تبلیغات
✧♛✧ My Beauty Story ✧♛✧

my annoyer roommate EP 6



سلاممممممممممم
قسمت بعدو آوردم
میدونم خیییییییییییییییییلی دیر
میگما یه دور قسمت قبلو بخونین بفهمین چی به چی بود بعد برید سراغ این



صبح  روز بعد هوسوک توی اتاقش تلفنی با مینجی صحبت میکرد :

ـ باور کن همه چیز خیلی یهویی شد ... مسئله ی بنگاه و شکایتمون ازش و کلی مشکلاتی که داشتیم...ما خودمون که نخواسیم باهاشون خونه رو قسمت کنیم....

ـ خب چرا هیچی ازین مشکلات به من نگفتی ؟؟ میخواسی کی بگی ها ؟

ـ خب اولن که همه چی اونقد هول هولی بود که من اصن نمیدونسم به چی باید فک کنم الآن...

مینجی حرفشو قطع کرد‌:" خب میتونسی بهم بگی...شاید نمیتونسم کمک کنم اما همیشه حرف زدن با یه نفر درباره ی مشکلاتت خیلی مفیده...مگه اینکه عمدن نخواسی بگی تا مزاحمت نشم...

ـ خب اولش  نمیخواسم تو نگران بشی و بهت نگفتم اما بعدش که مجبور شدیم با دخترا یه جا زندگی کنیم تصمیم گرفتم بهت بگم .. تا اینکه تو اون شب اونجوری  اومدی ... اصن چرا من باید بخوام از روی علاقه با سه تا دختر زندگی کنم ؟ ها ؟

هوسوک از روی تختش بلند شد و از اتاق بیرون رفت . توی راهرو را میرفت و حرف میزد .

مینجی :" خیله خب اما قبول کن اونجوری دیدن اون دخترا که راحت اومدن تو خونه ی دوس پسرم تا باهاش زندگی کنن برام خیلی سخت بود "

هوسوک در حالی که قدم های کوتاه برمیداشت گفت :" میدونم عزیزم درکت میکنم..اما من واقعا نمیدونم چیکار کنم ...معذرت میخوام که بهت نگفتم ...فکرم خیلی مشغول بود .. همین دیشب که تو اومدی تازه اولین شبی بود که بعد از اون همه مشکل میخواسیم یه ذره آروم باشیم و به همه چی فک کنیم...

ـ که اونم من خراب کردم...؟؟

هوسوک کلافه قدماشو توی راهرو بلند تر کرد :" خراب چیه مینجی..میدونم خودت منظورمو میفهمیو الآن داری اذیتم میکنی...منظورم اینه که اون موقع بدترین موقعیتی بود که میتونست واست سو تفاهم بوجود بیاد .

ـ صدای مینجی آروم تر شد و گفت :" خیله خب عزیزم...باورت میکنم چون خیلی دوست دارم و نمیتونم بیشتر از این از دستت ناراحت بمونم...کل دیشبو نتونسم بخوابم...

هوسوک که دیگه جلوی در اتاق نارا و ووجی رسیده بود لبخندی زد و گفت :" منم دوست دارم...فک میکنی من خوابم برد دیشب‌ ؟ "

ـ مینجی خندید :" دیگه قهر نمیکنم...فقط اگه یکاری بکنی... "

ـ چه کاری ؟

ـ بلند بگو دوسم داری ...

ـ خب آخه داداشام خوابن ... نمیتونم بلند بگم که...

ـ من نمیدونم... باید بگی

ـ حالا نمیشه یه کار دیگه بکنم ؟

ـ نخیرم...

نارا داخل اتاق خواب بود. که با صدای هوسوک پشت در اتاقش از خواب بیدار شد...  پوفی کشید و به طرف در رفت .

هوسوک خنده ی کوچیکی کرد و گفت :" دوست دارممممممممم..."

همون لحظه نارا در اتاقو باز کرد و گفت :" میشه بری کیلومترها دور تر هوار کنی‌؟؟ خوابیم مثلا... " منتظر جواب نموند و درو بست . اما گوشه ی تیشرت هوسوک لای در گیر کرد . مینجی پشت تلفن گفت :" عزیزم...کسی پیشته ؟؟ "

هوسوک پوفی کشید و گفت :" نه نه...کسی نیستش...یه لحظه گوشی... " و سعی کرد لباسشو از لای در بیرون بکشه ..اما نتونست و در اتاقو کوبید... نارا.. خررر... درو باز کن ... "

مینجی گفت :" هوسوک میشه بگی اونجا چ خبره ؟؟ نارا ؟ اون پیشته ؟ "

هوسوک با کلافگی گفت. :" نه نه... پیشم نیست... "

نارا صدای هوسوکو شنید و درو باز کرد . خندش گرفت و گفت :" خاک تو سرت... لباستم لا در جا میذاری... "

مینجی که اینو شنید دیگه تحمل نکرد و گوشیو قطع کرد .

