تبلیغات
✧♛✧ My Beauty Story ✧♛✧

Your Love Was An Accident Ep08



خب خب من اومدم بالاخره نبودم سفری رفتم که نت و آنتنم نبود
دیگه ببخشید اگه دیر شد خب اینم از قسمت هشتم از داستان عشقت یک تصادف بود با تشکر نظر بدین





Episode 08



*****

سه هفته بعد

یونگی در حالی که کراواتشو درست می کرد به خودش در آینه نگاه کرد, در فکر بود که صدای زنگ تلفن رشته ی افکارش را پاره کرد. به سمت مخالف برگشت , به سمت تلفنش رفت و آن را از روی عسلی کوچک کنار اتاق برداشت, نگاهی به صفحه ی بزرگش انداخت و بعد از چند ثانیه جواب داد : بگو

-    حاضری یا نه؟
یونگی : آره دارم کراوات می بندم
-    بجنب یونگی همه هستن جز تو آبرومون رفت پسر
یونگی : اووووووه خب بابا همچین میگی آبرومون رفت انگار اومدن خاستگاریم من باید چایی ببرم هنو نرسیدم
-    خفه نشی پسر مجبورم نکن تو این جمعیت بلند بخندم زود باش بیا
یونگی خندید وگفت : خب خب اومدم الان دارم میام دیگه, مگه مامان و بابای من رسیدن؟ به این زودی؟
-    نه هنوز فقط من رسیدم ولی تو فاصلت با مکان سالن از اونا خیلی بیشتره پس مسیرتم دور تره بگازون اون لامصب و فِس فِس رانندگی نکنیا

یونگی : اوهو مستر نام جون جَو دادن؟ چی شد نمی ترسی بزنم ماشین و داغون کنم هان؟ عجیبه, اوکی اومدم
-    نمک نریز یونگی بجنب
یونگی در حالی که تلفن رو کنار گوشش گذاشته و با شانه آن را نگه داشته بود, مشغول بستن کراواتش جلوی آینه شد و در همون حالت گفت : خب خب بستم کراواتو , به جون خودم نباشه به جون نام جون بستم دارم میام
-    بدو منتظرم نذاری سه ساعت بعد آقا و خانم مین برسیااااا می کشمت
یونگی : اوکی بابا خیله خببب اونجا می بینمت فعلا

تلفن را قطع کرد و درون جیب داخلی کتش گذاشت, بارانی بلند و مشکی رنگش را پوشید و بعد از نگاهی کلی به خود از اتاق خارج شد.به سرعت پله ها را پیش گرفت و از در بزرگ و دو دهنه ی خروجی خارج شد. به آسمون نگاه کرد, سردی شب را به خوبی احساس می کرد آسمان صاف و سورمه ای رنگ بود و همین صاف بودن باعث شده بود بیشتر ستاره ها به راحتی قابل دیدن باشند.

دستانش را درون جیب بارانی بلندش فرو کرد و به آسمان خیره شد, سردی هوا باعث شده بود بتواند بخاری که از دهانش خارج می شود را ببیند و او کسی بود که سرما را دوست نداشت.
با کنترل کوچکی که در دست داشت در گاراژ را باز کرد و به فراری سفید رنگی که داخلش بود خیره شد. نفس عمیقی کشید و گفت : مطمئنم امشب به خوبی و خوشی نمیگذره , میگی نه نگاه کن . عصبی سوار ماشین شد و به سمت مقصد به راه افتاد.

******

نفس عمیقی کشید و با چند قدم از در بزرگ و طلایی رنگی که رو به رویش بود گذشت و داخل شد, پیش از این که به سالن اصلی وارد شود راهرویی کوتاه رو به رویش دید که فرشی قرمز درون آن پهن کرده بودند. نفس عمیقی کشید و زیر لب گفت : خدایا من نمی دونم چرا واقعا اینجام
به زمین خیره بود که خانمی نزدیکش شد و بعد از تعظیم کردن گفت : کتتون لطفا؟
به خانمی که رو به رویش ایستاده بود نگاه کرد و بعد از چند لحظه با اکراه کت کتان و سفید رنگش را از تن بیرون آورد و به دستش داد.دختر لبخندی زد و با دست به سمت سالن اصلی اشاره کرد و گفت : خوش آمدید بفرمایید

