تبلیغات
✧♛✧ My Beauty Story ✧♛✧

Death trap in the Elizabeth style Ep 08



قسمت هشتم ...




ادامه فصل دوم ...

سزار از درب همیشه باز پشت عمارت با فراخوان تاتیانا داخل می آید. قدم های کوتاه شمرده و بی صدایش سمت سالن اصلی می روند.
دانا با حس بویایی قدرتمندش می گوید: شمام این بو رو حس میکنید؟
مینو دست به سینه مقابل تابلوی نقاشی گران قیمتی ایستاده، می گوید: آره ... یه بوی عجیب مثل بوی یه حیوون؟
بیونگجو می چرخد و چشمانش گرد می شود. به چشمان خاکستری سزار خیره شده، آب دهانش را فرو می دهد و می گوید: شایدم یه گرگ!
پسران از جا برخاسته و گارد حمله می گیرند. بیونگ کوک میان آن ها ایستاده، می گوید: هی هی ... آروم باشید اون دوستمونه.
سزار خود را به  دستان بیونگ کوک مالیده و نگاه خیره اش را میان چهره های جدید می گرداند. صدای تاتیانا از پشت سر می گوید: هوم! ... پشمالوی گنده بک من!
موهای خاکستری رنگش را نوازش کرده و صورتش را میان کُرک هایش فرو می برد.
ووهیون نفس کلافه ای کشیده و می گوید: آخه کدوم خون آشام عاقلی یه گرگو به عنوان حیوون خونگی نگه میداره؟
بیونگ کوک با سر به مادر اشاره می کند. سونگ کیو دستی به گردن کشیده و عصبی می گوید: باور کن اگه ابراز وجود نکنی بهت نمیگن لال ... من نمیدونم چی به خورد این دادن این طوری شده.
بیونگ کوک چپ سزار را نگریسته و می گوید: دیگه داره حسودیم میشه ها ... کم کم با سلیقه مامان آشنا میشید در ضمن ما یه باغ وحش داریم.
ته هیونگ ذوق زده جلو آمده و می گوید: واقعا؟ ... میشه به این دست زد؟
بیونگ سر جنبانده و می گوید: آره بابا ... بیا کاریت نداره ... اذیتش نکنی زود باهات اُخت میشه.
دانا با لحن معناداری می گوید: شمام متوجه نگاه عجیبش به داداش قُل کوچیکه شدین؟
مینو از پشت دستانش را روی شانه او گذاشته و می گوید: میدونی خواهر خوشگلم ... کوک از خودش انرژی منفی ساتع میکنه که باعث جلب توجه بقیه میشه ... تو همون برخورد اول میفهمن چه موجود پلیدیه.
جونگ کوک با نیشخند می گوید: حواستون هست راه براه تیکه میندازین دیگه؟ ... داشتیم؟
جیمین با نفس عمیقی می گوید: آره داشتیم همیشه ... منتها شما الان تیریپ دلخور شدن برداشتی ... اخم نکن بهت نمیاد.
بیونگ کوک به ساعت مچی اش نگاهی گذرا انداخته و می گوید: من داره دیرم میشه ... راینر منتظرمه.
ته هیونگ که خود را مشغول نوازش و بازی با سزار کرده، می گوید: کجا میری؟ ... قول دادی همه جا رو نشونم بدی.
بیونگ کوک مادر را در آغوش گرفته، بوسه ای به پیشانی اش می زند و می گوید: نه یادم نرفته وقتی از دانشگاه برگشتم همه جارو نشونت میدم ... من داداش بدقولی نیستم ... فعلا!
سونگ کیو گوش جونگ کوک را می کشد و می گوید: یاد بگیر قلت درس میخونه ... باید یه دوره کلاس فشرده شعور و کنترل خشم بفرستیمت پیشش.
تاتیانا با سر با آلفرد اشاره کرده و می گوید: ماشینمو آماده کن باید جایی برم.
سمت آن دو برگشته و با افتخار می گوید: درس نمیخونه ... خودش استاد دانشگاست ... کلی ام دکتری داره.
دانا دو دستش را به هم کوبیده و می گوید: ایول ... پس لازم شد یه گفتگوی علمی باهم داشته باشیم ... چقد خوبه داداش دانشمند داشتن.
سونگ کیو با ایما و اشاره می گوید: میبینی مامانا این مدلی به بچه هاشون افتخار میکنن ... یکم ازش یاد بگیر.
مادر از پله ها بالا می رود و می گوید: سزار تو ماشین منتظرم باش ... شماهام اگه به چیزی نیاز داشتید به آلفرد بگید.
بیونگجو با نگاه دنبالش می کند و می گوید: ما اینجا چیکار کنیم؟
-: هر کاری که دوس داری عزیزم ... فقط نمیتونید بیرون برید ... حواستون به سگای سیاه این اطرافم باشه خطرناکن!

