تبلیغات
✧♛✧ My Beauty Story ✧♛✧

Death trap in the Elizabeth style Ep 03



قسمت سوم ...
و میریم که وارد بحث اصلی داستان بشیم!!!
بدویین ادومه ...



ادامه فصل اول ...


کلینیک

نیکلاس، یکی دیگر از انتقالی ها، مدام اینسو آنسو در جنب و جوش است و از خوردن دارو امتناع می کند. دو پرستاری که برای کنترل او وارد اتاق شده اند، عصبی به او که مثل میمون بازیگوشی روی درخت نشسته، می نگرند. با علامت سر هر یک از سمتی نزدیکش می شوند. به زحمت او را می گیرند و آرام بخشی قوی به او تزریف می کنند، اما گویی اثری روی او ندارد. با خنده از دست آن ها می گریزد و به بازیگوشی ادامه می دهد.

***

الویس و اولیور متعجب و گیج به کوین که با آرامشی بی سابقه رو به رویشان نشسته و غذا می خورد، می نگرند.
اولیور پشت گوشش را خارانده، سرش را به الویس نزدیک می کند و می گوید: میگم هیونگ ... این یکم غیرعادی نشده؟
پوزخندی زده، می گوید: چشم بسته غیب گفتی ... این کلا حالت عادیشم غیرعادیه.
اولیور رو به کوین خم شده، دستش را می گیرد و با نگرانی می گوید: کوکی ... حالت خوبه؟
سر جنبانده، غذای داخل لپ هایش را فرو می دهد و می گوید: عالیم ... شما دو نفر چرا این طوری زل زدین به من؟
اولیور متفکرانه به جایش برمی گردد، دستش را از لبه صندلی آویزان می کند و زیرلب می گوید: نه دیگه قطعا خوب نیستی نگرانتم!
الویس کمی جابه جا شده، دستانش را درهم گره می کند و می گوید: خب؟ ... همه منتظر تصمیم توان باید چیکار کنیم؟
کوین یک ابرو بالا می دهد و می گوید: چیو چیکار کنید؟ ... مگه قرار بود کاری انجام بدین؟
جیمین روی میز می کوبد و می گوید: اوه! ... پسر مطئمنم یه چیزی به خورد این دادن ... امکان نداره انقد بیخیال و راحت بشینه غذاشو بخوره ... دیشبو یادت نیست کشون کشون بردنش عربده میزد؟
الویس سر تکان می دهد و می گوید: میخوای چیکار کنم الان؟ ... اینجا دیونه خونه ست این پسرمونم که حال و روزش جزو انواع مختلف بیماری های روانی محسوب میشه مسلما دارویی بهش دادن که روش اینطوری تأثیر گذاشته.
صدای آشنای دکتر یا اسم مستعاری که برایش گذاشتند، مو رنگی، از پشت سر کوین می گوید: بهش فلوپنتیکسول با دوز بالا دادن احتمالا تا آخر امروز مثل یه خرگوش رام و بی آزاره!
اولیور رو برگردانده، می گوید: لعنت به این شانس!
دکتر دستش را روی شانه کوین گذاشته، می گوید: خوشمزست؟
کوین با لپ های پر، دستش را روی شکمش گذاشته، می گوید: ولی من هنوز سیر نشدم ... نمیشه بازم بخورم؟
ملتمسانه به سینی غذای آن دو چشم می دوزد و آب دهانش را قورت می دهد. الویس آهسته سینی را سمت خود کشیده، می گوید: با اون ذهن پلیدت برای غذای من نقشه نکش ... همینم اینجا با بدبختی گیر میاد واسه خوردن ... جیمین تو ...
به صندلی کنارش نگریسته، می گوید: الان اینجا بود ... پسره شکمو بحث غذا که بیاد وسط به هیچکس اهمیت نمیده.
به پشت دست کوین که سعی می کند با قاشق از سینی اش غذا بردارد زده، ظرف غذایش را برمی دارد و جایی در دور دست ترین نقطه سالن روی صندلی میزی می نشیند و مشغول خوردن می شود.
گردن کج می کند و مظلومانه به سینی خالی می نگرد. آهی کشیده، برمی خیزد ولی با تاری دید تعادلش برهم می خورد. دکتر بازوی او را گرفته، با لحن مهربانی می گوید: بیا فکنم بتونم برات یکم دیگه غذا بگیرم ... مراقب جلو پات باش نیافتی!
پسرک یاقی و سرکش که حال به خاطر انتقام سرپرست بخش، با تزریق دارو، به پسری آرام و حرف گوش کن بدل شده است، با وعده غذا دنبالش می رود.
موقع خوردن او را که درست مثل کودکی گرسنه به جان غذا افتاده و با اشتهایی سیری ناپذیر، لپ هایش را از غذا پر می کند، می نگرد. بی اختیار لبخند می زند. از فرصت بدست آمده استفاده می کند و به اندازه  تمام سال های جدایی و بی خبری که با دلتنگی و غم از دست دادنش گذارنده، نگاهش می کند.
سر و صدای که از راهرو بلند شده، آرامشش را می دزد. با حواسش را به صداها می دهد تا سر از علت ماجرا درآورد. بی میل از جا بلند شده و او را تنها می گذارد.
