تبلیغات
✧♛✧ My Beauty Story ✧♛✧

Death trap in the Elizabeth style Ep 15



قسمت پونزدهم ...
سلااااااااااااااااااااااااااااااام!!!
شرمنده که یه هو باز غیب شدم ...
رفته بودم مسافرت یه هویی خخخخ ...
الانم اومدم با قسمت جدید!!!
گرچه شماها خیلی بی معرفتین ولی خب ... دلم نمیاد نذارم!




ادامه فصل سوم ...

دانا میخکوب برجای خشک شده و به سیل عظیمی از اشیا معلق در هوا را می نگرد. مادر متوجه حضورش شده، از پسر کوچکش غافل می شود و به او فرصت ضربه ای کوبنده تر می دهد. به ضرب با سر به شیشه کمد می خورد و آن را خورد می کند. جونگ کوک در اوج خشمی که هر لحظه با قدرتی ویران کننده تر، هر آنچه سد رسیدن به معشوقش شده را در خود می بلعد. با صدایی که بی شباهت به هیولایی تشنه به خون و خواهان انتقام نیست، می گوید: حرف بزن بگو کجاست؟ ... من بیچارت میکنم اگه بلایی سرش آورده باشی.
گوشه چشمی به دانا نگریسته و گلدان های شیشه ای را به حرکات می اندازد. در یک قدمی برخورد آن ها با او، یونگ گوک سر رسیده خود را سپر او می کند تا مبادا آسیبی به او وارد شود. پسرها گنگ و بهت زده خود را گوشه و کنار دیوارها مچاله می کنند تا از برخورد اشیا پرنده داخل اتاق قدری در امان بمانند. 
بیونگ کوک بی توجه به وسایلی که دیوانه وار بر جسم و بدن برادران و خانه  می بارند، جلو می رود با تمرکز و بستن چشمانش کمی او را مهار می کند، اما او بیش از حد قوی و غیر قابل کنترل شده است. انرژی بیونگ کوک تحلیل می رود برای ایستادن دست به زانو می نهد. کمدها و قفسه ها به خود می لرزند. گویی قصد ازهم گسیخته شدن دارند، بی زبانی ناله می کنند و شکاف های عمیق و طویل برمی دارند.
جونگ کوک گلوی مادر را در دست می فشارد و از زمین بلندش می کند. با چشمان و موهای تغییر حالت داده از میان دندان هایی که برهم ساییده می شوند، می غرد. بیونگ کوک با صدایی ضعیف می گوید: بس کن! ... اینطوری نمیتونی به چیزی که میخوای برسی ... داری به منم صدمه میزنی.
-: فک میکنی برای من اهمیتی داره؟ ... اگه میخواد بچه های عزیزش سالم بمون چیزیو که میخوام بهم میگه مگه نه؟
فشار شدیدی به گردن نحیف او وارد می کند و هر لحظه عرصه نفس کشیدن را تنگ تر می کند. تاتیانا با پوزخند می گوید: اگه دوس داری میتونی منو بکشی ... ولی هیچ وقت دستت به اون نمیرسه.
-: بازم دروغ ... خسته نشدی؟ ... دیگه واقعا داره از حد و ظرفیت تحملم میگذره.
بیونگ کوک به هوا خواهی مادر برخاسته، اینبار با قدرت بیشتری او را عقب می کشد و با لحن تهدیدآمیزی می گوید: زدی زیر قول قرارمون ... یادت نرفته که بهت گفتم اگه به کسی صدمه ای بزنی ... کارتو بی جواب نمیزارم.
