تبلیغات
✧♛✧ My Beauty Story ✧♛✧

Death trap in the Elizabeth style Ep 04



قسمت چهارم ...




ادامه فصل اول ...

هر کس گوشه ای کز کرده و با خود، سال های ناخوشایند زندگی اش را مرور می کند. رنج و بدبختی هایی که از دوران کودکی و نوجوانی متحملش شدند و تنهایی ها و ترد شدن هایی که کشیده اند. و امروز، بالاخره باعث و بانی این مشکلات را پیدا کرده و ملامتش می کنند. کوین به نقطه نامعلومی خیره مانده و سعی درکنترل احساسات ضد و نقیضش دارد، می گوید: بسه دیگه الان وقت غمبرگ زدن نیست ... خودتنو جمع جور کنید.
اولیور با پرخاش می گوید: تو چرا انقد خودخواهی پسر؟ ... میدونم الان تو مغز لعنتیت چی میگذره ولی همین نیم ساعت پیش بهمون گفت کیه ماها باهم چه نسبتی داریم ... نکنه به همین زودی یادت رفت؟
-: نه ... یادم نرفته فقط میگم الان زمان کافی برای حسرت و اشک و ناله نداریم ... یه نگاه به دوربرت بنداز اگه هانا رو پیدا نکنیم و نتونیم فرار کنیم ...
سر پرستار از انتهای راهرو با صدایی رسا می گوید: قانون شمار یک کلینیک ... بیمارا با پای خودشون بیرون نمیرن! ... دو حالت داره یا خودکشی میکنن یا شکار میشن پسر جون.
پرستار دیگری از سمت مخالف ادامه حرف او را می گیرد: قانون شماره دو ... وقتی دستور شکنجه و قتل یکی میاد دیگه به کل فرار کردن از اینجا منتفی و یه رویای پوچه!
سرپرستار با چهره ای بشاش دستی قلنج گردنش را می شکند و می گوید: وقتی  مادرتون برای کمک اومد باید قبولش میکردین چون ...
ناتالی میان حرف او پریده، می گوید: مادر؟ ... واسه اون فقط یه کلمه دهن پرکنه نه بیشتر ... تا الان خودمون از پس مشکلات زندگیمون براومدیم از این به بعدم همون کارو میکنیم نیازی به کمک اون زن نداریم.
با نیشخند می گوید: من عاشق بچه های یاغی و سرکشم ... اشتباهاتی که از روی نادونی و بی تجربگی میکنن اجتناب ناپذیره و همیشه به ضررشونه ... درست مثل الان تو دختر جون ... اگه کسی بتونه نجاتت بده فقط همون زنه ... نه کس دیگه  حتی خودت ... بهم اعتماد کن!
با تعداد زیادی از پرستاران که دورشان با فاصله ایستاده اند. از هر طرف محاصره شده و گیج و گنگ به یکدیگر می نگرند. دنبال راه نجات هستند. نیکلاس مظضطرب دهان باز می کند و می گوید: خب داداش کوچولو الان نقشت چیه؟
کوین مغرورانه از جا برخاسته، می گوید: کاری که همیشه میکنیم برای بقامون میجنگیم ... واقعا فک کردین حریف ما میشین؟ اونم دست خالی؟
پرستار به بلندگوی داخل سالن اشاره کردهریال انگشتان بسته اش را یک به یک می گشاید. طولی نمی کشد که صدای بلند کشیده شدن وحشیانه ناخون روی اجسام بیجان در فرکانسی که روی شنوایی فوق قوی خون آشامان تأثیر روانی و واکنش شدید ایجاد می کند، از بلندگو ها پخش می شود. 
پرستاران گوش های خود را با عایق صدا پوشانده و همچون جلادان غاصب، به خود پیچیدن و عذابشان را نظاره می کنند.
تنها اشخاصی که واکنش کمتری به صداهای ناهنجار نشان می دهند، اولیور و آدام هستند، که برای رها کردن خواهر و بردارنشان از چنگال آن ها، سمتشان یورش می برند. اما سرانجام با شوک الکتریکی و داروهای آرامبخش قوی مهار و زمین گیر می شوند.
سرپرستار آدامسش را باد کرده، با اشاره سر دستور قل و زنجیر کردن آن ها را صادر می کند. خرسندانه به ناتوانی و عجز آن ها نگریسته، برمی گردد و درحالی که قدم زنان می رود، می گوید: اشتباه پشت اشتباه.

***

کسی که بیش از همه از دیدن این صحنه ها، لذتی وصف ناپذیر را تجربه می کند، الیزابت است که با دو چشم کینه توزش، لبخند زنان سر می جنباند. نگاهش را سمت دو سگ بزرگ با چهره هایی کریه و ترسناک، می گرداند  و می گوید: گشنه این مگه نه؟ ... اونا هنوز برای خورده شدن زودن باید یکم دیگه صبر کنید.
با ساطور بزرگی، قطعه ای از بدن پسرکی نگون بدخت که به تخت زنجیر شده، جدا می کند و همانند یک تکه طعام لذیذ آن را مقابل پوزه کف کرده سگ هایش می اندازد.
پسرک که صدا و التماس هایش در پس دهان بسته اش خفه شده اند، درد و عذابی توصیف نشدنی را با تمام حواس و وجودش متحمل می شود. اما امروز، روز بسیار عالی برای این قصاب خونخوار است. اجازه می دهد تا او نیز از این خوشحالی اش بی نصیب نماند. برای اتمام رنجش، گردنش را می زند. با لذت خونی که روی صورتش می پاشد، را با زبان می چشد.

