تبلیغات
✧♛✧ My Beauty Story ✧♛✧

Death trap in the Elizabeth style Ep 13



قسمت سیزدهم ...




ادامه فصل سوم ...

ووهیون مابین سزار و گربه سیاه چشم آبی، رو در روی ته هیونگ که با خنده چیپس می خورد، نشسته است. کمی جا به جا می شود تا فاصله اش را با سزار که به او خیره شده و نیم ساعتی ست از او چشم برنمی دارد، حفظ کند. با ترس نگاهش را از او گرفته، خطاب به ته هیونگ می گوید: همشو خوردی؟ ... خب به منم بده خسیس ... خدا رو شکر بچه پولدارم که هستی.
ته هیونگ مشتی چیپس برداشته، با اشاره به کنارش می گوید: اگه به تو بدم ... کتی ام دلش میخواد خب ولی نمیتونه بخوره ... اون وقت باز گریه میکنه ... پس نتیجه میگیریم نخوری برات بهتره.
دستپاچه خود را عقب می کشد و من من کنان می گوید: ت ... تائه ... خدا از رو زمین ورت داره ... کت ... کتی کیه؟ ... روانی واس چی با من از این شوخیا میکنی؟
ته هیونگ با اخم می گوید: بیا خوب شد اشکشو درآوردی ... ببینم بی عقل تو الان میخوای ساکتش کنی؟
از جا برمی خیزد، مقابل روح دختر بچه ای گریان زانو می زند. موهایش را نوازش می کند و می گوید: گریه نکن باشه؟ ... یکم دیونه است وگرنه بچه خوبیه ها ... اگه قول بدی گریه نکنی ... 
دستش را کنار لبش نگه می دارد و آهسته چیزی را برایش توضیح می دهد.
ووهیون از شدت  حرکات عجیب او حتی متوجه تکیه دادنش به سزار نیست، با داد می گوید: محض رضای روح جدت! ... تائه دیگه دارم روانی میشم از دستت ... کتی کیه؟ ... همش شوخیه نه؟ ... داری سر به سرم میزاری ... آره آره؟
ته هیونگ با لحن تهدید آمیزی می گوید: مگه من همسنتم باهات شوخی کنم؟ ... جوجه اردک زشت موسیخ سیخی ... تازه کتی صبا وقتی بیدار میشی و میخوری به در دیوار کلی بهت میخنده.
-: یعنی چی؟ ... روح فضول جاسوسی منم میکنی؟ ... ببینم ... تو که ... ازش بپرس ... تو حموم که دنبال من نمیاد؟
ته هیونگ خنده نمکینی کرده و شانه بالا می اندازد. ووهیون با حس گرمای نفس سزار، چشمانش گرد می شوند. دست لرزانش به عقب می برد. دستش با بدن کرکی و نرم او برخورد می کند. یکباره از جا پریده و با جیغ های متوالی و بلند سالن را ترک می کند. ته هیونگ خندان دستش را بالا می آورد و کتی نیز با دستان کوچکش به کف دست او می زند.