تاتیانا را سمت بیونگ کوک که سعی در کنترلش دارد می اندازد. یونگ گوک با قدم های بلند سمتش رفته، یقه او را می گیرد و دیوار می چسباندش؛ می گوید: دیگه داری اون روی منم بالا میاری ... تو یه الف بچه اونقد گستاخ و پررو شدی که روی برادرا و خواهرت حتی مادرت دست بلند میکنی؟ ... آره؟ ... الان خیلی مردی نه؟ ... میخوام یه بار دیگه فقط انگشتت به یکیشون بخوره تا اینبار خودم بشونمت سرجات فهمیدی یا نه؟
نیشخند می زند. با صدای بلندتر و خیره شدن در چشمان او که حتی در پس این نگاه قصد تکه پاره کردن تاتیانا را دارد، می گوید: نشنیدم صداتو؟
خشمگین چشم در چشم پدر می دوزد و می گوید: من  ... فقط ...
-: هیس! ... هیچی نگو هر چقد میخوای میتونی بیرون این خونه واسه هر کی که بخوای عوضی باشی و گردن کلفت بازی دربیاری ... ولی واسه من نه ... نه نازتو میکشم نه باهات مدارا میکنم ... اگه اون دختر برات مهمه  ... این خانواده که تازه دورهم جمع شدنم واسه من باارزشه ... میبینی همه میتونن مثل تو با داد و فریاد کارشونو پیش ببرن؟ ... یکم شعور داشته باش حتما دلیلی داره که اونو مخفیش کرده ... برای همینه همیشه اول سؤال میکنن بعد مثل تو میزنن همه چیو داغون میکنن.
سونگ کیو چپ چپ به جونگ کوک خیره شده، می گوید: این رسم  مردونگی نبود ... ما هممون برای کمک به تو اومدیم تو این جهنم اون وقت تو چطوری جوابمونو میدی؟
دانا خود را در آغوشش مچاله کرده و چشمانش را می بندد.
یونگ گوک، او رهایش می کند اما جونگ کوک دوباره راهش را سمت مادر کج می کند. با دو دست او را به جلو هل می دهد و می گوید: از اونور ... دیگه اینجا کاری نداری.
با چشم غره و تنه ای محکم از کنار بیونگ کوک می گذرد. بیونگ کوک با لحن هشدار داری به مسیر او می نگرد. 
[این کارتو بی جواب نمیزارم.]
جونگ کوک نگاهی گذرا به دانا  کرده، با پوزخند تمسخر آمیزی به راهش ادامه می دهد.
[منتظرم.]
یونگ گوک کنار تاتیانا که سر و صورتش  کبود و خونین شده زانو می زند. تاتیانا با بغض می گوید: همه چی خراب شد ... تولد اون بچه رم بهم ریخت.
بازویش را گرفته و بلندش می کند. دستش را دور کمر او می گذارد و خطاب به فرزندانشان می گوید: بهتره برگردید اتاقاتون تا این شب کذایی ام تموم شه ...
نگاهش روی دانا ثابت شده، می گوید: تو که صدمه ندیدی؟
دانا به نفی سرمی جنباند.
-: جیمین تائه رو میسپارم به تو حواست بهش باشه خفه نکنه خودشو با کیک.
جیمین کف دستش را روی دیوار می گذارد تا برخیزد، می گوید: اگه تا الان نکرده باشه!