***

هر یک از فرزندان درون اتاق انفرادی مجزایی حبس و توسط پرستاران حلقه به گوش الیزابت، مورد آزار و اذیت قرار می گیرند. داروهای تزریق شده به هرکدام، با گذشت ساعت ها اثارشان را در تنش، رفتارهای جنون زده، گوشه گیری و یا حتی حرف زدن با خود نشان می دهد.
ناتالی با حس تنهایی عذاب آوری که به او چیره شده، گوشه ای  کز کرده و به خود یا کف زمین چنگ می کشد. صدای ضعیف و ناله مانند الویس از سلول مجاورش، که مدام سعی می کند به افکارش وارد شود، می گوید: حالت خوبه؟ ... باهام حرف بزن ... میدونم ترسیدی ... حتی با این حالت مسخره ای که با اون داروهای کوفتی دارمم میتونم ترس و ناراحتیتو حس کنم ... بزار کمکت کنم باهام حرف بزن.
از میان سیل اشک های جاری و هق هق هایش که بلندتر می شوند، سایرین نیز آرام می گیرند. تنها صدای گریه های اوست که آرامش راهروی تاریک و نمناک قعر این جهنم نفرین شده را برهم می زند.
نیکلاس با بی حالی خود را روی زمین سمت دیوار می کشد و آرام به دیوار ضربه می زند. صدای ضربات دیگری ازآن سوی دیوار پوک و توخالی بلند می شود.
-: حداقل میتونیم این طوری باهم حرف بزنیم.
سرش را به دیوار تکیه می زند و چشمانش را می بندد.
اولیور تنها شخص در بند کشیده شده است که  آرام خفته، اما پشت این آرامش، در رویایی پر هراس و متشنج دست و پا می زند.

