تبلیغات
✧♛✧ My Beauty Story ✧♛✧

D.G.B Ep 02



قسمت دوم ...
شرمنده ام دیگه ...
این لب تابم یه هو سوخت -___________-!!!
شانسو دارین تیری خیدا؟!
الان دیگه درست شده خدا بخواد مشکلی ام نیس  ...
جبران میکنم واستون حالا برین ادومه ...



پایان فصل اول



اداره مرکزی پلیس کره جنوبی _ سئول

پسری با عصبانیت از اتاق رئیسش بیرون می آید و در را پشت سر می کوبد. نگاهی به دو خبرنگار که منتظرش ایستاده اند می کند و با تأسف سر تکان می دهد. کاغذهای در دستش را می فشارد و سمت دفترکار خودش می رود. دو خبرنگار هم پشت سرش حرکت می کنند.
نام: کیم سونگ کیو / دو سال پیش کارآگاه بخش اصلی اداره پلیس شهر بود اما به دلایلی او را از بخش اصلی اخراج و به بایگانی اداره فرستادند. ماه های اول کارش مدارکی مربوط به پرونده فساد مالی پیدا کرد و پنهانی کار خود را روی مدارک شروع کرد و سال بعد، مخفیانه به گروه خبرنگارانی که روی این موضوع تحقیق می کردند پیوست. 
ملیت: کره ایی
دارایی: ۲۳,۰۰۰,۰۰۰ "بیست و سه میلیون" وون
کاغذها را روی میزش می ریزد و می گوید: من واقعا نمیفهمم یعنی چون اونا پولدارن میتونن آدمای شریف و خوبی باشن ولی یه بچه که تو خیابون از گشنگی مجبور میشه دزدی کنه میشه خلافکار و جنایتکار؟ ... این چه قانونیه آخه؟ ... گاهی وقتا اصلا نمیتونم تشخیص بدم اینجا اداره پلیسه یا یه جا برای کسایی که فقط بوی پول میفهمن.
یکی از خبرنگارها روی صندلی کنار دیوار نشسته، دوربین دور گردنش را روی پوشه آبی در دستش می گذارد و می گوید: وقتی پول داشته باشی میتونی راحت از زیر همه چی فرار کنی ... ما حتی بیشتر از فدرال مدارک داریم ولی چون نمیتونیم ثابت کنیم و کسی به حرفمون گوش نمیده نمیتونیم کاری بکنیم.
سونگ کیو روی میز می کوبد و می گوید: من هنوز همون کارآگاه قبلی ام پس میتونم اینو ثابتش کنم ... تا حالا تو حیطه قانون پیش رفتیم ولی انگار نمیشه مام باید با روش خودشون وارد بازی بشیم.
خبرنگار دیگر با تعجب نگاهی به دوستش و او کرده، می گوید: یعنی ... میخوای چیکار کنی؟
عکسی که میان کاغذهاست برمی دارد و می گوید: از اونجایی که فکر میکنیم این دختر یکی از رئوس اصلی این شرکت و تشکیلاته باید یکیو پیدا کنیم که بهش نزدیک بشه ... من یه نفرو میشناسم میتونه ولی ... آه!
دستانش را روی میز گذارد و سرش را پایین می اندازد. 
-: ولی ... چی؟
خبرنگاری که نشسته می گوید: هی! اینکار خیلی خطرناکه هم برای ما هم برای اونی که میگی ... اگه بفهمن همه چی خراب میشه این دفه دیگه کامل اخراج میشی ... مام همینطور.
روی صندلی اش می نشیند و می گوید: میدونین ... من مشکلم این نیست که اخراج بشم یا هیچ کدوم از اینا ... فقط ... اون آدمی که ازش حرف میزنم ... مشکل من اونه درواقع!

