تبلیغات
✧♛✧ My Beauty Story ✧♛✧

Death trap in the Elizabeth style Ep 09



قسمت نهم ...
من اگه حرفی نمیزنم این بالا چون حرفم نمیادا ...
فک نکنین ساکت شدم من خیلیم وراج تر از قبل شدم 
در انتظار دوستانیم که کنکورو ترکوندن هستیم!!!
چگونه بود دوستان؟!




ادامه فصل دوم ...

جیمین تنها روی مبل مقابل شومینه غرق خواب است. مادر با تردید کمی جلوتر رفته، تا صورتش را در خواب تماشا کند. متوجه ناآرامی و گردن خون آلودش می شود. لیوان از دستش سر می خورد و روی زمین می افتد. دو دستی صورتش را گرفته، تکانش می دهد و صدایش می زند.
سر صدا و فریادهایش برای بیدار کردن و دست کشیدن از رویایی که او را به کام مرگ می برد، اعضای خانواده را به درون سالن می کشد. ته هیونگ دست و پا شکسته، می گوید: چیشده؟ ... چرا ... بازم؟ ... جیمین ... یه کاری کنید.
جونگ کوک قدم برمی دارد تا خود را به او برساند، اما مینو و بیونگجو او را مهار کرده و نگه اش می دارند. دانا روی صورت او خم شده و می گوید: من صدای نفس کشیدنشو نمیشنوم ... چرا یهو اینطوری شد؟
نگاه مشوش او و مادر لحظه ای باهم تلاقی می کند.
سونگ کیو دست دراز می کند تا بلکه با قدرتش کمکی برای وضع موجود کند، اما مادر مانعش شده و می گوید: نه ... تو نمیتونی ... خودتم همین مشکلو داری بهش دست نزن.
بی توجه و بی اراده دستش را روی پیشانی جیمین می گذارد. لحظه ای بعد جیمین با چشمان و موهای تغییر رنگ [قرمز] داده، نفس نفس زنان چشم باز می کند.
تاتیانا بهت زده به او می نگرد. سونگ کیو با نیشخند دستانش را مغرورانه در جیب فرو می برد و می گوید: منو دست کم گرفتینا ... بفرمایید زنده و سالم خدمت شما.
با لحن بیم زده ایی می گوید: میدونی چیکار کردی؟
سمت جیمین که گیج و منگ است، برگشته و می گوید: سعی کن درست نفس بکشی ... الان تموم میشه ... چیزی نیست.
دستش که به موی او می خورد، گویی چیزی درونش به غلیان افتاده، همچون دیوانگان گلویش را می گیرد.
از میان دندهایش که بهم فشرده میشود با لحنی پر از نفرت میگوید:به من دست نزن..
تاتیانا حرکتی از خود نشان نمی دهد و بی حرکت، به چشمان قرمز رنگ او چشم می دوزد. پسران هر یک با او صحبت می کنند بلکه تغییر حال ناگهانیش فروکش کرده و مادر را رها کند.
دانا، نزدیکترین شخص به او، دستش را روی شانه او گذاشته، با لحن آرامی می گوید: داداشی ... آروم باش ... ولش کن بزار بره ... باور کن نمیخواست اذیتت کنه.
کمی با صدای او آرامتر شده و تاتیانا را به ضرب هل می دهد. تاتیانا دوباره دست دراز می کند تا افکار آشفته و متشنجش را سامان دهد، اما اینبار با فریاد می گوید: گفتم بهم دست نزن...چی میخوای؟
بیونگ کوک برادران را کنار زده، جلو می رود. مچ دست مادر را گرفته و می گوید: میبینی که کمکتو نمیخواد ... بلند شو.
با چشمان پر التماس دهن باز می کند تا چیزی بیان کند، اما بیونگ کوک با اخم دست او را کشیده و از سالن می برد.
دانا با فوت می گوید: بهت که گفت دست نزن ... چرا گوش نکردی؟ ... ببین چیشد.
سونگ کیو ابروی بالا پرانده، با بهت می گوید: الان من مقصر شدم؟ ... بده کمکش کردم؟
ته هیونگ با دیدن رنگ موهای جیمین، روی زمین کنارش زانو زده، می گوید: چرا همه میتونن اینکارو انجام بدن جز من؟
دسته ای از موهای قرمز او را می گیرد، اما با نگاه غضب آلود و حالت تهاجمی او لبخندش را کنار گذاشته و کمی عقب می رود.
بیونگجو به شانه او زده و می گوید: بلند شو از جلوش ... نمیبینی حالش خوب نیست؟ ... تو دست و بالش نچرخ.
با لحن بغض داری می گوید: من که کاریش ندارم ... فقط به موهاش دست زدم ... نمیخوام بخورمش که
جیمین با یادآوری کابوسش، دوباره به جوش و غروش افتاده، یقه لباس او را محکم می گیرد و می گوید: اگه یباره دیگه هوس  دست زدن به من بسرت بزنه ... میکشمت فهمیدی؟ ... فهمیدی یا نه؟
مینو و سونگ کیو زیر بغل او را میگیرند. سونگ کیو  با سر به ته هیونگ اشاره کرده و می گوید: آروم باش ... چیزی نشده که ... فقط کنجکاو شده بود ... چرا یهو جوش آوردی تو؟
ووهیون دستش را زیر چانه زده و با فاصله، آن ها را از مبل تک نفره ایی که رویش نشسته، می نگرد. می گوید: وضع هر لحظه پیچیده تر میشه.
چند بار پلک می زند. لبخند مصنوعی برای سزار که مقابل پایش نشسته و خیره نگاهش می کند، می زند. دست تکان می دهد و زیرلب می گوید: تو نمیخوای دس از سر من برداری؟ ... یکی منو نجات بده.
سزار کمی جا به جا می شود. ووهیون با ترس خود را جمع کرده و می گوید: ببخشید ... غلط کردم ... خونسردیتو حفظ کن ... منم دوست دارم باور کن!