*** 

از شدت نوری که به صورتش می تابد، چشمانش را کمی باز می کند. بی حوصله و کلافه می نشیند و گوشه چشمانش را می مالد. غر و لوند کنان از جا بلند می شود. در نیمه باز سلول  با وزش باد کمی جابه جا می شود. صدای قیژ قیژ لولای در آهنی، در سکوت وهم انگیز راهرو، ترس و اضطرابی که از دیوارها القا می شوند، دو چندان می کند. آب دهانش را فرو داده و درب را می گشاید. اولین قدم را از چهارچوب در بیرون می گذارد که حس سردی آب تار و کدر جمع شده در راهرو را حس می کند.
آب تا مچ پای او بالا آمده، بی آنکه به درون سلول نفوذ کرده باشد. اطراف را در جست جوی بردارانش وارسی می کند. صدای لرزان کودکانه اش، در فضا طنین انداز می شود. راهرو را دنبال می کند تا از این محیط عجیب و هراس آور جان به در برد.
انتهای راهرو، بی آنکه بر اتفاقات تسلط یا آگاهی داشته باشد، سر از مکان دیگری در می آورد. جنگلی تاریک در مقابلش، که با سنگ های صلیب شکل و انحنا دار بلند و کوتاه تزئین شده است. این ها سنگ یادبود مردگانی است که زیر خاک درحال پوسیدن و فساد هستند. وحشت زده به اطراف می نگرد.
حسی عجیب و مرموزانه او را به درون دل این جنگل اسرارآمیز می کشاند. قدم های نامتعادل و سستش او را ناخواسته پیش می رانند.
سرمای منجمد کننده جنگل، که با درختانی خشک و عریان که شاخه های کج و معوج و درهم پیج خورده شان، صدای باد را به مانند صدای شیون مردگان و اشباح منعکس می کند و گهگاهی، موجودی در تاریکی و سایه ها به خود می جنبد. دستان یخ بسته اش را مقابل دهان می گیرد تا قدری با نفس سنگین و سردش، به آن گرما ببخشد، اما چیزی جز سرمای بیشتر که در پوست و استخوانش نفوذ کرده، عایدش نمی شود.
صدای شکسته شدن شاخه های نحیف و خشک و خش خش برگ هایی که سطح زمین را همچون فرش پوشاننده اند، هراسان به پشت می چرخد. خود را در هوای نیمه گرگ و میش جنگل مرده، احاطه شده با درختانی گرفتار طلسم و جادوی سیاه که گویی راه می روند و مدام به او نزدیک می شوند، می یابد. هرآنچه توان دارد بکار و پا به فرار می گذارد.
مدت ها بی هدف به مسیر رو در رویش چشم دوخته و یک نفس می دود. پایش به تکه سنگی که از دل زمین بیرون زده گیر می کند و روی زمین می افتد. از شدت سوزش زانو و آرنج هایش چهره در هم می کشد. سر بلند کرده و خود را مقابل برکه ایی راکد و مه زده می بیند.
نگاهی به اطراف کرده، قصد بلند شدن می کند که دستش به سنگ قبر کنار می خورد. با انگشتان بی حسش کمی گل و لای را از روی نوشته های هک شده می روبد. اسم خودش که روی سنگ هک شده زیرلب می خواند و یکباره از جا می پرد. 
صدای گریه و التماس دختربچه ای زیبا، از سوی دیگر برکه شنیده می شود. با نگاه صاحب صدا را جست و جو می کند. با صدای بلند دخترک را می خواند و با لبخند، به او می گوید که نجاتش خواهد داد. بی مهابا خود را به آب می زند. نیروی مرموز و تاریک برکه کم کم او را پایین می کشد. برکه ای کم عمق حال به گودالی بی انتها بدل شده که با هر قدم به عمقش فرو می رود. تا زیر گردنش آب بالا آمده، قادر به ادامه راه نیست اما دست از تلاش برنمی دارد.
نفسش را حبس می کند و بازهم تقلا می کند تا با زور و زحمت خود را به دخترک نیازمند برساند اما برهم خوردن آرامش برکه، مردگان خفته عمق آب را بیدار می کند.
مردگان همچون گیاهان رونده و سمی او را اسیر می کنند و او را پایین تر می کشند. مدام خود را تکان می دهد و با حس خفگی، بیشتر دست و پا می زند تا به سطح آب بازگردد. ته مانده نیرویش رو به زوال می رود. دست و پا زدن میان مردگانی که دورش گرفته اند، فقط کمی روند پایان کار را کند می کند.
دستانی که گوشت شان فاسد شده و فقط استخوان از آن بر جای مانده، صورتش را در بر می گیرند. یکباره نفس حبس شده اش را بیرون می دهد. حباب های برخاسته از آخرین روزنه امید، قبل از رسیدن به سطح آب، در این برکه مسموم و نفرین شده، محو می شوند. تاریکی و سایه عمق برکه، این مکنده غول آسا، آخرین ضربه را می زند. او را به تسلیم شدن وادار می کند و روحش را می بلعد.
یکباره خود را از وان پر از آب بیرون می کشد و تلاش می کند نفس بکشد. با بدنی خیس موهایی که از آن آب می چکد، چهار دست و پا، سرفه کنان، گوشه ای زانوهایش را در شکم مچاله می کند. لرزش  خارج از کنترلی سراپایش را فرا گرفته، نفس نفس زنان از حال می رود.
پس از دقائقی تاریکی و بی هوشی، صداهای اطراف کم کم واضح تر می شوند. می تواند نام خود را از زبان ته هیونگ تشخیص دهد. زمانی که سعی می کند از زمین سرد بلند شود، ناخن های بلند و تیزی درون قفسه سینه اش فرو می رود. با دردی سرسام آور فریاد می کشد اما صدایی از گلویش خارجش نمی شود.
خنده های مستانه ای که دوره اش کرده اند، با تکان های شدید ناپدید می شوند.
پرستار چند ضربه به صورتش می زند و او را هشیار می کند. تمام شب را با کابوسی بی انتها که حتی قادر به بیدار شدن و پایان دادن به آن نبود، گذرانده است.
با دست عرق سردی که صورتش را در بر گرفته، پاک می کند. هنوزهم تک به تک اتفاقات را به یاد دارد. حتی دردها و شکنجه شدن ها را به خوبی احساس می کند. بی تعادل بلند می شود و قبل از رسیدن به در، پرستار او را می گیرد تا نقش زمین نشود.  برای اطمینان حاصل کردن از بیداری، آشفته و گیج به اطراف چشم می دواند.
برادرانش که تازه از سلول های انفرادی خارج شده اند، با دیدن اوضاع نامساعد او قدم پیش می گذارند. جیسون نگران او را در آغوش گرفته، میگوید: جیمین ... حالت خوبه؟ ... حرف بزن چه بلایی سرت اومده؟
به سختی با دهان نفس می کشد و بریده بریده می گوید: من... هنوزم ... خوابم؟ ... بیدارم ... دیگه نمیتونم تحملش کنم ... منو ببر بیرون ... خواهش میکنم.
جیسون با دو دست صورت رنگ پریده و خیسش را گرفته، می گوید: جیمین الان بیداری ... نگام کن ... تموم شد پسر الان دیگه بیداری. 
با پتویی که پرستار از سر دلسوزی همراه آورده، او را می پوشانند، بلکه قدری حس انجماد را که تا عمق جانش رخنه کرده، تسکین دهند.