***

موهای بلندش را از پشت بسته و درب ماشین را باز می کند. با دیدن جونگ کوک که داخل ماشین نشسته و سرش را به در تکیه زده، متعجب می گوید: اینجا چیکار میکنی؟
-: از بیکار یه جا نشستن خوشم نمیاد ... خب اگه قراره یه مدت همدیگه رو تحمل کنیم بهتر باهم کنار بیایم.
داخل ماشین نشسته، کمربندش را می بندد و می گوید: پس میریم گردش علمی دو نفره.
جونگ کوک با انگشت آرام روی پیشانی زده و می گوید: امیدوارم کسل کننده نباشه.
تاتیانا دستی روی فرمان ماشین کشیده و می گوید: خب پسر اخمالو خوشگل من ... بزن بریم!
با پوزخند سمت مادر برگشته و می گوید: چقد زود خودمونی شدی ... پسرم؟ ... من فقط در حد زنی که به دنیام آورده میبینمت نه چیز بیشتر.
دو دستش را به هم کوبیده و با خنده می گوید: اوه! ... فک کنم سوتفاهم شده من داشتم با ماشینم صحبت میکردم نه تو ... خیلی خود بزرگ بینی داریا.
ماشین را روشن کرده و آرام از محوطه قصر خارج می شود.
کم کم در خیابان خلوت و پر درخت پاییزی، که فرشی رنگارنگ از رنگ های گرم را بر زمین گسترانیده اند، سرعتش را بیشتر می کند.

***

دانا در راهروها و اتاق های قصر بازیگوشانه سرک می کشد.
آلفرد با دست های پشت برده شده، از انتهای راهرو، با لبخند همیشگی اش می گوید: پرنسس جوان این پیرمرد به عنوان همراه میپذیرید؟
لبخند دلنشینی زده و می گوید: اگه همه جا رو نشونم بدی چرا که نه.
-: دنبالم بیاید.
او را به راهرویی عریض و طولانی می برد. هفت در [چهار در سمت راست و سه در دیگر سمت چپ] توجه اش را جلب می کنند. با چشمان ریز شده می گوید: چرا هفتا در اینجاست؟
-: اینجا یه بخش ممنوعه است که کسی جز خود خانم حق اومدن بهشو نداره البته جز مواقع نظافت و گرد گیری که ما انجامشون میدیم.
اولین درب سمت چپ را گشوده و با دست به داخل اشاره می کند. دانا نگاهی به داخل اتاق کرده و می گوید: مطمئنی از اینکه اومدیم اینجا ناراحت نمیشه؟
بدون پاسخ، تنها با احترام او را ترک می کند. دانا با نگاهی متعجب او را تا انتهای راهرو دنبال می کند. دوباره نگاهی با اتاق کرده و داخل می رود. اتاقی بزرگ با نمایی مشرف به منظره ی پشت قصر، چیدمانی با لوازم رنگارنگ که متناسب با سلیقه احتمالی یک دختر خوش ذوق هستند.
با دهان باز اتاق را وارسی می کند. روی تخت می نشیند. رو تختی سفید با گل های رز صورتی ملایم که همخوانی زیبایی با پرده های حریر صورتی و سفید دارند. بالشتک های کوچک سبز و آبی ملایم و شمع های معطر کوچک و بزرگ روی میز کوچک کنار تخت، به ترتیب اندازه، چیده شده اند. درب کمدی سفید رنگ و نسبتا بزرگی را می گشاید. کمدهای مخفی و رخت کن بسیار بزرگ اما خالی. دست به سینه قدم به راهرو اش می گذارد. روی میز کوتاه قد کنار دیوار، دفترچه ای کوچک با جلد مخملی سرمه ای رنگ می بیند. آن را برداشته و بازش می کند. در صفحه اول نوشته ای کوتاه با مزمون "اینجا بازسازی شد اگه اونا الان با من ... کنارم بودن حتما خوشحال میشدن"
چند صفحه را تند ورق می زند و نوشته بعدی "گاهی حس میکنم صدای خنده هاشونو میشنونم ... همینجا ... تو این قصر نفرین شده ... حتی در دیوار این عمارتم دست از اذیت کردن بر نمیداره"
ورق بعدی "دوس داشتم دخترمو روی پام بنشونم موهاشو شونه کنم ... ممکن بود از اتاقش خوشش بیاد؟"
چند صفحه جلوتر "اگه زنده بود احتمالا الان حدودا صد سالش میشد ... تولدت مبارک فرشته کوچولوی من!"
آخرین صفحه که به نظر نوشته تازه تری دارد "هنوزم باور نمیکنم همشون زندن ... نه میتونم خوشحال باشم نه حتی غمگین ... حس مبهم از حضورشون اونم درست تو مشت الیزابت ... نگاه های تهی از حسشون تنفر بی اندازشون نسبت به خودم وقتی حتی اجازه بازگو کردن حقیقتو ندارم شکنجه کننده است.""
بازهم ورق می زند. با دیدن صفحات خالی که تنها رد اشک و خون در خود دارند، بغض می کند. دفترچه را بسته و به جای اولش باز می گرداند. از اتاق خارج می شود.