***

بیونگ کوک دست مادر را رها کرده، کلافه به موهایش دست می کشد و می گوید: میشه بس کنی؟ ... مامان من نمیتونم یه گوشه وایستم ببینم دارن با گوشه و کنایه و توهین باهات رفتار میکنن ... بدتر از اون سکوت توئه ... باشه هر کاری هر اشتباهی کردی تو گذشته مربوط به خودتت بوده ... تاوانشم دادی هنوزم داری میدی ... نمیشه یکم بیشتر صبر کنی تا آروم شن؟ ... هنوز چیزی از اومدنشون نگذشته ... حال و هوا و بی قراری تو کلینیک هنوز همراهشونه.
تاتیانا نگاهش را از او گرفته و سر می جنباند. این بیشتر بیونگ کوک را کلافه می کند. دو دست مادر را گرفته و می گوید: مطمئنم یه روز قبول میکنن کار اشتباهی در حقشون نکردی ... کنارت میمونن.

***

آلفرد  به ضرب آرامبخشی قوی، جیمین را می خواباند بلکه تنش و بی قراریش را خنثی کند.
سونگ کیو با دیدن دانا که میان برادران گرم گفت و گو است، آشفته اتاق را ترک می کند. بدون مقصد مشخصی گوشه کنار قصر پرسه می زند.
لبه پنجره گردی می نشیند و از قاب پنجره به منظره تاریک و روشن بیرون نگاه می کند.
صدای طعنه آمیز و نیشخندی عصبی کننده، از پس تاریکی راهرو جلو می آید. موهای قرمز رنگ و صورت رنگ پریده، بُعدی شرور و تاریک باز هم علاوه بر برهم زدن صبر و قرارش درون رویا، حال برهم زننده دنیای واقعی اش شده است.
-: میبینم ... بازم در قالب یه بره رام و ترسو یه گوشه چمپره زدی!
با نفسی آه مانند، کلافه روی مو و صورتش دست می کشد و می گوید: باز چی میخوای؟ ... کم تو خواب از دستت میکشم الانم اومدی که ...
-: تا کی میخوای به خودت دروغ بگی؟ ... من دوستتم ... در واقع بهتره بگم خود توام ... وقتی تصمیم میگیری یه کم متفاوت و بد باشی ... آزاری بهت نمیرسونم.
پوزخندی زده و می گوید: آره باور میکنم ... از رو خیرخواهی هزار بار اونو جلو چشمم میکشی ... تا منو به جنون بکشی ... عجب دوست خوبی!
دکمه بالای پیراهن سفیدش را باز کرده، قدری آن را کنار می زند. به جای دو دندان نیشی که به عنوان نشان مالکیت روی گردنش مانده می نگرد، گرد کج می کند و می گوید: مثل بازنده ها شدی ... میدونم داری به چی فک میکنی ... همینطور اون دختره و ...
میان حرفش پریده و با لحنی عصبی می گوید: تو نمیفهمی چی میگی ... کی گفت بیایی؟ ... گمشو از جلو چشمم ... اَه!
کنار گوشش می گوید: به خودت بیا پسر ... دوس دخترت البته اگه بشه واقعا گفت دوس دخترت ... نه؟
زیر خنده می زند. انگشتش را روی پیشانی گذاشته و با کنایه می گوید: تا اونجایی که یادم میاد تو حتی عرضه نداشتی نشون مالکیت روش بزاری ... 
با انگشت روی نشان روی گردن او می زند و می گوید: اون از تو زبل تر و صدبرابر باهوش تره!
دست او را  کنار می زند و می گوید: به چی میخوای برسی با این مهملاتت؟
دست به سینه با نگاهی تحقیرآمیز می گوید: به اینکه خیلی بی دست و پا و ترسویی ... حتی اگه نشونم نداشتی شخصیت لطیفت مانع این میشد که شیطنت کنی ... ولی اون راحت مثل یه دختر آزاد هر کاری دلش میخواد میکنه ... چطور میتونی انقد خونسرد و منطقی رفتار کنی؟
عصبانی از جا برمی خزد. دو دستی یقه او را گرفته، سمت خود می کشدش و می گوید: ببین خوشتیپ ... تو مسائلی که بهت مربوط نیست سرک نکش ... من بهش اعتماد دارم ... ببینم با این لغت آشنایی داری؟
نگاهش روی موی سرخ رنگ او ثابت مانده، نیشخندش عمیق تر می شود و می گوید: داری دروغ میگی ... مثل سایه دنبالتم ... نگاهت ... احساساتت یا حتی گاهی بی محلیاش بهتو رو دیدم ... میدونم وقتی بین اوناست ... چطور تو خودت فرو میری و ناراحتی.