***

تصاویر شب گذشته، به گوشی تلفن مادر فرستاده می شوند، تا رنج بیشتری را به او تحمیل کنند. گوشی تلفن را از کنارش روی زمین برمی دارد. چشمانش را از فرط غم و اندوه می سوزند. انگشتان لرزانش را روی صفحه گوشی تلفن حرکت می دهد و پیغام حامل ویدیو را باز می کند.
شوکه و عصبی از دیدن صحنه شکنجه شدن فرزندان در اتاقی تاریک و سرد و لعن شده، دستش را به پشت روی دهانش می گذارد. انتهای ویدیو کلمه "ایجاد توازن" پدیدار شده و نمایش به پایان می رسد. گوشی تلفن را به ضرب سمت دیوار پرت می کند.
تقه ای بدر می خورد و بیونگ کوک نیمی از سرش را داخل می آورد.
با کمی مکث می گوید: میشه بیام داخل؟ ... اگه مزاحم نیستم.
سر بلند کرده، روی زمین کنارش می زند تا بیونگ کوک نیز به او ملحق شود. موهای پرپشتش را با دست یک سمت جمع می کند و می گوید: باید یه چیزیو بهت بگم.
بیونگ کوک مقابلش نشسته، زیر چشمی، به ناآرامی او و گوشی تلفنی که اجزایش روی زمین پخش شده اند، نگریسته با دلشوره می گوید: مامان ... چیزی که میخوای بگی به همین حال روز اخیرت مربوطه؟ ... دیگه واقعا دارم میترسما ... بگو چیشده؟
-: آه! ... خدایا بیونگ گفتنش واقعا سخته ... ولی باید بگمش ... بااخره خودتم میفهمی ... یعنی حق داری بدونی چون اونا بخشی از خانوادتن به جز من ...
-: مامان ... نفس عمیق بکش بگو اینجا چه خبره؟
-: اونا اینجان ... تو کلینک ... نمیدونم دنبال چی اومدن اینجا و اصن دلیلشون برای اومدن چی بوده فقط همینجان ... نزدیکمون ... برادرا و یه دونه خواهرت.
بیونگ کوک خود را جمع کرده، با نگاهی گنگ به او می گوید: من نمیفهمم ... الان حالت خوب نیست باید استراحت کنی ... امکان نداره اینجا باشن ... خودت گفتی مردن ... همشون ... چطوری برگشتن؟ ... داری دروغ میگی مگه نه؟ ... میخوای منو اذیت کنی فقط میدونم.
-: بیونگ ... داری اشتباه میکنی ...
-: چیو؟ ... نکنه اینم از خودت در آوردی که مردن ... هان؟ ... تا منو ازشون دور کنی؟
-: بیونگ میفهمی چی میگی؟ ... چرا باید اینکارو بکنم؟
-: نمیدونم ... من الان هیچی نمیدونم ... تو یه دروغگویی ... همشون به خاطر تو مردن یا شاید دوباره قراره بمیرن.
با بغض بی آنکه توضیحی از او بخواهد، اتاق را ترک می کند.

***

بانوی سیاه پوش زیرزمین تاریک و نمور کلینیک، در راهروهای قلمروی خود، که در آن انواع هیولاهای ستیزه جو و تشنه به خون گرد هم شمع شده و به زنجیر کشیده شده اند، قدم می زند.
پاهای برهنه  گچی رنگش شمرده شمرده او را به جلو می برند. مقابل در آهنین مهرموم شده ای می ایستد. دریچه کوچکش را گشوده، می گوید: کارت عالی بود ملینا.
دختر که سر وضعی درهم ریخته و لباس کهنه و کثیف به تن دارد، خود را به ضرب به درب کوبیده و با فریاد می گوید: قول دادی از اینجا بیاریم بیرون.
با نیشخندی مرموز می گوید: هنوز کارمون تموم نشده ... من سر قولم هستم عزیزکم!
دستش را بالا آورده و تکان می دهد. هیبتی درشت اندام و سیاه از گوشه دیوار بیرون می آید. چند تکه لباس را در دستش می گذرد و بدون حرف به جایش بازمی گردد.
لباس ها را از دریچه به داخل می اندازد و با لحنی آمرانه می گوید: میدونی که باید چیکار کنی؟ ... میخوام تا سر حد مرگ بترسونیشون مخصوصا صاحب اون لباسا رو.
درب کوچک را می بندد و دختر را در تاریکی مطلق همیشگی اش رها می کند. با چنگ لباس ها را از زمین برمی دارد و بو می کشد. عاشق این رایحه است. ترس چیزی که مردم را به زانو در می آورد. پس آنچه در چنته دارد، برای زمین زدن دشمنان الیزابت و رهایی خودش، رو می کند. نفسی عمیق می شکد و چشمان غمگین نم دارش را می بندد.