***

صدای بلند موسیقی حتی از روی هدست روی گوش هایش هم شنیده می شود. با موهای به هم ریخته، ژاکتش را از روی کاناپه برمی دارد. پایش را روی لبه اسکیت بردش می زند، با دست دیگر آن را می گیرد و سمت درب خانه می رود. اسکیت برد را پایین پله ها، روی زمین، می اندازد  و روی آن می ایستد.  پا می زند و درحالی  که از خیابان پایین می رود، آدامس صورتی رنگش را باد می کند. 
نام: جئون جونگ کوک / پسر ساده ایی که مستقل در یکی از محله های معمولی شهر زندگی می کند اما درآمد بالایی دارد. منبع درآمد و شغل او مشخص نیست!
ملیت: کره ایی
دارایی: ۸,۰۰۰,۰۰۰,۰۰۰,۰۰۰ "هشت بیلیون" وون
نگاهی به دخترانی که از دبیرستان بازمی گردند می اندازد و با نیشخند از مقابل آن ها می گذرد. سر خیابان از اسکیت برد پایین می آید و سمت گل فروشی آن سوی خیابان قدم برمی دارد. 
دختر صاحب مغازه مشغول مرتب کردن گل ها است. یک شانه گل رز نشکفته از سبد گل ها برمی دارد و روی شانه او می زند. دختر متعجب برمی گردد و با دیدن او عقب می رود. دستش را روی شانه او می گذارد و می گوید: کاریت ندارم یه لحظه ست ... همینجوری وایسا لطفا!
موهایش را پشت گوش گذاشته، گل را آهسته میان موهایش فرو می برد و با لبخند می گوید: درست شد!
دوباره پا روی اسکیت بردش می گذارد و به راهش ادامه می دهد. دختر بهت زده روی گل گوشه موهایش دست می کشد و لبخند می زند.
جلوی درب گاراژ تعمیرگاهی چند خیابان پایین تر می ایستد و داخل می رود. هدستش را از روی گوش هایش برداشته، نگاهی به اطراف می کند و می گوید: سلام داداشی ... کجایی؟
صدایی که انگار از اعماق چاه شنیده می شود، پاسخ می دهد: درحال کار ... مثه تو الافم مگه؟
-: اِ! داداش یونگی؟ توام که اینجای ... اعصاب تعطیله ها ... جدیدا چرا قاطی کردی تو؟ ... مرگ من بگو کجایی؟ ... دقیقا کجایی آدرس بده پیدات کنم؟
پسری از زیر ماشین میان گاراژ بیرون می آید و می گوید: یعنی در این حد کوری که منو نمیبینی؟ ... پس اون دوتا دکمه قابلمه ایی چیه خدا به تو داده فقط خاصیتش اینه پر پاچه دخترا رو باهاش دید بزنی؟
با خنده می گوید: اونجا بودی؟ ... ندیدمت خب نیس یه نمه زیادی کوچولویی!
-: کوک با همین آچار میزنم تو سرت نصفت بره تو زمینا ... مرتیکه درخت خجالت بکش جای بابابزرگتم شوخی میکنی با من؟
بسته چیپسی که روی میز ابزار گذاشته شده برمی دارد و می گوید: غلط خوردم داداش ... بقیه کوجان؟
یونگی بلند می شود و درحالی که دستانش را پاک می کند، می گوید: همین دور و بران پیداشون میشه.
چیپس در دهان می گذارد و می گوید: آهان! ... من نمیتونم منتظر بمونم قرار دارم ... ولی باز برمیگردم همینجا.
چند حلقه چیپس کف دستش می ریزد، بسته آن را روی میز گذاشته و روی اسکیت بردش پا می گذارد. یونگی نگاهی به او کرده و می گوید: من آرزوی آدم شدن تو رو به گور میبرم.
می خندد و می گوید: شرمندتم داداش توقعاتت زیادی ازم بالاست.
و بیرون می رود. چند متری دور می شود و که صدای زنگ گوشی تلفنش، آهنگی که از هدست در گوش هایش پخش می شود قطع می کند. می ایستد و نگاهی به صفحه گوشی تلفنش می اندازد. پاسخ می دهد: آ داداش! ... ها؟ ... با من؟ ... من خب ...
سر می چرخاند و با دیدن رنج رووِر سفیدی که پشت سرش ایستاده، می گوید: داری میبینی دیگه منو چرا میپرسی کجام؟
گوشی تلفن را پایین می آورد و سمت ماشین می رود. سرش را از پنجره باز داخل می برد و می گوید: دلم واست تنگ شده بود!
سونگ کیو به او اشاره می کند و می گوید: بیا بالا ... باهات کار دارم.
ابرو بالا می اندازد و سوار می شود. سونگ کیو شیشه های دودی ماشین را بالا داده و ماشین را به حرکت درمی آورد. جونگ کوک نگاهی به او کرده و می گوید: من قرار دارم داداش دیرم میشه.
-: زنگ بزن قرارتو کنسل کن کار من واجب تره.