***

ته هیونگ به راینر برای چیدن سبزیجاتی که بانوی خانه خود آن ها را کاشته و به مصرف می رساند، کمک می کند. مینو با دهان صداهای متنوعی از خود تولید می کند. بیونگجو سعی در یادگیری و تقلید از او دارد. سونگ کیو کوسنی سمت ووهیون که مشغول باز و بسته و نگاه کردن کمدهای شیشه ای و چوبین اطراف است، پرت کرده و می گوید: بلبل زبونیات تموم شد داری تو خونه مردم سرک میکشی؟ ... شاید سر بریده اونجا بود باید با دماغ بری توش؟
ووهیون زیرلب زمزمه می کند: همش بلده غر بزنه ایراد بگیره ... اه خب حوصلم سر رفته ... چیکار کنم؟
سونگ کیو صدای او را به خوبی شنیده، می گوید: بیا منو باد بزن از بیکاری ام در میایی.
ووهیون معترض روی مبل شیرجه زده و می گوید: پرنس امر دیگه ای ندارین؟ ... قهوه ... چای آبمیوه خنک چیزی؟
-: یه لیوان آب لطفا!
-:خیلی ...
-:خیلی چی هان؟ ... پاشو دیگه.
با بی میلی برخاسته و درحالی که دور می شود، می گوید: خیلی ظالمی الان تو قصر مادر زنتم که لم دادی حس شاهانه بهت دست داده ... مگه من خدمتکار شخصیتم؟
سونگ کیو پاهایش را روی میز مقابلش می گذارد، بدون اینکه زحمتی به خود دهد، از راه دور، پس گردنی محکمی به او زده و می گوید: چقد حرف میزنی تو.