پرستاری در تلاش است تا قرص ها را به آدام بخوراند، غرغرکنان خورده های لیوان شکسته را از زمین جمع می کند. سرپرست بخش با زور او را از لبه پنچره پایین می کشد و با داد و حالتی توهین آمیز، او را کشان کشان دنبال خود می برد. سر بلند می کند و با دیدن دو چشم که با حالتی تهاجمی به او خیره شده اند، دست ته هیونگ را رها می کند. معترضانه می گوید: دکتر فک نمیکنی داری تو روند درمانشون  اختلال ایجاد میکنی؟ ... دیشب که به هوا خواهی از اون پسریه  وحشی همرو بیرون کردی الانم که این ...
قدمی جلوتر رفته، با ملایمت دست ته هیونگ را می گیرد و با لحن تندی می گوید: این برای اجسام بی جان بکار برده میشه ... خودش اسم داره ... هر وقت تونستی از ته مونده شعورت استفاده کنی به بیمارات احترام بزاری اون وقت بیا باهم سر تعیین قلمرو کاری و اینکه چی براشون واقعا خوبه صحبت کنیم .
ته هیونگ را به اتاقش بازمی گرداند و می گوید: الان برمیگردم.
ته هیونگ نگاهی به مسیر او کرده، لبه پنجره کوچک اتاق که با میله های بلند محصور شده، می نشیند و پاهایش را در شکم جمع می کند و خود را آرام تکان می دهد. 
دکتر دو لیوان آب پرتغال برداشته، برای ساکت کردن سرپرستار، چند قرص داخل یکی از آن ها می اندازد و راهش را سمت اتاق ته هیونگ کج می کند. آهسته به او نزدیک شده و لیوان را سمتش می گیرد. ته هیونگ با بی میلی دستش را پس می زند. با نگرانی می گوید: تو حتی غذام نمیخوری ... حداقل یکم از این آبمیوه بخور باشه؟
ته هیونگ از پشت تارهای بلند و درهم موهایی که در صورتش ریخته اند، با تعجب به او که لیوان آب پرتغال را روی روپوش سفیدش خالی می کند، خیره می شود.
-: این مال من ... 
لیوان دیگر را به دستش می دهد و می گوید: میشه این یکی رو بخوری؟
کمی از آب پرتغال را مزه مزه می کند. زمانی که آسوده خاطر می شود، آن را یک نفس سر می کشد. دکتر دستش را درون جیب روپوش فرو می برد و اوریگامی با شکل فیل بیرون می آورد.
-: ببین یاد گرفتم چطوری درس کنم ... دوس داری مال تو باشه؟
به نشانه مثبت سر می جنباند و فیل کوچک طوسی رنگ را از دستش می گیرد. دستی به موهایش کشیده، می گوید: حالا توام به قولت عمل کن بزار موهاتو کوتاه کنم ... اجازه میدی؟
ته هیونگ با مکث سر کج می کند.
دکتر با لبخند می گوید: چه پسر حرف گوش کنی شدی امروز.
ته هیونگ با خنده لبه تخت فلزی سفید رنگش می نشیند. آستین بلوز قرمز رنگش را تا بالای آرنج تا زده، گوشت میان دو خال کوچک روی بازویش را با دو انگشت جمع می کند. شکل فیل کوچکی روی دستش درست شده، می گوید: دوستم یه دوست جدید پیدا کرد.
از رفتار کودکانه و ساده او لبخند می زند. برای حفظ آرامشی که حال، پس از چندین روز افسرده و گوشه گزینی در اتاقش یافته، پارچه ای سفید رنگ دور گردنش گره می زند و اولین دسته مو را قیچی می زند. موهای او را با دقت کوتاه می کند و در پایان، آینه کوچکی به دست می دهد و می گوید: ببین چقد خوشگل شدی ... چی بود اون همه مو ... ببینم دوس نداری منو به دوستات معرفی کنی؟
شانه ای بالا انداخته، می گوید: دوستام دکتر ... دکتر دوستام ... آشنا شدین دیگه.
-: دوستات اسم ندارن؟
-: نه.
-: دوس داری براشون اسم بزاریم؟
به بازوی او اشاره کرده، می گوید: اولاف
انگشتش را سمت اوریگامی روی تخت برده، می گوید: این یکی ام آنتوان چطوره؟
پارچه را از دور گردنش باز می کند، گونه اش را نوازش کرده و می گوید: چیزی اذیتت میکنه؟
با احساس ناخوشایندی در یقه لباسش، خود را تکان می دهد و می گوید: آره ... موهام ریخته تو لباسم.
-: خب درش بیار من یه چیز دیگه پیدا کنم بپوشی ...
سرش را سمت کمد برمی گرداند. از میان چند لباس، بولیز کلاه دار آبی رنگی بیرون می آورد. با لبخند سمتش می چرخد که چشمش به آثار زخم و کبودی روی بدنش می افتد. به نظر تازه می آیند. لبخند از صورتش پاک می شود. به زحمت خود را کنترل کرده، دستانش را می اندازد و می گوید: کی این کارو باهات کرده؟
دور او چرخ می زند. جراحت عمیق تری روی کتف راستش دیده می شود. ته هیونگ نیم نگاهی به او کرده، لباس را از روی زمین برمی دارد. دکتر مانع او شده و دوباره می پرسد: با توام کی این بلا رو سرت آورده؟
به لباس چشم دوخته و پاسخ نمی دهد. سکوتش بیشتر به خشم او دامن می زند. سریع گوشی تلفنش را از جیبش بیرون آورده، با یکی از پرستاران که همیشه به او جنایات همکارانش را گزارش می کند، تماس میگیرد و از او می خواهد وسایل مورد نیاز برای بخیه زدن و پانسمان را به اتاق بیاورد.
