تبلیغات
✧♛✧ My Beauty Story ✧♛✧

Death trap in the Elizabeth style Ep 06



قسمت ششم ...




ادامه فصل دوم ...

قصر باتوری

پشت در اتاق با صدای هق هق های ضعیفی متوقف می شود. کف دست را روی بدنه در گذاشته، با تامل درب را می گشاید. بیونگ کوک در قالب یه خفاش کوچک، لبه پنجره وارونه آویزان شده، چشمش به او که می افتد، صورتش را با بال های کوچکش می پوشاند. با صدای لرزانش می گوید: فک میکردم هنوزم میخوای تنبیه ام کنی.
دستی به صورت کشیده، می گوید: میشه بس کنی؟ ... بیونگ دیگه واقعا کششو ندارم ... میرم تو کلینیک اونا دورم میکنن اینجام تو ... اون الیزابت بی همه چیز ... منو چی فرض کردین آخه؟ ... واسه چی باید تنبیه ات کنم؟ چرا مثل یه پسر بچه لجباز شدی من باید باهات چیکار کنم؟
قامتی خموده و درمانده لبه تختش می نشیند، سر به زیر افکنده و چشمانش را می بندد.
بیونگ کوک از لبه پر زده و روی پایش می نشیند. با بال کوچکش موهای او را کنار زده، می گوید: گریه میکنی؟ ... معذرت میخوام ... تقصیر من شد مثل همیشه.
-: تقصیر تو  نیست ... نبوده ... هیچ وقت باعث و بانی همه اینا منم ... خود من حتی الانم  که بعد از این همه سال وقتی زنده و سالم کنارمن نمیتونم کاری براشون انجام بدم ... نمیتونم نزدیک اون زیر زمین لعنتی شم ... هر روز ... شب ... وقت و بی وقت دارن عذاب میکشن ولی دستم بسته ست ... کاری ازم بر نمیاد ... من تو اون کلینک هیچی نیستم هیچی حتی از اون نوچه های عوضی تر از خودشم پست ترم.
بیونگ کوک با بال هایش او را بغل کرده و سرش را روی شکمش می گذارد.
با نوازش های مادر کمی آرام تر شده، می گوید: دیگه گریه نکن ... منم گریه میکنما باشه؟
به نشانه تایید سر جنبانده، بدن کوچک خفاش مانندش را محکم تر در آغوش می گیرد. حال برای تصمیمی که گرفته مصمم تر شده است. می گوید: باید برگردم کلینیک.
-: نمیشه یکم بیشتر بمونی؟ ... امروز حس خیلی بدی دارم ... نمیتونم بخوابم مدام کابوس میبینم ... یکی تو خوابمه ... یه دختر سعی میکنه بکشتم ... من نمیدونم کیه ... من میترسم.
روی سر او دست می کشد و آهسته و بی صدا آه سر می دهد.
[هر روز بیشتر و بیشتر نفوذ میکنه ... باید تا دیر نشده تمومش کنم وگرنه ... حتی نمیتونم بهش فکر کنم چه اتفاقی ممکنه بیافته]

***

برخلاف همیشه که هنگام صرف غذا یا زمان هوا خوری در محیط کلینیک، آنها را از سلول های انفرادی خارج می کردند، امروز به دستور الیزابت زمان بیشتری را بدون وقفه، در زندان و اسارت خواهند بود.
ووهیون همانند روزهای گذشته بازهم با پرستاران درگیری پیدا کرده است. از روی صندلی روی میز می پرد و می گوید: آخه این چه قانونیه؟ ... بابا من که به کسی کاری ندارم همش یه عینکه ... آخه من نمیفهمم این چطوری باعث اذیت  و آزار کسی میتونه بشه؟
پرستار کلافه فوتی کرده، با سوت پرستاران دیگر را نیز فرا می خواند تا بلکه این پسرک سرکش را با همکاری ساکت کنند.
-: ببین آقای نمیدونم چی چی ... اسمتم مثل خودت عجیب غریبه ... اینجا یه بیمارستان عادی نیست ... اگه بخوای همچین چیزی رو نگه داری بقیه ام اعتراض میکنن ... درسته بی خطر به نظر میاد ولی باور کن حتی اون شی بی ضررم دست یکی از بیمارای خطرناک و عصبی بیافته ممکنه یکیو به کشتن بده ... لطفا بیا پایین.
ووهیون قدری مردد شده است. روی میز می نشیند، به عینک نگریسته و می گوید: خب آخه همه آدمای مشهور و سرشناس عینک میزنن ... پس چرا من نمیتونم؟ ... من باید برم حالم خوبه میخوام از اینجا برم ... کلی برنامه هست که باید توشون شرکت کنم ... اگه اینو میخوای باید به مدیر برنامه هام زنگ بزنی.
سریع با یک پرش کوتاه، قبل از رسیدن پرستاران، پا به فرار می گذارد. انتهای راهرو برای پرستار زبون درازی کرده و با خنده دور می شود.
پرستار عصبی پا می کوبد و می گوید: باز خود شاخ پنداری این یارو عود کرد ... من نمیدونم چطوری اون عینکو پیدا کرده؟ ... مگه چند صدتا از اونا داره؟

***

سرپرستار با شوکر الکتریکی در دست وارد سلول می شود. آرام به پای کوین که بی حال، با چشمان باز روی زمین دراز کش افتاده، می زند و می گوید: هنوز زنده ای؟
بدون پلک زدن به سقف خیره مانده است. سرپرستار نیشخند پیروز مندانه ای زده و از سلول بیرون می رود.