***

ناتالی عصبی از جو حاکم و شکنجه شدن توسط پرستاران گرگ صفت، به سطوح آمده، آهسته لبه میز را بی اختیار چنگ می گیرد و روی میز زبان بسته، رد ناخن های تیزش را به یادگار می گذارد.
الویس دست او را سمت خود کشیده، با مهربانی می گوید: میدونم دست خودت نیست ... ولی داری بقیه رم اذیت میکنی ... همینطوریشم روانشون به هم ریخته شده.
ناتالی نگاهش را بین دو پرستار جا به جا کرده، با چشم غره سرش را پایین می اندازد. نیکلاس صورتش را روی میز گذاشته، صحنه های کابوس های شب گذشته را به یاد می آورد و پلک هایش را برهم می فشارد. 
اولیور همچنان از حس سرما می لرزد و حتی با چشمان باز نیز برکه جهنمی را به می بیند. خود را بیشتر در پتوی دورش فرو می برد. صدای آرام و دلنشینی  اورا به خوابیدن دعوت می کند. زیرلب با خود زمزمه می کند: نه ... نه ... من نمیخوابم ... نباید بخوام.
برادرانش متوجه متشنج شدن و ناآرامی دوباره اش می شوند. ته هیونگ دستش را دور گردن او حلقه زده، می گوید: چیزی نیست ما پیشتیم ... نترس.
لحظه ای ناغافل پلک هایش سنگین می شوند. دو دست کوچک و سیاه رنگ روی زانوانش احساس می کند. اختیاری از خود برای بیدار شدن ندارد. نفس های با سرمای بیش از حد روی صورت و گردنش پایین می آیند. خنده ای کودکانه و حلقه شدن همان دو دست کوچک دور گردنش.
ته هیونگ با شنیدن ناله های ضعیف او، تکانش می دهد تا بلکه چشم باز کند.
مضطرب و بهت زده، می گوید: بیدار نمیشه ... یه کاری بکنید ... جیمین صدامو میشنوی؟
پسران برای بیدار کردنش به تکاپو می افتند. کوین سیلی محکمی به صورتش زده، با داد می گوید: جیمین ... داداش ... باز کن چشماتو ... وا کن اون لعنتیا رو.
مینو متحیرانه او را عقب کشیده، می گوید: چیکار میکنی تو؟ ... صورت بچه رو داغون کردی دستتم کم سنگین نیستا!
الویس دست ناتالی را رها کرده، لیوان آب مقابلش را برداشته، مقابلش می ایستد و آن را روی صورت اولیور می پاشد.
اولیور از جا پریده، روی زمین می افتد وحشت زده به اطراف می نگرد. آب دهانش را فرو می دهد و می گوید: رفت؟ ... دوباره میاد نه؟ ... ازم دورش کنید اون بچه کوفتی رو.
جیسون بازویش را گرفته، از زمین بلندش می کند. نوری که از پنجره داخل می آید، بیشتر می شود. به گوشه ای دیگر تغییر مکان می دهند و او را در سایه می نشانند.
ناتالی دستان مشت شده اش را بالا می آورد. چشمان گرد و هراسانش روی خونی که از دستش می چکد، ثابت می ماند. سر بلند می کند و با چند جسد بی جان که بیرحمانه تکه تکه شده اند و دریاچه ایی در خون که زیر آن هاست، رو به رو می شود. 
نفس در سینه حبس می کند و یکباره از روی صندلی برمی خیزد. من من کنان می گوید: م ... من ... اون ... کار من ... نبود.
دختری با ظاهری مشابه او، از زمین بلند می شود. با لبخندی مسحور کننده می گوید: چرا کار خودت بود ... این اون واقعیتی که ازش میترسی ... نترس من کمکت میکنم.
دست دراز می کند و برای آسوده کردن خیالش، می گوید: بهم اعتماد کن من هیچ وقت اذیتت نمیکنم.
ترسان با حلقه های درشت اشک درون چشمانش، قدمی به عقب برمی دارد اما دختر پشت او ظاهر شده، با دو دست شانه اش را می گیرد و می گوید: به خودت نگاه کن ... اون همه خشم و نفرتت کجا دود شد؟ ... این طبیعت انکار نشدنی توئه ... چرا ازش دوری میکنی؟ ... باهم میتونیم هرکاری بخواییم انجام بدیم.
الویس آهسته او را سمت دیوار هل می دهد، صورتش را بین دستانش گرفته و می گوید: دانا داری چیکار میکنی؟ ... منو نگاه کن ... به خودت بیا دانا!
نیکلاس با دیدن حال روز آشفته آنها، طاقتش تمام می شود. برخاسته و رو به کیون می گوید: ما به خاطر تو اومدیم تو این خراب شده ... نمیبینی وضعشونو؟ ... چرا ماتت برده میخوای دست رو دست بزاری تا هممون اینجا واقعا دیونه بشیم؟
جیسون مابین او و کوین ایستاده، می گوید: آروم باش بیجو ... هیچ کدوممون از این وضع راضی نیست ولی کاریم از دسمون برنمیاد ... با داد بیداد چیزی درست نمیشه.
-:چیو آروم باشم؟ ... ماها بدرک اون دخترو ببین ... خواهرتو ببین ... میبینی دونه به دونه داریم از پا درمیایم همش یه هفته است اومدیم اینجا به اندازه یه عمر بلا سرمون آوردن ... چطوری میخوای درستش کنی؟ ... واقعا ارزششو داشت؟
ووهیون دستش را روی شانه او گذاشته، می گوید: بس کن همه دارن نگامون میکنن ... چه مرگت شده تو؟
-: سونگ کیو بهت هشدار داد ... نداد؟ ... گفت از کاری که میکنی مطمئنی گفت یا نگفت لعنتی؟ ... ولی تو مثل کبک سرتو کردی تو برف گفتی به خاطر هانا همه چیو به جون میخرم ... ببینم اگه این مشکل برای یکی از ماها پیش میومد حاضر میشدی هاناتو بیاری تو دهن گرگ ... آره می آوردیش؟
کوین یقه او را می گیرد و می گوید: من کسیو وادار نکردم دنبالم بیاد ... شما با تصمیم خودتون اومدید غیر از اینه؟
نیکلاس پوزخندی زده، می گوید: هانا کجاست؟ ... پیداش کردی؟ ... احمق اون خبرچینت بهت اطلاعات غلط داد توام چشم بسته قبولش کردی ... الان هیچ کدوممون از مخمسه ای که توش افتادیم نمیتونیم خلاص شیم ... آقای عاشق ... روانی یا هر کوفتی که بهت میگن!
با خشم دست بلند می کند تا جواب حرف های نیش و کنایه دارش را دهد که اینبار، الویس پا در میانی می کند. مچ دستش را می گیرد و می گوید: انگار دوزار فهم شعورتون بیرون این دیونه خونه جا گذاشتین آره؟
با دو دست او را به عقب هل داده، به او تشر می زند که مراقب حرکات و رفتارهای پرخاشگرانه اش باشد.
دوباره سمت  دانا برمی گردد و او را در آغوش می کشد. نزدیک گوشش زمزمه می کند: من همیشه کنارتم ... نترس.
بذر تفرقه و بی اعتمادی در گروه ناگسستنی پاشیده شد تا به آرامی میان افکار و پیوند محکم برادریشان رخنه کند و آنها را گونه ای زمین زند که توان دوباره ایستادن از آن ها بگیرد.
لبخند های متکبرانه دمی از لبانش جدا نمی شوند. بانوی شیطان صفت قصد خلق اثری جاوید همچون لبخند مونالیزا را دارد. شعر قدیمی و محبوبش را زیر لب می خواند.
کلاغکی بازیگوش روی دسته تخت پادشاهی اش که از استخوان قریبانیان ساخته شده، می نیشند. الیزابت با حرکت دادن دستانش او را به یک دختر تبدیل می کند. دختر به او ادای احترام کرده، با ترس می گوید: اون قصر نفوذ ناپذیره نمیتونم از مانع رد بشم منو ببخشید!
لبخندش با خشم درهم آمیخته، کمی جا به جا شده و می گوید: همیشه باید خودم کارا رو انجام بدم ... یه مشت دست و پا چلفتی حیف نون دورم کردن ... آه ... چقد خسته کننده است.
با اشاره ای کوچک و خواندن وردی زیرلب، او را نقش زمین می کند. سگ هایش غرش کنان از دیدن دختر که التماس در چشمان اشک بارش موج می زند، دیوانه وار پارس می کنند.
-: بلاخره باید شکم اونا رم سیر کنم ... چاره چیه؟
صدای جیغ های دلخراش دخترک بیچاره که زنده زنده توسط سگ های خون خوار این سیاف بیرحم تکه پاره می شود رو به خاموشی می رود.
با انگشت به انتهای اتاق اشاره کرده، می گوید: میبینی این سرنوشت کسایی که نافرمانی میکنن یا دیگه تاریخ مصرفشون تموم میشه ... حواستو جمع کن بعدی تو نباشی ملینا!
با اشک هایی از روی ناتوانی و درماندگی سر به زیر افکنده، می گوید: دونفرشون سخت و نفوذ ناپذیرن ... نمیتونم به راحتی اراده و ذهنشون بهم بریزم.
دست به کمر با فاصله از او می ایستد و می گوید: پس چیزیو پیدا کن که روش ضعف دارن ازش استفاده کن زمینشون بزن ... همه یه نقطه ضعف دارن نه؟
و می رود. ملینا با لحن تحقیر آمیزی می گوید: آره همه حتی تو ... امیدوارم پیدات کنه و اون قلب منفورتو از سینه ات بکشه بیرون و انتقام همه کسایی که به خاطر تو مردن و شکنجه شدنو بگیره.

