روی زمین نشسته، یقه اش را می گیرد و می گوید: دهنتو ببند! ... اون سوزش به لطف خواهر جون عزیزت بود که باعث شد من اولین سیلی زندگیمو از مامان بخورم.
نیشخند می زند و می گوید: خواهر داشتنم واقعا یه جاهایی به درد میخوره.
-: آره واس تو یکی خیلی خوب تموم شد نه؟ ... نیومدم اینجا باهات یکی به دو کنم ... اون هیچ وقت بهت نمیگه هانا کجاست اینو من که کل زندگیم پیشش بودم بهت میگه ... میدونی خیلی شبیهین اتفاقا تو و اون ...
جونگ کوک کلافه سعی می کند دستان بیونگ کوک را پس زند اما او محکم تر یقه اش را گرفته، سمت خود می کشدش و می گوید: اگه میتونی بد باشی من دو برابر تو میتونم تغییر کنم ... الانم اومدم کمکت کنم پس خوب گوش کن ... چون دیگه نمیخوام یه لحظه ام تحملت کنم ... هاناتو پیدا کن از اینجا برو ... میدونم کجاست ولی بدون مامان نه میشه وارد شده نه خارج پس ... میمونه یه راه ...
کنجکاو و متعجب به صورت جدی او خیره می شود. در ابتدا گمان بر شوخی کودکانه یا دست به سر شدن می برد اما زمانی که او نقشه اش را در ذهن برایش مطرح می کند، ابرویی بالا انداخته و می گوید: زده به سرت؟ ... بیونگ مامانی میخواد کمک کنه اونم به من؟ ... این مدلی ... خب اگه اونقد ارزش نداشتی که باهام معامله کنه چی؟ ... قلب کوچیکت نمیشکنه؟
یقه اش را رها می کند و می گوید: اونش دیگه به تو مربوط نیست.
سر می جنباند و می گوید: باشه ... ولی با این اوصاف تورم بیرونت میکنه ... ببینم جایی داری بری؟
-: نقشه بهتری داری؟ ... تو نگران خودت باش ... من اونقدرام که به نظر میاد بی عرضه نیستم.
برای چند ثانیه خاطراتی از گذشته را به خاطر می آورد. خاطراتی که چهره آرام و دلپذیری ندارند. دستپاچه برمی خیزد و به او پشت می کند. جونگ کوک نیز برخاسته، دستش را روی شانه او می گذارد و می گوید: توام ...
-: سعی نکن تو زندگیم سرک بکشی ... منم بدبختیای خودمو داشتم فک نکن یه اشراف زاده تو پر قو بزرگ شده ام ... من اینجا رو مثل کف دستم بلدم  ... میتونم با ذهنت پیدات کنم یا حتی باهم صحبت کنیم تا شب صبر کن بعدشو دیگه میدونی چیکار کنی نه؟
نیشخندش پررنگ تر شده، می گوید: یکی طلبت!
به چشمان هم خیره می مانند و با حرکتی هماهنگ، به دو خفاش کوچک تبدیل شده و در دست باد به پرواز در می آیند. بیونگ کوک با اشاره سر از او فاصله می گرد و دور می شود.

***

سونگ کیو دست به جیب در راهروهای عمارت قدم می زند. بی حوصله با نوک کفش هایش بازی می کند که حضور سایه ای را  احساس می کند. از گوشه دیوار به تاتیانا که روی میزی، کتاب های قدیمی و قطور را گشوده، وردی را زیر لب زمزمه می کند و خون خود را به روی صفحه ای خالی می چکاند، می نگرد. لبخند محوی زده، می گوید: میدونم اونجایی بیا بیرون!
بی صدا با انگشت خود را نشان می دهد. با تأمل داخل رفته و مقابلش می ایستد. کنجکاوانه به صفاحات نگاه می کند. تاتیانا یکی از صفحات را ورق زده، می گوید: معذرت میخوام ... انگار توام وارد بازی بچه ها شدی ... میدونم مقصر به نظر میام و هستم ولی بی دلیل کاریو انجام نمیدم ... امیدوارم درک کنی.
به میز اشاره کرده و می گوید: چیکار میکنید؟
-: برای یه رویارویی تمام عیار آماده میشم.
-: با کی؟
-: به زودی خودتون میبینید ... در مورد رفتار دانا تو کتابخونه و سالن ...
میان حرف او پریده و می گوید: به نیش و کنایه زدناش عادت کردم ... اولین بارم نیست.
تاتیانا سر بلند می کند. با نگاه از ردیف هشتم  قفسه ها کتابی با جلد مخملی سیاه رنگ بیرون می کشد و مقابل او متوقفش می کند. با لبخند می گوید: شاید سرگرمت کنه.
و ناپدید می شود. سونگ کیو با بشکن کتاب را روی میز می گذارد. اولین صفحاتش را بی حوصله ورق می زند اما کم کم مطالب و سر فصل ها برایش جالب می شوند و کنجکاوی اش را برمی انگزند. روی صندلی می نشیند و با دقت شروع به خواندن می کند.