***

نگاه کنجکاو و خیره و لبخندی عمیق، حواسش معطوف حرکات فرزندان است که در پی حل یافتن راهی برای پیدا شدن نیمه و عشق گمشده  برادرشان، هر آنچه در چنته دارند را به کار گمارده اند. آن ها را از میان درب نیمه باز اتاق مطالعه تماشا می کند.
یونگ گوک خسته و خواب آلود - که روی مبل خواب بوده است - می نشیند. سر را با د ودست گرفته و تنها گوشه ای و پرسشگرانه افکارش را جست جو می کند. 
[تاتی چیکار میکنی؟]
دستی زیر چانه می برد. 
[دارم به ستاد حل بحرانشون نگاه میکنم واضح نیست آقای فضول؟]
لبخند کمرنگی زده و با چشمان بسته، سرش را پایین می اندازد. 
[چرا کمکشون نمیکنی؟ شاید این طوری بتونی اعتمادشون جلب کنی!]
آه بی صدایی کشیده و راهش را سمت سالن کج می کند.
[نمیتونم ... تو این مورد هیچ کاری ازم براشون ساخته نیست.]
سکوت بینشان، با رژه مبهم گذشته تیره و تارش شکسته می شود. بازهم الیزابت شخصا برای ازهم گسیسختن اراده و توان همزادش دست به کار شده است. 
پا به پای او میان خاطرات گذشته گام می گذارد. حتی قدم زدن ساده در قصر برایش تداعی کننده آنچه که سعی در فراموش کردنش دارد، است. با جرقه ای او را طعمه آتش زیر خاکستر گذشته ای می کند، که همانند قیر سیاهی از صندوقچه مهر و موم شده اش سرزیر کرده است.
صدای جیغ های خفه شده اش از پشت دستان مردانه که او را با شقاوت نگه داشته و نگاه های هیز و هوس آلودش که او را برانداز می کند، در جا میخکوبش می کنند. نگاه مشوش و ناآرامش را آهسته به عقب می گردد. الیزابت دستان گره شده اش را از هم باز کرده، با نیشخند کنار می رود. با اشاره به آنچه پشت سر رخ می دهد، تا برهم زننده آرامش ناچیزش باشد، می گوید: یادت میاد؟ ... چه بلایی سرت آورد؟ ... فک نکنم بیاد بیاریش چون من بخشی از خاطراتتو پاک کردم.
نیم قدم به عقب برداشته، می گوید: آره ... پاکشون کردی تا هر وقت برات دردسر درست کردم تیکه تیکه برشون گردونی و مطمئن شی طوری یادم بمونه که دیگه هیچوقت فراموششون نمیکنم.
الیزابت برای خودداری از عصاینی که در شرف سر باز کردن است، سینه اش را مغرورانه جلو داده و می گوید: از ذره ذره  نابود کردنت لذت میبرم ... خوب نگاه کن به گذشتت.
زانوان سستش خم می شوند و روی زمین می افتد. درست مثل تسخیر شدگان حتی قادر به رو برگرداندن از آنچه به طور تمام و کمال به رخش کشیده می شود ندارد.
از خود مقاومت نشان می دهد تا در مقابل همزادی بد طینت خرد نشود و غرورش را برای رو در رو شدن با او شکستش حفظ کند. در آخرین لحظات و ثانیه ها، این قاتلین بی صدا که از هر زمان دیگر کندتر و عذاب آورتر سپری می شوند، دستان کسی روی چشمانش گذاشته می شوند و صورتش را برمیگرداند. حلقه های درشت اشک و خون از زیر دستان او سر می خورند.
با لحن عصبی و سرزنش کننده ای می گوید: واس چی میزاری این طوری زمین بزنتت؟ ... چرا به خواسته هاش تن میدی ...‌ نمیتونم درکت کنم ... میتونی ولی نمیخوای جلوشو بگیری چرا؟
دستان بی حسش را روی بازوی او که دورش حلقه شده گذاشته، سرش را به او تکیه می دهد و می گوید: سعی نکن جذبش کنی ... فقط این طوری میتونم متوقفش کنم تا کابوسا رو تموم کنه ... نمیتونه به این کار مدت طولانی ادامه بده ... میدونه آزمایش صبرم چه بلایی سرش میاره ... پس کاری نکن ... میتونم تحملش کنم یعنی باید بتونم.
از میان دندان های برهم فشرده اش، می گوید: اینطوری میتونی؟ ... آره؟ ... همین الان پس افتادی چطوری میخای ...
-: بس کن! ... من دیگه توان درگیر شدن با تو رم ندارم ... بهت که گفتم نزدیکم نشو خودت گوش نمیکنی.
بازویش را می گیرد و بلندش می کند. با بغضی از سر ناتوانی و خشمی از بی دست و پا جلوه شدن، او را به اتاقش می برد.