هوسوک گفت :" مینجی..مینجی قطع کردی ؟ آیششششششش..."

دوباره شماره شو گرفت اما خاموش بود . از عصبانیت بلند بلند نفس میکشید . نالید و محکم به در اتاق نارا و ووجی لگد زد و موهاشو تو چنگش گرفت . با این کار یکم آروم تر شد و سعی کرد دوباره شماره ی مینجی رو بگیره .

 نارا دوباره درو باز کرد و با عصبانیت گفت :"  چرا جفتک میندازی‌؟؟؟ اعصابت از دست دوس دخترت خورده به دره بدبخت من چیکار داری ؟؟ " چشمش به ترکی که روی در افتاده بود خورد و داد کشید :" نگا چیکارش کرردیییییییییییی...وحشی....برو یه جا دیگه در لگد بزن ... اه "

کم کم پسرا بیدار شدن و به طرف اتاق ووجی و نارا اومدن...

جیمین با صدای گرفته گفت :" چتونه اول صبحی بابا ..خواب ندارین شما ؟ "

نارا به هوسوک اشاره کرد و گفت :" بهتره برین به هیونگتون بگین پوله تعمیر درمو از تو حلقومش میکشم بیرون ...اوسکوله پرخاشگر‌رر"

هوسوک با عصبانیت گفت :" به جانه خودم مینجی تازه آشتی کرده بود این دختره رید توش...مامانت بهت یاد نداده وقتی میبینی من دارم با تلفن حرف میزنم  باید ساکت باشی ؟؟ "

نارا بیشتر از قبل عصبانی شد و گفت :" نه شرمنده من مامان نداشتم کسی بهم یاد نداده ...میخواسی بری تو اتاق خودت نازشو بکشی "

با جمله ی اول ، سکوت سنگینی برای چند لحظه برقرار شد . تا اینکه سوک جین گفت :" خیله خب..ول کنین هم دیگرو بیاین صبحونه بخوریم ." ناارا با نفسی عمیق بغضشو قورت داد و رفت داخل اتاقشو درو بست . چند لحظه بعد همه ی نگاه ها سمت هوسوک برگشت . هوسوک شونه ای بالا انداخت و گفت‌:" من از کجا میدونسم خو.. اینجوریم نگام نکنین... "
ووجی که داخل اتاق بود گفت :" ناارا خوبی ؟ " نارا که آروم حرف میزد تا بغضش نشکنه گفت :" اوهوم..خوبم. چند دقیقه دیگه بخوابم میام... برو با بقیه صبحونه بخور " و رو تختش دراز کشید و سرشو تو  بالشت فرو برد. ووجی سرشو پایین آورد و سعی کرد تو چشمای نارا نگا کنه اما نتونست. نزدیک تر رفت و دستی به موهاش کشید و گفت :" خیله خب هروقت خواسی بیدارشو ... من رفتم " و از اتاق بیرون رفت.

چند دقیقه بعد همه دور میز نشسته بودن . سورا نگاهی به ووجی کرد و گفت :" ببینم ... نارا کو ؟ " ووجی گفت :" گفت چند دقیقه دیگه میخواد بخوابه... الآناس ک بیاد .. " سورا به لیوان قهوه ش نگا کرد و گفت :" چ عجییب...اون که اینقد خابالو نبود  حالش خوبه ؟ "

پسرا چپ چپ به هوسوک نگا کردن..سرفه ای کرد و گفت :" خب حتمن خسته ست دیگه...بذار بخوابه بابا... "

سورا چیزی نگفت و شونه ای بالا انداخت . پسرا هم مشغول صحبت با هم دیگه شدن .. نامجون گفت :" ببینم ... میدونین دیگه دانشگاه فردا شروع میشه ؟ امروز هرکاری میخواین بکنین که دیگه روز آخره..از فردا سرمون شلوغ میشه..."  یونگی گفت :" نکه همینجوریشم خییلی طالب علم و دانشیم !! ما که دانشگاه باشه یا نباشه هر غلطی خواسیم میکنیم..."

پسرا نیشخند  زدن. جونگ کوک قلوپی از قهوه اش خورد و به سورا که سرش تو غذاش بود نگاه کرد :" اتاقت چطوره ؟؟‌ "

سورا نگاهی بهش انداخت :" حرف نداره ... " جونگ کوک دهن کجی ای کرد :" که اینطور... "

سورا خندید و دوباره مشغول غذاش شد . جیمین به اون دوتا نگا کرد و گفت :" کوکی...از حق نگذریم اتاق تو و نامجون هیونگم خیلی عالیه من نمیدونم چرا گیر دادی به این بدبخت... " نامجون گفت :" منم همینو میگم خب... "

جونگ کوک پوفی کشید :" سکوت بخورین فقط....اعصاب ندارم الآن...."