گوشی تلفن را پایین آورده و با چهره ایی درهم به او خیره می شود. زخم کوچکی پشت گوشش توجه اش را جلب می کند. زیر لب میگوید: من چرا اینو زودتر ندیدمش؟
[خدای من ... چطور زودتر متوجه این زخم و نشان  نشدم؟ ... به فاصله یک روز ازهم دوتا از پسرامو پیدا میکنم ... این نمیتونه یه چیز عادی باشه ... این نقشه جدیدته برای زمین زدن من؟ ... لعنتی روانی داری چه غلطی میکنی با من؟]
توان ایستادن یا قدم برداشتن ندارد. بی اعتنا به مکانی که در آن است، ناخودآگاه او را در آغوش می گیرد. ته هیونگ که از حالات غیر عادی و ناگهانی او جا خورده، دستش را روی دستان او که روش حلقه شده اند می گذارد و می گوید: میخواید پرستارو صدا کنم؟ ... فک کنم حالتون خوب نیست.
بدون نگاه کردن به او بر زبان آوردن کلمه ای، از او فاصله گرفته و اتاق را ترک می کند. پاکوبان به بخش پرستاران می رود. دستگیره در را در مشت می فشارد اما چیزی در خاطرش نقش می بندد. دستانش از روی دستگیره سر می خورند. به اتاق کارش  می رود. کسی که به خونسردی و آرامشش مثال زدنی بود، بی قرار و عصبی، دور خود چرخ می زند. ذره ایی از خشمش را با کوبیدن مشت روی میز خالی می کند.
صدایی که خوشحالی در آن موج می زند، با لحن نیش و کنایه داری در سرش می پیچد: با تأخیر تولدت مبارک کویین ... انگار خیلی از سوپرایزام خوشت نیومده؟
هر آنچه روی میز قرار دارد، با دست به هم می ریزد. 
با لحن ملامت کننده ای ادامه می دهد: فک نکنم دیگه خود آزاری به سرت بزنه چون اون وقت ممکنه هوس کشتنشون به سرم  بزنه ... ا تا یادم نرفته یکم بیشتر بگرد احتمالا بقیه اشونم همین اطراف پرسه میزنن.
از شدت عصبانیت با صدای بلند می خندد. از میان قهقهه هایش می گوید: آه ... الیزابت ... میدونی اگه یه تارمو از سرشون کم بشه چیو میفرستم سراغت؟ ... البته اگه قبلش خودم تیکه تیکه ات نکرده باشم ... چیشد ساکت شدی؟ ... توام یادت رفته با کی طرفی نه؟ ... میدونی اگه دست از پا خطا کنی زندیگتو از اون چیزی که توش دست و پا میزنی جهنم تر میکنم ... پس با من بازی نکن عاقبت خوبی برات نداره.
دیگر از لحن نیش دار خبری نیست. گویی سرور و خوشحالی اش فروکش کرده و ترسی عجیب، به خوبی از صدای پر قدرت چند ثانیه پیش که بی مهابا برایش خط نشان می کشید، ملموس می شود.
پوزخند تمسخر آمیزی زده و اتاق برهم ریخته اش را ترک می کند. پرستاران را به صف کرده و دستور معاینه همگانی بیماران تازه وارد و قبلی را می دهد، تا شاید اینگونه شانس بیشتری برای یافتن باقی فرزندانش که نمی دانند پا در چه باتلاق خوف آوری گذاشته اند، بیابد.
تک به تک از میان جمعیت فرزاندانی که برای چندین قرن پیاپی گمان بر مردنشان داشت، مقابل او در سلامتی کامل قرار می گیرند. آخرین فرزند تک دانه دخترش خیره به او می نگرد. از نگاهش چیزی نمی توان خواند یا حس کرد. دکتر با اکراه نگاهش را از او می گیرد و می گوید: میتونی بری ... مشکلی نیست. 
آخرین ذرات باقی مانده هوش و حواسش به سان مشتی گرد و غبار، به هوا پراکنده می شوند. کار سرشماری خانواده ایی که قرن ها پیش از بین رفت، به پایان می رسد. کشان کشان با حسی گنگ و آزاردهنده خود را سمت قصر می برد. روی یکی از مبل های داخل سالن می نشیند و میان افکارش غوطه می خورد. آلفرد، یار همیشه دلواپس و مراقبش، جلو می آید تا دعوت نامه مراسم باشکوهی که لرد، در عمارت شاهانه اش برگذار می کند را به سمع او برساند.
-: بانو مثل همیشه باید دعوتو رد کنم؟
کور سوی نور در تاریکی، همانند یک جرقه  در ذهنش زده می شود. می گوید: نه ... دعوتو قبول کن ... اینبار میرم.
از سالن تلپورت می کند و در جای دیگری از خانه ظاهر می شود. لبه پنجره ی یکی از برج های مخروطی شکل مینشیند. پاهایش را عصبی تکان می دهد. به این می اندیشد، چطور شش فرزند گمشده اش را از میان بیماران و آن تیمارستان نفرین شده، خارج کند.
بی خبر از تابش آفتاب روی پوستش، با حس سوزش و بی حالی به خود می آید. با تلپورت های نامنظم، خود را به در و دیوار می کوبد و در نهایت داخل اتاق خودش، زمین می خورد. آرام زیر تخت می خزد و در تاریکی کامل خود را مچاله می کند.