***

الویس به علت تغییر مدوام داروهای خواب آور یا آرام کننده ای به خوردش داده شده، در بیداری نیز کابوس می بیند. یک کابوس با یک موضوع که مدام پشت هم تکرار می شود. سینه خیز خود را به دیور می رساند و گوشش را برای شنیدن صدایی حتی کوتاه از او به دیوار می چسباند. با انگشت روی دیوار می زند و می گوید: یه چیزی بگو ... صدامو میشنوی؟ ... دانا حرف بزن بزار بفهمم همش توهم و یه کابوس بوده.
صدایی نمی آید. با حرص مشتش را به دیوار می کوبد و سرش را پایین می اندازد.

***

آدام گوشه ی اتاق کز کرده، تمام شب را از ترس خوابیدن یا فرو رفتن در چاله ای عمیق و تاریک که رو در رویش تا نزدیکی انگشتان پا پیشروی کرده، پلک برهم نگذاشته است.
بی صدا اشک می ریزد و با صدایی که حتی خود به سختی توان شنیدنش را دارد، از سایرین طلب کمک می کند.

***

نیکلاس درب فلزی را به باد مشت و لگد هایش گرفته و قسمت های مختلف دیوار و در با خون او تزیین شده است. با فریاد خواستار آزادی و رهای از این چهار دیواری بسته و خفه کننده است. اما در نهایت چیزی جز یورش چند پرستار که برای ساکت شدن به او دارو تزریق می کنند، نصیبش نمی شود.

***

جیسون به دیوار مقابل خود خیره مانده است. گاهی با سایه خود که در این محیط شکنجه آور و پر عذاب همچون دوستی خیالی تصویر شده، صحبت می کند. لبخند بی جانی زده، می گوید: حالشون خوبه مگه نه؟ ... میشه برام ازشون یه خبری بیاری؟

***

ناتالی چشمان براق و درشتش را می گشاید. شوک زده از آنچه در پیش رو می بیند، نفس در سینه حبس می کند. اتاق پر از اجساد تکه پاره شده و غرق خون است. به دیوار پشتش می چسبد و خود را بالا می کشد. حتی خیسی و گرمای خون تازه را به خوبی با پاهای برهنه اش حس می کند. دستانش را روی قفسه سینه مشت می کند.
زنی سیاه پوش و گچی رو، که دستانش را مثلث مانند کنار هم جفت کرده است، مغرورانه از لا به لای اجساد خود را به او رسانده و با لبخند سراپایش را برانداز می کند. دسته ای از موهای بلند خرمایی رنگش را به دست می گیرد و با دمی عمیق، بویش را استنشاق می کند.
گوش چشمی نازک کرده، می گوید: میبینی؟ ... خیلی ام کار سختی نیست ...
با دست به کل اتاق اشاره کرده و ادامه صحبت را از سر می گیرد: این اصلیت واقعیه توئه ... سعی نکن دورش کنی چون اون وقت با شدت بیشتری میاد سراغت ... تو میتونی خیلی بهتر از اون باشی ... همین الانم هستی کافیه قبولش کنی عزیزم.
دانا پوزخند سخره آمیزی زده، می گوید: من عزیز تو نیستم!
با اولین قدم که برای حمله به او برمی دارد، قدرتی مهار کننده، مانع حرکتش می شود و در همان حال باقی نگه اش می دارد.
چرخی دور او زده، دستان سرد و سفیدش روی شانه او می گذارد و می گوید: توام مثل مادرت سرکش و عجولی ... هوم چه میشه کرد فقط همینا رو براتون به ارث گذاشته ...
ناتالی با چشمانی پر از نفرت، به شدت تقلا می کند حرکت کند. کمی خود را عقب کشیده و با خنده می گوید: داری انرژیتو هدر میدی تو حریف قدرت من نمیشی ... تقلا نکن ... بی فایدست.
نیم نگاهی به او کرده، با یک بشکن او را به اتاقک همجوارش، سلول الویس، می برد. با نمایشی از اوضاع درهم پیچیده او، قدرت و توانایی اش را به رخ کشیده و اثباتش می کند. ناتالی دیدن حال و روز آشفته الویس، که سخت تر از دردی همانند درد فرو نشستن دشنه ای تیز بر قلبش است، با تنفر به او خیره می شود و دندان هایش را برهم می ساید.
الیزابت دست به سینه جلو می رود و می گوید: پسر جذابی به نظر میاد ... باید اعتراف کنم واقعا چیز بخصوص و قدرتمندی درونش داره ... خیلی سخت میشه بهش غلبه کرد ولی همون طور که شاهدشی بلاخره موفق شدم ... میدونم الان داری منفجر میشی حتی نمیتونی یه کلمه به زبون بیاری ... آه خب چیکار کنم؟ ... من از این وضعیت بی نهایت لذت میبرم.
حالت چهره اش تغییر کرده، با عصبانیت صورت او را بین دستانش گرفته و در چشمانش که حال به خوبی وحشت و ترس از آن ها نمایان شده، خیره می شود و می گوید: دارم انتقام تک تک اون بی محلیا و خیانتای مادرتو از شماها میگیرم ... آخ باید ببینی چطور خودشو به در دیوار میکوبه تا نجاتتون بده ولی توانایشو نداره ... خیلی بده نقطعه ضعف دست دشمنت بدی ... هوم ... دختر کوچولوی مامانی  توام بزودی مثل اون به زانو درمیایی و کاری که میخوام انجام میدی.
ناتالی پلک هایش را برهم می فشارد. الیزابت گوشش را جلو برده و می گوید: هوم؟ ... چی گفتی؟ ... نمیتونم صداتو بشنوم.
صدای قهقه ی مستانه اش در سکوت  طنین انداز می شود. کنار او می ایستد و با خنده شانه اش را به کتف او می زند.
-: هر چه قد بیشتر مقاومت کنی سخت تر تموم میشه ... اینو یادت نره.