***

ووهیون دست دراز می کندو از ظرف بزرگی که ته هیونگ روی میز گذاشته، شیرینی های کوچک ستاره ای برمی دارد. مینو کوسن مبل را برمی دارد، آن را به کمر او می زند و می گوید: ای بابا همین یه ربع پیش ناخونک زدی صداش دراومد ... میبینی مثل بچه ها لج میکنه میزنه زیر گریه نکن دیگه ... توام کرم داریا.
با لب و لوچه آویزان می گوید: بابا یه دونه همش میخوام ... خب منم دلم میخواد.
ته هیونگ شیرینی را دستش گرفته، آن را نصف می کند و می گوید: کم بخور ... چاق میشی برات خوب نیست سنتم رفته بالا ما نمیتونیم خرج دوا درمونتو بدیم.
جیمین با لحن خواهشی می گوید: ثواب داره اون نصفه دیگرم بده به داداش باشه؟ ... گشنشه.
گردن کج می کند، شیرینی را به او داده و می گوید: کتی گفت بهت بدم.
جیمین اطراف را نگریسته و می گوید: الان کجاست؟
به پشت سرش اشاره می کند و می گوید: پشت سر خودت وایستاده.
با ورود جونگ کوک، سرها سمت او برمی گردد. سونگ کیو بدون چشم برداشتن از کتاب روی پایش، می گوید: عجیبه تا الان ساکت موندی ... مارمولک داشتی چیکار میکردی؟ ... باز چه فتنه ای زیر سر داری؟
جونگ کوک کنار دانا روی کاناپه رو در روی او می نشیند و می گوید: به توصیه ات گوش کردم ... داشتم برای کنترل خشم تمرکز میکردم.
نیشخند محوی زده، رو به دانا می گوید: بیونگو نمیبینم؟
دانا شانه ای بالا انداخته، پا روی پا می اندازد و می گوید: از غصه دلش شکسته حتما یه گوشه داره گریه میکنه.
سر می جباند و به پشته کاناپه تکیه می زند. درب اتاق مادر باز می شود و بیرون می آید. جونگ کوک سر می چرخاند و با او چشم در چشم می شود.
آلفرد ابتدای سالن می ایستد و با صدای رسایی اهل خانه را صدا می زند تا برای صرف شام شرف یاب شوند. پسرها سمت آشپزخانه راه می افتند. آلفرد با لحن دوستانه ای رو به قل کوچک خانواده می گوید: پرنس جوان بهتر نیست از کس دیگه ای برای حل این مشکل کمک بگیرید.
و با حرکت چشم به دانا که دوشادوش برادر کوچک قدم برمی دارد، اشاره می کند. جونگ کوک دستش را روی شانه دانا گذاشته، می گوید: چرا نباید از خواهرم کمک بگیرم؟ ... تو از همه بهتر با خانوم خونه آشنایی داری درست نمیگم؟ ... خب به نظرت دیگه به چه روشی میشه ازش حرف کشید؟
آلفرد با لبخند سر جنبانده، می گوید: تا وقتی خودشون نخوان هیچ حرفی نمیزنن ... ولی میتونید از پدرتون بخواید تا راظیشون کنه.
-: پدرم؟ ... من که پدر و مادری اینجا نمیبینم.
و وارد آشپزخانه می شوند. بیونگجو قبل از رسیدن کل اعضای خانواده، در آشپزخانه حاضر شده، پشت میز نشسته و مشغول خوردن شده است. جونگ کوک که کنارش می نشیند، یکباره به سرفه می افتد. جونگ کوک لیوان آب را به دستش داده و می گوید: مگه اولین بارته میشینم کنارت که هول کردی؟
به نفی سر تکان می دهد و می گوید: نه ولی سابقه نداشته اینجا بشینی ... یکم عجیب بود.
جونگ کوک به پشته صندلی تکه داده و با انگشت روی میز می زند. لبخند مغرورانه ای زده و به مادر که دست به سینه رو به رویش می ایستد، می نگرد. تنها چیزی که جو سنگین بینشان را می شکند، صدای ملچ و ملوچ کرده های ته هیونگ هنگام غذا خوردن است. نگاه ها معطوف دو شخصی ست که هر لحظه ممکن است بازهم با یکدیگر درگیر شوند.
مادر در چشمان او خیره شده، نیشخند می زند.
[نقشه ی زیرکانه ای بود ... انتظارشو داشتم ... کاملا مشخصه حاضری از هر راه و روشی برای رسیدن به خواستت استفاده کنی ... منتهی اینو یادت رفته پسر کسی هستی که خودش استاد این کاراست! ... میخوای معامله کنی؟ ... باشه.]
جونگ کوک دستانش را روی میز درهم گره کرده و لبخند می زند.
[خوبه ... انگار داریم به یه نتایجی میرسیم.]
[شرایط معامله ... بیونگو تا یک ساعت دیگه میاری نزدیک فواره جلو خونه ... خوبه؟]
[تو الان تو شرایطی نیستی که برام شرط و شروط بزاری.]
مادر انگشتش را روی میز گذاشته و می گوید: توام تو شرایطی نیستی که حق انتخاب داشته باشی نه؟
نگاه ها گیج و گنگ بین آن دو نفر می گردد. مادر آشپزخانه را ترک می کند. دانا رو به جونگ کوک می گوید: به هم چی میگفتین؟ ... چطوری راضیش کردی بهت بگه هانا کجاست؟
نگاهی به او کرده و بی کلام بشقاب را مقابل خود می کشد. قاشقش را برمی دارد و شروع به خوردن می کند.
بیونگ کوک خارج خانه است اما با افکار برادرش می تواند، از اوضاع با خبر شود. لبخند پیروز مندانه ای می زند و با خود میگوید: معذرت میخوام مامان ... ولی راه دیگه ای برام نزاشتی.