***

تقه ای بدر اتاق زده می شود، درب را  می گشاید و داخل می شود. اولین قدم را که برمی دارد، با نگاه سرزنش کننده دانا که لب پنجره نشسته، مواجه می شود. با خنده دستی به پشت گردنش کشیده، می گوید: ببخشید حواسم نبود ... اون شکلی زل نزن به من ... میخوای برم بیرون؟
عصبی پرده اتاق را تکان می دهد و می گوید: تو که بی اجازه اومدی تو دیگه واس رفتن چرا اجازه میگیری؟ ... اَه پرده های لعنتی ... حالا چیکار داری که بلند شدی اومدی اینجا؟
با دلخوری به او نگریسته، می گوید: از وقتی اومدیم اینجا بی اعصب تر شدیا! ... یعنی نمیتونم بیام ببینمت؟ ... قبلا دیدنت راحت تر بود ... اما الان ...
دانا خود را روی تخت می اندازد و با پوزخند می گوید: دیدیم دیگه تموم شد؟ ... نمیخوای بری ... الان پرستارا میان بعد نمیشه جمعش کرد.
کنار او روی تخت نشسته، دستان یخ زده اش را در دست می گیرد. ولی او دستش را پس کشیده، می نشیند و با لحن تندی می گوید: چرا نمیری بیرون؟
متحیرانه به حالت عصبی و پرخاشگر او می نگرد. کمی جلوتر رفته، می گوید: دانا ... معلوم هست چیکار میکنی؟
-: آره میدونم دارم چیکار میکنم ... بلند شو برو بیرون ... میخوام تنها باشم ... خواسته زیادیه؟ ... اگه زیاده تو بمون من خودم میرم بیرون بهترم هست.
با فوتی از سر کلافگی سرش را خم می کند و بلند می شود. زمانی که او سعی می کند از کنارش بگذرد، دستانش را دور کمر او حلقه زده و سمت خود می کشدش. چهره مهربان و آرامش در چشم برهم زدنی به صورتی با یک نیشخند شیطنت آمیز بدل می گردد.
دانا با اخم خود را عقب می کشد و می گوید: دیونه شدی؟ ... زده بسرت نه؟ ... دوروز با دیونه ها گشتی یه ذره عقل سالمم دادی رفت ... ولم کن ... با توام میگم ولم کن میخوام برم.
-: به من دستور نده! ... هر وقت خودم بخوام میرم.
بوسه ای از لبانش می دزد و با مکث کوتاهی رهایش کرده و از اتاق بیرون می رود.

***

بازیگوشی ها و سرک کشیدن های اولیور بیش از پیش شده است. در هر اتاق و سوراخی دنبال رد آشنایی می گردد. پاورچین از گوشه دیوار بیرون آمده، اولین درب [سمت راست] را می گشاید. بی حرکت می ماند و با چشمان گرد شده به صحنه مقابلش خیره می شود.
صدای جیغ دختران بلند شده و حوله کوچک نم دار سفیدی روی صورتش پرت می کنند. هر کدام سویی خود را مخفی می کنند و یکی از آنها درب را به ضرب می بنند.
قدمی عقب برمی دارد. با لبخند ابلهانه ای، حوله را آرام پایین می کشد و می گوید: اوه خدای من ... نمیدونستم اینجا ...
چشم به اطراف می گرداند تا بلکه علامت یا نوشته ای بیابد که نشان دهنده مکان باشد. چند بار پلک می زند که با صدای فریاد پرستاری از انتهای راهرو، به خود می آید و از راه پله ها می گریزد.
نفس نفس زنان به اتاق مشترکش با آدام برمی گردد. درب را بسته، با نفس عمیقی می گوید: اوه پسر! ... رفته بودم یه سرگوشی آب بدم که سر از حمام دخترا درآوردم ... نزدیک بود گیر بیافتم.
آدام دستی به موهایش کشیده، با نیشخند سر بلند می کند. اولیور از دیدن موهای کوتاه شده اش جا می خورد. کنارش نشسته مشت آرامی به بازوی می زند و می گوید: چه خوشگل شدی امشب! ... دیگه داشت قیافت یادم میرفت با اون موهای جنگلیت.
چهره درهم می کشد، خود را عقب کشیده و پشت به او می خوابد.
حتی اولیور نیز متوجه حالات و عجیب و سکوت و گوشه گیری هایش شده است. متفکرانه او را برانداز می کند. پتورا رویش کشیده، دستش را روی شانه او می گذارد و می گوید: اتفاقی افتاده؟
-: نه
-: پس چرا اینطوری شدی؟
-: به خاطر قرصاست فقط خوابم میاد.
-: مطمئنی همینه؟
-: هوم ... بزار بخوابم.