***

تاتیانا لبه تخت نشسته است. یونگ گوک با حوله نم داری زخم هایش را تمیز می کند. چهره درهم می کشد اما هیچ نمی گوید و لبانش را بدندان می گیرد. روی موهای خود دست می کشد و سکوت بین شان را می شکند: نمیخوای چیزی بگی؟
یونگ گوک با مکث کوتاهی به کارش ادامه می دهد و بی آنکه سر بلند کند، می گوید: مگه چیزیم هست که بخوام بگم؟ ... وقتش که برسه خودت میگی مثل قبل درست نمیگم؟
-: هوم! ... الان از من عصبانی شدی یا چیز دیگه ای که حتی نگامم نمیکنی؟
-: خودت بهتر از من میدونی روز به روز دارن بیشتر باهم مچ میشن ... تو اون حال با وضعیتی که پیش اومده ... دیگه نمیشه کنترلشون کرد ... ما قبلا همچین چیزیو تجربه کردیم یادت میاد؟ ... بیونگ هنوزم یکم مردده و مخالف کارای اون وگرنه الان فقط سرتاپات زخمی  نبود ...
میان حرف او پریده، می گوید: آره احتمالا مرده بودم ... منم دلایل خودمو برای کارام دارم ... اون دنبال یه نفر میگرده که اگه الیزابت دستش بهش برسه دیگه حتی منم نمیتونم جلودارش شم ... من دیدم اون چطور همه کسایی رو که تو کلینک بستری بودن مجذوب و شیفته خودش کرده ... حتی الانم میتونم به خوبی احساس کنم بیونگ یه حسایه ناخودآگاهی بهش پیدا کرده ... با خودش تو کلنجاره ولی در نهایت مغلوبه نه؟ ... من و تو خیلی خوب میدونیم سر دوقلوهای افسار گسیخته چی میاد و فقط مرگ میتونه همه چیو به حالت اول برگردونه ... من نمیخوام بچه هامو از دست بدم ... اینطوری نه.
-: حتما یه راه دیگه ایم هست ... واقعا نمیشه اون دخترو برش گردونی باهم مراقبشون هستیم اینطوری اونم انقد پرخاشگر و عصبی رفتار نمیکنه ... خوب بهش فک کن ...
تقه ای به در می خورد. ته هیونگ، با یک دست بالشت و دست دیگر پتوی کلفت سفید رنگی را دنبال خود می کشد. درب را با پا می بندد و می گوید: من میترسم تنهایی بخوابم ... تائه میخواد با بابا و مامان بخوابه.
یونگ گوک با خنده سر به زیر برده، می گوید: بیا برامون مهمونم اومد.
حوله و ظرف آب را که حال خون آلود شده، برمی دارد و بلند می شود.
ته هیونگ با بازیگوشی روی تخت می پرد. پتو را دور خود می پیچد و می گوید: کتی تو همونجا بخواب اینجا جا نمیشیم هممون.
تاتیانا او را با پتو در آغوش گرفته، با فشار مختصری می گوید: بادوم کوچولو از چی میترسه؟
-: از دوقلوها!
یونگ گوک سمت دیگر آن ها دراز می کشد و می گوید: والا مام دیگه میترسیم ... پسره رسما روانشو بخشیده به ...
ته هیونگ مابینشان خود را مچاله می کند. مادر دستش را زیر سر تکیه داده و موهای او را نوازش می کند. غلت می زند و سمت یونگ گوک برمی گردد. تاتیانا متعجب می گوید: مامانو دوس نداری؟ ... رفتی پیش اون ... بادوم خائن!
یونگ گوک با خنده بلندی دستی روی کمر او کشیده و می گوید: پسرت امشب میخواد پیش باباش بخوابه مزاحم نشو!
-: اینجوریه دیگه؟ ... اگه دیگه بهت چیزای خوشمزه دادم ... پسریه زشت مادر فروش! ... کچل شی!
یونگ گوک پشت دست او زده و می گوید: هیس چه خبرته بچه میخواد بخوابه.
-: یعنی چی؟ ... پناه بر ارواح جدم!
با حرص از تخت پایین می رود، ژاکتش را برمی دارد و از اتاق خارج می شود.
ته هیونگ  کمی سرش را بالا آورده، با دیدن جای خالی او می گوید: رفت؟ ... قهر کرد؟
-: آره مث اینکه ... عیب نداره خودش میاد ... بیا بخوابیم من خوابم میاد.
ته هیونگ با سوت کتی را صدا زده، می گوید: کتی بیا سر جای مامان بخواب اونجا سرده.
 
***

پاکوبان سمت شومینه می رود و با بشکنی آن را روشن می کند. سزار که مبهوت رفتار او شده، سرش را روی زمین می گذارد و چشمانش را می ندد. تاتیانا با غرولند به او تکیه می دهد و می گوید: میبینی ... نه میبینی تو؟ ... مردک دراز دو روز اومده همشا بچه های منو اغفال کرده ... چه وضعی آخه؟
اوضاع به هم ریخته و برهم خوردن اولین جشن تولد دختر کوچکش در کنار خانواده را با خود مرور می کند و آه بلندی می کشد.
سایه ای روی خود احساس می کند و برمی گردد. بیونگ کوک ناآرام کنارش می نشیند. بازهم پسرک مظلوم و غمگین، که مادر تنها پناهگاهش است. دستانش را دور گردن او حلقه می کند و با نوازشش می گوید: بیونگ من چرا باز غمگینه؟؟
هق هق های ضعیف و اشک هایی که روی گردن مادر می ریزند، بیش از پیش قلب و روح او را  می آزارند.
-: گریه نکن ... دیگه طاقت دیدن گریه تو رو ندارم ... چیزی نشده ... همه چی درست میشه باشه؟
پس از چندی، اشک هایش آرام تر شده و مثل باران دمدمی مزاج بهاری که لحظه ایی شروع و لحظه ایی دیگر پایان می گیرد، بند می آیند. تاتیانا او را به اتاقش بازمی گرداند و دوباره به سالن می رود. چند ساعت باقی ست، به شروع روزی دیگر و روشن شدن هوا. کنار شومینه به نقطه ای نامعلوم خیره و در تار و پود برنده و خار مانند گذشته اش حبس می شود.