***

مینو و بیجو دو سر نقشه ای بزرگ را بدون لمس کردن، درست همچون پرده سینما، در هوا معلق می کنند. گویی کاغذ را با نخ های نامرئی به دیوارها آویخته اند. جونگ کوک ماژیک شب رنگی برداشته، تمام محدوده هایی که کامل جست و جو شده اند علامت می زند. در عرض دوماه گذشته، جای جای و گوشه گوشه مجارستان را زیر و رو کرده اند اما هنوز هم کاری از پیش نبرده اند. جیمین مأیوس با چهره ای بی حالت، می گوید: به نظرتون یه چیزی از قلم نیافتاده؟
بیونگ کوک سخت محو بررسی نقاط باقی مانده است، با تأمل می گوید: آره حق با داداشه ... ما تا الان بیشتر قلمرویی که الیزابت طی سالای اخیر برای خودش دست و پا کرده رو گشتیم ... مسلما نمیتونه هانا اینجا ها باشه ..‌. انقدر نزدیکش! ... چون اگه بود افرادش حتما پیداش میکردن.
دانا رو به روی نقشه می ایستد. چیزی توجه اش را جلب می کند، به آن اشاره کرده و می گوید: بیونگی اینجا چیه؟
بیونگ کوک کمی دقیق شده، به پشت صندلی تکیه می زند و می گوید: یه کلیسای متروک اگه اشتباه نکنم ... کسی حق نزدیک شدن بهشو نداره ... جز یه نفر.
سونگ کیو متفکرانه ابرویی پرانده، می گوید: کی؟
-: مامان!
جونگ کوک با چشمان ریز شده، به آنها پشت می کند و دست به سینه کنار دانا می ایستد. حسی ناخوشایند و دلشوره سراپایش را در برمی گیرد. به آن می اندیشد که در این میان، کسی هست که به اوضاع و وقایع و حتی ناپدید شدن معشوقش اطلاع کامل دارد، اما در سکوت صرفا نظارگر تکاپو و تلاش بی نتیجه شان است. با صدای بیونگ کوک دست از افکار مزاحم برمی دارد.
آلفرد تقه ای به در زده و خلوتشان را با گفتن: "پرنسس مادرتون میخان ببنتتون." برهم می زند.
دانا رو به برادران که کنجکاوانه او را می نگرند، می گوید: زود برمیگردم.
و از اتاق خارج می شود. پس از بسته شدن درب، مادر یکباره درون اتاق ظاهر می شود. بیونگجو که پشت به او ایستاده، برمی گردد. با دیدن او دستش را روی قلب گذاشته و عقب می پرد. با نفس عمیقی می گوید: ای وای! ... این چه مدل اومدنه آخه؟ ... مگه دنبال دانا نمیگشتی؟ ... همین الان رفت اتاقت.
با لبخند شانه او را گرفته، دنبال خود تا نزدیک میز می کشد. زیر چشمی به آن ها نگریسته و می گوید: راستش  دانا رو فرستادم دنبال نخود سیاه! ... باهاتون یه کاری داشتم.
جونگ کوک پوزخند معنا داری زده و دست به سینه به لبه میز تکه می دهد. بیونگ کوک با چشم غره رو برگرداننده، خطاب به مادر می گوید: این چه کاریه که دانا نباید بفهمه؟
با ذوق دستانش را در هم گره کرده، می گوید: دو روز دیگه تولدشه ... میخوام سوپرایزش کنم ... به کمکتون احتیاج دارم.
سونگ کیو با کف دست به پیشانی زده، می گوید: وای به کل یادم رفته بود!
-: خب حالا کمک میکنید؟
جیمین دست بلند کرده و می گوید: من هستم.
بیونگ کوک هم با لبخند سر تکان می دهد. مینو و بیونگجو هم موافقت خود را اعلام می کنند. سرها سمت سونگ کیو می گردد. بلند می شود و می گوید: اصن داریم تولد دانا باشه و من کمک نکنم؟
مینو به جونگ کوک اشاره می کند و می گوید: شازده شمام یه تکونی بدی بد نیستا ... زر زیورت نمیریزه ... یدونه خواهرته.
-: شماها که هستین به من احتیاجی نیست ... حوصله شلوغی و بادکنک بازیم ندارم.
مادر سر به زیر برده، می گوید: اشکالی نداره ... شماها کمک کنید کافیه بزارید راحت باشه.
ظایف هر یک را مشخص کرده و اتاق را ترک میکند.
جونگ کوک ماژیک در دستش را روی میز پرت کرده، می گوید: خودتون دیدین دیگه چقد راحت منو گذاشت کنار؟ 
به جلو خم می شود و رو به جیمین ادامه می دهد: چقد زود خواسته اشو قبول کردی!
متوجه لحن کنایه دارش شده، می گوید: ندیدی چقد ذوق داشت واس دخترش تولد بگیره؟ چیه؟ نکنه میخواستی مثل تو قلبشو بشکنیم؟ ... بعدم به خاطر اینکه خودت ناز کردی گفت نمیخواد کمک کنی.
-: انگار خوب با نقش بازی کردن تونسته نظرتونو راجب خودش و کاراش عوض کنه ... جالبه.
بیونگ کوک با اشاره ای کوچک، زمانی که او قصد نشستن روی صندلی دارد، آن را از زیرش کنار می کشد. جونگ کوک یکباره نقش زمین می شود. با اخم و چهره ای درهم، به برادرانش که ریز ریز می خندند، می گوید: باشه ... فعلا روزای خوش خوشیتونه ... بخندین ... هه!