***

یونگ گوک بازوی او را گرفته و روی تخت می نشاندش. دو زانو پایین تخت می نشیند، دستانش را می گیرد و می گوید: باید باهام حرف بزنی ... قرار شد به منم اجازه کمک کردن بدی ... لعنت بهت تاتی جفتتون دارین گند میزنین به همه چی بس نیست؟ ... چی تو سرته؟ میدونم به خاطر بیونگ نیست پس چی؟
پوزخند زده و می گوید: میدونی چرا سعی نمیکنم نزدیکش بشم؟ شد یه بار بپرسین؟ نه ... من نمیخوام بهش باج بدم یا محبت گدایی کنم ... من محتاج مامان گفتنش نیستم ... وظیفم اینه تا وقتی اینجاست مراقبش باشم حتی اگه نخواد ... نمیفهمه چی کار میکنه ... میتونم درکش کنم بیشتر از همتونم میتونم ولی با کاراش و حمایت بی جای بقیه ازش نمیدونید دارین چیکار میکنین شماها بیشتر بهش صدمه میزنید.
-: الان تو شرایطیه که احساساتش بهش غلبه کرده و ...
-: تا الان هر کاری برای دور کردن الیزابت از دور خانواده ام انجام دادم ... ولی آخرش کی مقصر همه چیه؟ تاتیانا! چرا؟ ... چون هیچ وقت نمیفهمه ... درک نمیکنه ... نه؟ ... باشه من چیزیو که میخواد بهش میدم ... ولی اگه به خاطر تصمیم اشتباهش بلایی سر یکی از اعضای خانواده بیاد اون وقت منم به روش خودم مینشونمش سر جاش ... تو پدر دلسوز و فداکار! ... خیلی خوب میدونی چطوری به گفته هام عمل میکنم.
یونگ گوک سرش را پایین می اندازد و پلک هایش را برهم می فشارد.