***

جو با گذر زمان متشنج تر و اوضاع کاملا خارج از کنترل شده است. پسران ببه سختی در تلاش اند تا نیکلاس که دیوانه وار با مشت و لگد به جان یکی ازبیماران افتاده را جدا کنند. الویس کلافه دستی به گردن کشیده، می گوید: دیگه صبرم داره تموم میشه.
رو به روی او ایستاده و با داد می گوید: بیجو داری چه غلطی میکنی؟
بدون حتی لمسی کوچک، او را به عقب پرت می کند. پرستاران که صرفا تماشاچیانی فرصت طلب اند، قدمی پیش گذارده و بیمار را که غرق خون است، با خود می برند.
تمام کسانی که درون سالن وقت آزاد خود را سپری می کنند، با ترس و وحشت پچ پچ کنان محل را ترک می کنند تا مبادا مورد خشم گروهی از دیوانگان که به مرز جنون رسیده اند، قرار گیرند.
جیسون و آدام زیر بغل نیکلاس را گرفته، بلندش می کنند. الویس با دو انگشت پیشانی اش را ماساژ داده، می گوید: وای ... وای! ... دیگه دارین از حد میگذرونین ... چه مرگتونه شماها ... اونام همینو میخوان نمیفهمین اینو؟ ... دارین به خواسته اون جماعت سواستفاده چی تن میدین ... بسته دیگه! 
آدام مظلومانه از سمت راست به او نزدیک شده، دستش را سمت موهای تغییر رنگ داده او دراز می کند و کنجکاوانه انگشتانش را درون موهای او فرو می کند. الویس متوجه رفتار عجیبه او شده، سرش را عقب می کشد و می گوید: پناه بر جد بزرگم ... ته هیونگ چیکار میکنی؟
آدام بازیگوشانه موهای قرمز او را برهم ریخته، با لبخند کج و کوله ای می گوید: موهات رنگی شده ... چطوری اینکارو میکنی؟ ... به منم میشه یاد بدی؟
-: موهای من؟ ... چی میگی ؟ ... کسی قرصای این بچه رو ندیده؟
اولیور سعی در کنترل لرزش شدیدش دارد، با صدای گرفته ای می گوید: راست میگه ... وقتی داغ کردی رنگ موهات آتیشی شد.