***

دست و پا بسته؛ مأمورین کشان کشان او را با خود از راهروهای سرد و مُرده قلعه [از سردابی نمور] به اتاقی اشرافی لرد - کسی که خود را قدرت مطلق این قلمروی مرگ آور می داند - می برند.
او را وادار به زانو زدن می کنند. لرد با جامی نقره که مالامال از خون تازه آدمی پر شده است، دورش می چرخد. با پوزخندی سرآپایش را از نظر می گذراند و می گوید: اون دختر وحشی و سرکشو کجا جا گذاشتیش؟
با چهره ایی پر از انزجار، به زمین توف می کند و صورتش را برمی گرداند. تاتاینا در پاسخ بی احترامی اش، سیلی محکمی به او می زند. قدری پرقدرت بوده که نه تنها او را نقش زمین کند، بلکه جام خود را نیز از دستش می اندازد و خون روی زمین جاری می شود. بلند می شود؛ نفس عمیقی کشیده، کتش را مرتب می کند و می گوید: چی کم داشتی؟ ... هر چی اراده میکردی در اختیارت میزاشتم ... اون وقت تو مثل یه هرزه با اون مرتیکه ... فرار میکنی؟ ... این زندگیه که تو میخوای؟
موهایش را از پشت می کشد، لبانش را به گوش او نزدیک کرده و می گوید: الان چی داری؟ ... بچه های مرده و یه نفر که از ترس جونش تو رو تو جنگل ول کرد و غیب شد؟ ... هه به خودت بیا ... کسی برات دل نمیسوزونه.
دردی که در اعماق وجودش دارد، با نزدیک بودن کسی که تا سر حد مرگ از او بیزار است، تبدیل به هیزمی به آتش خشم و نفرت می شود. جال بهترین فرصت برای گوش مالی دادن به اوست. زنجیر بسته به دستش را دور گردن او می اندازد و با فشار، او را به زمین می کشد.
تلاش های نگهبانان برای جدا کردن او بی فایده است. با ضربه ای محکم به سرش بی حال می شود و او را رها می کند. نگاه بی رمقی به او کرده، می گوید: من بمیرمم به توی آشغال التماس جونمو نمیکنم ... اینو تو گوشات فرو کن مرتیکه زالوی بی همه چیز ... تو عشقت باهم برین به درک!
با سرفه و تقلا می ایستدد. روی جای زنجیر نقش بسته روی گردنش دست می کشد و سر به نگهبانان اشاره می کند تا او را بیرون ببرند.

***

دانا با افکاری درهم روی تخت می نشیند و به زمین خیره می شود. سونگ کیو کنارش نشسته، گلو صاف می کند و می گوید: خب ... تولدت مبارک پرنسس!
دانا با یک طاق ابروی بالا رفته به او می نگرد و می گوید: خب؟ ... کادوی من؟
از گوشه چشم نگاهی به او کرده، سینه جلو می دهد و می گوید: واقعا نمیبینی کادو به این گندگی رو؟
با بی میلی نگاهی به او انداخته و می گوید: تو؟ ... هه! ... کادویی میگرفتی که درخور پرنسسا باشه ... نه یه پرنس خل و چل این چه کادوییه دیگه؟ ... از ته هیونگ یاد بگیر کادوی اون یه خاصیتی داره حداقل به قول خودش همستر کوچولو دنیا میارن ولی تو چی؟ ... نچ نچ نچ!
پشت گردنش دست می کشد و می گوید: فک میکردم منو بیشتر از چیزای دیگه دوس داری ... یعنی اندازه اون همسترام نه؟ ... آه! ... حالا میقهمم وقتی میگن قلب میشکنه چه حسی داره.
دانا را ریزخند دستش را زیر دیگری پایه کرده، ناخنش را بین دندان هایش می گیرد و می گوید: خب الان که فکر میکنم میبینم توام شاید بتونی خاصیت همسترا رو داشته باشی.
یکباره با چشمان گرد به او نگریسته و می گوید: منظورت چیه؟
دانا سر تکان می دهد و می گوید: آره انگار داری ... امتحان کنیم؟
با ترس برمی خیزد و می گوید: شوک اتفاق امشبه انگار چیزی نیست ... من میرم استراحت کن شب بخیر!


