تبلیغات
✧♛✧ My Beauty Story ✧♛✧

my annoyer roommate EP 7



های گایززز
من اومدم ... بعد یه مسافرت نسبتن طولانی
یه انگشت درد بیشعورم دارم که هربار میام تایپ کنم مامان بزرگ بابا بزرگه خدا بیارزم میان جلو چشام
هعی زندگی...
برید ادامه




از زبان سورا :

دیگه حوصله نداشتم بیشتر بیرون بمونم... تا موقعی که  رسیدیم به کوچه داشتم سر نارا و ووجی غر میزدم . خونه رو که دیدم عینه اسب دویدم سمت در خونه و با ذوق زنگ درو چند بار پشت سر هم فشار دادم. دستم پر کیسه های خرید بود که دخترا داده بودن بهم. اومدم زیر لب چند تا فوش به پسرا بدم که چرا اینقد خسته تشریف دارن و نمیان درو باز کنن .که یهو دیدم در باز شد .با کله رفتم تو . کفشامو در آوردم و وارد خونه شدم . از آینه ای که کنار در ورودی بود موهای کوتاه شدمو یه بار دیگه نگا کردم و کلی ذوق کردم. اولین کسی که جلوم دیدم جونگ کوک بود . یجوری نگا میکرد انگار منتظرم بوده . پخخخخخ . ضایع نگاش نکردم و یه راست رفتم تو اتاق نارا و ووجی و خریدا رو گذاشتم رو تختشون . بدنمو کش و قوسی دادم و از اتاق بیرون اومدم . پشت سرم دخترا هم وارد خونه شدن  و شروع به غر زدن کردن که چقد خسته شون کردم. متوجه شدم جونگ کوک هنوزم تو چند متریه اتاقم وایساده . فک کنم هنوزم نتوسته از این اتاق دل بکنه...لبخندی زدم و وارد اتاقم شدم . خواستم  بدوم سمت تختم که حس کردم زمین زیر پام لیزه ... نتونسم خودمو نگه دارم.  سر خوردم و لبخند از لبام محو شد . روی بازوی چپم زمین خوردم و درد بدی تو کل بدنم پیچید .

*****

از زبان جونگ کوک :

وقتی خورد زمین داشتم نگاش میکردم. فک میکردم برام خنده دار باشه . اما نمیدونم چرا اصلا خندم نگرفت . شاید چون فک نمیکردم اینقد بد بفیته. یه لحظه دلم واسش سوخت و پاهام تکونی خوردن تا به طرفش برن اما فقط یه لحظه بود . سرجام وایسادم و گذاشتم  نارا که به سمتش میدوید به جایه من بره . یهو یادم افتاد که ممکنه نارا هم سر بخوره.از بازوش گرفتم و گفتم :" زمین لیزه . "

با تعجب نگام کرد و بازوشو از تو دستام بیرون کشید . با قدمای آروم و با تمرکز نزدیک سورا شد و کنارش نشست . سعی کرد با دستاش بلندش کنه و مرتب حالشو میپرسید . سورا بلند شد و نشست . ناله ای کرد و گفت :" چرا کف اتاق  لیز بوووووود؟؟؟ " قبل از اینکه به من نگا کنن با قدمای بلند به طرف آشپزخونه رفتم و خیلی ریلکس نشستم تو آشپزخونه . چند لحظه بعد سورا با کمک نارا و ووجی اومد و رو مبل نشست .نگاش کردم. انگار چیزیش نبود . لباسش روغنی شده بود و ظاهرا تنها مشکلی که داشت بازوی چپش بود که با دست راست گرفته بودش . بعد دو قرن از دیدن قیافش خندم گرفت .نمیدونسم داره نگام میکنه .با چشمای ور قلمبیده ش ترسناک نگام کرد و گفت :" به چی میخندی ؟؟؟ " آب دهنمو قورت دادم :" به جونه خودم هیچی " اه لعنتی چرا وقتی خیره نگاه میکرد اینقد ترسناک میشد . چند لحظه ساکت بود اما بعدش گفت :" کار تو بود نه ؟ " چهره مو متعجب نشون دادم :" چی کار من بود؟ " با خونسردی گفت :" آخه هیشکی اوسکول تر از تو نیست که بشینه کف زمینو سه ساعت روغن بماله " و به سویشرتش که روغنی شده بود اشاره کرد .قیافه گرفتم و گفتم :" خب آره... کار من بود ..اوسکولم خودتی...  ولی خب آدم باید  یه ذره جنبه داشته باشه.. " بازوی چپش که ظاهرا درد میکرد رو تکونی داد و گفت :" تو یکی از جنبه حرف نزن که اگه جنبه نداشتم تو با اون دیوار پشت سرت یکی شده بودی... " خوشحال بودم حداقل نمیتونه بزنتم چون دستش درد میکرد وگرنه زنده نمیموندم.