***

دانا بین پاگرد حلالی شکل، رو در روی آینه ای قدی که روی میز سفیدی تزیین شده با گل های آبی رنگ، ایستاده است. مادر دستانش را از پشت دور او حلقه می کند و می گوید: دوس داری باهم قدم بزنیم؟
از آینه به او نگریسته، با لبخند به نشانه تأیید سر تکان می دهد.

***

دستش به شانه او که می خورد، فریاد می کشد و عقب می پرد. سرش به درب باز کابینت برخورد کرده و روی زمین می نشیند. با حالت گریه نیم نگاهی به سونگ کیو که مات و مبهوت به او خیره شده، می کند و می گوید: هیونگ کتی دنبالت نیومده که نه؟
-: کتی کیه دیوانه؟ ... این حرکات چیه از خودت در میاری؟ ... ابرو حیثیتمو جلو خانواده اش داری میبری چه مرگته؟
انگشت اشاره اش را روی بینی گذاشته، می گوید:هیس! ... همون روحه دیگه ... همه جا دنبالمه ... اون از سزار که ولم نمیکنه الانم این بچه روحه منحرف.
لنگه شلوار او را گرفته، با لحن التماس داری می گوید: منو نجات بده ... من میترسم برم حموم!
کلافه موهایش را برهم می زند. ووهیون پای او را بغل گرفته و با چشمان اشکبار به او خیره می ماند.
- :دیگه پناه بردن جایز نیست ... وعضت انقد خرابه که ... اوف! ... همون جات تو اون دیونه خونه خوب بود کدوم نامردی پیشنهاد داد با خودمون بیاریمت؟ ... پاشو جمع کن خودتو ... اَه میگم سزار بیادا ... حیف اون روحه که از تو خوشش اومده ... باید در مورد سلیقه و انتخاب مردای بیخود بهش هشدار بدم.