با کلافگی فوت می کند و شماره می گیرد. گلو صاف می کند و با لحن آرامی می گوید: الو؟ ... عزیزم؟ ... سلام ... زنگ زدم بگم ... یه مشکلی برام پیش اومده نمیتونم بیام معذرت میخوام ... نه حالم خوبه حالا بعدا میبینمت توضیح میدم ... نگران نباش ... میبینمت!
گوشی تلفنش را روی حالت بی صدا می گذارد و می گوید: بیا اینم قرار ما کنسل شد.
-: تو هنوزم به اینکار ادامه میدی؟ ... بیینم تو دختری تو این شهر هست که یه ناخونک بهش نزده باشی؟
با نیشخند آدامسش را باد می کند و می گوید: اینم یه جور تجارته دیگه داداشم ... خب حالا بگو چه کار مهمی با من داری که خودت شخصا اومدی ... قبلا همیشه زنگ میزدی که من بیام.
با نفس عمیق دست دراز می کند و از داشبورد گوشی تلفنش را برمی دارد. جونگ کوک نگاهی به او کرده و می گوید: انگار زنگ خور نداری اصلا که میذاریش اونجا.
-: همه که مثل تو نیستن بچه جون ... حالا خوب اون گوشاتو باز کن ببین چی میگم ... این عکسو ببین!
و گوشی تلفن را سمت او می گیرد. جونگ کوک چشمانش گرد می شود، گوشی تلفن را آهسته از او می گیرد و می گوید: اوهو! ... این ... چیه؟ ... توام آره داداش؟ ... یا واسم دوس دختر جدید جور کردی؟
سونگ کیو پس گردنی به او می زند و می گوید: هی احمق گفتم حواست جاهای نامربوط نره به من گوش بده ... این دختر خطرناکه.
پشت گردنش دست می کشد و می گوید: خیله خب بابا بگو گوش میدم.
-: موضوع از این قراره ... من یه پرونده دارم با کلی مدارک ولی نمیتونم ثابتشون کنم اما مطمئنم اینا همشون درستش ... این دختر ... به این پرونده مربوطه ... من میخوام تو بری بین اونا بهشون نزدیک بشی و مدارکی جمع کنی که ثابت کنن ما درست میگیم.
-: یعنی میخوای برم مخشو بزنم دیگه؟ ... اوکی حله من حرفه اییم تو این کار.
و دستش را روی دستگیره در می گذارد. سونگ کیو دست او را می گیرد و می گوید: هی وایسا ببینم چی میگی برا خودت؟ ... باید حسابی حواستو جمع کنی اینا آدمای مهربونی نیستن اگه بفهمن ممکنه بکشنت ... بعدشم ... تو غیرقانونی اینکارو میکنی اگه نکشنتم میتونن شکایت کنن ازت.
سمت او برمی گردد و می گوید: وایسا ببینم! ... تو از من میخوای اینکار که انقدم خطرناکه انجام بدم اون وقت ... خب چی به من میرسه؟
دوباره پس گردنی به او می زند و می گوید: ابله انگار یادت رفته کی تو رو وقتی اندازه کف دست بودی و تا سه وجب اندازه هیکلت تو لجن بودی نجاتت داد.
-: ای بابا خب دیگه توام هی ره به ره میزنی ... آخه این زیادی خطرناکه ... میگی ممکنه بکشنم بعدم اگه نکشن میوفتم زندان ... من زندگیمو دوس دارم داداش!
نگاهی به گوشی تلفن در دستش می کند و می گوید: ولی خب ... اگه غیرقانونیه ... چطوره از خودشون بتیغم ها؟ ... پرونده مربوط به چیه؟
-: فساد مالی بین المللی!
-: ووآه ... میگم چرا لباساش انقد شاخ و خفنن ... هیکلش میلیاردی می ارزه پس.
سونگ کیو از گوشه چشم به او می نگرد و می گوید: حواست به چیزایی که گفتم هست دیگه؟
جونگ کوک گوشی تلفن را روی پای او می گذارد و می گوید: آره مخ زنی و اینا ... فقط اینو بفرست من دختر زیاد میبینم قاطی میکنمشون باهم یادم میره.
در را باز می کند و پیاده می شود. سونگ کیو نیم خیز می شود و می گوید: هی! ... هی پسره خرفت وایسا ... ای احمق عوضی!
با عجله کمربند و درب ماشین را باز می کند، پایین می آید و می گوید: هی!
جونگ کوک چند متر دورتر، اسکیت بردش را متوقف می کند و می گوید: داداش بقیشو هر چی که هست بفرست برام شب میخونم الان قرار دارم دیر شده.
-: تو مگه قرارتو کنسل نکردی؟
-: چرا ولی این یکی دیگه ست ... خیلی بد قلقه داداش باید برم شرمنده!
پا می زند و دور می شود. سونگ کیو دست بلند می کند و با صدای بلند می گوید: هی بچه عوضی خرفت! ... آه خدایا ... میدونستم نباید اینکارو بکنم ... آه!
دست به کمر زده و با دست دیگر گوشه چشمانش را می فشارد.