یقه او را به ضرب رها می کند و می گوید: دهنتو ببند ... اونا برادرشن.
-: خیلی خوب خودتو توجیح میکنی ... تو که بهتر از من با آداب و رسوم خون آشاما آشنایی داری ... نه؟ ... میدونی برای اصیل موندن خون خانواده چیکار میکنن؟ ... درسته؟
با بشکنی در هوا ناپدید می شود. اما صدایش در ادامه حرف هایش شنیده می شود: خوب بهش فکر کن ... اگ دیر به بجنبی از دسش میدی ... یا برادراش ... اونو ازت میگیرن ... تو که اینو نمیخوای؟
خشمگین و عصبی تر از همیشه  راهرو را ترک و با قدمی های بلند و محکم به پایین برمی گردد. همه جا را دنبال دانا جست و جو می کند. با حسی آزاردهنده که به او فشار می آورد، رو به ته هیونگ که بازهم چشمش روی موهای او قفل شده، می گوید: ببینم تو میدونی دانا کجاست؟ ... تائه خواهرت کجاست؟
ته هیونگ عقب می رود و می گوید: من که دستم بهت نزدم واس چی سرم داد میزنی؟ ... گفت میره تو اتاقش ... چطوری بداخلاقی مثل تورو تحمل میکنه؟
دستانش را برای حفظ آرامش مشت می کند. با حالت دو خود را به پشت درب اتاقش می رساند. لحظه ای به خود می آید و سعی می کند خونسردی اش را بازیابد اما بازهم صدای بُعد پلیدش که او را به کاری که قصد انجامش را دارد، تشویق می کند: از چی میترسی؟ ... اگر دوسش داری و نمیخوای مال کسی جز خودت باشه ... پس چرا دس دس میکنی؟ 
بی درنگ درب را می گشاید و داخل می رود.
دانا پشت به او، لباس های تمیز را درون کمد نزدیک دیوار می چیند. با حس حضور او می چرخد. لبخندش را با دیدن حال غیرعادی او کنار می گذارد و می گوید: گیو حالت خوبه؟ ... چیشده؟
نیم قدم جلو رفته، نگاه ناآرامش را سمت یقه باز و گردن لختش می گرداند. با صدایی لرزان و گرفته می گوید: یه سؤال ازت میپرسم ... میخوام رک و راست جوابمو بدی.
-: باشه ... ولی چرا ...
-: هیس! ... هیچی نگو گوش کن ... تو واقعا به من اهمیت میدی؟ ... اصن همون قدر که من دوست دارم توام ... اینا الان اصلا مهم نیست بیخیال ... چرا هیچ وقت نذاشتی من مثل خودت روت نشون بزارم؟ ... چرا؟ ... نمیخوای بدونن یکی تو زندگیت هست؟ آره؟ ... خوب درمورد جوابت فک کن چون اگه بهم دروغ بگی اونوقت نمیدونم چیکار میکنم.
گنگ به او چشم دوخته، می گوید: خب ... خودت هیچوقت نخواستی ...
-: مطمئنی نخواستم؟ ... یا رفتار خودت باعث میشد عقب بکشم من هنوز رفتاراتو تو ترانسلوانیا فراموش نکردم دانا!
بلند می شود و با تن صدای بالاتر می گوید: یعنی چی؟ ... الان یادت اومده اومده که من نشون ندارم؟ ... خب اون دیگه مشکل من نیست تو عرضه لازمو نداشتی ... انقد لطیف مامانی برخورد میکنی که ...
-: که چی؟ ... هان که چی؟ ... چرا کاری میکنی مثل یه احمق جلوت جلوه کنم؟
لباس در دستش را روی زمین پرت کرده، با داد می گوید: من نمیدونم چرا یهو اینطوری رفتار میکنی ... تا الان با این موضوع مشکلی نداشتی یهو یه شبه ... این دیگه چیه؟ ... سرم درد گرفت برو بیرون ...
با دو قدم سریع او را به درب کمد چسبانده و می گوید: من قبلا بهت گفتم برای اومدن و رفتنم از تو اجازه نمیگیرم!
با چشمان گرد شده و لحنی وحشت زده از رفتار ناگهانی او، می گوید: معلوم هست داری چیکار میکنی؟
بی کلام محکم تر او را نگه می دارد. دانا یکباره سوزش شدید و حس خیسی خون را احساسا می کند. با جیغ ناخن های بلندش را در پهلوی او فرو می برد. قدرتی برای عقب راندن و دور کردنش ندارد. پلک هایش را می بندد، اشک ها بی اختیار روی گونه رنگ پریده مهتابی اش می نشیند. خوب می داند تقلا و کنار زدنش چیزی جز پاره شدن رگ گردن و جان سپردنش ندارد، ناچار صبر پیشه می کند تا او رهایش کند.