***

کت مخمل سیاهش را به تن می کند، با دست موهایش را یک طرف روی شانه می ریزد و با نیشخندی محو، ناپدید می شود. آسمان نیز همپایه ملکه، سایه ای سیاه بر زمین حاکم کرده است. زمین لیز و یخ بسته زیر پایش به ناله و صدا افتاده، در نزدیکی فواره که حال با انبوهی برف پوشیده شده و به یک مجسمه یخی بدل شده می ایستد.
جونگ کوک با دست بیونگ کوک را به جلو هل می دهد و می گوید: اینم پسر دُردونت ... حالا ... چیزیو که من میخوام بهم میگی.
انگشتش را روی بینی می گذارد. دو قدم به جلو برمی دارد. نگاهی به هر دو کرده، با نگاه جونگ کوک را گوشه ای نگه می دارد و می گوید: یکم دیگه صبر کن ...
جونگ کوک عصبی ابرو درهم می کشد و سعی می کند قدمی برادر اما نمی تواند. حتی با حضور و همکاری برادر دوقلویش نیز کاری از پیش نمی برد. دست از تقلا برمی دارد و نگاهشان می کند.
تاتیانا به صورت بیونگ کوک خیره شده است و نیشخند می زند. این چهره چند صد برابر بیشتر از گذشته، او را وحشت زده می کند. دستپاچه به جونگ کوک و مادر می نگرد و می گوید: مامان ... من ...
دستانش را مشت کرده و او را وادار به زانو زدن می کند. با نیم بندی که ناخن هایش را پوشش داده و آن ها را شبیه چنگک کرده است، صورت او را بالا می آورد و می گوید: یه زمانی حاضر بودم سرت قسم بخورم بیونگ ... اون وقت تو ... توی لعنتی خرابکار علیه من ... مامانت ... کسی که با خون دل خوردن به این نقطه رسوندت با برادرت ریختی روهم آره؟
وحشت زده چشمانش را می بندد و می گوید: مجبورم کردی ... دیگه نمیتونستم این وضعو تحمل کنم.
صدایش به قدری بالا می رود که باعث ترک برداشتن یخ های پشت سر او می شوند: خفه شو! ... دهنتو ببند بیونگ! ... باور کن الان میتونم با دستام ریز ریزت کنم ... فک کردی از نقشه تون خبر نداشتم؟ ... واقعا فک کردی تو قلمرویه من ... خونه ی من ... میتونین هر کاری بکنید و من نفهمم؟ ... اون نمیدونه مامانش کیه تو که خوب با کارام آشنایی داشتی ... میدونسی بو ببرم پوستتو میکنم نه؟
جونگ کوک بی اختیار زیر خنده زده، می گوید: معذرت میخوام ... اصن باورم نمیشه  چیزیو که میبینم.
با نگاهی غضب آلود ساکتش می کند و می گوید: هانا رو میخوای نه؟ ... خفه خون بگیر تا داغشو به دلت نزاشتم احمق بیشعور!
بیونگ کوک آب دهانش را فرو داده، می گوید: معذرت میخوام ... فقط هاناشو بهش بده ... من التماست میکنم ... مامان دیگه نمیتونم با توهمای اون سر کنم.
تاتیانا از خشم صورت او را میان ناخن هایش می فشارد. بیونگ کوک از درد اخم می کند. تاتیانا زیر لب می گوید: به من دروغ نگو بیونگ ... من یکی میدونم دردت چیز دیگه ایه.
نگاه ناآرامش به چشمان مادر دوخته می شود. قبل از بیان چیزی، مادر به جونگ کوک اشاره کرده و می گوید: بعد رفتنشون اونی که باید جمعت کنه منم ... اینو یادت نره.
و خود را عقب می کشد. سمت جونگ کوک برمی گردد و خطاب به او می گوید: بلندشو از جلو چشمم دورشو تا تکلیف این قلتم روشن کنم.
با بغض و لرزشی که به جانش افتاده، در قالب یک خفاش پرواز کنان دور می شود.
جونگ کوک با نیشخندی محو، انگشتش را زیر بینی اش می کشد و می گوید: همیشه این مدلی باهم اختلات میکنید؟
تاتیانا پوزخند می زند. دور او چرخ زده، به شانه اش می زند و می گوید: و اما تو ... باید یه صحبت کاملا دوستانه باهم داشته باشیم.
عصبی فوت می کند و با صدای بلندی می گوید: من حرفی با تو ندارم ... فقط بگو هانا کجاست ... منو به خیر تو رم به سلامت ... واس چی انقد کشش میدی؟
-: نگفتم میتونی ردش کنی ... پس مجبوری گوش کنی حالا یا با پای خودت میایی یا با همین وضعیت میبرمت ... خب خودم برات انتخاب میکنم که سریعتر به کارمون برسیم ... چون خشونت دوس داری دومی راست کار خودته.
و جلوتر از او حرکت می کند. جونگ کوک کلافه سرش را پایین می اندازد و زیرلب می گوید: نصفه شبی اینم بازیش گرفته.
دردی شبیه به درد پس گردنی خوردن پشت سرش حس می کند. با اخم دستش را روی سر می گذارد و می گوید: آخ!
-: صداتو میشنوم.