***

تاتیانا از میدان اصلی شهر دور می زند. پیامی با عنوان "به کمکت نیاز دارم" دریافت می کند.
-:اوه! ... لعنتی!
گوشی را برداشته و با شماره ای تماس می گیرد.
-: توام که همیشه خدا خاموشی.
به داشبورد اشاره کرده و می گوید: از اونجا بهم آبنبات بده لطفا.
جونگ کوک آبنباتی از داخل داشبورد برداشته و سمت او می گیرد. آبنبات را از گرفته، مشمای دورش را باز می کند و آن را گوشه لپش می گذارد. به صفحه گوشی و سپس صورت او نگریسته و می گوید: تو نمیخوای؟
جونگ کوک بدون حرف، یکی دیگر را برمی دارد و در دهان می گذارد.
-: اه زود باش دیگه وقت ندارم ... پنج ... چهار ... آه جد بزرگم! ... مادربزرگ الان موقع رد شدنه اخه؟
پیرزن واکر به دست که قدم های کوتاه و کند برمی دارد، از خط کشی عابر پیاده می گذرد. عصبی و کلافه اش کرده است. سرش را روی فرمان نهاده و می گوید: بهم بگو رد شد؟
جونگ کوک ریز خندی زده و می گوید: نه ... خیلی مونده رد شه.
-: خواهش میکنم ... یه کم زودتر برو دیگه ... مادر جان ... میشه کمربندتو ببندی؟
کمربندش را می بندد و قدری جا به جا می شود. بعد از چند دقیقه و عبور کامل، دنده را سریع جا به جا می کند و فرمان را با یک دست می پرخاند و به سمت راست دور می زند.
نور مستقیم آفتاب شدیدتر می شود. جونگ کوک خود را مچاله کرده و شیشه دودی ماشین را بالا می کشد. مادر دستبندی از جنس سنگ کم یاب لاپوس لاتزولی [سنگی سبز-آبی که خاصیت حفاظت خون آشامان از گزند نور خورشید را دارد] بیرون آورده، آن را سمتش گرفته و می گوید: اینو دستت کن. جونگ کوک با مکث دستبند را می گیرد. نگاهی به آن کرده و دور مچ دستش می اندازدش.
تاتیانا بدون توجه به شلوغی خیابان اصلی، از کوچه های فرعی راه گریز می یابد. کمی دورتر از خانه ای ویلایی در بهترین موقعیت شهر توقف می کند. کمربندش را باز کرده و می گوید: بشین جای من ... این خیابونو دور بزن بیا پشت این خونه ... مسیرشو از روی جی پی اس گوشی پیدا کن ... منتظرم باش ... ماشینم روشن نگه دار.
با تلپورت از پرچین های حرص شده و سرسبز کاج های جلوی خانه. به داخل حیاط می رود. قبل از پارس یا حمله ناگهانی سگ بزرگ خانه، او را با اشاره دست ساکت می کند. سگ با صدای زوزه ضعیفی به جای خود بازگشته و می نشیند.
با لحظه درنگ، به صداهای درون خانه گوش می سپارد. کمی بعد صدای گریه و زد و خورد را از درون خانه می شنود. زیرلب می گوید: عوضی آشغال!
با حرکت دست، گلدان بزرگ کنار پنچره شیشه ای را بلند کرده و آن را به ضرب به شیشه می زند. برق را با نوسان ولتاژ از کار می اندازد. از پله ها بالا رفته و میانه راه، هر محافظی را که می بیند، نقش زمین می کند.
صدای گریه های دختر از پشت درب بزرگ سلطنتی واضح تر شنیده می شوند. درب را گشوده با دیدن او که روی زمین افتاده و توسط مرد مسنی مورد ضرب شتم قرار گرفته، جلو می رود. مرد را به عقب هل داده و می گوید: به چه حقی این اجازه رو به خودت دادی روی دختر من دست بلند کنی؟
مرد پوزخند توهین آمیزی زده و می گوید: دخترت؟ ... اون دختر اگه کس و کار داشت که جلوشو میگرفتن تا مزاحم پسرم نشه ... اون وقت این مادر اعصبانی یهو از کجا سبز شده؟
نیم نگاهی به تکه شکسته شیشه درون پای دختر کرده و می گوید: بلند شو بریم.
مرد چوب گلف را از درون کیف مخصوص بیرون کشیده و می گوید: تو میتونی بری ... ولی اون همینجا میمونه.
سر جنبانده و می گوید: تو ... یه پیرمرد که به فوت بنده میخوای جلومو بگیری؟
-: دیگه داری پاتو از گیلیمت درازتر میکنی دختر جون!
-: معتقدم گاهی نرمش سبک برای بدن لازمه.
لگدی به صورت زده و ساکتش می کند. زیر بغل دختر را گرفته و به زحمت او را از پله های طولانی خانه پایین می آورد. صدای عصیان زده مرد از پشت سر، که تمام محافظانش را صدا می کند، حرکتشان به سمت خروجی را سرعت می بخشد. دختر با صدای ضعیفی می گوید: من نمیتونم ... دیگه نمیتونم.