***

از وان بزرگ پر از کف که دورش را پرده های توری صورتی رنگ پوشانده اند بیرون می آید و حوله سفید روی میز کنار وان را دور خود می پیچد. مقابل میز آینه بزرگ و اشرافی جلوی دیوار می نشیند، یکی از کرم های مرطوب کننده روی میز را برداشته و با انگشتان ظریفش دکمه تلفن کنار دستش را فشار می دهد.
درحالی که کرم را کم دستش می ریزد، می گوید: جیمینو برام بگیر.
چند لحظه بعد صدای جیمین از تلفن شنیده می شود: بله؟
لبخند می زند و از روی ظرف صدف شکل، پد نرم پنککش را برمی دارد. همانطور که مشغول آرایش کردن است، می گوید: کارا چطوری پیش میره چیمی؟
-: فعلا همه چی خوبه.
-: خوبه ... پس ... میتونی امشب بیای پیشم؟
-: چی؟
خط چشمش را از روی میز برمی دارد و بی صدا می خندد. آن را باز می کند و می گوید: میخوام بیای پیشم آخه ... من امشب تنهام ... هانا تنهاییو دوس نداره میدونی که!
-: آم ... خب ... من کار دارم ... باید به این ... این ... اینا برسم.
-: بهونه میاری که نیای پیشم؟ ... چان هی امروز رفت برای انجام کارا یه مدت نیست ... میخوام فقط شب بمونی کنارم همین.
-: بهونه نمیارم ولی من کار دارم ... بعدم ... آخرین بار که اومدم پیشت یادت نمیاد چی شد بعدش؟ ... زنگ بزن یکی دیگه بیاد من نمیام کار دارم خدافظ!
و تماس قطع می شود. با لب های غنچه شده و ابروان گره خورده به تلفن نگاه می کند و می گوید: پسر بد!
به آرایش کردن صورت عروسکی اش ادامه می دهد و حوله دور سرش را باز می کند. با موهای خیس بلند می شود و درب دو لنگه انتهای حمام که به سالنی بزرگ و پر از لباس می رسد، باز می کند. نگاهی به لباس هایی که به دستور خودش آماده شده اند می اندازد. از بین هشت دست لباس به زحمت یکی را پسند می کند. یک تاپ گشاد نیم تنه با دامن کوتاه تنگ. آن ها را می پوشد و مقابل میز آینه دیگری بین قفسه های لباس می نشیند.
به دختر جوانی که کنار میز ایستاده، می گوید: فقط سشوار بکش صافشون کن.