***

ته هیونگ که با دیدن اوضاع و احوال آشفته اش شک بر اتفاقی ناخوشایند برده است.
محتاط و آرام نزدیک اتاق خواهر کوچکش می شود. با خود می گوید: اگه برم بعد بیشتر عصبانی شد چی؟ ... آه نمیتونم بیخیال باشم قیافش واقعا وحشتناک شده بود ... نکنه بلایی سرش بیاره!
نفسش را محکم بیرون می دمد و یکباره درب نیمه باز را هل می دهد. زبانش از شوک بند آمده، بهت زده می گوید: چیکار میکنی؟ ... داری بهش صدمه میزنی ... ولش کن!
به هوا خواهی از خواهر جلو می رود، دستش روی شانه او گذاشته و عقب می کشدش.
نیمی از صورت و پیراهنش با خون رنگین شده، چشمانش حالتی عجیب خوف آور دارند. نگاهش روی گردن خون آلود دانا و نگاه تهدید کننده و هشدار دهنده او می گردد. قبل آنکه اقدامی کند، سونگ کیو او را به عقب هل می دهد. پایش به لباس ها و وسایل پخش شده روی زمین گیر کرده و می افتد. سرش به دیوار برخورد کرده و از هوش می رود.
دانا ناباورانه به او که یکباره به هیولایی ترسناک تبدیل شده و بدن بی جان برادرش می نگرد. با جیغ بلندی روی زمین می نشیند و دستانش را روی دهنش می گذارد.

***

بیونگ کوک با شنیدن صدای جیغ، آب به گلویش پریده و با سرفه می گوید: مامان ... این ...صدای جیغ نبود؟
مینو انگور درشت یاقوتی رنگی در دهان گذاشته، می گوید: شماهم شنیدنش؟
بیونگجو با لیسیدن دور لبش می گوید: احیانا صدای خواهرمون نبود؟
سرها سمت او برمی گردد. گویی خود نیز تازه به گفته اش فکر کرده، سربلند می کند و می گوید: دانا بود؟
همه باهم برمی خیزند نمی داند چطور و چگونه خود را به منشا صدا برسانند. صدای قدم های آنها از راه پله که حال به دوییدن شباهت دارد فضا را در برمی گیرد. مادر اولین کسی است که داخل می شود. پشت سر پسران نیز به تابعیت از او برای جویا شدن از علت جیغ پا به اتاق می نهند.
نگاه های پرسشگر میان ته هیونگ بی هوش که خون از زیر سرش روان شده، دانا که بی صدا اشک می ریزد و سونگ کیو که گیج و منگ به کار غیرعقلانی که کرده خیره شده می پرد. ووهیون جلو رفته و با گرفتن بازویش می گوید: چیکار کردی؟ ... منو نگاه کن اینجا چه خبره؟
تاتیانا کنار او زانو زده، خطاب به بیونگ کوک می گوید: آلفردو صدا کن بیاد اینجا!
با دو دست سرش را در آغوش می گیرد و با لحنی سرزنش کننده می گوید: بهت گفتم به جیمین دست نزن ... خیالت راحت شد ... دعا کن بلایی سرش نیاورده باشی.
با انگشت به خون نشسته اش دانا را نشان داده، می گوید: شما پسرا یکیتون دانا رو ببره اتاق من ... چرا ماتتون برده؟
مینو و بیونگجو از میانشان عبور می کنند. مینو ژاکتی که روی زمین افتاده را برداشته و دور او می پیچدش. بیونگجو اشک هایش را با دست پاک کرده با لحن مهربان و کودکانه خود می گوید: گریه نکن ... حالش خوب میشه.
سونگ کیو بازویش را از دست ووهیون بیرون کشیده، سمت بیونگجو خیز برمی دارد تا مانع بردن دانا یا نزدیک شدن آن ها به او را شود. دوباره عصبی و برافروخته، می گوید: کسی حق نداره اونو ازم بگیره ... بهش دست نزن ... تو این حقو نداری ببریش.
اینبار مادر میان آن ها ایستاده، مانع او می شود. او هم با عصیان فریاد می کشد: تو نمیفهمی داری چیکار میکنی ... به خودت بیا ... این تو نیستی ... نزار کنترلت کنه.
سونگ کیو دست دراز می کند و تا او را از جلوی راهش کنار زند. تاتیانا با صدای بلندتری می گوید: نزار جلو دخترم یکی بخوابونم تو صورتت ... ببرینش بیرون.
دوقلوها او را عقب می کشند. بدون چشم برداشتن از دانا، تقلا می کند که مادر با بشکنی او را خواب می کند. قبل از نقش زمین شدن، دوقلوها بازویش را می گیرند.