***

مقابل فروشگاه بزرگی ماشین را پارک می کند. از شیشه به ساختمان چند طبقه نگریسته، خرسندانه از ماشین پیاده می شود و درب را قفل می کند. جلوی نمای شیشه ایی و چراغانی شده می ایستاد. درست همانند دختر بچه ای که چیز شگفت انگیزی توجه اش را جلب کرده باشد، به آنچه می بیند خیره مانده است. دو دستش را روی شیشه می گذارد و از شوق گوشه لبش را می گزد. کمی سرش را بالا می برد. با دیدن بازتاب تصویر یونگ گوک در شیشه، به موهایی که کج در صورتش ریخته اند، فوت می کند.
با گردن کج از شیشه نگاهش می کند.
[تا اینجا که اومدی بیا به یه کارشناس تو این حیطه نیاز دارم ... من ازشون سر درنمیارم.]
یونگ گوک در شلوغی آنسوی خیابان ایستاده، از عرض خیابان می گذرد و پشتش می ایستد.
تاتیانا دستگیره طلایی رنگ را به داخل هل می دهد. صدای دل انگیز و آرام آویزهای قرمز رنگ بالای در بلند می شود. مچ دست او را می گیرد و از پله ها بالا می روند. سالنی بزرگی که در همه قسمت هایش انواع و اقسام وسایل و تجهیزات موسیقی و سازها به چشم می خورد. تاتیانا مدام اینسو و آنسو سرک می کشد.
یونگ گوک گوشه ای ایستاده و به رفتار کودکانه اش می نگرد و به سختی خنده اش را مهار کرده است. 
[بس کن الان یکی میبینتت ... چرا انقد ورجه ورجه میکنی؟]
روی تارهای ویولنی که روی پایه ایستاده و به معرض نمایش گذاشته شده، دست می کشد. با لحن کودکانه پاسخ می دهد.
[خب اولین بارمه میام اینجا ... خیلی باحاله.]
دختر جوان با کت و دامن سرمه ایی لبخند زنان به استقبالشان می آید. تاتیانا برگه کوچکی از جیبش بیرون آورده و سمت او می گیرد. می گوید: الان آمادست؟ ... میتونیم ببینیمش؟
دختر با دست به سمتی دیگر اشاره می کند. هر دو با پیروی از او به مکان دیگری از سالن می روند. با دیدن پیانو سفارشی، هر دو را کنار زده و با حالت دو نزدیکش می شود. یونگ کوک با ابروهای بالا رفته رو به دختر می گوید: ببخشید ... یکم زیادی هیجان زده است!
دختر با لبخند پاسخش را داده، می گوید: کاملا مشخصه!
دورا دور پیانوی خوش دست و شیشه ای می گردد و روی بدنه اش دست می کشد. یونگ کوک دستی روی تارهای پشت ساز کشیده، می گوید: مطمئنی ازش خوشش میاد؟
-: هوم؟ ... نمیدونم یعنی امیدوارم که بیاد ... تا اونجایی که من فهمیدم مثل پدرش عاشق پیانو زدنه!
حرف او همانند برخورد صاعقه ای قدرتمند و کوبنده است. قلبش فشرده می شود و تار و پودش را به آتش می کشد، اما تظاهر به خوب  بودن می کند. پشت صندلی کوچک مقابل پیانو می ایستد و دستانش را روی کلاویه های سیاه و سفید می گذارد.
تاتیانا بازویش را می کشد، وادارش می کند بنشیند. می گوید: یه چیزی برام بزن ... خوب یادمه توام چیزی از استادا کم نداشتی!
پشت گوشش را خارانده، می گوید: دو قرن از آخرین باری که پشتش نشستم میگذره ... فک نمیکنم بتونم.
دستانش را روی کلاویه می گذارد و نزدیک گوشش می گوید: تو شاید یادتت بره ولی انگشتات نه ... پس شروع کن.
با مکثی طولانی انگشتانش به حرکت می افتند. تک به تک کنار هم نت های ملایم و گوش نواز سالن را پر می کنند. تاتیانا چانه اش روی شانه او گذاشته، می گوید: نگفتم؟
-: یادته اولین بار وقتی برات پیانو زدم چی بهم گفتی؟
-: اوهوم! ... فک کنم دوباره عاشقت شدم!
دستانش بی حرکت می مانند. با تردید می گوید: الان چی؟ ... هنوزم میتونم یا ...
-: الان فرق میکنه.
دستانش را به ضرب روی پیانو می زند و با نگاه مسیر دور شدن او را دنبال می کند.
مراحل کار را به پایان می رساند تا اولین کادوی تولدی که پس از سال ها برای دخترکش خریده، به خانه ببرند. برمی گردد تا با او بروند اما اثری از او پیدا نمی کند. حس و حال و شوقی که برای خرید اولین کادو داشته، مثل شعله شمع کوچکی خاموش شده و دود بی جانش، در هوا ذره ذره محو می شود.
دقایقی بی حرکت سر روی فرمان ماشین می گذارد تا قدری آرامشش را بازیابد. تقه ای به شیشه دودی می خورد. با اکراه شیشه را پایین می دهد. افسر جوانی به درون ماشین نگاهی انداخته، می گوید: مشکلی پیش اومده؟
-: نه ... ممنون از توجهتون!
-: اگه مشکلی نیست لطفا حرکت کنید.
کمربندش را می بندد و زیر لب می گوید: دیگه همینم مونده بود تو بگی چیکار کنم.