***

عقربه های ساعت نیز قصد آزار و قدرت نمایی دارند. تاریکی و سکوت قصر را در خود فرو برده است. قدم های بی صدا و نفسی از روی کلافگی؛ دستش روی دستگیره درب اتاق بیونگ کوک می چرخد.
درب را قفل کرده و تلپورت می کند. درون کتابخانه کوچک طبقه هم کف ظاهر می شود. از میان قفسه ها کتابی قطوری با جلد قرمز رنگ بیرون می کشد و آن را روی میز گذاشته باز می کند. اسلحه ی جاسازی شده بین ورق ها را بیرون می آورد.

***

ووهیون دستانش را بالا گرفته، عقب عقب می رود. لبخندی زده و می گوید: بیخیال همش یه عینک بود ... لازم نبود بری با بزرگترات بیایی که.
سرپرستار از پشت سر گردن او را گرفته و به ضرب به دیوار می کوبدش.
بالا سر او که با چهره ایی جمع شده، روی زمین افتاده است، می ایستد و به یکی از همراهانش اشاره می کند. پرستاران هر یک همراهان و دوستان آنها را کت بسته جلو می آورند. ووهیون دستش را روی محل خونریزی سرش گذاشته، می گوید: خیلی حروم زاده این.
-: آره ... خودمون میدونیم ... منتهی اینجا قلمرو حروم زاده هایی مثل ماست که از به سیخ کشیدن شما جونورا لذت میبره!
از پشت سر موهای اورا به چنگ گرفته و دنبال خود کشان کشان از راهروی منتهی به زیرمین پایین می بردش.
او را مقابل سلول های بقیه متوقف می کند و می گوید: ایناهاش اینجان ... میخواستی با دوستات نجاتشون بدی نه؟ ... نگاه کن حتی نای بلند شدنم ندارن کارشون تمومه ... حالا یه سوپرایز کوچولو واس تو دارم سلبریتی عزیز.
او را به داخل سلول الویس هل می دهد و درب را به ضرب می بندد. صدای شادمانش از پشت در می گوید: تا صبح بهتون کنار هم خوش بگذره!
خود را به الویس رسانده، شانه هایش را می گیرد و می گوید: هیونگ حالت خوبه؟ ... چیکارت کردن ... صدامو میشنوی ... یه چیزی بگو دیگه.
چند بار به صورتش ضربه می زند بلکه هوشیاری اش را باز یابد.
ناغافل پس گردنی محکمی از جانب او دریافت می کند. دستش را روی گردن گذاشته، ناله مانند می گوید: هیونگ! ... واس چی میزنی منو؟
الویس چشمانش را نیمه باز کرده، می گوید: مردک نفهم پاتو از رو شکمم بردار ... خفم کردی.
-: ببخشید ... ببخشید ... حواسم نبود ...فک میکردم بی هوشی
ووهیون را به عقب هل داده، می گوید: گیرم بی هوش باشم تو باید بیایی از فرصت استفاده کنی منو بزنی؟
ووهیون از جا برمی خیزد و لگد محکمی به در می زند.
الویس متعجب از حضورش اخم می کند و میگوید: ببینم اصن تو اینجا چی کار میکنی؟ ... مگه اینجا انفرادی نبود؟
-: الان دونفری شده ... لعنتیای بیشعور!
با حس خیسی پشت لبش زیر بینی خود را با انگشت لمس می کند. با دیدن خون چشمانش سیاهی رفته و از هوش می رود. الویس بهت زده می گوید: پناه بر جد بزرگم! ... ووهین چه مرگت شد؟
او را تکان می هد و صورتش را بین دستانش می گیرد؛ می گوید: با توام یهو چرا خاموش شدی تو؟ ... ووهیون!
برخاسته، پشت هم به در لگد می زند و پرستاران را صدا می کند: یکی بیاد کمک ... بی وجدانا چیکارش کردین؟
سرپرستار حاضر در صحنه، دریچه کوچک را باز می کند و می گوید: چه خبرته اینجا رو گذاشتی رو سرت؟ ... چی میخوای؟
-: خونریزی کرده ... باید کمکش کنی یهو بی هوش شد.
بی تفاوت می گوید: خب اگه خیلی شانس بیاره زنده میمونه ... اون وقت شاید دلم براش سوخت.
قبل از بستن کامل دریچه می گوید: به نفعته زیاد سر و صدا نکنی چون آدم صبوری نیستم.
الویس ناامیدانه کنار ووهیون می نشیند. سر او را روی پای خود می گذارد، دستی روی موهایش کشیده و می گوید: لطفا طاقت بیار!