***

درب سالن گشوده می شود و بیونگ کوک با سر وضعی به هم ریخته و آشفته داخل می آید. سونگ کیو و مینو با اشاره  باقی را به اتاق هایشان می فرستند. یونگ گوک جلو رفته، او را که به وضوح می لرزد، در آغوش می کشد.
آلفرد پتویی را دورش می اندازد و می گوید: میرم براتون یه چیز گرم بیارم.
و هر دو را تنها می گذارد.یونگ گوک او را کنار شومینه می نشاند. سر بیونگ کوک را روی شانه خود می گذارد و می گوید: چیزی نیست ... آروم باش.
بیونگ کوک خود را بیشتر در آغوش پدر جا کرده، با گریه می گوید: میدونستم اینطوری میشه ... ولی یکی ... باید متوقفش میکرد ... مامان دیونه شده ... دقیقا الان با همون کوک برابری میکنه ... تو میتونی جلوشو بگیری نه؟
موهای سیاهش را نوازش می کند و می گوید: سعیمو میکنم.
ترس و دلهوره پسر، به پدر هم سرایت می کند. در اندیشه فرو می رود. چه خواهد شد؟ آیا قدرت مقابله با ماری خفته در کمین که دنبال بهانه ای برای نیش زدن می گردد را دارد؟ یا اینکه به عنوان پدر خانواده، توان لازم برای مراقبت یا حفاظت از آن ها را دارد یا باز هم محکموم به تسلیم شدن خواهد بود؟ آه بی صدای می کشد و دستان یخ زده و لرزان پسرکش را در دست می فشارد.