***

دانا بیصدا وارد اتاق سونگ کیو می شود. صدای آهسته ای که با خود صحبت می کند، او را سمت پنجره باز می کشاند. او بیرون ایستاده و دستانش را به نرده گلکاری شده تکیه زده است. با دو دست پهلوهایش را قلقلک می دهد و می گوید: به چی زل زدی؟
سونگ کیو با لبخند برمی گردد و دستش را دور گردن او حلقه می کند. لحظه ای چشمش به جای دندان هایش روی گردن او می افتد. صورتش را با ناراحتی برمی گرداند و به آسمان می نگرد. سقفی زیبا که تکه پنبه های مخملی در آن پراکنده شده و نقش نگاری از کهکشان و ستاره هایش دارد و میانه آن، ماه حلالی شکل به زیبایی نور افشانی می کند.
دانا هم دستانش را دور بدن او حلقه کرده، می گوید: خیلی خوشگله ... از اون عالی تر کنارهم میتونیم بهش نگاه کنیم درسته؟
بوسه ای به موهای او زده، می گوید: موهاتو با چی میشوری؟
متعجب سرش را بلند کرده، می گوید: گند زدی به حس و حالمونا ... این چه سؤالیه دیگه؟
-: آخه خیلی بوی خوبی داره ... چیه خب؟

***

بیونگ کوک کتاب به دست وارد اتاق برادر دوقلویش که پشت به در روی تخت دراز کشیده، می شود. با نفسی بی صدا می گوید: خودم میدونم بیداری تو فکر هانایی ... فقط اومدم پیشت تنها نمونی باز ...
بی حوصله می گوید: آره ... نرم به آغوش پرده ... حوصلتو ندارم برو بیرون.
کنار او که دراز کشیده و به سقف چشم می دوزد. می نشیند و دستی روی موهایش می کشد. آهسته خم می شود و گونه اش را می بوسد. جونگ کوک با چهره ای درهم سریع صورتش را پاک می کند و می گوید: فکنم منو با یکی دیگه اشتباه گرفتیا ..‌‌. نکنه توام متوهمی ایی؟ ... اَه!
ریز خندی زده، می گوید: محض کنجکاوی بود! ... میخواستم ببینم اگه بوست کنم چطوری میتونه باشه؟
-: بیونگ به جان خودت یه بلایی سرت میارم با این کارات ... پاشو گمشو برو بیرون.
کتاب در دستش را بالا آورده، می گوید: برات کتاب قصه آوردم شاید کمکت کنه بخوابی.
-: من شبیه بچه هایی ام که نیاز به لالایی دارن؟
با آهی بلند، می گوید: متأسفانه بعله ... فعلا تا هاناتو برگردونیم این کارو میکنیم ممکنه به بهبود شخصیتتم کمک کنه هر چند از سن متحول شدنت گذشته.
پوزخندی زده، می گوید: دقت کردی خیلی بلبل زبون شدی؟
-: آره هم نشینی با تو بدآموزی داشته ... دیگه همه میدونن.
سمت او برمی گردد. بالشتش را در آغوش می گیرد و می گوید: حالا چه کتابی هست؟
-: شنگول منگول حبه انگور دوس داری؟
پلک هایش را برهم می فشارد و می گوید: بیونگ ... ازت متنفرم!
روی کمرش دست می کشد و می گوید: ولی من عاشقتم قلی ... حرص نخور پوستت خراب میشه!