***

جر و بحث میانشان بالا گرفته است. آلفرد نیز حال با داد و فریاد از خواسته او امتناع می ورزد.
تاتیانا دست او را بالا آورده، می گوید: دارم التماست میکنم ... آلفرد من هیچ وقت ازت هیچی نخواستم ... خواهش میکنم انجامش بده!
درمانده از التماس هایش می گوید: چطور ازم میخوایین اینکارو انجام بدم؟ ... نمیتونم ... بیونگ پسرت طبقه بالا تازه تونسته یکم چشماشو ببنده ازم میخوای بهت شلیک کنم؟ ... میدونی اگه بفهمه چی به سرش میاد؟
-: تنها راهش همینه تو بهم شلیک میکنی ... وقتی اینجا دارم جون میدم میری کاریو که بهت محول کردمو انجام میدی ... من وقت ندارم باهات بحث کنم ... پس یا انجامش میدی یا خودم تمومش میکنم.
سعی می کند اسلحه را از او بگیرد، اما آلفرد  با چشمان بسته می گوید: خیله خب ... باشه خودم انجامش میدم.
چند قدم عقب می رود. اولین دانه ی درشت اشک، روی گونه تاتیانا می افتد و می گوید: هیچ وقت تیرت خطا نمیره ... این برات زمان میخره ... جوری بزن که بیشترین دردو داشته باشه ... این طوری حواسش پرت میشه ... نمیتونه همزمان به همه کاراش برسه ... ذهنش مختل میشه.
آلفرد با مکث کوتاهی ضامن را جا به جا کرده و او را نشانه می گیرد.
-: اگه به موقع به دادتون نرسم ... ممکنه بمیرید.
با نفسی عمیق و چهره ایی مغرورانه بغضش را فرو می دهد و می گوید: نمیمیرم بزن!
با صدای جیغ مانندی می گوید: ماشه رو بکش همین الان!
دو شلیک پشت هم! صدایی رعد آسا در کل ساختمان می پیچد.
آلفرد بی آنکه نگاهش کند، سالن را ترک می کند. تاتیانا از درد و خونریزی به خود می پیچد و زیرلب می گوید: زنده بیارشون!
بسیار آرام وردی را زمزمه می کند تا بیونگ کوک را در اتاقش، در همان خواب ناز، نگاه دارد.

***

الیزابت نیز همانند او و به همان شدت درد می کشد و دور خود پیچ می خورد. نفس حبس شده اش را یکباره بیرون داده و می گوید: بلاخره ... یه روز ... تاوان این  شکنجه دادناتو میدی.
صورت بی رنگش حال از شدت درد به قرمزی می زند   به هر آنچه که دستش می رسد، چنگ می کشد. برای هوشیار ماندن سرسختانه مقاومت می کند، لیکن تحملش دشوار شده و مغلوب می شود.