***

با گذشت ساعاتی و بند آمدن خونریزی، بدن دورگه، شروع به ترمیم شدن می کند. بیونگ کوک آرام در را بسته و بیرون می رود. دستش را روی شانه بیونگجو گذاشته و می گوید: بهتره برید استراحت کنید حتما خسته این ... مامان و آلفرد مراقب تائه و دانا هستن نگران نباشید.
مینو نیم نگاهی به در بسته اتاق سونگ کیو که ووهیون برای اطمینان بیشتر کنارش مانده، انداخته و می گوید: اون چی؟
-: مشکلی پیش نمیاد ... الان خوابه کاری ازش برنمیاد ... مطمئنم صبح که بیدار بشه کلی از کارش پشیمونه.
جونگ کوک با نیشخند می گوید: ببینم تو همیشه انقد خوشبین و آرومی؟
بیونگ کوک شانه بالا انداخته و می گوید: یعنی لازمه عصابانیتمو نشونت بدم؟
-: نه بابا ... بهت نمیاد ... مثبت تر از این حرفایی که ...
مینو او را به جلو هل داده و می گوید: کمتر مزه بریز ... اگه یکم از شخصیت اونو داشتی من راحت سر به بالین میزاشتم.
معترض می گوید: مگه چی داره؟ ... از وقتی دیدنیش هی میکوبینش تو سرم!
-: میدونی دیدنش چشم بصیرت میخواد که تو نداری.
بیونگجو با خنده می گوید: داره داداشم ... داره منتهی ازش برای دیدن هانا استفاده میکنه.
بیونگ کوک از بحث و کل کل های آن ها کلافه شده، بی کلام سمت اتاق خود گام برمی دارد.