***

با خمیازه ایی دندان نما چشم باز می کند. نگاهی به اتاق درهم ریخته کرده، دست او را از دور کمرش کنار می زند. پیراهن دکمه دار او را از روی زمین برداشته و به تن می کند. وارد دستشویی می شود تا آبی به صورت بزند که برق زنجیری را دور گردنش چشمش را می گیرد. پلاک ستاره شکل گردنبند را گرفته و از یقه بیرون می کشدش. با اندکی تفکر یاد شب گذشته و تولدش می افتد. با خود می خندد و می گوید: پرنس دیونه!
دست و صورتش را می شوید، لباس های خود را می پوشد و از اتاق بیرون می آید. جوی خشک و سکوتی سنگین در خانه حکم فرما شده است. وسایل خانه صدا می دهند، حتی دیوارها هم تلق و تلوق می کنند اما صدایی از برادرها یا پدر و مادر نمی آید. وارد سالن شده و به ته هیونگ که روی مبل کز کرده، ظرف شیر و برشتوک را روی پایش گذاشته و لپ هایش را پر کرده اما بی حرکت به نقطه ایی خیره شده می نگرد. نزدیک رفته، دستش را روی پیشانی او می گذارد و می گوید: تائه خوبی؟ ... داداشی؟
ته هیونگ با صورتی کودکانه به او نگریسته و می گوید: ها؟
-: خوبی؟ چیزی شده؟
-: من خوبم ولی دوقلوها ...
حرفش نیمه کاره می ماند. صدایی از داخل آشپزخانه توجه اش را جلب می کند. آهسته قدم برداشته و جلو می رود. جونگ کوک مثل گرگ زخم خورده دور خود می چرخد و بیونگ کوک دست به سینه و عصبی گوشه ایی ایستاده و به او می نگرد. جونگ کوک با صدای آرام اما عصبی می گوید: فقط دهنتو ببند چون نمیفهمی من چی میگم و حتی چی کشیدم ... اون زمان که مامان جون تو داشت باهات بازی میکرد من دور گردنم زنجیر بود اون وقت که تو تو ناز و نعمت بودی من فراری بودم وقتی تو مریض میشدی یکی بود مراقبت کنه ازت من عین سگ باید جون میکندم تا یه جا آروم بگیرم یا بی هوش بشم بعد همه اونا هانا بود که همه چیو عوض کنه ... تو نمیفهمی هیچ وقت نمیفهمی که من چمه و برای چی اینه حال و روزم.
بیونگ کوک پوزخندی بی صدای زده و پایش را زمین می کوبد. دانا پا به آشپزخانه گذاشته و می گوید: شاید اون نفهمه ولی من میفهمم ... داداشی!
هردو به او می نگرند. دانا با لبخندی تلخ کنار میز می ایستد و می گوید: منم با همون حال بزرگ شدم ... مثل یه حیوون وحشی ... توی قفس ... ولی فرقم این بود که بهم نمیگفتن که کی ام ... تو میدونستی چی هستی ولی من نه ... فقط میدونستم یه بچه ام که کنترلی روی هیچی نداره و هیچ کسم نمیگفت بهم که واقعا مشکلم چیه ... خودم میرفتم دنبالش ولی فایده نداشت تا اینکه ... بلاخره گفتن ... من کاملا درک میکنم حالتو درسته من دنبال چیز دیگه ایی بودم ولی الان که میبینم درد منو تو تقریبا یکیه.
جونگ کوک با نگاهی به او آرام تر شده، روی یکی از صندلی ها می نشیند و می گوید: اینکه بدونی یا ندونی فرقی نداره چون در هر صورت نمیتونی کاری بکنی ... ولی گمونم تو ... شرایطت به عنوان یه دختر بدتر بوده.
دانا صندلی را بیرون کشیده، می نشیند و می گوید: آره حق با توئه ... من وقتی آزادیمو به دست آوردم گشتم دنبال کسی که بتونه درکم کنه ... به خیلیا برخوردم ولی هیچ کس مثل گیو نشد.
-: منم به خیلیا برخوردم ولی تلاش نکردم از کسی کمک بخوام چون هر وقت ضربه خوردم نتیجه همین کمک گرفتم بود ... ولی هانا ... خودت که میدونی اون چجوری من چیزی ندارم بگم.
دانا دستش را با لبخند روی دست او می گذارد و می گوید: آره میدونم ... ولی خودت بهتر میدونی ... میدونم چقد دلت تنگ شده و میخوای بازم پیشت باشه ... من کمکت میکنم حتی اگه کس دیگه ایی کمکت نکنه ... هانا رو برمیگردونیم برای همین اومدیم اینجا مگه نه؟
جونگ کوک با نیشخندی محو به دست او نگریسته و سر تکان می دهد. بیونگ کوک با عصبانیت به آن دو نگریسته و آشپزخانه را ترک می کند. جونگ کوک با نگاه مسیر او را دنبال می کند و می گوید: زیادی مامانیه ... گاهی میخوام خفش کنم واقعا.
دانا با آه به پشته صندلی تکیه می زند و می گوید: درک میکنم داداشی!
-: گمونم الان فقط تویی که منو درک میکنی ... بین این جمع.
-: گاهی حتی یه نفرم خودش خیلیه!
-: آره ... ممنون!
-: خواهش داداشی غمگین!
با نیشخندی کوتاه می گوید: یه لطفی در حق این داداش غمگینت بکن ... بقیه رو جمع کن بگو اگه هنوزم طرف منن بیان تو کتابخونه بجز بیونگ ... مامانتم خبر کن بیاد ... کارش دارم.
-: باشه داداشی!
برمی خیزد و برای جمع کردن برادرانش از آشپزخانه خارج می شود.