نفس عمیقی کشید و با لبخندی زورکی به سمت سالن اصلی قدم برداشت کیف دستی کوچک و سفید رنگش را در دستانش فشرد و به راه افتاد پس از برداشتن چند قدم با کفش های پاشنه بلند و سفید رنگش, پیش از این که وارد سال بشود نگاهی به خودش انداخت. پیراهن یک سره و بلند سورمه ای رنگش هیکل ظریفش را به خوبی نشان می داد, نفس عمیقی کشید و گفت : لااقل از استایل امشبم راضیم اوووووف امیدوارم فقط بخیر بگذره

« دوستان این لباس امشب یورا البته با کت کتان, کیف دستی و کفش سفید. »



موهایش را به سمت چپ کشیده بود و آن ها را روی شانه اش ریخته بود, با سنجاق سری نقره ای رنگ موهایش را کنار گوشش جمع کرد بود که همه را یک سمت نگه داشته بود. دستی به موهای حالت دار قهوه ای رنگش کشید و داخل شد, جمعیتی که می دید مثل گذشته نبود, اینبار تعداد میهمانان بیشتر از سال گذشته بود و یورا هنوز هم دلیل این جشن های هر ساله را نمی دانست.

چند قدمی برداشت و به اطراف نگاه کرد جامی بلند و لاغر از روی میز گرد و کوچک کنار دستش برداشت و مشغول مشاهده ی اطراف شد, خانواده های مشهور و شناخته شده ی بسیاری در جشن حضور داشتند و یورا با تعداد زیادی از آن ها آشنا بود.تعدادی از مشتریان شرکت خودشان بودند و تعدادی دیگر شرکای آن ها و معاونین و رئسای شرکت های محبوب مختلف هم مثل همیشه در این جشن حضور داشتند.
یورا جرعه ای از نوشیدنی طلایی رنگش را نوشید و آرام زیر لب زمزمه کرد , حالا تو این بَلبَشو یکی خانواده ی مین و پیدا کنه لطفا

ناگهان صدایی از پشت سر  میخکوبش کرد و گفت : چوووووگی ( اونجاااااا, اوناهاش ) خانواده ی مین دقیقا اونجان
یورا با سرعت به سمت مخالف برگشت و به پشت سرش نگاه کرد, پسری خوش قد و بالا با کت و شلوار زرشکی سیر در حالی که دستانش را درون جیب شلوارش گذاشته بود بهش نزدیک شد و با دست به سمتی اشاره کرد و ادامه داد : اونجا دیدیشون عایا؟
یورا بعد از چند لحظه سکوت خنده ی کوتاهی کرد و گفت : یا چا هاکیون !!

پسر که به ظاهر چا هاکیون نام داشت اخم هایش را در هم کرد و بعد از برداشتن دو قدم کنار یورا ایستاد و گفت : نچ, خانم مین به تک پسر رئیس چا میگه یا (هِی)؟
یورا به سرعت حالتی محکم به خود گرفت و جواب داد : نِه چِسوهامنیدا ( بله عذر می خوام !)
هر دو خندیدن و بعد از چند لحظه هاکیون گفت : خوش اومدی دختری
یورا در حالی که هنوز لبخند بر لب داشت گفت : ممنونم
هاکیون دستش را روی کمر یورا گذاشت و اونو به سمت جلو هدایت کرد, هر دو با یکدیگر هم قدم شدن و به سمتی حرکت کردن. هاکیون : فکر نمی کردم امشب بیای