***

تاتیانا آهسته کنار او که چانه اش را روی زانوان در آغوش کشیده اش گذاشته و به کنجی خیره شده، می نشیند. می خواهد دست دراز کند و موهای دختر کوچکش را نوازش کند اما از پس زده شدن چندین و چند باره واهمه دارد.
دانا گردن کج کرده، می گوید: میدونستم صداش درمیاد بلاخره ... تقصیر خودم بود مگه نه؟
تاتیانا لبخند می زند و می گوید: فکر نمیکنم واسه اینا باشه ... ذهن شماها هنوزم درگیره کابوساییه که میبینین.
-: نمیدونم ... میدونی از یه هو عصبانی شدنش شوکه شدم گرچه خب ... حق داره ... تو دنیای ما نباید دوس دخترتو حتی با برادرش تنها بذاری از بس اوضاع خرابه ... چه وضعیه آخه؟
تاتیانا به نور مهتاب حلالی که از پنجره مشخص است می نگرد و می گوید: دنیای ما یه دنیای مزخرفه ... منم دقیقا مثل تو فکر میکنم.
دانا با چشمان ریز به او می نگرد و می گوید: مامانی ... باید فکر اینجاشم میکردی ... شیش تا داداش دنیا آوردی خب معلومه دامادت غیرتی میشه.
مادر خوانده شدن بعد از مدتها تلاش برای نزدیک شدن به آنها، حسی شگفت انگیز همچون برآورده شدن آرزویی درست در زمانی دور از انتظار به نظر می آید. با بغضی توام با خوشحالی او را می نگرد. آهسته می گوید: خب من دلم دختر میخواست ... اصن به اینجاش فکر نکرده بودم.
روی خون مانده روی گردنش دست می کشد و می گوید: نگرانم ... الان بخوابه بازم کابوس میبینه؟
-: نمیدونم چی بگم ... شاید!
به موهای روی پیشانی اش فوت می کند و می گوید: اون روحیش زیادی لطیفه اینجوری خیلی اذیت میشه.
با خنده ایی معنادار می گوید: که روحیش لطیفه!
-: جدی میگم! ... باور کن اولین بار دیدمش ... حتی فک کردن بهشم خنده داره ... به خاطر یه قول مسخره به یه مرده گیر افتاده بود توی یه خونه عجیب و غریب ... میدونی درواقع نشون گذاشتم روش که بتونم نجاتش بدم از اونجا ... که اون روحه بفهمه نمیتونه مالکش باشه مالک آزادیشو ... چمیدونم هر چی که داره ... اوج عصبانیتش اون زمان دعوا کردن با جنای کوتوله خونه بود که کمد لباسای رنگوارنگشو به هم میریختن ... توی اون خونه اولین بار جیمین و ته هیونگو دیدم ... خودشونم نمیدونستن چین.
-: جالب آشنا شدین.
-: جالب ترم شد ... بعدش راه افتادیم شروع کردیم پای پیاده کل دنیا رو گشتن ... خیلی خوب بود من گربه کوچولوی یه نوازنده دوره گرد بودم اونم یه گیتار بیشتر نداشت ... آخرین هتلی که بهش رسیدیم توی ترانسیلوانیا بود جایی که دنیا اومده بود ... بعد از اون فهمیدیم یه خون آشام دیگه ام هست توی هتل ... اون خون آشام بیرحم کسی نبود جز قل شرورمون.
-: واقعا نمیدونم این بچه چرا انقد شر شده ... برعکس بیونگه دقیقا نقطه مقابلشه.
می خندد و می گوید: اون زمان که دیدیمش خیلیم بد نبود ... توی جشن به اصطلاح بازگشت پرنس به قلعه و زادگادهش با هانا آشنا شد البته قبلش آشنا شده بودن ولی خب اونجا هممون متوجه شدیم ... هانا شد همه چی ... همونجام با سرو کله ته هیونگ و جیمین پیدا شد خیلی اتفاقی فهمیدیم اونام عین مان ... بعدم که هانا گم شد و بسیج شدیم اومدیم دنبالش.
تاتیانا با گشت زدن در خاطرات و گذشته ایی که او از آن صحبت می کند، تصویر دختری پری شکل با موهای بلند حنایی رنگ که لبخندی به لبان سرخش نشسته می بیند. نفسش را بی صدا بیرون می دهد و می گوید: پس به خاطر عشق گمشده داداشت آواره شدین!
-: آره ... فک کن ... پرنسو از قلعه کشیدم بیرون واسه پیدا کردنش ... البته خودش خواست بیاد من مجبورش نکردم ... خدا میدونه مامانش میخواست سر به تنم نباشه اون لحظه ... البته مامانش خیلی مهربونه ... خب پسرش خودش دیونه شده بود خواست دنبالم بیاد ... منی که سر یه بوسه زارت خوابوندم زیر گوشش ... دلم سوخت ولی بعدش ... جدی میگم یه جور واکنش غریزی بودش انگار.
با خنده می گوید: پس کتکم خورده ... حق داشته اینجوری داغ کنه.
-: اون موقه زدمش ولی بعدش مقاومت نکردم دیگه ... بعدم سر همین قضیه نشون ... جدا خودش نمیخواست ... شایدم من مقصر بودم واقعا ... من مقصر بودم یعنی؟
بالاخره شجاعت پیدا کرده و دست او را می گیرد. با لحنی محبت آمیز می گوید: فکر میکنم برای دختر کوچولوم که این همه مدت تنها بوده عادی بوده باشه کارات ... میخوای منم رازمو بگم؟ ... راستش منم نشون ندارم.
با لحن متعجبی می گوید: واقعا؟ ... چطور ممکنه با این همه بچه نشون نداشته باشی؟
-: خب ... من همیشه تو فرار بودم.
به دست و صورت و چشمان پر مهر او نگریسته، خود را در آغوش مادر جا می کند و می گوید: یه سؤال میخوام بپرسم ... مامان داشتن چجوریه؟
لبخند کم کم از صورتش پاک می شود و با غمی در پس نگاهش به دستانشان چشم می دوزد.
[مث این میمونه بهت بگم نترس نگران هیچی نباش ... مامان همیشه مراقب تو و بقیه هست ... میدونم کلی سختی کشیدین و هنوزم بهم اعتماد لازم رو ندارین ... ولی حتی همین بغل کردنا و نزدیک شدنای کوتاهم باعث خوشحالیه ... ای کاش میشد الان زمان برای مدت طولانی نگه دارم تا همین طوری تو بغلم برای جبران این همه سال که ازم دور بودی حتی نمیدونی مادر داشتن چه معنی میتونه باشه ... بغلت کنم ... موهاتو نوازش کنم ... دختر کوچولوی شیرین پر غصه ی من ... معذرت میخوام که به خاطر من زندگیتون خراب شد.] 
روی موهایش دست می کشد و می گوید: منم نمیدونم عزیزم ... منم تو سن کم از دستش دادم ... هیچ وقت درست نفهمیدم.
-: میدونی مامانی ... منو تو ... شبیه همیم ... یعنی گذشتمون شبیه همه ... تو هیولا بودی ... منم همینطور ... حداقل تا قبل از اینکه بخوام یکی مثل خودم پیدا کنم ... همیشه دوس داشتم یه نفر باشه که بتونم باهاش درد و دل کنم ... یکی مثل مامان ... یه مامان که گوش بده ... مراقبم باشه راهنماییم کنه ... آخه خیلی کودنم گاهی!
-: اتفاقا به نظرم خیلی ام باهوشی ... اگه بخوای از این به بعد حاضرم هر کاری برات بکنم ... هر کاری.
لبخند می زند و می گوید: خب خوبیش اینه الان مامانی دارم ... من خیلی حرافم هستم انقد حرف میزنم از این به بعد که سر درد بگیری خودت از خونه پرتم کنی بیرون.
با خنده می گوید: این یکیو فکنم شبیه داداش بزرگترت جیمین باشی اونم خیلی حرف میزنه.
بیشتر او را در آغوش فشرده، با بوسه ای به موهایش می گوید: نترس هیچوقت به خاطرش بیرونت نمیکنم ... پیشی ناز من!
با لبخندی ملایم چشمانش را در آغوش مادر می بندد.