***

همه فرزندان در کتابخانه جمع شده اند که مادر داخل می شود. جونگ کوک سرش را روی میز گذاشته، با ورود او برمی خیزد و به لبه میز تیکه می زند. مادر نگاهی به تک تک چهره ها که رو برمی گردانده اند، می اندازد. جونگ کوک با سر به صندلی میان اتاق اشاره کرده و می گوید: بشین!
-: راحتم ... چیزی قراره بشنوم؟
-: قراره جواب بدی ... ممکنه خیلی طول بکشه خستت کنه پس بشین خانوم!
تاتیانا ابرو بالا می اندازد و از نشستن امتنا می کند. دانا با حرکت دست او را روی صندلی می نشاند. دوباره تقلا می کند بلند شود اما گویی به صندلی چسبیده است. دانا با نیشخند می گوید: خوبی بودن با یه هموومپی اینه که بعدش میتونی بخشی از قدرتشو داشته باشی.
سونگ کیو دست به سینه کنار قفسه های کتاب ایستاده، به او می نگرد و می گوید: خوبیش فقط همینه؟
-: الان فقط همینش برام مهمه.
با پوزخندی عصبی دستانش را می اندازد و سر تکان می دهد. تاتیانا دستانش را گره کرده و نیشخندی محو و ناپیدا می زند. مسیر نگاهش با صدای جونگ کوک از زمین بلند می شود: برای بار صدم ... کجا قایمش کردی؟
با چهره ایی بی حالت و سکوتی سنگین سرش را پایین می اندازد.
-: تا کی میخوای قایمش کنی؟ ... درک نمیکنم چرا لذت میبری از عذاب کشیدن من مگه من با بقیه چه تفاوتی دارم پسرت نیستم؟ ... برادر دوقلوی همون بچه ایی که این همه سال پیشت بود نیستم؟ ... بگو بهم کجاست این بازی مسخره رو تمومش کن.
لبه میز را زیر دستش می فشارد. صدای خرد شدن چوب های میز که دانا رویش نشسته توجه اش را جلب می کند. دستش را روی شانه او می گذارد و می گوید: آروم باش کوکی!
-: چطور آروم باشم آخه؟ ... نمیبینی چه خوشش میاد اینجوری میبینتم ... نمیبینی چه لذتی از اینکار میبره؟
تاتیانا انگشتانش را با همه قدرت می فشارد و زبانش را مهار می کند تا هیچ نشانه ایی از خود بروز ندهد. جونگ کوک با صدای بلندتر سؤالش را تکرار می کند. دانا شانه اش را محکم می گیرد تا باردیگر اتفاق دیشب را تکرار نکند.
سونگ کیو دستانش را در جیبش فرو می برد و می گوید: خب لابد یه چیزی هست که بهت نمیگه دیگه چرا جای تکرار یه سؤال احمقانه سعی نمیکنی بپرسی دلیل نگفتنش چیه؟
جونگ کوک از گوشه چشم به او می نگرد. دانا رو به او می گوید: تو دخالت نکن ... برو بیرون!
جونگ کوک با نفسی عمیق می گوید: همتون برین بیرون ... دانا!
-: میبرمشون.