***

خانه اشرافی دیگری در گوشه ایی دیگر از جزیره، با نمای سنگی خاکستری مایل به سفید و سقف های سفالی نوک تیز سیاه رنگ، میان محوطه ایی باغ مانند و پر از درخت های هرس شده و مرتب که پنجره های کمی در نمای خود دارد. صدای جیغ دانا از داخل خانه به وضوح شنیده می شود.
از روی تختش پایین می پرد و دوان دوان پله ها را طی می کند. از دو پله سیاه رنگ آخر می پرد و میان سالن بزرگ خانه که دکوری سیاه و سفید دارد، یقه یوسئوب را می گیرد و می گوید: بهم بگو هر چی فکر میکردم درسته!
یوسئوب عقب می رود و می گوید: خیله خب آروم باش ... من خودم هنوز در این پاکتو باز نکردم.
پاکت را از دست او می قاپد و روی مبل می پرد. چهار زانو می نشیند و پاکت را باز می کند. با دقت کاغذهای داخل پاکت را می خواند. پس از لحظه ایی، دستانش را می اندازد و می گوید: میدونستم ... 
کاغذها را به سینه اش می چسباند و می گوید: آه قلبم!
یوسئوب دستش را روی شانه او می گذارد و می گوید: حالا که فهمیدی نامزد داره پس بیخیالش شو دیگه خب؟
دانا با چهره ایی اندوهگین سر تکان می دهد و می گوید: نمیتونم ... من دوسش دارم ... چجوری باید بشینم تماشا کنم با اون دختره که شبیه شامپانزه ست ازدواج میکنه و بچه هاشون دنیا میان اون وقت من تو این خونه هر روز بیشتر موهام میریزه از غصه ... تو میدونی موهای من در روز چندتا کم میشه ازشون آره؟
با کلافگی نگاهی به او می کند و می گوید: آه خواهش میکنم ... گاهی عین بچه هایی ... میشینی میشمری چندتا مو میریزه از این جنگل آمازون روی کلت که جای نفس کشیدنم نداره؟ ... بیخیال دیگه سه ماهه گیر دادی به این بدبخت!
روی زانوانش بلند می شود، کاغذها را به سر او می کوبد و می گوید: تو فکر میکنی من برا چی جزو این سه تا ملکه حساب میشم ها؟ ... من به این راحتیا بیخیال نمیشم اصلا غیر ممکنه ...
چشمانش را ریز می کند و ادامه می دهد: من هر جوری شده اون پسرو به دست میارم فهمیدی؟
بی حوصله موهای پشت سرش را برهم می ریزد و می گوید: خب حالا من چیکار کنم؟
-: نامزدشو بکش!
بهت زده می گوید: چیکار کنم؟ ... تو دیونه شدی؟ ... اون دختره ... دختر یکی از وزیرای مهمه اون وقت میخوای بکشیمش؟ ... میدونی بعدش چی میشه؟
با لبخند کاغذها را به هوا پرت می کند و می گوید: به جهنم هر خری که هست ... مردم هر روز میمیرن عزرائیل نگا نمیکنه که ببینه من کی ام تو کی هستی نگا میکنه؟
-: ولی این ...
پیش از اتمام حرف او بلند می شود و می گوید: همین که گفتم بکشینش ... ببینم شما از جیب کی نون میخورین ها ها ها؟
سمت راه پله قدم برمی دارد، اما دوباره برمی گردد و می گوید: تمیز خیلی شیک انجام بشه لطفا ... یه کم ابتکار عمل داشته باشین تو انجام کار که به نفع همه تموم شه خب؟
دوباره سمت راه پله می چرخد. چند قدم برمی دارد ولی بازهم می چرخد و می گوید: حواستونم باشه به همه چی این خیلی برا من مهمه اون باید بمیره خب؟ ... حتما مطمئن بشین مرده ... براش پول خوبی میدم ...
با چهره ایی درهم زیرلب می گوید: حیف پولی که برا اون شامپانزه باید خرج کنم ... چیش!
باردیگر راه پله را در پیش می گیرد اما روی اولین پله بازهم می ایستد. سمت او برمی گردد و نگاهش می کند. یوسئوب با اشاره دست می گوید: خیله خب بابا فهمیدم حواسم هست به همه چی میگم درست انجامش بدن حالا برو دیگه ... سر درد گرفتم.
کودکانه می خندند و سمت او می دود. گونه اش را محکم می بوسد و با خنده می گوید: خیلی دوست دارم میدونستی؟
-: آره ... حالا برو!
لب هایش را جمع می کند و می گوید: سمور آبی زشت!
پا کوبان از پله ها بالا می رود. یوسئوب با تأسف سر تکان می دهد و می گوید: این دختر صد سال دیگه ام درست بشو نیست ... آه!