***

آلفرد تمام محافظان را درون حیاط به صف کرده تا ماموریت را آغاز کنند. آن ها را به راهی مخفی که از پشت قصر می گذرد، هدایت می کند. از دل زمین نمناکی که محل زندگی موجودات کوچک شده، عبور می کنند تا خود را به داخل کلینک برسانند. زمان تعویض شیفت پرستاران بهترین زمان ممکن برای پیش روی در ساختمان تیمارستان است.
آلفرد تماسی با پرستار مورد اعتماد تاتیانا گرفته و محافظان را به زیر زمین می برد. دختر جوان درب میله دار بزرگ زیر زمین را باز کرده و آن ها را به نقطه مورد نظر می برد. به محض ورود، محفظان و پرستاران با یکدیگر درگیر می شوند. آلفرد و دو تن دیگر، کلیدهای سلول های انفرادی را برداشته و درها را تک به تک می گشایند. زیر بغل هر یک را گرفته و به سرعت، متواری می شوند.
آلفرد درب سلول اولیور را گشوده، می گوید: بلند شید اومدیم کمکتون کنیم.
ولی او قصد حرکت کردن ندارد. آلفرد دستان سردش را در دست فشرده و می گوید: باید زودتر ببرمت به قصر.
او را از زمین بلند می کند و با صدای بلند می گوید: زود باشید تا بقیه اشون نرسیدن برید!
راهروهای تاریک به سرعت در سکوت طی می شوند. به محوطه قصر که می رسند، محافظان دیگر نیز برای کمک می شتابند و فرزندان به داخل عمارت بزرگ برده می شوند.
تاتیانا به سختی سرپا ایستاده، ژاکت بلند خاکستری رنگش را دور خود پیچیده است. خون زیادی از دست داده اما می خواهد حتی برای لحظه ای کوتاه، سلامتی فرزندانش را ببیند. قدم های نامتعادلش را به کمک دیوارها روی زمین می کشد و خود را به سالن می رساند.
آلفرد شتابان بدن نیمه جان اولیور را روی مبل گذاشته، می گوید: حالش اصلا خوب نیست!
و کنارش دو زانو می نشیند. نگاهش روی چهره های خسته و بی حال آن ها می گردد. یکی از محافظان الویس و ووهیون را با خود می آورد وی گوید: فک کنم ... مشکل این یکی ام جدی باشه.
تاتیانا خطاب به آلفرد می گوید: لطفا بهشون رسیدگی کنین ... منم باید ببینم چطور میشه بیدارش کرد.
دو دستش را روی گیجگاه او نهاده اما آلفرد بازمی داردش و با لحنی قاطع، می گوید: نمیتونی ... به خودت بیا دوتا گلوله تو بدنته ... نمیتونی ... کاری ازت برنمیاد ... ضعیف شدی!
با بغضی مهار شده، می گوید: ولی اون الان به کمکم نیاز داره!
بی آنکه مجال حرف دیگری به او بدهد، ست بکار می شود. چشمانش را می بندد و اندک توانایی که باقی مانده را به خدمت می گیرد، تا او را از خوابی که ممکن است برای همیشه در بی هوشی مطلق فرو ببرد، رها سازد.
هیچ کدام از مادر دلخوشی ندارند، اما حال ناچار به پذیرش کمک هایش هستند. کوین عصبی دستی به موهای به هم ریخته اش کشیده، می گوید: حالش خوب میشه؟ ... با توام مگه زبون نداری؟
جیسون بازویش را می کشد و با اخم ساکتش می کند. کوین دستش را از دست او بیرون کشیده، با داد و هوار می پرسد چه بر سر برادرش آمده است. ناتالی لب به سخن گشوده و می گوید: چه خبرته؟ ... نمیبینی حالمون خوب نیست باز نوسان موج برداشتی داداشم؟
با لحن تند و نگاهی سرزنش کننده به او خیره می شود و می گوید: من دارم از اون زن سوال میکنم ... چتونه؟ ... واس چی دخالت میکنین؟ ... چیه نکنه حق ندارم سوال کنم سر داداشم چی اومده؟ ... همش تقصیر خودشه با حقه ما رو کشوند تو اون خراب شده لعنتی الانم یه هو خیرخواهیش گل کرده نجاتمون میده ... چرا نمیفهمید همش نقشه ست؟
الویس با گامی بلند او را کنار زده، می گوید: حرف دهنتو مزه مزه کن ... آدم بی کس و کار نیستا داداش باغیرت داری سرش داد میکشی!
جیسون هم پشت او را گرفته و می گوید: حق نداری سر خواهرت داد بزنی نه اون نه هیچ کس دیگه ... جیمین کمک لازم داره پس به خاطر اونم شده دهنتو یکم بسته نگه دار!
الویس متوجه نگاه های خیره آدام به خودش می شود. گردن کج کرده و می گوید: آه دراکولای کبیر! ... ته هیونگ این موهای قرمز من چرا انقد برات جالبن؟
شانه ای بالا انداخته و سرش را به شانه نیکلاس تکیه می دهد.
آلفرد کیسه یخ را روی سر ووهیون گذاشته، سری به نشانه تاسف می جنباند و می گوید: حالتون بهتره؟
ووهیون گیج لبه مبل نشسته و می گوید: ما کجاییم دقیقا؟ ... یادمه تو سلول گیر افتاده بودیم ... ولی اینجا شبیه قصره ... خواب میبینم یا تاثیرات داروئه نه؟