***

شب ناآرام به نیمه های خود رسیده است. بیونگ کوک کلافه و خسته می نشیند و نفسش را بیرون می دهد.
-: آه ... من آرامش ندارم ... بگیر مث آدم بخواب دیگه ... چه گیری کردما!
بالشتش را برمی دارد و اتاق را ترک می کند. کشان کشان یک طبقه بالا رفته و وارد اتاق بردار دوقلواش می شود. او هم وضع بهتری ندارد. در خواب سخت نفس می کشد و به نظر بی قرار است. دانه های درشت عرق سرد نشسته روی پیشانی اش را با پشت دست پاک می کند و کنارش روی تخت می نشیند. بالشت را محکم در آغوش می گیرد و به صورت رنگ پریده او چشم می دوزد.
-: باید بیدارش کنم یعنی؟
چند بار تکانش می دهد اما بی فایده است. گویی قصد دل کندن از هانا، حتی در رویایی آشفته و اجین شده با مرگ را هم ندارد. به تنها رشته امید دیدنش هم چنگ می کشد بلکه قلب ناآرامش را کمی آرام کند. با تکان های شدیدتر برادرش چشم می گشاید. از دیدن بیونگ کوک کنارش جا می خورد و متعجب می گوید: چیه؟ ... بازم اتفاقی افتاده؟
-: نه بابا همه خوبن ... چیزی نشده ... فقط نمیتونستم بخوابم.
-: تو نمیتونی بخوابی ... اومدی مزاحم من شدی؟
با مشت به سر او زده، می گوید: داری کابوس میبینی نمیزاری من راحت بخوابم.
-: به من چه آخه؟ ... برو اتاقت بگیر بخواب ... کابوس من به توچه مربوطه؟
-: حواست کجاست قُل عاشق؟ ... نکنه یادت رفته من میتونم هم حسش کنم هم چیزایی که میبینی رو ببینم؟
دستی روی لبش کشیده، می گوید: یعنی اونم ... اونم دیدیش؟
ریز خندی زده، سر می جنباند: آره دیدم ... هم اون دخترو هم اون ...
با اخم چشمانش را بسته، می گوید: به تو یاد ندادن تو مسائل خانوادگی فضولی نکنی ... تو که خیلی به اخلاقیات پایبند بودی.
-: من کنترلی روش ندارم ... بعدم میخواستی خواب مورد دار نبینی به من چه؟
بالشتش را محکم به سر او می زند و با داد می گوید: پاشو برو بیرون ... اَه این چه وضعیه؟ ... تو خوابم امنیت تصویری نداریم ... اصن تو چرا دوقلوی منی؟
 با لحن معنا داری می گوید: الان خجالت زده شدی مثلا؟ ... بهت نمیادا ... دیگه من با علم باروری آشنایی ندارم از مامان بپرس.
-: وای پسر دیگه تو خیلی ... بیونگ جون همون مادرت پاشو برو بیرون.
کنارش دراز کشیده، پتویش را روی خود می کشد و می گوید: تا دس از سر اون دختره برنداری ولت نمیکنم ... دیونه شدم دیگه حتی بوی تندشم میتونم حس کنم ... از دست شما دوتا آسایش و آرامش ندارم.
-: توکه نمیخوای اینجا بخوابی؟
-: چرا اتفاقا همین قصدو دارم داداش کوچولو!
-: باشه ... باشه ... تو بمون من خودم میرم.
دست دراز کرده و با حلقه کردن دستانش دور گردن او می گوید: بیخود ... جایی نمیری ... نترس نمیخوام بوست کنم که ... داداشیم ... چیزی ازت کم نمیشه پیشم بخوابی.
-: ای بابا من نمیخوام کیو باید ببینم؟ ... مامانت کو؟ ... چرا هیچکی حواسش به این بچه نیست؟
با یک دست دهانش را می گیرد و با دست دیگر موهایش را نوازش می کند. با خنده می گوید: غر نزن ... 
جونگ کوک با چهره ایی عبوس تکان می خورد. بیونگ کوک با اخمی تصنعی می گوید: اِ وحشی ... آروم بگیر دیگه!
اخمش را عمیق تر کرده و در چشمانش خیره می شود تا رهایش کند. با لحن محزونی دستش را برمی دارد و می گوید: راستش از وقتی گفت که هنوز زنده ای دلم میخواست تمام اون کارایی که میتونستم تو این سالا باهات تجربه کنمو ... انجام بدم ... یعنی با همتون ... معذرت میخوام نمیخواستم ناراحتت کنم.
با دست اشکش را پاک می کند، از جا برمی خیزد و با دو اتاق را ترک می کند.
با تعجب مسیر او را دنبال می کند و می گوید: این یهو چرا همچین شد؟ ... بیونگ ... بیونگ ... بالشتشم نبرد.