***

خانه ایی با نمای تمام شیشه و استخرهای چند طبقه که همانند آبشاری آب از آن ها جاری است. چراغ های روشن اندکی که داخل محوطه و خانه روشن اند، به قدر کافی محوطه را روشن نگه می دارند. آئورا در سکوت و صدای دل انگیز آب و موج های دریا، در تراس بزرگ خانه، پشت یک میز گرد سفید ساده نشسته است. 
چشم از تاریکی مطلق شب دریا می گیرد و به صفحه گوشی تلفنش، روی میز، می نگرد. پوزخند می زند، آن را کنار می گذارد و لیوان مقابلش را که چند تکه یخ دارد، با بطری شیشه ایی که داخل آب انبه ریخته شده، پر می کند.
جینی با بطری آبجو در دست، لبه لیوارک تراس نشسته است. نگاهی به او می نگرد و با نیشخند می گوید: نرو تو فکرش ... نه خودش میاد نه نامش اینو بهت قول میدم.
آئورا لیوانش را با لبخند معناداری برمی دارد و می گوید: به سلامتی خودمون ... گور بابای همشون!
جینی بطری آبجو را بالا می آورد و آن را سر می کشد.

***

جونگ کوک با موهای خیس خود را روی تخت به هم ریخته اش می اندازد. چشمانش را می بندد و پس از لحظه ایی آن ها را باز می کند. به شکم می چرخد و گوشی تلفنش را از میان بالشت ها برمی دارد. با دیدن پیام جدیدی که به ایمیلش فرستاده شده، نیشخند می زند و می گوید: بریم تو کار خانوم مایه دار!
چهار دست و پا قدری بالاتر می شود و به تاج تخت لم می دهد. به میانه متن پیام فرستاده شده رسیده، یک طاق ابرو بالا می اندازد و می گوید: این چرا اخلاقش به قیافش نمیاد؟ ... این داداش ما مطمئنه این همونیه که باید مخش زده بشه؟
پشت گوشش را می خاراند و می گوید: این دخترا روز به روز دارن عجیب غریب تر میشن.
روی صفحه گوشی دست می کشد و با مکثی نسبتا طولانی می گوید: هوم ... کارواش! ... گاهی ماشینشو میبره یه کارواش خاص ... پس اینجوری میشه یه حرکتایی زد.
به فکر فرو می رود و گوشی تلفن را به لب هایش می زند. سر کج می کند و می گوید: فردا میرم تو کارش ... الان خوابم میاد ... شب بخیر ... خانوم مایه دار!
باردیگر نیشخند می زند و گوشی تلفنش را روی میز چراغ خواب کنار تخت می گذارد.

***

سه روز بعد _ کره جنوبی _ سئول

سه بی ام دبلیو تری سفید رنگ در خیابان های مسدود شده شهر – همراه با چهار موتور در دو سمت و دو بی ام دبلیو سیاه رنگ، پشت و جلوی آن ها – سمت هتل خصوصی در مرکز شهر حرکت می کنند. مقابل ورودی هتل فرش قرمز پهن شده و بادیگاردهای کت و شلوار پوش با عینک دودی ایستاده اند.
ماشین ها پشت سرهم توقف می کنند. پیشخدمت درب ماشین را باز می کند و دستش را جلو می آورد. دست ظریفش را در دست او می گذارد و پیاده می شود. عینک آفتابی اش را بالا می دهد و به خواهرانش – که از دو سو سمتش می آیند –  می نگرد. همپای هم قدم برمی دارند و وارد هتل می شوند.
عینک های آفتابی را برمی دارند و با لبخند به بقیه دخترها سلام می کنند. دخترها پشت سر آن ها سمت آسانسور حرکت می کنند. از چپ به راست، مین یورا، هان جیون، کیم میون و جینی. همگی لباس هایی با رنگ های سیاه، سفید و خاکستری پوشیده اند.
سوار آسانسور می شوند و به سالن زیرزمینی می روند. بخش اعظم هتل نه روی زمین، بلکه زیرزمین و مکانی سری برای برگزاری جلسات محرمانه و خاص ساخته شده است. راهروی ایی با دیوارهای قهوه ایی سوخته که چراغ های فرو رفته در سقف آن را روشن کرده اند و کف آن را فرش قرمز پوشانده، طی می کنند و مقابل سالن جلسه می رسند.
پیشخدمت با دستکش های سفیدش در را باز می کند. میهمانان از کشورهای مختلف در سالن جمع هستند و پشت یک میز طویل در انتظار نشسته اند. ملکه ها داخل می شوند تا جلسه را مثل همیشه به خوبی به پایان برسانند.



شخصیتا زیادن هی ام اضافه میشن 
جالب میشه کم کم ...
نظرررررررررررررررر فراموش نشه!!!
شاید برم با یه داسی دیگه بیام!!!




ادامه مطلب...