آلفرد با چسب پاند دور سرش را محکم کرده و می گوید: نه خوابید نه اثر داروئه ... شما تو قصر باتوری هستید.
-: میشه من اینجا بخوابم؟ ... به نظر راحت میاد.
الویس پشت آلفرد ایستاده و می پرسد: حالش خوبه؟ ... خیلی که جدی نیست نه؟
-: فک میکنم ضربه یه مقدار شدید بوده ... هنوز گیج و متوهمن ... خوب میشه استراحت کنه.
دستش را درون جیب فرو برده و زیر لب می گوید: ای ای اون یه ذره عقل سالمتم از دست رفت پسر!
اولیور با نفس عمیقی به سرفه می افتد. لبخند کمرنگی بر لبان تاتیانا نشسته و آرام گونه اش را نوازش می کند. اولیور بهت زده اطراف را می نگرد و می گوید: من ... کجام؟ ... اینجا چه خبره؟
چشمان گرد شده اش از تعجب روی صورت مادر ثابت می مانند. برای نشستن تلاش می کند اما مادر دستش را روی قفسه سینه اش می گذارد و می گوید: تکون نخور ... باید استراحت کنی.
و خود به کمک زانوهای سستش از زمین بلند می شود. نگاه غمگینش به صورت دخترش می رسد. به اندازه تمام سال های دوری حرف برای گفتن دارد اما برای آرامش جمع هم که شده می بایست، سکوت کند.
همه با خوشحالی دور اولیور حلقه می زنند. با وجود درد و رنج خود، سعی می کنند حواسش را به چیز دیگری معطوف کنند.
تاتیانا آب دهانش را فرو می خورد و اولین قدم را برمی دارد تا جمع را ترک کند اما با صدای ناتالی که پرسشگرانه از او می خواهد تا دلیل ترک شدنشان را بازگو کند، متوقف می شود. آلفرد بازویش را می گیرد و می گوید: بهتره بعدا صحبت کنید ... باید با من بیاید تا ...
تاتبانا سمت ناتالی برمی گردد. لبان بیرنگش تکان می خورند، سر به زیر افکنده و می گوید: ازتون نمیخوام یه شبه منو ببخشید یا درکم کنید ... ولی من ترکتون نکردم.
کوین عصیان زده فریاد می کشد: اینا رو دفعه قبلم گفتی ... چرا انقد دست دست میکنی؟ ... ولمون نکردی پس چرا ما هممون تو بدبختی بزرگ شدیم؟ ... جواب بده چرا لال شدی؟ ... میدونی سر هر کدوممون چه بلاهایی اومد؟ ... میدونی ... آره میدونی؟
-: اگه با داد و بیداد کردنت حالت بهتر میشه انقد داد بزن تا خالی شی ولی قبلش بزار توضیح بدم چرا ... تا دهن باز میکنم که بگم چیشده حرفمو قطع میکنید ... بزار یه بار برای همیشه بگم چه اتفاقاتی افتاد بعد هر چی خواستین بهم بگید.
برای ایستادن و حفظ تعادلش به بازوی آلفرد چنگ می کشد. لحظه ای درنگ کرده، با اشاره به کوین، می گوید: بجز تو و دانا نمیتونم تشخیصتون بدم که کدوم یکی از بچه هایید ولی بزرگترین بچم مینو بعد بینگجو بود که با تفاوت سنی پنجاه سال دنیا اومد ... بینگجو دو سالش بیشتر نبود که وقتی برگشتم خونه ... دوتا بچه ها و پدرشون مرده پیدا کردم ... رفته بودم یه چیزی برای خوردن پیدا کنم که ای کاش هیچ وقت نمیرفتم ... اونایی که اون جنایتو انجام دادن هنوزم اونجا منتظر بودن زندانیم کردن ولی موقع برگردوندنم به قلعه فرار کردم ... هیچی نداشتم تو راه سر از یه دهکده کوچیک درآوردم ... اونی که بهم پناه داد یه کشاورز مهربون بود گذاشت تو خونه اش زندگی کنم اونم کسی رو نداشت فک میکرد یه دختر کم سن و سال بی خانمان و آواره ام ... اونم همه اعضای خانوادشو از دست داده بود یه پسر زحمت کش بیستو خورده ای ساله که ناخواسته تبدیلش کردم ... نمیتونستم به حال خودش ولش کنم ... چون با آداب رسوم سخت گیرانه خون آشاما اگه بو میبردن حتما میکشتنش ... خودمم نمیتونستم برم دیگه چون جایی برای رفتن نداشتم! ... باهاش ازدواج کردم به فاصله نه ماه جیمین و ته هیونگ به دنیا اومدن ... یه زندگی روستایی آروم با خیال خوش که همه چی مرتبه ولی همش سراب یه آرامش قبل از طوفان بود ... یه برکه کوچیک نزدیک خونه داشتیم پسرا عادت داشتن برن اونجا آب بازی کنن ... پنج سالشون بود که اهالی دهکده متوجه شدن ماهیت اصلیم چیه یه شب ریختن تو خونه همه جا رو به آتیش کشیدن آخرین چیزی که یادم میاد جنازه شناورش روی آب و پسرا که با لباسای پاره و غرق خون تو باغچه کوچیکی که درست کرده بودیم افتاده بودن ... به دست و پام زنجیر بستن زندانیم کردن تو یه چاه تا خفه شم ... اما به همینجا ختم نشد از شکنجه کردن و صدمه زدن لذت