*****

جیمین اومد و کنار جونگ کوک نشست. گفت :" ببینم سورا دستت چطوره ؟ " سورا خندید :" چه عجبببب یکی حاله دسته چلاق مارم پرسید . خوبه داداش سلام میرسونه ."ووجی  بلند شد و گفت :" یخ میخای بذاری روش ؟ " سورا گفت :" کارش از یخ گذشته بابا چیزی نیست الآن بهتره . " نارا به جونگ کوک نگاهی کرد و گفت :" خودت باید بری اون روغنای کف اتاقو تمیز کنی وگرنه سورا منو مجبور میکنه اینکارو بکنم...شنیدی چی گفتم ؟ "

جونگ کوک خندید :" نه دیگه شرمنده من و پسرا کیفمونو کردیم دیگه بقیه ش با خودتون . نارا گفت :" تو غلط کردی با پسرا ... همین الآن یکیتون میره تمیز کنه اونجارو . بیشتر از این دیر شه دیگه روغنه برداشته نمیشه. " پسرا به هم دیگه نگا کردن و نامجون گفت :" کوکی گندیه که خودت بالا آوری " جونگ کوک نالید :" جنهمممم ... یکیو میارم تمیز کنه ...شانس نداریم که "

سورا بلند شد و به طرف اتاقش رفت . ووجی گفت :" سورا کجا میری ؟؟ "

ـ خیر سرم حموم ... بر پدر کرم درون لعنت...

جونگ کوک گفت :" الآن شک نکنم با من بودی دیگه ؟ " سورا چشمهاشو ریز کرد و گفت :" ن پ با عمه ی محترمت بودم :l  اینو از من دور کنین هنوز یه دست سالم دارما " نارا گفت :" ای بابااااا چقد فک میزنی برو دیگه روغن با کل وجودت یکی شد ... گمشو حموم ببینم " سورا در حالی که دور میشد گفت:" خیله خب بابا رفتم چرا آمپر میسوزونی...من چلاق شدم این حرص میخوره .. عجبااا "

بعد از اینکه سورا رفت جیمین گفت :" وقتی تازه خورده بود زمین نمیتونست دستشو تکون بده ...هنوز دو دقیقه نگذشته ولی میگه حالش خوبه..."

نامجون  گفت :" ینی میگی دستش درد میکنه و نمیگه ؟ "

نارا گفت :" اصلن و ابدا اینجوری نیست...شما اینو نشناختین هنو .اولن که عین گربه نه تا جون داره...دومن اگه واقعا دردش گرفته بود اینقد غر میزد و فوش میداد که دلتون میخواست خفش کنین. "

جونگ کوک با خودش گفت :" من همین الآنشم دلم میخواد خفش کنم .." نارا لگدی بهش زد و گفت :" تو بیجا میکنی..."

جونگ کوک ناله ای کرد :" ای باباااا آدم با خودشم نمیتونه حرف بزنه از دسته شماا " نارا گفت :" میخواسی بلند حرف نزنی..."

ته هیونگ خندید :" این حجم از خوددرگیری برام خیلی آشناست !!!‌ "

یونگی گفت :" خودت کم بودی یکی دیگه م شبیه تو اضافه شد "

نارا با انزجار گفت :" هروقت بطور کامل عقلمو از دست دادم و تیمارستان لازم شدم اونوخت میشه منو با این مقایسه کرد "

ته هیونگ دوباره خندید :" خیلی ممنون لطف داری..." جونگ کوک به ته هیونگ اشاره کرد و گفت :" امروز کلا از دنده ی خنده بلند شده . خنده نیس که ...  صدای تراکتور اوراقیه. .."

ووجی خندید :" چقد شما لطف دارین به هم اصن عطوفت میباره ازتون..."