***

هر دو [خیره به رو به روی] با فاصله از زیر درختی عریان، روی نیمکت نشسته اند.
جونگ کوک دستانش را عصبی درهم  گره می کند و می گوید: ممنونم از هشدارت ولی هنوزم حرفم همونه ... اگه میگی درک میکنی پس برشگردون بهم.
از گوشه چشم نگاهی به پسرک شرور و عاشقش کرده، می گوید: اصلا جالب نیست یکی مثل خودتو ببینی!
و با کمی مکث برمی خیزد. دسته خفاش های احضار شده گرداگرد برج ناقوس بلندی که از دور پیداست، می گردند. با لبخند کنارش می ایستد. بوسه ای کوتاه به سرش زده، دستش را می گیرد و می گوید: میبرمت پیشش ... ولی حرفایی که زدمو یادت نره.
باهم به کلیسایی در نزدیکی برکه ای راکد می روند. ظاهر قدیمی کلیسا، در تاریکی شب کمی خوف آور است. صدای گام هایشان روی تخته چوب های کف راهروهای متروکه داخل کلیسا، سکوت محیط را برهم می زند. راهبه ای بلند قامت، با اشاره تاتیانا، دو طاقه درب را از هم می گشاید.
سالن دعای کلیسا، به اتاقی ساده اما بزرگ، با هر آنچه برای آسایش و رفاه او لازم بوده، تبدیل شده است. روی تختی که جای مهراب دعا گذاشته شده است، دختری موحنایی، در اندک نور شمع که صورت مهتابی اش را روشن می کند، خفته است. گویی او الهه ی زیبای این کلیساست و هرکس در آن وارد شود، برای پرستش او آمده است. او نیز پس از مدتی طولانی دوری و فراز و نشیب های بسیار، حال برای پرستش الهه اش آمده است.
از دیدنش سر از پا نمی شناسد. بغض دیدار یار، زانوانش را سست و ناتوان می کند. برای ایستادن به دسته های صندلی های چیده شده در کلیسا متوصل می شود.
مادر - به ظاهر آرام و اما با تشویشی از روی آگاهی به حقیقت این الهه طلسم شده - بازویش را برای کمک می گیرد و می گوید: میدونستم پس میوفتی با کمک های پزشکی می آوردمت ... میبینی که خوابه پتوشو دورش محکم کن ببرش خونه ... کوک یادت نره چه قولی بهم دادی ... مراقبش باش ... برو.
کشان کشان خود را به تخت می رساند و کنارش می نشیند. دستان ظریفش را می گیرد و به نرمی بوسه ای به پیشانی اش می زند. نیم نگاهی به مادر که به دیوار تکه زده کرده، پتوی او را با احتیاط دورش می پیچید و آهسته بلندش می کند.
-: من وسایلشو میارم خونه ... دو نفر بیرون منتظرتن که مشکلی تو راه پیش نیاد.
سر تکان می دهد و کلیسا را، همراه کسی که تمام وقت با فکر و خیال و توهم دیدارش سر کرده، ترک می کند. تاتیانا تا زمانی که در دید خارج شوند، از پنجره کلیسا، آن ها را دنبال می کند. به خفاشی کوچک تغییر شکل داده و خود را به برج بلند کلیسا می رساند.
تار و غبار ناقوس برنجی بزرگ را می روبد. طناب قطور و طلایی رنگ که حال با گذر عمر، کمی تغییر رنگ داده را در دست می فشارد. دستی روی گردن کشیده و می گوید: از این لحظه هر کاری برای امنیت خانواده ام میکنم ... حتی اگه تو این راه از من متنفر بشن.
با تمام توان طناب را می کشد. ناقوس رفته رفته به حرکت افتاده و صدای سهمناک آن، در محیطی که شبا هنگام به استراحت رفته و در سکوت نشسته، منعکس می شود. تا فرسنگ ها دورتر بازتاب می شود و حتی به گوش آدمیان به خواب رفته و غافل از بلایی که ممکن است گریبانشان را بگیرد هم می رسد.
صدای ضرب دار ناقوس، حتی با رفتن ملکه نیز با قدرت ادامه می یابد. در میان محوطه کلیسا ظاهر می شود و دسته محافظان، گوش بفرمان دورش می ایستند.
-: امنیت منطقه تا فردا باید چندین برابر شه ...
قدم برمی دارد و حرفش را پایان می دهد: بیا بازیمونو شروع کنیم.
در ثانیه ایی، همه چیز به حال اول خود بازمی گردد، گویی هیچ موجودی آنجا حضور نداشته است.

***

پیرمردی جا افتاده و سالخورده، از پنجره ی باز اتاقش به کلیسا خفته که حال بیدار شده است، می نگرد. با هراسی که در صدایش است، می گوید: خدا بهمون رحم کنه ... اون دوباره ناقوسو به صدا درآورده.
همسرش که ترس زده به او خیره شده، می گوید: مطمئنی؟
پنجره را می بندد و می گوید: همون قد که الان اطمینان دارم شبه! ... دوباره مجارستان زیر و رو میشه ... این ناقوس فقط اعلام هشدار بود.



بعله دیگه ...
فتنه مخملیمون پیدا شد ...
و از اینجاست که ...
تازه بدبختیامون شروع میشه!!! -_________-!!!






ادامه مطلب...