***

مادر محتاطانه قدم برمیدارد اما با صدای خشمگین کوین که او را خطاب می کند، نزدیک پنجره متوقف می شود.
سه گام بلند برداشته، صندلی نزدیک دیوار را برداشته و آن را سمت او پرت می کند.
صندلی با فاصله کمی از مادر به پنجره اصابت کرده و به بیرون پرت می شود. همه مات و مبهوت او را می نگرند. با چهره ای برافروخته، هر کلمه ایی که بر زبان می آورد تن صدایش بالاتر می رود.
-: مگه بهت نگفتیم گورتو گم کنی؟ ... واس چی اومدی ... الان خوشحالی آره؟ ... دیدن بچه هایی که ولشون کردی تو این اوضاع برات لذت بخشه لعنتی؟ ... خوب نگاشون کن تک تکشونو ببین تو تیمارستان مسخره تو دارن به جنون کشیده میشن.
ناتالی بغض سمجش را سرکوب کرده، در ادامه حرف برادر بزرگ ترش می گوید: دوس داری چطوری بمیری؟ ... یا نه کجا چطوری باید بکشمت بلکه ذره ای  قلبم آروم بگیره؟ ... خیلی رو میخواد برگردی پیش کسایی که دوروشون انداختی بگی اومدم کمک کنم ... وقتی داشتیم این همه سال تو لجن دست و پا میزدیم کدوم گوری بودی؟
خونسردانه دستانش را درون جیب روپوش سفیدش فرو برده، می گوید: آره تو راست میگی من همه اینکارا رو کردم ... ولتون کردم ... نمیخوام باهات بحث کنم هنوز وقتش نیست همه چیو براتون توضیح بدم ... میتونم عصبانیت و ناراحتیتونو درک کنم ... اینجام نیومدم که آینه دقتون بشم ... بزارید کمکتون کنم شماها از پسشون برنمیاید ... نه به عنوان یه مادر اصن یه غریبه همین ... بعدم میرم دنبال کارم ... ببینید.
با سر به اولیور اشاره کرده و ادامه حرفش را از سر می گیرد: اون تو رویاهاش گیر میکنه نمیتونه بیدار شه مگر به دادش برسن ... اگه به حال خودش ولش کنید دیگه هیچ وقت چشم باز نمیکنه ... متوجه نیستید کجایید ... اینجا یه کلینک معمولی نیست که هر وقت بخوایید بتونید واردش بشید و بعدم برید.
کوین پوزخندی زده، می گوید: آره ... همکارای پست تر از خودتت کاملا روشنمون کردن اینجا کسی زندش بیرون نمیره ... منتها شماهام اینو نمیدونید این گروه تشکیل شده که کنار هم بمونه و هیچ وقت تسلیم نشه.
-: بزار کمکش کنم ... چند دقیقه بیشتر طول نمیکیشه.
اولیور لبه پتو را در دست فشرده، می گوید: ترجیح میدم بمیرم تا از تو کمک بخوام ... احتیاجی به کمکات نداریم از اینجا برو.
نیکلاس فریاد می کشد: نکنه کری؟ ... کسی نه خودتو میخواد نه کمکتو پس دور شو ... ما ترحمتو نیاز نداریم ... اون وقتی که باید میبودی  تنهامون گذاشتی ... الان یهو حس مادریت فعال شده؟ ... نترس زود گذره تموم میشه.
جیسون برای مهار او دهانش را گرفته، زیر گوشش چیزی می گوید تا حالت های تهاجمی اش را کنترل کند.
الویس بین مادر و فرزندان ایستاده، می گوید: باید چیکار کنیم تا از این کابوسا خلاصش کنیم؟
قبل از پاسخ مادر، ناتالی عصبی سمتش قدم برداشته، به یقه لباسش چنگ می کشد و می گوید: تو به چه حقی داری باهاش حرف میزنی؟ ... لازم نکرده چیزی ازش بپرسی ... ما راهنمایشو لازم نداریم ... حواست کجاست؟ ... نکنه یادت رفته خودت کی هستیو چه قدرتی داری؟
الویس دستپاچه می گوید: نه ... یادم نرفته ولی ... باید بدونم با چی سر کار دارم یا نه؟
مادر با حس گیجی و ناتوانی در شنوایی قدمی عقب می رود. صدای الیزابت بازهم افکارش را برهم می زند: بیونگ خیلی بزرگ شده! ... الان که دقت میکنم میبینم خیلی شبیه  دوقلوشه ... همون که الان رو به روت ایستاده درست نمیگم؟ ... تیار!
-: منو به اون اسم صدا نزن بی همه چیز ... دستت بهش بخوره به خاک خون میکشمت.
بی توجه به نگاه های متعجب حاضرین، در سالن از دید ناپدید می شود. آدام ابرویی بالا پرانده، می گوید: این چرا یهو برق گرفتش؟ ... با کی حرف میزد؟
جیسون دستش را روی شانه کوین گذاشته و با فشار او را می نشاند. کوین دستانش را میان موهایش فرو برده، می گوید: همه چی داره پیچیده تر میشه.
نیکلاس دستان سردش را روی پیشانی اولیور می گذارد و می گوید: یه فکری به حال این طفلک بکنید داره از دست میره ... مثل تنور داغه! 
کوین تکه اش را از صندلی گرفته، با انگشت دو به دو به آن ها اشاره می کند و می گوید: تو کلینیک پخش شید ... همه جارو بگردید ... الان ساعت پنج عصره چند ساعت وقت داریم پس بنجمبین ... باید یه راه خروج پیدا کنیم.
جیسون دهتن باز می کند تا چیزی بیان کند، اما کوین دستش را سمت او می گیرد و می گوید: میدونم چی میخوای بگی ... ولی نمیشه رو اون حساب کرد ... یه بار ولمون کرده بازم اینکارو میکنه ... نمیتونم با اعتماد کردن بهش خودمونو بیشتر تو خطر بندازم ... برین!