هوسوک سرشو به چپ و راست تکون داد :" اینا انسان نیسن که... هر جوری میتونن با هم حرف بزنن جز عینه آدم "

نارا یاد اتاق سورا افتاد و داد کشید :" تو نمیخواسی به یکی زنگ بزنی بیاد اتاقو تمیز کنه ؟؟؟؟ " جونگ کوک با دست به پیشونیش زد :" آخخخخخ اینقد اینا چرت و پرت میگن پاک یادم رفت .رفتم بابا نخور منو..." گوشیشو برداشت و شماره ای گرفت . از جاش بلند شد و به سمت اتاقش رفت . سوک جین خنده ای کرد و گفت :" قشنگ میتونم احساس کنم واسه اینکه باید پول تمیزکاریو بده داره فوش باره همه میکنه "

جیمین نفس عمیقی کشید :" تقصیر خودشه خب من نمیدونم چه مشکلی با این بدبخت داره..."

نارا گفت :" والا اصن مام موندیم ."

****                                                                                                     

صبح روز بعد:

کم کم خورشید تصمیم گرفت خودی نشون بده و تویه صبح پاییزی آروم از بین پرده ای که نصفه کنار زده شده بود خودشو به سر وصورت خسته ی ناارا و ووجی رسوند و باعث شد ابروهای نارا توهم بره... ووجی هنوز خواب بود . شب گذشته هم دخترا و هم پسرا دیر خوابیده بودن و مجبور بودن صبح زود بیدار شن چون روز اول دانشگاه بود و اولین کلاسشون صب بود . برای دخترا عجیب بود که اولین کلاس پسرا هم تویه همون ساعت بود . با اینکه یه حدسایی میزدن اما هیچکس نه از بین دخترا و نه از پسرا به خودش زحمت ندادن تا درباره ی دانشگاه هم دیگه سوال کنن . ناارا که نور خورشیدو رو صورتش حس کرد دستشو روی صورتش گذاشت و گفت :" آیششش لعنتی کی صب شد ... " صدای غیر منتظره ای روی گوشای نیمه خوابش که هنوز کامل نمیشنیدن سنگینی کرد :" در عجبم تو خوابم فوش میدی..جایه تفکر داره !!! " یه کم طول کشید تا نارا تو عالم خواب صدا رو بشناسه ... اما وقتی به خودش اومد خواب از سرش پرید و صاف سر جاش نشست . وقتی دید ته هیونگ عینه جن نشسته روی زمین جلوش زیر لب غر زد :" بهت یاد ندادن بی اجازه نیای تو اتاق دخترا ؟ " دستی به موهای ژولیده ش کشید و گفت :" اونم وقتی خیر سرم اومدم یکی دو ساعت بخوابم شبو.."

ته هیونگ بلند شد و در حالی که خودشو تویه آینه ی اتاق بررسی میکرد گفت :" اومدم صدات کنم بیای صبحونه...مگه دانشگاه ندارین شما ؟ " به نارا نگا کرد و خندید :" ووجی رم بیدار کن ساعت هشته " بعد از اینکه ته هیونگ از اتاق بیرون رفت نارا دستشو رو صورتش گذاشت :" نکنه میخوام بمیرم ؟؟شایدم بیماری لا علاجی چیزی دارم باهام مهربون شد این یهو آخر عمری... من که نفهمیدم آخر ..یارو روانش مشکل داره " ووجی رو بیدار کرد. ووجی بیدار شد و غر زد :" من همین چند دقیقه پیش خوابیدمممممم..صب شد جدن ؟ " نارا در حالی که موهاشو شونه میکرد گفت :" نه الکی... خورشید داره چس میاد میگه من ماهم :l  " ووجی گفت :" اول صبی گیر آوردیا تو ام... " نارا پوفی کشید : " خوده ی کله ی سحر با صدای نکره ی ته هیونگ بیدار شم همین میشه دیگه!" ووجی با خواب آلودگی خندید :" بریم... حرص نخور صبحونه بخور !! "