میبردن تا جایی ادامه میدادن که حس کنن به قدر کافی درد میکشم ... برای یک هفته تمام هر بلایی که دلشون میخواست سرم آوردن از سنگسار شدن تا بسته شدن به یه ستون بدون آب و غذا ... دست آخر تا گردن تو خاک دفن شدن نصیبم شد که غذای حیوونا شم ... بین مردم یه رهگذر سیاه پوش سرکله اش پیدا شد نجاتم داد کنترلی رو انتخاب یا نخواستن کمکش نداشتم ... منو با خودش برگردوند یکی از قلعه های به ظاهر متروکه وین اونجا تازه فهمیدم از دار دسته خود لرد بوده که همه جا تعقیبم میکرده و از دور مراقبم بوده ... دوباره فرار ... تعقیب شروع شد ... اینبار با همون کسی که منو برگردونده بود به همون جهنم که ازش فرار میکردم ... دوقلوها بعد این جریانات به دنیا اومدن تو یه جنگل وقتی رفت دنبال هیزوم دیگه برنگشت ... نمیدونم چی به سرش اومد ... مرد یا زنده است از اون شب به بعد ندیدمش.
در سکوت همگی شنونده هستند و تنها صدای مادر با سخنانش جو سنگین را برهم می زند. کوین دست به سینه جلو آمده، با پوزخند می گوید: چرا داری اینا رو تعریف میکنی؟ ... ما هیچ علاقه ای به زندگی عشقی کوفتیت نداریم ... سر و ته داستان تخیلیت یه چیزه اونم تو ... تویی که با دنیا آوردنمون این سرنوشت نحس و شومو برامون رقم زدی.
تاتیانا کلافه دستی به موهای ریخته شده در صورتش کشیده و می گوید: چرا فک میکنی فقط خودت زندگی سختی گذروندی؟
انگشت اشاره اش را روی شانه او گذاشته، قدری هلش می دهد و طوری فریاد می کشد که حتی رگ های گردنش به خوبی نمایان شده اند: تو این حقو نداشتی ما رو به دنیا بیاری ... وقتی میدونستی چی انتظارمونو میکشه ... زندگی سخت؟ ... هه! ... تو حتی نمیتونی دردی که پشتش خوابیده رو تصور کنی ... خب الان چی بازم دوقلوها مردن ... رفتی سراغ یه از همه جا بی خبر دیگه احتمالا آخری خواهر یکی یه دونمون بوده ... البته اگه این داستان سراسر عشقیت تموم شده باشه ها؟ ... یا نه بازم هستن ... تا اینجا اگه اشتباه نکرده باشم ... پنج نفر شدن نه؟
ته هیونگ نفس عمیقی کشیده و می گوید: چهارتا!
با لحن تمسخر آمیزی می گوید: بزارید اشتباهمو اصلاح کنم چهارتا ... الان چی همه اینا رو گفتی که ببخشیمت؟ ... گذشته رو فراموش کنیم بیایم کنارت یه زندگی آروم و بی دغدغه رو شروع کنیم؟ ... تو واقعا حال بهم زنی ... یه زن خودخواه که تو هر دوره زندگیش یه بچه بیگناهو به زندگی جهنمیش آورده ... این همه داستانت نبود درست میگم؟
محل برخورد گلوله ها هنوز هم خونریزی دارند. قطره های خونی از نوک انگشتان بی حسش روی قالیچه ی کوچک زیر پایش می چکد. نگاه بی رمقش را به دستان او که از شدت خشم می لرزند، دوخته و می گوید: من فقط اون بخشیش که به شماها مربوط میشدو گفتم ... همین!
-: بس کن ... برای یه مادر داغ دیده و رنج کشیده زیادی آروم و خونسرد بنظر میایی!
-: تو هیچی از زندگی من نمیدونی ... حق نداری در موردم قضاوت کنی ... الان همه اینا تقصیر منه؟ ... این که توام مثل دیونه های زنجیری شدی تقصیر منه؟ 
بیونگجو زیرلب زمزمه می کند: این یه علت دیگه ام داره به نام هانا.
با نگاه غضب آلود جونگ کوک ابرو بالا داده و سر می جنباند. جونگ کوک با همان لحن خشک و تندش می گوید: آره ... همه اینا باعث و بانیش تویی ... حتی اگه توش دخلیم نداشته باشی باز بهت مربوطه ... چون اگه به عاقبت کارت یکم فک میکردی این همه بچه رو بیچاره نمیکردی.
مینو جلو آمده، او را عقب می کشد ولی سرسختانه می ایستد و با صدای آرام تری می گوید: ولم کن ... بزار حرفامو بزنم ...
رو در رویش، چشم در چشم، می ایستد و با بغض و چشمانی نم دار می گوید: به اندازه تمام عمرم ... تک تک اون ثانیه هایی که به حال خودم رها شده بودم ... ازت متنفرم ... خوب شنیدی؟ ... متنفرم ... هیچوقت سعی نکن برای من ادای مادرای خوب و مهربونو دربیاری  یا آرومم کنی ... این یه زخم کهنه ست که خوب شده ولی جاش برای همیشه میمونه ... اینو یادت نره!
آلفرد برای اتمام نزاع بینشان می گوید: تموم شد؟ ... خانم بهتره همراهم بیاید باید به زخمتون رسیدگی کنم.