-: یکم دیگه طاقت بیار الان میریم بیرون ... لازم بود واقعا دامن بپوشی؟
به ماشین می رسند. اول او و بعد خود سوار می شود. کمربندش را بسته و به خانه می نگرد. افراد به بیرون از خانه هجوم آورده اند. می گوید: حرکت کن زود!
جونگ کوک سردرگم از آینه جلو آن دو را نگاه می کند.
-: واس چی منو نگاه میکنی؟ ... میگم برو الان بهمون میرسن.
ابرو بالا پرانده و می گوید: میشه بگی اینجا چه خبره؟
-: تو راه بیافت ... بعدا میفهمی ... عجله کن.
اطراف را در جست و جوی چیزی برای ممانعت از خونریزی می گردد. با چنگ سویشرت او را از صندلی برداشته و زیر لب می گوید: اینم قرض میگیرم.
جونگ کوک ماشین را از محله اشراف نشین دور می کند. اما افراد بیشتری با ماشین های سیاه رنگ در تعقیباش می افتند. دختر با هر تکان یا فشار که روی پایش حس می کند، از درد چهره درهم می کشد. نفس عمیقی کشیده و می گوید: بیونگ مدل موهاتو عوض کردی؟
عصبی فرمان را در مشت فشرده و می گوید: من بیونگ نیستم!
تاتیانا به چهره متعجب او نگریسته و می گوید: این داداش دوقلوی بیونگه ... فضولی نکن زخمتو فشار بده خونریزی نکنه ... دختره بی عقل.
از شیشه عقب به ماشین های تعقیب کننده شان می نگرد. کلافه می گوید: بلدی گاز بدی؟ ... یکم سریعتر نمیبینی دنبالمونن؟
نیشخندش پررنگ تر شده و پایش را بیشتر روی پدال گاز می فشارد.
-:حواستو جمع کن خط رو ماشینم بیا فته پوستتو  میکنم کوک.
با لحن کنایه داری می گوید: الان ماشینت از پسرت عزیزتر شد؟ ... تو که واسه یه بار مامان شنیدن خودتو به آب و آتیش میزدی.
-:تا اونجایی که یادم میاد توام علاقه ای به پسر من بودن نداشتی جناب ... خودت خواستی باهات خودمونی نشم ... پس جلوتو به پا نری تو دیوار.
-: کجا برم؟ ... من این شهر کوفتی رو بلد نیستم ... هیچ جاییم نمیشناسم.
-:فعلا باید گمشون کنیم ... برو سمت چپ پارکینگ طبقاتی یه مرکز خریده.
ماشین سیاه شاستی بلندی کنار ماشین می رسد. راننده شیشه را پایین داده و با فریاد دستور توقف می دهد. اسلحه نیز به درگیری اضافه می شود و در پی آن، پای نیروهای پلیس نیز میان می آید. دو ماشین از دو سو آن ها را محاصره کرده و قصد شلیک دارند. تاتبانا با دستان تونی ترمز دستی را کشیده و ماشین با صدای بلندی متوقف می شود.
عصبانی سمت او برگشته و با فریاد می گوید: محض رضای جدت! ... میشه بگی داریم چه غلطی میکنیم؟ ... اون دختر کیه ... واس چی دنبالمونن؟
-: الان وقت این حرفاست؟
ماشین دیگری به ضرب خود را به بدنه ماشین آن ها می کوبد. با جیغ می گوید: برو داخل اون پارکینگ لعنتی!
بی صدا وارد پارکینگ می شوند. قبل از رسیدن مهاجمان گوشه ای ماشین را خاموش می کند.
-: برگرد سر جات ... خودم میشینم پشت فرمون.
بدون اعتراض، عصبی، کمربندش را باز می کند و روی صندلی کمک راننده می نشیند. از آینه رو به دختر می گوید: یه کم دیگه تحمل کن ... تا برسونمت بیمارستان ... محض اطلاع شمام باید بگم این دختر با پسر کسی که الان دنبالمونه دوسته ... دیگه بقیه اش واضحه نیست؟ ... یه پدر عصبانی و دوتا کبوتر عاشق!
آه بلندی کشیده و صورتش را سمت پنجره برمی گرداند. دوباره بغضی کهنه آرامشش را برهم می زند. با لحنی لرزان می گوید: خب الان چطوری میخوای خلاصمون کنی؟
-: یه فکرایی براش دارم ... شما کمربندتو ببند.
آهسته از پارکینگ خارج می شود. ماشینی از پشت سر شروع به تیراندازی می کند. مسیرش را به درون مرکز خرید مملو از مردم عادی تغییر می دهد.
-: مطمئنی میدونی داری چیکار میکنی؟
با بوق های ممتد و چراغ های روشن،  زنان و دختران جیغ کشان را دور می کند.
بسته های خرید رها شده روی زمین را از زیر لاستیک های ماشین می گذراند. نگهبانان امنیتی مرکز ترید نیز با جمع تعقیب کنندگان اضافه می شوند.