نارا و ووجی لباساشونو عوض کردن و بعد از درست کردن سر و صورت ژولیده و خواب آلودشون از اتاق به سمت آشپزخونه بیرون رفتن. وقتی نارا سر میز نشست متوجه شد همه حسابی پژمرده و خسته ن . میدونست که پسرام دیشب دیر خوابیدن چون صدای حرف زدنشون تا اتاق نارا و ووجی هم میومد. وقتی بیشتر دقت کرد فهمید سورا نیستش. شاید هنوز بیدار نشده بود . با صدای گرفته ش گفت :" سورا کجاست ؟ " سوک جین اولین نفری بود که جواب داد :" حتمن هنوز خوابه .کسی بیدارش نکرده ؟ " از سکوت همه میشد فهمید جواب منفیه . ووجی تک خندی زد :" فک کنم کسی جرئت نکرده بیدارش کنه نه ؟ خخخخ " جیمین خندید :" آخخخ گفتی اصن من از همون اولشم گفته بودم تو یه چیزی میشی..." رنگ ووجی خیلی زود سرخ شد ولی بعدش برطرف شد . نارا رو به جیمین گفت :" زیاد فسفر نسوزون واسه اعلام وجود...انرژی تو بذار امروز روز اولی مخ بزنی " پیشه خودش خندید و بلند شد تا بره سورا رو بیدار کنه . جونگ کوک با دماغ چین خورده رو کرد به جیمین و گفت :" اینم فهمید تو یه ذره اخلاقیاتت داغون میزنه " جیمین با چشماش به غذای جونگ کوک اشاره کرد:" تو خفه بمیر صبحونه تو کوفت کن..همینم مونده از تو نصیحت بشنوم !! " جونگ کوک خندید و با غذاش مشغول شد :" همون حکایت گوه نخور غذا بخور خودمونه نه ؟!! " ته هیونگ بعد از مدتی صداش در اومد :" چقد تو گیراییت بالاعه فداتشم !!" صدای نامجون باعث شد جونگ کوک دیگ چیزی نگه :" آیشششش چقد حرف میزنین اول صبحی...نکه دیشب گذاشتین بخوابیم... انگار قرار نیست صبحونه رم تو آرامش بفرسیم پایین ...عجبااا " هوسوک قبل از اینکه کسی چیزی بگه گفت :" ول کنین اینارو...تا حالا دقت کردین این دخترا روز اول دانشگاشون که به کنار...حتی اولین کلاسشونم مثه ماست ؟ "

 یونگی گفت :" نه پ فقط  تو دقت کردی :l  "

هوسوک پوکر شد و به یونگی اشاره کرد :" دو ساعته ساکته هاااا...تا من میام دو کلوم زر بزنم اظهار نظر میکنه ! "

قبل از اینکه کسی چیزی بگه سورا و نارا اومدن و دور میز نشستن . سورا هنوز خواب بنظر میومد . انگار فقط بدنش بود که تکون میخورد . یکی از صندلی هارو بیرون کشید و با چشمای خسته ش نیم نگاهی به همه انداخت و مشغول خوردن شد . چند ثانیه بعد جونگ کوک با یه ابروی بالا رفته (نامحسوس ) نگاش کرد و گفت :" یااا سلام نمیدی ؟؟ " سورا اون لحظه طوری به جونگ کوک نگاه کرد که اگه همون لحظه جونگ کوک بخاطر دسشویی از سر میز پا میشد و می رفت نارا اصلا تعجب نمیکرد !! بالاخره سورا زبون باز کرد و با صدایی که خستگی و احتیاج به خواب توش موج میزد گفت :" سلام و درود و تهنیت خدمت شما فضوله بیکاره عزیز " و بی هیچ حرف دیگه ای دوباره مشغول غذاش شد . جونگ کوک متفکرانه سر تکون داد :" نه .. خوبه پیشرفت کردی رو تحریرات بیشتر کار کن دفه بعدی با احساس بیشتری بگو !! " سورا این بار به نارا نگا کرد و گفت :" راسی اینروزا دیه چقده ؟؟ " نارا دیگه نتونست خودشو کنترل کنه و نخنده .. زد زیر خنده و گفت :" نمیدونم بخدا ...ولی فک کنم اگه بخوایم جسد بفروشیم آزمایشگاه ها پول خوبی بهمون بدن!! میتونی موتور بخری!!!"

سورا به جونگ کوک کرد و خنده ی ریزی کرد :" شنیدی ؟؟ پس بشین مثه بچه ی خوب غذاتو بخور تا به موتور تبدیل نشدی! " جونگ کوک متفکرانه به درو دیوار نگا کرد :"  چقدم خوب بعله! :l " (گرخید بچم !!!)

بعد ازچند دقیقه  همه سعی کردن سریعتر کاراشونو انجام بدن تا برای روزاول دیرشون نشه .میز غذا رو که جمع کردن شروع کردن به آماده شدن. تقریبا ساعت هشت و نیم بود که همه آماده بودن . دخترا از خونه بیرون اومدن تا کفشاشونو بپوشن. پسرا هم پشت سرشون وارد حیاط شدن . همونجا راه دخترا از پسرا جدا شد چون باید با اتوبوس میرفتن . پسرا هم سوار ماشین هاشون شدن و راه افتادن .