***

قصر باتوری

بی حرکت درست همانند یک مرده به تخت تکیه زده است. هنوز از آنچه پیرامونش در شروف وقوع است، شوکه و وحشت زده است. با شنیدن صدای قدم های آرام و شمرده بیونگ کوک هم عکس المعی نشان نمی دهد.
بیونگ کوک وارد اتاق شده، نگاهی گذرا به صورت بی رمقش کرده، نفس عمیق می کشد و می گوید: هیچ وقت باهام حرف نمیزنی ... مامان حالت خوبه؟
پلک هایش را برهم می فشارد و با لحن بغض آلودی می گوید: نه ... خوب نیستم ... نمیدونم باید چیکار کنم ... ترسیدم! ... آره من الان به حد مرگ ترسیدم ... همه چیم بهم ریخته ... فک میکردم میتونم درستش کنم ولی ... الان نمیدونم چی درسته و چی غلط.
با دیدن ناآرامی او و اشک هایی که بیصدا می غلطتند، او را در آغوش می گیرد و می گوید: همه چی درست میشه ... مثل همیشه درستش میکنی ..ن. میدونم چی به همت ریخته ولی مطمئنم از پسش برمیایی ... منم مراقبت میمونم تا خوب بشی.
لبخند بی جانی زده، می گوید: تو چرا انقد خوب و مهربونی؟
-: تو که همیشه میگی پسر بدیم ... هیچ وقتم به حرفات گوش نمیدم.
-: خودتو لوس نکن ... خرگوش خفاشی بدجنس!

***

نیکلاس و اولیور با مشارکت و همدستی هم، از حواس پرتی پرستاران خواب آلود که همیشه همچون زندانبانان بیماران را تحت کنترل دارند، استفاده کرده و چند تخم مرغ از آشپزخانه کلینیک می دزدند و خندان خود را به اتاق استراحت پرستاران می رسانند.
نیکلاس تخم مرغ ها در نقاط مختلف تخت، میز و کفش هایشان می گذارد و بی صدا به نقشه خود می خندد. جیمین از لای در مراقب راهرو ست، تا اگر گذر پرستار یا دکتران به اینسو افتاد، به او اطلاع دهد. کارشان را تمام کرده، از اتاق بیرون می روند و درست مانند بیماران عادی، از راهروها عبور می کنند. از بیرون ساختمان پشت پنجره به نظاره آنچه اتفاق خواهد افتاد، می نشینند.
پرستاران بی خبر، با اعلام هشدار تعویض ساعت شیفت کارشان، چشم باز می کنند، گرفتار نقشه شرورانه آن ها می شوند. 
با قیافه های درهم، به دست و پای تخم مرغی شان می نگرند. تخم مزغ ها همه جا هستند و با هر تکان یا حرکتی، له می شوند. به اطراف چشم می چرخانند تا شخص خاطی را بیابند. یکی از پرستاران با چهره ای برافروخته از خشم، درب را باز می کند، اما چند تخم مرغ روی سر و صورتش می افتند و می شکنند. پلک ها و دندانش را بهم می فشارد. اولیور و نیکلاس به زحمت خود را کنترل کرده اند و از خنده سرخ شده اند، به دستان هم می کوبند.
اولیور قطره اشک سرخوشی که روی گونه اش نشسته، پاک کرده و با صدای آرامی می گوید: وای پسر ... کارمون حرف نداشت.
نیکلاس به کمر او زده، می گوید: بیا زودتر بریم تا پرستارا سر نرسیدن.
هردو با خنده محل ارتکاب جرم را ترک می کنند.

***

از دوسوی راهروی منتهی به حمام دختران با اشاره سر بهم نیشخند می زنند. پسران شرور قصد آشوب و ایجاد بلاوا دارند. نیکلاس سوسک سیاه رنگ درشتی را که از حیاط محوطه کلینک به اسارت گرفته، در شیشه کوچکی تکان می دهد. شانه ای بالا انداخته، خطاب به اولیور که برق شیطنت در دو تیله چشمانش نمایان شده، می گوید: خب گناه ما چیه دخترا از سوسک میترسن؟
دستش را روی دستگیره در به حرکت در می آورد، با اخمی مصنوعی می گوید: آه هیونگ ... فکنم خیلی زیاده روییه ممکنه دخترا از شدت ترس پر بزنن اون دنیا ... میدونی که قلبشون خیلی ضعیفه!نیکلاس پوزخندی زده، سوسک را آهسته به درون حمام می فرستد.
هر دو پشت دیوار مخفی می شوند. اولیور روی زمین نشسته و بی صبرانه منتظر هیاهوی دختران است. نیکلاس با فاصله از او سرش را بیرون آورده، سر می جنباند و زیر لب می شمارد.
اولیور عصبی سرش را بلند کرده، می گوید: هیونگ ... پس چرا هیچ اتفاقی نیافت؟ ... نکنه سوسکه از شدت هیجان مرد؟
با قیافه ای آویزان به او می نگرد که صدای جیغ دختران بلند می شود، اما برعکس تصور دو شرور، یکی از دختران که به نظر شجاع تر از بقیه بوده،  جنازه سوسک له شده را بیرون در پرت می کند.
هر دو بهت زده به هم می نگرند. اولیور جلوی سر و صورتش با دست صلیب می کشد و می گوید: خدا بیامرز فقط شاخکاش تکون میخورن ... هیونگ بیا دفعه دیگه یه چیز بزرگتر پیدا کنیم.
زمانی که مشغول صحبت هستند، دختران بی صدا درب را گشوده و دوره شان می کنند. یکی از آن ها روی شانه نیکلاس که دست به کمر ایستاده می زند و با لبخند می گوید: کار شما دو نفر بود نه؟ ... دخترا بگیرینشون.
دختران به پیروی از سر دسته، بر سرشان هجوم می برند. یقه هر دو را می گیرند و دنبال خود می کشند.