***

بی سیم پلیس ها در نزدیکی تقاطع خیابان منتهی به مرکز خرید، روشن می شوند: به تمامی واحد ها ... کد 3 کاماروئه سیاه ... مرکز خرید کورتزو!
دو ماشین پلیس گشت زن که برای صرف صبحانه ای مختصر کنار دکه ای کوچک منتظر آماده شدن ساندویچ هایشان هستند، با شنیدن اعلام آماده باش، سمت ماشین هایشان می دوند.

***

جونگ کوک عصبی لبانش را می جود. به نگهبانی که مقابل درب خروج ایستاده اشاره کرده و میزگوید: تو که نمیخوای اون یارو رو بکشیش؟ ... دارم ازت سوال میکنما ... چطوری انقد خونسردانه لبخند میزنی؟ ... یه نگاه به دورت بنداز.
-: خودش میره کنار ... حرص نزن برات خوب نیست عزیزم.
جیپ نزدیک تر شده و گلوله ها دیوانه وار سمتشان می آیند. پایش را روی پدال گاز کوبیده و صدایی گوش خراشی محوطه را در برمی گیرد. با حرکت دست نگهبان را سویی پرت می کند. درب سیسه ایی را به هزاران خورده شیشه ریز بدل کرده و خارج می شود.
پلیس ها آژیرکشان و مهاجمان از سوی دیگر، عرصه را تنگ کرده اند. اما او خونسردانه، درست همانند انجام کار عادی و روزمره، از میان ماشین های در حال حرکت سبقت می گیرد.
از بریدگی بین  گارد ریل، ماشین را به لاین مخالف برده و رو در رو با ماشین هایی که از مقابل می آیند، حرکت می کند.
دختر وحشت زده می گوید: من ظرفیت انقد هیجان تو یه روز ندارم ... همین بقلا پیادم کن.
با لحن سرزنش کننده ای می گوید: تو اگه عقل تو سرت بود ... نمیزاشتی اون مردیکه خرفت احمق بهت دست درازی کنه ... کو دوس پسر عزیزت کو ... قبل اومدن تو اون خونه باهاش تماس گرفتم ... طبق معمول خاموش ... رزالی به خودت بیا تا کی باید بیام با این وضع جمعت کنم؟
بغضش می ترکد و می گوید: خب من دوسش دارم ... میخوای چیکارکنم؟
-: هر چی میکشیم از همین دل لعنتیه ... گریه نکن ... داری اعصابمو بهم میریزی ... خوشم نمیاد گریه کنی.
ماشین های پشت سر که با سرعتی نجومی در حرکت اند را به دنبال خود، داخل تونل تاریک می کشد. نیشخند زده و می گوید: از این بهتر نمیشد.
جونگ کوک بدون اینکه برگردد، ستمالی تمیز از داشبورد بیرون کشیده و دستش را عقب می برد. رزالی دستمال را گرفته و با فین فین از او تشکر می کند. تاتیانا گوشی تلفن را روی پای جونگ کوک پرت کرده و می گوید: اولین شماره تو لیست تماس بگیرش ... بزار رو بلند گو.
گفته او را انجام می دهد و گوشی تلفن را نزدیکش نگه می دارد. پس از سومین بوق، صدای خسته مردی از پشت خط به گوش می رسد.
-: فقط بهم نگید که دوباره ...
میان حرف او پریده و می گوید: آره ... اتفاقا الان تو تونلم میخوام خودتو برسونی بیمارستان ترولتی و ترتیبی بدی که خسارت های زده شده رو جبران کنم.
-: همین الان دارم یه مرکز خرید داغونو از اخبار میبینم ... خانم تورمانی میشه واضح و صریح ازتون بخوام استعفامو قبول کنید؟
-: نه نمیشه انقد حرف نزن ... کاریو که میگم انجام بده ... واسه همین پول میگیری ... پس کارتو بکن.
-: تا ده دقیقه دیگه اونجام ... و لطفا تا رسیدن به بیمارستان چیز دیگه ای رو داغون نکنید!
-: قولی نمیدم.
گوشی تلفن را پایین آورده، با چشمان گرد شده سر بلند می کند و می گوید: ببینم تو زیاد فیلم نگاه میکنی آره؟ ... الان این فیلم نیست زندگی واقعی ما هیچی به این دختره رحم کن داری هممونو به کشتن میدی.
رزالی هراسان می گوید: من هنوز آماده مردن نیستم ... تازه با اونم خدافظی نکردم.
صدای بوق کر کنند کامیون حامل بار باعث عصبی تر شدن جونگ کوک شده، دستگیره بالای درب را محکم گرفته و می گوید: تو یه روانیه دیوانه ای ... خودتو به دکتر نشون بده.
-: ببین کی به کی میگه دیونه ... هه!
در آخرین لحظه و فاصله ایی کوتاه با برخورد و شاخ به شاخ شدن با کامیون تغییر مسیر داده و از تونل خارج می شوند. صدای برخورد شدید و اتصالی بوق ماشین ها تا شعاعی نزدیک، خبر از تصادفی سنگین درون تونل می دهد.