 

****                                                                                                         

از زبان نارا :

پیاده از شدن از اتوبوس همانا و دیدن اون پسرا جلویه دانشگاهمون همان :l ..دقیقا لحظه ای که ما از اتوبوس پیاده شدیم اونام با ماشیناشون رسیدن دم در دانشگاه... چند ثانیه عینه اوسکولا داشتیم فقط هم دیگه رو نگا میکردیم . قبول دارم یه ذره عجیب بود اونام اولین کلاسشون مثه ما 9 صب بود ولی نه دیگه تا این حددد بدبخت که باهاشون هم کلاسی و دور از جونمون..زبونم لال...هم کلاسی باشیم! " منو سورا رسما تو تارو پوده اون جوب کنار در دانشگاه محو شده بودیم ... نگاهش اینقد تاسف بار بود که نزدیک بود کلشو بکوبه به آسفالت بعدشم خودشو بندازه زیر کامیون جان به جان آفرین تسلیم کنه ! در همین موقعیت که منو سورا داشتیم نابود میشدیم و زمین و زمانو با فوشامون مورد عنایت قرار میدادیم ..ووجی لطف کرد و یه کلمه از دهنش بیرون داد که یه ذره به خودمون بیایم و ازین حالت لال مونی خلاص شیم . ووجی با صدایی که از ته گلش در میومد گفت :" شما اینجا چیکار میکنین ؟ نگین که...توروخدااااا " از چهره هاشون معلوم بود که ظاهرا پسرا یه نمه بیشتر از ما انتظار همچین موقعیتی رو داشتن . ولی بازم هیشکدومشون تا چند لحظه هیج حرفی نزدن جز اون ته هیونگه گور به گوری خدا بگم چیکارش نکنه... با صدای مسخره ای گفت :" ععععع دانشگاه شمام اینجاست؟؟؟ " زیر لب گفتم :" پ ن پ اومدیم اینجا روی گله شمارو ببینیم دانشگامونم جنب قبرستون بغلیه..." ولی ترجیح دادم چیزی نگم و به خود خوریم ادامه بدم .یونگی که انگار فهمیده باشه من خییلی دارم خویشتن داری میکنم تا فوش ندم گفت :" هم خونه شدن کم بود هم دانشگاهی هم اضافه شد..من موندم دارم تاوان کدوم گناهمو میدم آخه ؟؟ "

آخخخخخ پسره بیشعور تو چی میفهمی از تاوان دادن ...منه بدبخت دارم هفت تا پسری که هرکدوم یه گونی غذا برا هر وعده میخورن وچپ میرن راست میرن چرت و پرت میگنو تو خونم و صد البته دانشگاااه تحمل میکنمممم... همینطور با خودم حرص میخورم که یادم افتاد سورا جدی جدی سکته کرد فک کنم :l چون صداش در نمیومد .میدونسم این آرامش قبل از طوفانه چون سورا عینه من غراشو تو خودش نمیریخت ..رو اولین کسی که میدید تخلیه میکرد راحت میشد! تصمیم گرفتم پا پیش بذارم و گفتم :" خیله خببب...همینی که هست ... با اون چشای خرکیتون اینجوری نگا نکنین منو...خو تقصیر ما که نیس تقصیره بخته برگشته مونه دوستان ! پس افتخار بدین و بیاین بریم داخل . سورا انگار که با حرفای من به خودش اومده باشه گفت:" مسخره کردین مارو نه ؟؟؟ چرا بهمون نگفته بودین شمام قراره اینجا درس بخونین ؟؟ نگین که شمام نمیدونسینننن ..وایییی خدا الآن میزنم یکیو میکشمممم... چرا من نمیتونم یه روزو در آرامش بگذرونمممممم ... یه روز سکته کردم افتادم رو دستتون نگید چرا مرد " بعدش خودش دوید و زودتر از همه وارد دانشگاه شد. ماهم با دودلی دنبال سورا وارد شدیم... تصمیم گرفته بودم اصن خودمو متوجه وجود پسرا تو دانشگاه نکنم ..انگار نه انگار که وجود دارن..وگرنه همین چند ساعتی که مثلا قرار بود از دست پسرا راحت باشم هم کوفت میشد. به اندازه ی کافی تو خونه از دستشون میکشیدم .فکر اینکه اونا الآن میرن واسه خودشون مخ میزنن سرگرم میشن مارو حرص نمیدن یه ذره خیالمو راحت میکرد . ولی واقعن همچین چیزی امکان داشت ؟؟



ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ-

بقیه ش پست بعد





ادامه مطلب...