نامجون گفت :" تو کی اعصاب داشتی آخه ؟ بشین غذاتو کوفت کن غر نزن "

همون موقع نارا دوید و وقتی به میز رسید در یک حرکت روی صندلی کنار سورا نشست. مثل همیشه لبخند رو لبش بود  :" صب بخیر..! "

سورا گفت :" میگماا تعارف نمیکردی میخوابیدی باز... پیشه پات میخواسم یکیو بفرسم ببینه زنده ای یا نه... "

ووجی خندید :" فک کنم میترسی نارا رکورد تورو تو خوابیدن بشکنه .. مگه نه ؟؟ " سورا سرشو به چپ و راست تکون داد  :" اصلن و ابدننننن...این بچه خواب نداره که... من نمیدونم امروز آفتاب از کدوم طرف دراومده..."

نارا گفت :" عععع ول کنین حالا یه روز اومدم بخوابم خیر سرم...خوردین منو..."

هوسوک و پسرا نگاهی به نارا انداختن...ظاهرن که حالش خوب بود... " ووجی گفت :" دخترا امروز بریم بیرون ؟  میخوام برا فردا یه ذره خرید کنم " نارا سرشو خاروند :" فردا چه خبره مگه ؟ " ووجی گفت :" آیشششش مگه نمیدونی فردا اولین روز دانشگاس ؟ " جیمین گفت :" چقد باحااااال ... "

نارا گفت :" چی باحاله ؟ " جیمین :" قیافه ی تو.. :l  خب اولین روز دانشگاه رو میگم دیگه ..برا مام فرداست... " نارا پوفی کشید :" خو که چی...همچین  باحال ام نیست . چیز باحال ندیدی دیگه ... " به دخترا نگاه کرد و ادامه داد :" من که امروز کاری ندارم... سورا تو میای بریم بیرون ؟ " سورا از روی صندلی بلند شد و گفت :" نه وقت آرایشگاه دارم. پشت موهام عینه چی رشد میکنه . باید کوتاش کنم باز... " ته هیونگ گفت :" از بارگاه الهی صبر و استقامت برای اون آرایشگره خواستاریم...بابا خودت خیلی مو داری... اونم بری کوتا کنی... بگو میخوای کچل کنی دیگه "

سورا خندید :" کاش میتونسم... ناارا نمیذاره..."

نارا گفت :" گمشو از جلو چشام...خوب کاری میکنم... " ووجی گفت :" میگم سورا...چطوره مام با تو بیایم آرایشگاه..از اونجا باهم بریم خرید  " سورا گفت :" خیله خب...من موافقم. " نارا گفت :" منم همینطور... "

دخترا بلند شدن و به سمت اتاقاشون رفتن تا آماده بشن... جیمین گفت :" خاک تو سرتون کنن... این دخترا دو دقیقه ای برنامه ریختن واسه امروزشون . اونوخت شما اینجا همچنان دارین صپونه کوفت میکنین." جونگ کوک نیشخندی زد و گفت :" من که امروز باااید خونه باشم ... فرصت بهتر از این گیرم نمیاد..."

ته هیونگ نگاهی بهش انداخت و گفت :" چی تو اون ذهن داغونت  میگذره ؟ " جونگ کوک نیشخندشو جمع کرد و گفت :" هیچی ... ععع اینجوری نگام نکنا ...با اون چشات...." از روی صندلی بلند شد و به طرف اتاقش رفت .

جیمین به ساعت اشاره ای کرد و گفت : " شرط میبندم کمتر از دو دقیقه ی دیگه خودش میاد بهمون میگه !! حالا ببین."

یونگی به صندلیش تکیه داد و گفت :" اشتهام کور شد... گذاشتمون تو آمپاس ...پسره ی خل..."