***

رزالی در بیمارستان پذیرش گرفته و به اتاق عمل منتقل می شود. تاتیانا او را به وکیل سپرده خود سمت ماشین بازمی گردد.
جونگ کوک دور ماشین چرخ می زند. با دیدن خراشی عمیق که روی درب سمت راننده افتاده، لبش را به دندان گرفته  و می گوید: اوه اوه ماشین خوشگلت داغون شد.
به سنگ زیر پایش می زند و به داخل ماشین بازمی گردد.
مادر نیز دقایقی بعد به او ملحق می شود. در سکوت به جلو خیره مانده و لحظه ایی چشمانش را می بندد. جونگ کوک به زحمت خنده اش را مهار می کند. دستمال در دستش را بالا گرفته و می گوید: لازمت میشه؟
گردن کج کرده و سمت او برمی گردد. با دو دست به بازوی او زده و می گوید: گفته بودم میکشمت نه؟
افسار خنده اش را رها کرده و بلند بلند می خندد. خود را عقب کشیده و می گوید: به من مربوط نیست خودت هوس آرتیست بازی زده بود به سرت ... من کاریو که ازم خواستی انجام دادم.
و با دو دست صورتش را می پوشاند.
-: انقد این ماشین برات عزیزه؟ ... هه! ... بهت نمیاد وابستگی عاطفی داشته باشی.
-: از نیش کنایه زدن خوشت میاد نه؟ ... باشه عیبی نداره ادامه بده ... ولی امیدوارم بعدا ازش پشیمون نشی پسر جون.
ادامه مسیر بازگشت به قصر، در غروب سرخ رنگ خورشید که تشعشعاتش از میان بدنه های درختان خزان زده نمایان شده، در سکوت طی می شود. تاتیانا کنجکاوانه می پرسد: خب؟
-: خب چی؟
-: نمیخوای بگی واس چی اومدین مجارستان و سر از اون کلینیک در آوردین؟ ... حتما دلیل مهمی برای ریسک داشتی؟
-: فک نمیکردم هیچوقت بپرسی ... یا برات مهم باشه.
-: باور کن اگه پسرم نبودی تا الان هزار بار کشته بودمت ... بس کن ... نکنه به خاطر اون دختره؟
چشمان ریز شده اش را سمت او چرخانده و می گوید: تو که تو ذهن من سرک نکشیدی کشیدی؟
-: نترس ... بیونگ به صورت مبهم تو کابوساش اونو دیده.
-: هنوز نمیتونم بهت اعتماد کنم ... پس سرت به کار خودت باشه.
-: من میتونم کمکت کنم ... همین که از اونجا آوردمتون بیرون نمیتونه دلیل محکمی برا اثبات دوستیم یا اعتماد کردن بهم باشه؟ ... من به اعتماد کسی خیانت نکردم.
مشت گره شده اش را به درب کوبیده و می گوید: چرا کردی ... و مدامم تکرارش کردی ... فقط میتونم در همین حد بهت بگم که دنبال کسی میگردم ... چیزی بیشتری نپرس چون جوابی نمیگیری.
و بازهم سکوت. به قصر بازمی گردند. آلفرد خوش رو همه را از آماده بودن غذا مطلع می کند. تاتیانا فرزندان را که با خنده و شوخی مشغول صرف شام هستند، بی کلام تنها می گذارد.