***

میان ولوله ای که درون ساختمان به پا شده، کسی متوجه دخترک دست و پا بسته پشت محوطه کلینیک، که حتی خود کارکنان نیز به علت خوف آور بودنش جرأت رفت و آمد ندارند، نمی شوند. دخترک نگون بخت به ستونی چوبی بسته شده و دقایقی ست به هوش آمده است. با تقلا سعی در آزاد کردن خود دارد، اما زنجیرها ظالمانه دور او را محکم نگه داشته اند. با هر تکان کوچک خارهای روی زنجیر و ستون بدنش را زخمی می کنند.
بانوی شیطان صفت، فخر فروشانه پا به قلمروی هراس انگیزش می گذارد. بوی زننده و تهوع آوری فضا را احاطه کرده است، ولی برای شخصی که سال هاست با اجساد قربانیانش - که آن ها را درون باتلاق نگه می دارد - زندگی می کند، موضوع ناخوشایندی محسوب نمی شود.
چشمان و چهره ای بی روح و انتقامجو، نگاهی خریدارانه به دخترک که بی صدا اشک می ریزد کرده، وحشیانه چشم بند را از صورتش  می کشد. جای زخم ناخونش روی صورت رنگ پریده و وحشت زده دختر نقش می ببندد.
با نیشخندی شیطانی دور او چرخ می زند. پارچه ی محکم بسته شده دور دهانش را نیز باز می کند. به موهای قهوه ای روشنش چنگ می کشد و او را با ضرب می کشد و آزادش می کند.  دختر بریده بریده برای نجات جانش التماس می کند.
-: ازم چی میخوایین؟ ... بزارید برم ... خواهش میکنم ... به کسی چیزی نمیگم.
ناخون هایش را در بازوی دختر فرو می کند، لبان کبود رنگش به گوش او نزدیک کرده و می گوید: میخوام جیغ بزنی!

***

با سر وضعی آشفته و خیس از گردن هم آویزان شده و کشان کشان خود را به سالن اصلی می رسانند. اولیور موهای خیسش را با شدت تکان می دهد و می گوید: آه تو گوشم آب رفته ... لعنتی!
نیکلاس چپ چپ او را نگریسته، می گوید: اینا چرا انقد وحشی بودن ... همش یه سوسک بود دیگه انقد ضرب و شتم لازم بود واقعا؟
اولیور با آرنج به پهلوی او زده، می گوید: خب نقشه خودت بود دیگه ... چیه؟
-: هیچی ... بیا بریم لباسمونو عوض کنیم ... اَه ... بعد کلی چنگ و جیغ و حوله خیس دیگه آب یخ ریختن چی بود من نمیفهمم.
اولیور دست به کمر زده، می گوید: آخ آخ نگو ... کمر هنوز میسوزه ... ببین.
لبه پیراهنش را بالا داده و به پهلویش اشاره می کند.
نیکلاس کلافه موهای طلایی رنگ خیس چسبیده به صورتش را  تکان می دهد، قطرات آب روی جیمین پاشیده و باعث اعتراضش می شود. غرغرکنان راه می افتند.
میانه راهرو با صدای جیغی که از مکانی نامعلوم می آید، می ایستند. نیکلاس با مکث سرش را سمت پنجره می چرخاند و می گوید: جیمین توام این صدا رو میشنوی؟
جیمین گنگ او را نگریسته، می گوید: نه ... کدوم صدا؟ ... گوشم پر از آبه صدای تو رم به زور میشنوم.
نیکلاس آهسته خود را سمت سایه ها می کشد تا نور پوستش را نسوزاند. زیر لب می گوید: مطمئنم صدای جیغ بود!

***

قصر باتوری

بیونگ کوک لبه تخت نشسته و چرت می زند. با حرکت ناگهانی او، از جا می پرد. دستش را روی قلبش می گذارد و می گوید: آه ... مامان محض رضای جد بزرگمون ... چرا همچین میکنی؟
بی اعتنا به غرغرهای او، پتو را کنار می زند و با حالت دو سمت در می رود که با صدای بیونگ کوک متوقفش می کند. با نیم  چرخش برمی گردد.
بیونگ کوک لیبل اسمش را از میز کوچک برداشته، به دستش می دهد و می گوید: نزدیک بود جاش بزاری.
آن را به لباسش زده و می گوید: ممنون ... از خونه بیرون نمیریا.
بیونگ کوک با نگرانی سر می جنباند و زیرلب با خود غرغر می کند. متوجه دم پشمالوی سیاه رنگی می شود که از لبه کمد آویزان شده و تکان می خورد.
-: هی! ... پشمالویه سیاه تو چرا هر وقت مامان میره بیرون سروکلت پیدا میشه؟
گربه سیاه کوچکی با یک پرش نزدیک او می ایستد و خود را به پای او می مالد.
با لبخند می گوید: بلَکی ... بیا اینجا ببینم ... خیلی وقت بود بهمون سر نمیزدیا ... بیرون بهت پبیشتر خوش میگذره آره؟
با دو چشم آبی رنگ او را تماشا می کند و با زبان کوچک صورتی رنگش، صورت و بینی اش را  می لیسد.