برادرها با اکراه به هم نگریسته و اتاق را ترک می کنند. دانا با سر در را به سونگ کیو نشان می دهد و پشت سرش از اتاق بیرون می رود. جونگ کوک دستگیره گرد را می چرخاند و در را قفل می کند. با قدم های آهسته سمت مادر می رود. رو در روی او، روی زمین دو زانو می نشیند تا خود را در میدان دید او جا کند. نگاهی به او کرده اما مسیر نگاهش را عوض می کند.
با تلاش و تقلا برای آرام ماندن، می گوید: هیچ وقت توی زندگیم برای هیچی خواهش نکردم ... هیچ وقتم کمکی از کسی نخواستم ... فکر نکن قراره التماست کنم تا بهم بگی کجاست ولی ... میخوام نگاه کنی به حال و روزم ... همه میدونن چمه ولی با همه توان سعی میکنم پنهانش کنم اما نمیشه هر روز بدتر میشه ... تا الانشم خیلی تحمل کردم اما نمیتونم دیگه کشش ندارم ... بهم بگو کجاست میدونم از من خوشت نمیاد برعکس بقیه بچه هات یا حتی بیونگ که دوقلوی منه من هیچی ازت نمیخوام فقط میخوام بگی کجاست وقتی پیداش کنم از اینجا میرم هیچ وقتم دیگه نمیبینی منو ... کافیه بگی کجاست تا از شر من خلاص بشی.
بازهم سکوت! گوشه لبش را به دندان هایش می فشارد و سرش را پایین می اندازد. دستانش را دو سمت صندلی می گذارد و می گوید: برای چی؟ ... چرا خوشت میاد اینکارو ادامه بدی؟ ... چیه عذاب کشیدنم برات جالبه؟ ... میگی بچه هاتو دوس داری بهشون محبت میکنی برای دخترت تولد گرفتی ... من نمیگم بچتم نمیخوام مادری کنی فقط هانا رو بهم برگردون باور کن دست از سرت برمیدارم میرم برای همیشه هیچی جز این نمیخوام وقتی هیچی نداشتم اون شد همه چی همه کسم خانوادم بفهم اگر تو بچه ها و این خانواده لعنتیو دوس داری من دیوانه وار عاشق اونم جونمم براش میدم چی میخوای تا دهنتو باز کنی؟ ... میخوای بیشتر از این داغون بشم؟ میدونی پسر عزیزتم به حال و روز من دچار میشه هرچی بیشتر پیش بره؟
بی فایده است. گویی او شنوایی اش را از دست داده و اصلا صدای او را نمی شنود. با بغضی از سر درماندگی و ناچاری لبه های صندلی را می فشارد. صدای ترک برداشتن شیشه های پنجره بلند می شود، یکباره شیشه درهم شکسته و فرو می ریزد. سر بلند می کند و آهسته می گوید: من بدتر از دیشبم میتونم باشم میدونی نه؟ ... این بازی رو تمومش کن وگرنه تضمین نمیدم بتونم بیشتر از این خودمو کنترل کنم.
خفاش کوچک از همان پنجره خرد شده بیرون می رود. تاتیانا خیره به پنجره نفسش را بیرون می دهد و زیرلب می گوید: آره ... میدونم چقد شبیه مامانتی!



خب اینم از این قسمت ...
نظرم که ...
هعیییییی چی بگم؟!
فک کنم خیلی واضح باشه دیگه نیازی به گفتن نداره ...






ادامه مطلب...