***

بیونگ کوک روی صندلی کمک راننده نشسته و وحشت زده، تنها کاری که به ذهنش می رسد قفل کردن درب های ماشین است. دو سگ هار و گرسنه الیزابت دور ماشین می چرخند و می غرند.
یکی از آنها خود را محکم به بدنه ماشین کوبیده و پارس می کند. بیونگ کوک از شدت ترس نفس در سینه حبس کرده که مادر مثل یک ناجی از پشت سگ ها ظاهر می شود. بدون کوچکترین زحمتی، آن ها را با حرکت دست از زمین بلند کرده و بهم می کوبدشان.
با فریاد، سزار، گرگ دست آموز و وفادار خود را صدا زده و می گوید: بیونگو از اینجا ببر.
سزار با هیبتی شش برابر یک گرگ معمولی و چشمانی نافذ و خاکستری رنگ، درست همرنگ با موهای کرک دارش، از لابه لای درختان درهم گره خورده اطراف محوطه قصر، بیرون آمده و مقابل ماشین می ایستد.
بیونگ کوک نگاهی گذرا به مادر که  حتی بند بند اجزای صورتش از خشم لب به سخن گشود اند کرده و همراه محافظش به درون حیاط قدم می گذراند.
-: نمیتونم میزان تنفرمو از شما دوتا سگای ولگرد که دور خونه ام پرسه میزنین بیان کنم.
مشت های محکمش را برهم می فشارد. هر دو سگ با تقلا و صدای زوزه های ملتمسانه دور خود تاب می خورند. اما ملکه برای حفظ قلمرو و عزیزانش خواهان اتمام کار و پا نهادن به یک جنگ تمام عیار است.
جسد بی جانشان به ضرب روی زمین می افتد. با پوزخندی تحقیرآمیز می گوید: این تلافی از بین بردن گلای رزم و ترسوندن پسرم بود.

***

الویس با نگرانی پشت سر ناتالی که  محتاطانه اینسو و آنسو به دنبال ردی از هانا یا روزنه ای کوچک برای فرار است، حرکت می کند. با لحن مهربان همیشگی اش می گوید: دانا ... فک نمیکنی یکم در مورد مادرت زیاده روی میکنی؟ ... حداقل میتونی به حرفاش گوش بدی مگه نه؟
ناتالی با نفس عمیقی سمت او چرخ زده، می گوید: چقد راحت مادر خطابش میکنی ... وقتی میدونی با زیر پا گذاشتنمون چی بروزمون آورده.
-: میدونم ... فقط میگم یکم ...
ناتالی لباس او را در مشت گرفته، با خود به داخل اتاق کناری که درش باز است، می کشد و درب را به آرامی می بندد. در پاسخ به نگاه گنگ او می گوید: هیس ... یکی از پرستارا اینجاست.
الویس خود را کمی جلوتر کشیده، به چشمانش خیره می شود.
[خیلیم بد نشد!]
دانا گوشش را به در چسبانده، می گوید: چرا هیچ صدایی نداره؟ ... چی گفتی یه بار دیگه بگو متوجه نشدم؟
الویس با ریز کردن چشمانش بازوی او را گرفته و سمت خود می کشدش. به محض برخورد لب هایشان با یکدیگر، درب اتاق گشوده می شود. کمی بینشان فاصله می افتد. ناتالی خجالت زده رو برمی گرداند.
پرستار به آن دو نگریسته، می گوید: دارید چیکار میکنید؟
-: هیچی.
الویس با صورتی حق به جناب به پرستار و بعد ناتالی نگریسته، می گوید: صبر کن ... یعنی چی هیچی؟ ... تو منو گرفتی آوردی تو این اتاق تاریک بوسم کردی بعد میگی هیچی؟
دو دستش را روی قلبش گذاشته، با لحنی محزون ادامه می دهد: باورم نمیشه بدون اجازه من همچین کاری کرده باشی ... واقعا که ...
ناتالی متحیر از نقش بازی کردن او، با لبخند تصنعی می گوید: فک میکنم داروهاشو تابه تا دادن ... حتما بهش رسیدگی کنید!
از کنار پرستار عبور کرده و بدون مکث راهرو را طی می کند.
الویس سرش را از چهارچوب بیرون برده، می گوید: واقعا که آدم هیچ جا امنیت نداره ... میبینید؟
پرستار نگاهی به او کرده و می رود. با نفسی راحت چپ چپ به پرستار نگریسته و زیرلب به او بد و بیراه می گوید.



خب اینم از این قسمت ...
یه کم بیشتر داره ترسناک میشه و هیجان انگیزتر ...
نظر فراموش نشه ...
فعلا بای!





ادامه مطلب...