یورا نفس عمیقی کشید و با حالتی جالب جواب داد : اوووفف هاکیون تا همین چند دقیقه ی پیش جلوی در سالن وایساده بودم نمی دونستم بیام تو یا برگردم خونه
هاکیون با خنده ای جذاب و مردانه سرش را پایین انداخت و جواب داد : خوشم میاد بعد این همه اتفاق هنوزم عوض نشدی یورا
یورا همین لحظه چهره ی هاجون را جلوی چشمش دید, نفس عمیقی کشید و به زمین خیره شد, بعد از چند لحظه سکوت آرام گفت : ولی بچه ها که یه چیز دیگه میگن
هاکیون کمی سر خم کرد و آرام گفت : پس واسه همینه تنها اومدی
یورا چشمانش را ریز کرد و به سمتش برگشت, بعد از چند ثانیه سکوت به بازوی هاکیون کوبید و گفت : جون یورا بیخیال شو زهرم نکن امشبو

هاکیون دستانش را به نشانه ی تسلیم بالا آورد و جواب داد : اوه اوه چشم اصلا امشب که خودش زهر هست
یورا : وای دیگه بدتر
هاکیون : خب حالا اینقدر غر نزن حالا که دیگه اومدی
هر دو به پدر و مادر یورا که کنار چند نفر دیگر ایستاده بودند و صحبت می کردند رسیدن و سلام کردن, بعد از صحبت های ابتدایی و احوال پرسی آقای مین رو به یورا گفت : دیر اومدی دخترم؟
یورا که همیشه جلوی پدرش آرام تر بود و سنگین تر رفتار می کرد پاسخ داد : متاسفانه کمی ترافیک بود
مادرش لبخند زد و گفت : مشکلی نیست دخترم همین که اینجایی کافیه
یورا : ممنون
هاکیون : خب میای بریم یه دوری بزنیم ببنیم چه خبره؟
یورا : آره بریم

هر دو به همراه هم به سمت دیگری از سالن حرکت کردن مادر یورا به سمت پدرش برگشت و آروم گفت : یوجین چرا اینقدر بهش سخت میگیری؟
آقای مین : ای بابا واسه همینه که اینجوری محکم بار اومده خانوم
خانم مین : اون یه دختره یوجین باید کمی ظرافت تو خودش داشته باشه یا نه؟
آقای مین : اون وارث منه باید بلد باشه چطور جامو بگیره
خانم مین : منم میدونم ولی نذار دختر بودن و لذتاش یادش بره
آقای مین :چشم چشم فعلا بیا همینجا تمومش کنیم بعد حرف می زنیم
خانم مین : حتما این کارو می کنیم
همین بین یکی از معاونین شرکت هان سان بهشون نزدیک شد و سلام کرد, پدر و مادر یورا مشغول صحبت شدن و بحث دیگر ادامه پیدا نکرد.

******

با سرعتی که فکر می کرد می تواند به موقع به مقصد برسد در جاده ی شب می راند, نیم نگاهی به آینه ی جلویی ماشین انداخت و گفت : فقط باید بی توجه به همه چی به اعصابت مسلط باشی مین یونگی, پدر و مادر تازه از وگاس اومدن خواهشا تابلو بازی در نیار
انگشتان مردانه و استخوانی اش را بیشتر به دور فرمان ماشین فشار داد و گفت : میدونم سخته فقط امیدوارم اوضاع از اینی که فکر می کردم بدتر نشه چون اصلا حالشو ندارم

پس از طی کردن مسیری به سالن بزرگی رسید که نمای آن با سنگ های زیبای طلایی و قهوه ای رنگ کار شده بود و سردر آن بزرگ نوشته شده بود : طبل بزرگ, صدای بلندی دارد."چی گوان"
به محض این که از ماشین پیاده شد پسری به سمتش دوید و تعظیم کرد, یونگی سویچ ماشین را به سمت او گرفت و گفت : حواستو جمع کن
پسر تعظیم کرد و بعد از گرفتن سویچ پاسخ داد : چشم خوش آمدید

یونگی سر تکان داد و به سمت در حرکت کرد اما پیش از داخل شدن نیشخندی زد و گفت : و باز هم سالن بزرگ چی گوان و من نمی دونم که دقیقا چرا اینجام
دستی به کت و بارانی بلندش کشید و بعد از مکث و کشیدن نفسی عمیق به خودش قول داد که سعی کنه هیچ مشکلی به وجود نیاره. سری تکان داد و بالاخره داخل شد.

ادامه دارد......







ادامه مطلب...