***

پشت محوطه کلینیک

با انزجار و تنفر به الیزابت که شرورانه نوک خنجر آغشته به خونش را مزه مزه می کند، نگریسته با لحن تندی می گوید: باز چه غلطی داری میکنی؟ ... یه مدت ساکت بودی فک کردم بلاخره این کثافت کاریات تموم شده ... الان این دختر بدبخت واس چی به این روز انداختی؟ ... منو میخواستی؟ ... خب مطمئنم از روش های متمدن ترم میتونسی بیانش کنی.
متکبرانه قدم برمی دارد، با پوزخند دستی به موهای سیاه رنگش که حالتی خوف آورتر به چهره اش می دهد، کشیده و می گوید: میرم سر اصل مطلب ... یا اون چیزی رو که ازم دزدیدی بهم برمیگردونی ... یا تک تک بچه هاتو به بدترین وضع ممکن از سر راه برمیدارم ... انتخاب ساده ایه مخصوصا برای یه مادر ... نه؟
-: نمیتونی بهشون صدمه بزنی چون اون وقت برگ برنده ای نداری که بتونی وادارم کنی کاری که میخوای بکنم ... بلوف میزنی مثل همیشه ... تمام این سالایی که محکوم به تحمل کردنت شدم ... چی میخوای ... چرا یه گوشه زندگی نمیکنی؟ ملتو فدای خواسته های منزجر کننده ات میکنی که چی بشه؟ ... به چی میرسوننت؟
ناخن های چنگک مانندش را درون موهای او فرو برده، دسته ای بیرون می کشد با لبخند تلخی می گوید: میتونم بوشو از سرتا پات حس کنم ... تو یه خائنی به من همزادت خیانت میکنی ... برش گردون پیشم ... با بچه هات هر جا خواستی زندگی کن.
-: بدمش دست تو که با هزار جور طلسم و جادو جنبل مثل خودت کنیش ... امکان نداره!
-: پس تصمیمتو گرفتی ... مطمئنی ازش پشیمون نمیشی؟
لحظه ای چشمانش را بسته، با لبخند عمیقی می گوید: بعدا نمیدونم ولی الان اگه انجامش ندم بدجوری پشیمون میشم.
موهای بلند او را چنگ گرفته و به ضرب به ستون می کوبد. لگدی به شکمش زده و می گوید: میخوام پاتو کج بزاری تا بیچارت کنم ... حروم زاده پست!
و می رود. الیزابت با پشت دست خون جاری شده از پیشانیش را پاک می کند. با حالتی معصومانه شریک جنایاتش را فرامی خواند و دستور آغاز کودتایی کوچک درون کلینیک را صادر می کند.