همون موقع صدای پایه جونگ کوک که از اتاقش بیرون میومد شنیده شد . نامجون با انگشت شمرد...:"1...2....3..." بلافاصله جونگ کوک داد زد :" سوک جییییین !! "

جیمین خندید :" نگفتم ؟ " سوک جین با خنده جواب داد :" چیه ؟ " جونگ کوک کنار میز رسید و گفت :" هیونگ روغنو کجا گذاشتی ؟ " سوک جین فکری کرد :" میخوای غذای امروزو درست کنی خب بگو عینه آدم من بهت کمک کنم ..غذارو جزغاله میکنی گشنه میمونیم امروز." جونگ کوک گفت :" غذا چیه بابا اصن خودت درست کن ... روغن میخوام... "

سوک جین به یکی از کابینت ها اشاره کرد و گفت :" اونجاست..بردار... "

جونگ کوک بلافاصله گفت :" چیزه..چی بود؟ آها ..یدونه اسفنجم میخوام...از اینایی که باهاش زمین تمیز میکنن "

هوسوک سرشو به چپ و راست تکون داد :" یکی بگیره اینو..بالا خونه رو داد رفت... "

یونگی گفت :" خو فرزندم بگو دقیقا چه عنی میخوای بخوری ...؟ "

جونگ کوک خندید و آروم گفت :" بذار دخترا برن... جییینن..تو به من اسفنج ندادی... "

سوک جین گفت :" ای بترکی...کابینتای پایینی رو بگرد تو یکی از اوناست... "

چند لحظه بعد جونگ کوک بسته ی روغن و اسفنج رو گرفت و درحالی که با خودش میخندید به طرف اتاقش رفت ."

ته هیونگ گفت :" من میگم ببرین اینو یه تست سلامت روانی بده میگین نه ... "

همه خندیدن...چند لظه بعد دخترا که آماده شده بود از اتاقاشون بیرون اومدن و با هم به طرف در رفتن . بعد از اینکه در بسته شد. جونگ کوک  با روغن و اسفنج از اتاقش بیرون اومد و مستقیم داخل اتاق سورا شد . اتاق تقریبا کثیف و درهم وبرهم  بود و چند تا لباس کف اتاق ریخته بود. جونگ کوک زیر لب گفت :" با یه ذره زمین خوردن چیزی نمیشه..." زانوهاشو روی زمین گذاشت و نشست . اسفنجو از پاکتش بیرون آورد و کمی از روغن روش ریخت . کف اتاق به اندازه ی کافی لیز بود و یه گلیم قسمت کوچیکی از کف اتاقو میپوشوند. جونگ کوک اسفنج روغنی رو برداشت و اونو به تموم کف اتاق و جاهایی که گلیم اونارو نمیپوشوند مالید. تا حد امکان سعی میکرد چیزی رو تو اتاق جا به جا نکنه . روی زانو هاش نشسته بود . اسفنجو گرفت و دوباره روش روغن ریخت و مشغول لیز کردن کف اتاق شد . وقتی به همه جا روغن زد بلند شد و نگاه زیرکانه ای به کف اتاق که برق میزد انداخت. روغن تقریبا غیر قابل تشخیص بود .کف اتاق فقط یه ذره بیشتر از قبل برق میزد . روغن و اسفنجو گرفت و با خوشحالی روشو برگردوند تا از اتاق بیرون بره که با قیافه های پوکر پسرا روبه رو شد .جیمین سعی کرد از پشت شونه های جونگ کوک به اتاق نگاه کنه :" چیکار میکردی ؟؟ "

جونگ کوک خندید و اونارو ب سمت هال برد :" بیاین بگم بابا کشتین منو... "

ته هیونگ به جونگ کوک نگا کرد و گفت :" اینکه یواشکی رفتی تو اتاق یه دخترو بهش منحرفانه نگا کنم یا غیر منحرفانه ؟ البته من کلا نگاه غیر منحرفانه بلد نیسم...شرمنده !!!! "

جونگ کوک دستاشو تمیز کرد و روی مبل نشست :" اون اتاق مثلا قرار بود ماله من باشه...ولی حالا که نیس دلم خواست یکم صاحبشو اذیت کنم..."

یونگی گفت :" ینی رفتی سه ساعت روغن مالیدی کف اتاقش که لیز بخوره کیف کنی ؟ " جونگ کوک شونه ای بالا انداخت :" فقط میخواستم ببینم یه دختر پسرنما با چه شتابی میتونه بخوره زمین...!! "

جیمین گفت :" مطمئنی برا کار دیگه ای نرفتی ؟ " و ریز ریز خندید  .جونگ کوک بلند شد و با دست زد پسه سر جیمین و گفت :" نخیرم..مگه من تو ام... "

جیمین خندید :" خیله خب بابا میخوای اعتراف نکن ... عب نداره.. " پسرا خندیدن و مشغول کاراشون شدن تا دخترا برگردن و ببینن که نقشه ی جونگ کوک چجوری قراره پیش بره. .



ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کم بود میدونم
مسخره بود میدونم
ولی خب یه کوچولو تحمل کنین یه ذره که داسی بره جلو از این حالت عن گونه در میاد قول میدم
نظرتونو حتمنننن حتمنننننننننن بگین بهم چون خیلیی خیلی مهمه واسم

عاشقتونممممممممم
راستی کنکوریا چه کردیییییییین؟




ادامه مطلب...