***

درب سیاه رنگی گشوده می شود. برگ های زرد و خشک خفته زیر پاهای برهنه کوچکش، با وزش باد کمی بازیگوشی می کنند و قلقلکش می دهند.
قدم های کودکانه و ترس زده اش آهسته او را در مسیری گنگ پیش می برند. پسر بچه ایی همراه عروسک خرسی قهوه ایی رنگش - که آن را به دنبال خود روی زمین می کشد - در مکانی ناآشنا، در تاریکی مطلق، گم شده است. باد زوزه کشان تکه چوب های نامتعادل و وارونه که از درختان آویزان اند، کمی جا به جا می کند. نجوای گام های موش های سرگردان سیاه و بزرگ که دو را دورش پرسه می زند. مه موذیانه ایی که میان درختان مثل ارواح می چرخد، همه و همه به رعب آورتر شدن مکان می افزایند.
از میان دل درختان، راه پله ای کوتاه و چوبی میان دیواره های سنگی تار عنکبوت بسته و فرتوت، او را به زیر زمینی تاریک و عاری از نور می کشاند. به اطراف چشم می چرخاند. عروسک خیس و خاک نشسته اش را بیشتر در آغوش می فشارد. مقابل  دیوار سنگی با سوراخی در قلبش، می ایستد.
در کور سوی نوری که داخل خزیده، به ماده ای سیاه رنگ و روان از سوراخک کوچک درون دیوار که توجه و کنجکاوی اش را برانگیخته، می نگرد. با بغض و سردرگمی کمی جلو می رود تا ماده را لمس کند. اما ناگه، دیوار از هم با ترک های ریز و درشتی فرو می ریزد. جسمی شبح گونه و سیاه بدون صورت، گردن نحیفش را به چنگ می گیرد. تقلاهایش در پس  تاریکی صورتی سیاه به خفه شدن صدا در گلو منجر می شود.
شبح او را با خود به مکانی دیگر می برد. دربی آهنی گشوده و پسرک ناتوان به درونش پرت می شود. با چهره ای درهم، از درد و دست و پایی کبود و زخم برداشته، خود را به گوشه اتاق می رساند. زانوانش را در شکم جمع کرده و پیشانی اش را روی زانو می گذارد.
وحشت زده از پیرامون و مکانی که درآن حبس شده، پرتوان خورشید از دیوار سوراخ سوراخ، به داخل می تابند. دستان خون آلود کوچکش را جلوی صورت سپر می کند.
صدایی زمزمه گونه نامش را می خواند: جیمین! 
هراسان برمی خیزد و با گریه طلب کمک می کند.
بی اطلاع از زمان و مکان روزها را در ترس و انزوا پشت سر می گذارد. هوای اطرافش کم کم رو به سردی آزار دهنده ای می رود. بدن یخ زده و آشفته اش را سمت کنج دیوار می برد اما پشتش به توده ای نرم و منجمد می خورد و یکباره جلو می پرد. وسط اتاق، از شدت ترس اشباح جیغ کشان سیاه رنگی که دورش می چرخند، نفس در سینه کوچکش که با شدت بالا و پایین می رود، محبوس می ماند.
تا به خود بجنبد،زیر پایش خالی می شود و به طبقه پایین تری سقوط می کند.
مردی کمربند به دست نزدیک می آید. او را با فریاد و فحاشی خطاب می کند و به باد کتک می گیردش. اشک های دردمند و درشتش روی زمین بارند. کسی مچ پای سفیدش را با چنگ سمت خود می کشد. روی زمین برای نجات به هر آنچه که به دستش می رسد، چنگ می کشد اما بی فایده است. باردگر به مکانی تاریک و نمور برده می شود.
زنی پشت به او مقابل پنجره ای بسته، نشسته است. به سخن می آید: اگه میخوای نجات پیدا کنی بدو!
صدای پارس چند سگ از دور به گوشش می رسد. بدون مکث شروع به دویدن می کند. درون جنگلی سیاه و خیس، هر آنچه توان دارد در پاهای زخم برداشته اش می گذارد تا جانش را از دست سگ های هار و درنده، که دیوانه وار دنبالش می دوند، در امان نگاه دارد.
پسر کوچک حال با هر قدم بزرگ و بزرگتر می شود.
به پشت سر می نگرد، شاخه ای بی هوا او را غافلگیر کرده و نقش زمینش می کند. شانسی در مقابل سگ های وحشی که کف از دهانشان جاری شده، ندارد. دو دستش را ضربدر مانند روی صورت می گیرد و خود را مچاله می کند.
اما نیرویی سحرآمیز سگ ها را عقب می راند. ترسان برمی خیزد و قدمی عقب می رود. درون چاله ای پر از خاک و خاشاک می افتد. چشمانش را می مالد تا خاکی که باعث تاری دیدش شده را بزداید.
هنوز کامل از جا برنخاسته که ناخن های بلند و تیزی روی گلویش کشیده شده و راه نفسش محکم فشرده می شود. دستانش را روی مچ دست او می گذارد اما بی حال تر از آن است که کمکی برای رهایشش کنند.




پایان این قسمت ...

آقا یه چیزی ...
این عکس سزاره ...
به درخواست هوری خخخخخخخخ 


هر چی دیگه گنگ بود براتون تصورش بگین براتون عکسشو بذارم من ...
نظرم که دانید دیگه!!!




ادامه مطلب...