***

با کمک گرفتن از غریزه و دنبال کردن بوی مخصوص او، سرانجام جست و جویش مستمر ثمر واقع می شود. از پله های منتهی به کلاب کافه 68 پایین می رود.
فضای آرام و ساکت در بدو ورود، حسی دوستانه و آشنا القا می کند. یونگ گوک را پشت پیشخوان بار با قامتی خموده و خسته می یابد. با دیدن زیباروی عشوه گری که با لبخند مقابل اوست و سعی در اغوا کردنش دارد، نیشخند می زند. بی کلام کنار او روی صندلی گردی می نشیند. لیوان او را که تا نیمه با مشروب پر شده، برمی دارد و می نوشد.
-: تشنه ام بود.
زیر چشمی به دختر که دست به کمر خیره نگاهش می کند، نگریسته و می پرسد: مشکلی داری عزیزم؟
چشم پشتی برایش نازک کرده، رو به یونگ گوک می گوید: به نظر مزاحم میاد ... میخوای بیرونش کنم؟
لحنش رنگ بوی توهین و به سخره گرفتنش دارند. قبل از آنکه سخنی بگوید. دخترگوشی تلفنش را برمی دارد و می گوید: ما اجازه نداریم  بچه ها رو تو این مکان راه بدیم ... یا با پای خودت میری یا زنگ میزنم به پلیس ... با کدومش راحت تری؟
برمی خیزد، کیف کوچکی از جیب پشت شلوارش بیرون می آورد و با نیشخند می گوید: میخوای کارت شناساییمو نشونت بدم؟
دست دراز می کند و طلبکارانه منتظر گرفتن کیف اوست که تاتیانا قدری جلوتر رفته، گردن او را می گیرد و سرش را به ضرب به پیشخوان می کوبد.
با لحن سردی می گوید: درست بود؟ ... و شما اگه میخوای باهام بیای بهتره بلند شی  چون منتظرت نمیمونم!
دستی به صورت می کشد. نیم نگاهی به دخترک بی هوش کف بار می کند و پشت سرش قدم برمی دارد.

***

ووهیون به خاطر رفتار عجیب و غریب ته هیونگ و تمسخر دوستانش، حتی برای صرف شام هم از اتاقش خارج نشده است. با اطمینان یافتن از سکوت سالن و پراکنده شدنشان دزدکی وارد آشپزخانه می شود.
در یخچال را گشوده و چیزی برای خوردن پیدا می کند. با خیال خوش که کسی باعث آزارش نمی شود، لپ هایش را پر می کند. کتی روح دخترک بازیگوش عمارت که از دیدن او شاد و خندان است، دستان کوچک و سردش را از روی میز برداشته و روی شانه اش می گذارد.
نفسش را از حس سرما و حضور کسی در اطراف، حبس می کند. پلک هایش را برهم می فشارد و به سختی غذا را فرو می دهد. سری از نومیدی می جنباند و می گوید: کتی بودی دیگه آره؟ ... ولم کن ... ای بابا چیه من جذابه آخه؟ ... ببین من تازه از تیمارستان فرار کردم ... خود شاخ پنداری ... اسکیزوفرنی ... روان پریشی تازه فکنم جدیدا جنونم گرفتم ... میبینی تعادل ندارم ... دیگه نیا نزدیک من خب؟
کتی دلشکسته گردن کج می کند و زیر گریه می زند.




با کلی بدبختی راضی کردمش اجازه بده بذارما بقیه فصلو ...
نامردیه اگه نظرا کم باشه ... 
کلیم خسته و ناراحتم الان ... 
قهرم اصن با همتون!!! 
قسمت بعدیم رمز داره ...
رمزشم به اونایی میدم که نظر میذارن میخونن!!!




ادامه مطلب...