-: آره راست میگه دنبالش برو ... فرار کن بازم مثل گذشته ات از زیر سرزنش شدن فرار کن ... کاری که بهتر از همه ما بهش واردی ... چطور باید حرفاتو باور کنیم؟ ... گفتی جنازه هممونو دیدیی ولی تو اون کلینک از کجا فهمیدی هنوز زنده ایم؟ ... نمیتونم هیچ کدوم از حرفاتو باور کنم.
-: حق با توئه تو یه سری مسائل ولی نه همشون ... همتون یه نشان مخصوص پشت گوش سمت راستتون دارین از روی اون پیداتون کردم ... لازم باشه برای همه حرفام برات سند و مدرک میارم ولی دروغ نگفتم ... حتی یه کلمه شو.
دانا گوشه ایی ایستاده و دست به سینه به حرف ها گوش می دهد. تا جونگ کوک بازهم دهان باز می کند، می گوید: کوک ... بسه ... درسته دلیلی برای اثبات حرفاش نداره ولی دلیل نمیشه دروغ بگه ... تو انقد خرفت شدی که نمیدونی توی دنیای ما غیرممکن همون سر پا بودن خودمونه.
جونگ کوک با پوزخندی عصبی می گوید: چی شده خواهر کوچولوم دلش به رحم اومده؟ ... من خرفت شدم؟ ... نه آبجی نه ... این تویی که چشاتو بستی و هنوز اثر داروهای آرام بخش روته نمیفهمی چی میگی.
سونگ کیو قدمی برمی دارد تا او را ساکت کند اما دانا مانعش می شود و در چشمان او خیره می شود: داداش بزرگه ... درسته کوچیکترم ازت ولی تفاوت سنیمون خیلیم نیست ... بعدشم من بهتر از تو یکی بلدم دعوا کنم چون جایی بزرگ شدم که نه اینجوری بلکه کاملا برعکس این چیزی که میبینی بار اومدم.
جونگ کوک با نیشخند سخره آمیزی مقابلش می ایستد و می گوید: جدا؟ ... نشونم بده آبجی کوچولو!
سیلی محکمی به او می زند و با فریاد می گوید: منو مسخره نکن ... دفه آخرت باشه اینجوری به من نگاه میکنی و باهام حرف میزنی فهمیدی یا نه؟
سمتش خیز برمی دارد که سونگ کیو از پشت مهارش می کند. جونگ کوک که نیمی از صورتش با جای چنگ عمیقی خونین شده به عقب هل می دهد و می گوید: چتونه خواهر برادرین مثلا ... کوک تو بکش عقب دیگه با خواهرت که دشمنی نداری؟
جونگ کوک با نیشخندی کمرنگ به دیوار تکیه می زند تا زخم روی صورتش را ترمیم کند.
از ناخن های بلند دانا قطره های خون روی زمین می چکند. نگاهش را از صورت سونگ کیو می دزدد و پشتش را به او می کند. سونگ کیو به بقیه می نگرد و شانه بالا می اندازد.
دانا به خون زیر ناخن هایش خیره شده و نمی تواند از آن چشم بردارد. دستش را با حالتی عصبی به لباسش می مالد تا خون را پاک کند. 
تاتیانا لبش را به دندان می گیرد. از درگیری بین فرزندان بیشتر از زخم هایی که برداشته درد می کشد. زانوان ناتوانش یاری اش نمی کنند و یکباره روی زمین مینشیند. با دست محل زخم را فشار می دهد. سرها سمتش برمی گردد. مینو دستپاچه جلو آمده، به آلفرد نگریسته و می گوید: چیشده؟ ... چرا خونریزی میکنه؟
آلفرد یک زانو کنار تاتیانا نشسته و می گوید: اگه بزارن گلوله ها رو از بدنشون بیرون بیارم خوب میشه ... نترسین.
بهت زده می گوید: گلوله؟
قبل از اینکه تاتیانا کاملا نقش بر زمین شود، آلفرد او را بلند می کند و سمت اتاقش می برد. در راه خطاب به راینر، جوانک خجالتی و سر به زیر که گوشه ای ایستاده، می گوید: مهمونا رو تو به اتاقاشون راهنمایی کن ... مطمعن شو چیزی کم کسر نداشته باشن.
مینو کنجکاوانه به اطراف چشم می چرخاند و می پرسد: هانا رو نتونستیم پیدا کنیم ... الانم که فرار کردیم خب نقشه بعدی چیه؟ ... بمیریم؟
جونگ کوک تکیه اش را از دیوار گرفته، پشت سر راینر که به جلو اشاره می کند، راه می افتد.
ته هیونگ به بازوی او زده و می گوید: پرنس خسته ست بزار فردا.
سونگ کیو دست دانا را گرفته و با لبخند می گوید: بیا بریم ... ماهم خسته ایم  بعد از خوابیدن روی سنگ سرد و نم دار اینجا بودن واقعا حس خوبی داره.
جیمین به کمک برادرانش از پله ها بالا می رود. بیونگجو نیم نگاهی از پلکان به ووهیون که غرق خواب است کرده و می گوید: پس اون چی؟
سونگ کیو چشمش را می مالد و می گوید: جاش راحته ... وگرنه انقد ریلکس خوابش نمیبرد.
دانا دست به سینه همراه او می رود و آرام می گوید: حداقل الان با اسمای واقعی خودمون میتونیم اینور اونور بریم.




خببببب اینم از این قسمتتتتت ....
بلاخره از اون جهنم خلاص شدیم پوفففففف ...
اما من همچنان با گوشی پست میذارم -_-
نظرم یادتون نره دیگه لازم به ذکر نیس دیگه ...
فعلا بای!






ادامه مطلب...