***

آب هوا نیز با خانواده خون آشمان گله مند به استقبال روزی دیگر رفته است. تکه ابرهای متراک سیاه رنگ که هر لحظه  امکان بارش و فرود قطره های زندگی بخش به روی زمین را نوید می دهند همه جای آسمان دیده می شوند. مادر با لبخند، دست به سینه، بر بالین دو پسر غرق خوابش ایستاده که صدای بیونگ کوک در ذهنش منعکس می شود.
[مامان الان داری چیکار میکنی؟ ... قول دادی نزدیکشون نشی تا خودشون بخوان.]
ذوق زده لبخند می زند.
[خب نتونستم این صحنه رو از دست بدم ... ببین چقد بانمک خوابیدن.]
با انگشت اشاره دهان باز جیمین و نیمی از دندان های معلومش را نشان می دهد و ریز می خندد.
[ببین چقد موشیه ... تازه کلیم لپ داره.]
بیونگ کوک وارد اتاق شده، متعجب از رفتار مادر با دست لپان خود را می کشد و می گوید: خوب منم لپ داشتم که ... اون فقط یکم واضح تر دیده میشه!
بازوی مادر را گرفته، به زحمت دنبال خود می کشدش و می گوید: بیا بریم بیرون الان بلند میشن جفتمونو میخورن.
بی اعتراض دنبالش قدم برمی دارد و میگوید: میگم بیونگ به نظرت چرا همین یدونه تپلی شده؟
با ناامیدی سری به چپ و راست تکان داده، می گوید: مامان ... مامان ... مامان ...
نگاهی چشم به او کرده و می گوید: دقت کن خیلی حسود شدی تا میرم سراغشون منو هی دنبال خودت اینور اونور میکشونی.
روی پله ها می ایستد و با لحن محکمی می گوید: کی من؟ ... چرا باید به اونا حسودیم بشه؟ ... فقط یکم همش شاید یه ذره ... آه! ... خب تقصیر من نیست تا الان من تنها بودم الان همه توجه ات به اوناست.
با لبخند پر مهری روی پله می ایستد تا قدش با او برابر شود، می گوید: ولی توام به اندازه همونا مهم ارزشمندی ... خرگوش خفاشی حسود!
بینی اش را  می کشد، گونه اش را می بوسد و می گوید: هر هفتاتون به یه اندازه  برام عزیزین!
دست مادر را گرفته، می گوید: قبول نیست ... من بیشتر پیشت بودم باید یه برتری نسبت به اونا داشته باشم یا نه؟ ... منو باید بیشتر دوس داشته باشی بحثم نکن.
مادر با خنده سر می جنباند و پله ها را پیش می گیرد. بیونگ کوک خطاب به او می گوید: میخندی چرا؟ ... راس میگم دیگه ... اصن وایسا ببینم هنوز حرفم تموم نشده ... وایسا مامان!

***

ووهیون با حالت گریه از گوشه کناره های راهرو پایین می آید. دست به دامن به بیونگ کوک که وسط سالن ایستاده می شود و می گوید: منو نجات بده ... از دیشب هر جا میرم دنبالم میاد.
بیونگ کوک با خنده رو به سزار که آهسته جلو می آید، می گوید: آره؟ ... فک کنم گلوش پیشت گیر کرده تا حالا سابقه نداشته همچین موردی.
با صدا آب دهانش را قورت می دهد، زیر چشمی به سزار که کنارش ایستاده نگریسته و می گوید: من پسرما ... میفهمی؟
سزار خمیازه می کشد. ووهیون با جیغ پا به فرار می گذارد. بیونگ کوک از شدت خنده برای ایستادن دستانش را روی زانو می نهد و می گوید: وای وای! ... مامان خانوم بیا این گرگت منحرف شده!

***

تاتیانا گوشه ای خلوت با آلفرد گفتگو می کند. دسته کلیدی به او می دهد و می گوید: میخوام وقتی برمیگردم بچه ها رو از اینجا ببری ... ترتیب انتقالم دادم راینر با یه ون منتظرتونه ... آلفرد تا برگردم مراقبشون باش ... نمیخوام دوباره از دسشون بدم.
-: مطمئنید این تصمیم درستیه که به اونجا منتقلشون کنید؟ ... الیزابت دس از سرتون برنمیداره ... الان از همیشه خطرناکتره.
-: میدونم ... ولی چاره ای نیست ... ضیافت دیشب به اندازه کافی  فاجعه بار بود.



و بدین گونه ...
دیدین چه بر سر من اومد؟! -_______________________________-
من صوبتی ندارم دیگه ...
نظررررررررررر!!!
کمه نظراتون ... ناراحتیم ... 




ادامه مطلب...