***

عصیان زده از رفتارها و سرکشی های او قدم های محکمش را روی سنگ های کف سالن فرود می آورد. با بی قراری گوشه گوشه کلینیک را زیر و رو می کند. دست آخر، جسد بی جان پسرک را می یابد. با مشت های گره شده از اتاق خارج می شود و پرستاران را برای بردنش خبر می کند. همهمه و پچ پچ ها بالا می گیرد. همه گمان بر خودکشی او دارند، اما تنها کسی که از راز این جنایت مطلع است، با احساس خطر خود را به میزی که نیمی از گروه چهارده نفره انتقالی ها دورش جمع شده اند، می رساند.
به ساعت گرد سفید، که با شماره های درشت مشکی رنگش، گذر زمان را هشدار می دهند، نگاه می کند. با نفسی عمیق پشت آنها ایستاده و به صورت های بی رمق و خسته شان چشم می دوزد. گلویی صاف کرده، می گوید: باید باهاتون صحبت کنم.
جمع بی حال تر از چیزی ست که تصور می کرده، حتی واکنشی به حضورش نیز نشان نمی دهند. لیوان آب را از روی میز برداشته، به صورت  نزدیک ترین شخص می ریزد. کوین از درد معده و سر کلافه و عصبی ست، آب که روی صورتش پاشیده می شود، برمی خیزد. 
-: گفتم باید صحبت کنیم ... خیلی ضروریه.
به زحمت خود را کنترل می کند، مشت هایش را در هم گره کرده، با بی حوصلگی می گوید: علاقه ای به شنیدشون نداریم ... واضح نیست؟ ... نکنه واس اینکارم میخوای بفریستیمون اتاق انفردای و هر دارویی که دم دستتون اومد به خوردمون بدین؟
-: اون کار من نبود ... من ...
-: آره یادمه یهو حس انسان دوستیتون گل کرد اومدین پرستارایه عوضی رو بیرون کردین ... به لطف همونا حال روز هممون عالیه ... نمیبینی؟ ... دس از سرمون بردار.
نگاهش را از او گرفته، به تک تک صورت های حاضر می نگرد ود با دستپاچگی می گوید: باید یه چیزای رو بهتون توضیح بدم ... محض رضای خدا لابد مهمه که اومدم سراغتون انقد درکش براتون سخته؟
الویس دو آرنجش را روی میز نهاده، با خمیازه می گوید: با همونی که جلوت وایستاده سعی کن به نتیجه برسی ... بقیه خیلی رو فرم نیستن!
اولیور با صدای ناله مانند سر بلند کرده، می گوید: کوکی ببین چی میگه دیگه ... اَه!
چشم غره ای به او زده، بی تفاوت روی صندلی خالی رأس جمع می نشیند. بی آنکه منتظر خواست آنها باشد، نیمی از ماجرا و نسبت خود را برایشان فاش می کند.
با گذشت هر ثانیه و اتمام سخنانش، جیسون، بزرگترین فرزند که سمت راست او نشسته، لپش را می کشد و می گوید: ببینم عمو جان ... مطمعئنی قرصای بیمارا رو اشتباهی نخوردی؟
کوین پوزخند تمسخرآمیزی زده، می گوید: واقعا ما رو چی فرض کردی؟ ... مادرمون؟ ... نوچ نوچ از خانوم تحصیل کرده ای مثل شما بعیده واقعا ... دُکی خودتو به یکی از روانشناسا نشون بده موردت اورژانسیه.
اولیور از جا برخواسته، با گذاشتن دستش روی پیشانی او می گوید: تبم نداره بدبختی ... شما تو فریزر زندگی میکنید؟ ... منجمده.
الویس دستش را به صورت تکیه داده، می گوید: به سلامتی مادرتونم پیدا شد ... چیزیم نداریم این روز فرخنده رو جشن بگیریم؟
ناتالی با چهره ایی یخ زده به او چشم دوخته، می گوید: مادر؟!
همه سکوت می کنند و به او می نگرند. آهسته برمی خیزد و بالای سر او می ایستد. با اندکی بررسی، چشمانش از دردهای مختلفی که در این سال ها به عنوان هیولا و موجودی جهنمی تحمل کرده اند، پر از اشک می شوند. با پوزخند تحقیرآمیزی می گوید: مادر ... آره؟
نیکلاس روی صندلی لم داده، می گوید: بیخیال بابا این چرت میگه خواهرم تو چرا باور کردی آخه؟
بی توجه به حرف او، با نگاهی مادرانه و غمزده به او می نگرد و آهسته می گوید: دخترکم!
ناتالی پلک هایش را برهم می گذارد اما جا اشک شفاف، قطره های خون سرخ از گوشه چشمانش جاری می شوند. دست بلند می کند و می گوید: هیش! ... به من نگو دخترم ... حق نداری اینو بگی.
رو به برادرانش می گوید: نه بیونگجو اون درست میگه ... من باور میکنم مادرمونه ولی لیاقت این اسمو نداره.
همگی در لحظه ایی به یاد مشکلات و سختی هایی که در زندگی جاودان خود کشیده و عذاب های تنهاییشان می افتند. هر کس به نوعی سر در گریبان می کشد و سکوت می کند.
با درماندگی رو به فرزندانش می گوید: من ... شماها متوجه نیستین من ...
ناتالی دستش را روی میز می کوبد و فریاد می کشد: ساکت شو! ... ادعای مادر بودن نکن تو از سگم پست تری ... هیچ دلیل و عذری پذیرفته نیست چون هممون بدون خانواده بزرگ شدیم با یه دنیا بدبختی و مسبب همه اینا تویی.
با چشمان خیس ملتمسانه می گوید: عزیزم اشتباه میکنی دختر کوچولوی من ... من برای همتون توضیح میدم.
کوین با صدایی دو رگه می گوید: نیازی به توضیحت نداریم مامان خانوم ... فقط بلند شو گورتو گم کن.
ناتالی با صورتی خیس اشک های خون آلودش صورتش را نزدیک می برد و با نفرت می گوید: شنیدی؟ ... اینجا هیچ کس نیست که تو رو مادر خودش بدونه چون حتی کفتارم ارزش بچه هاشو میدونه و هیچ وقت ولشون نمیکنه وسط یه عالم گرگ که لباس میش پوشیدنو تو همین تیمارستان لعنتی ام هنوز دور و برمونن و شکنجمون میکنن ...
کنار گوش او داد می زند: پس بلند شو از جلوی چشمام برو کنار تا تیکه تیکت نکردم عوضی آشغال!
پلک هایش را با صدای بلند او می بندد و سیل اشک ها روی گونه هایش سرازیر می شوند. الویس آهسته دست ناتالی را از پشت می کشد. ناتالی با هق هقی خفه و بی صدا صورتش را برمی گرداند. قطره های خون آمیخته با اشک روی زمین می چکند. او را در آغوش می گیرد و نگاهش را از مادر می دزدد.
مادر سر تکان می دهد و آهسته برمی خیزد. به فرزندانش می نگرد و می گوید: من میفهمم چی میگین ... میدونم الانم هر چی بگم شماها حرفمو قبول نمیکنین ... ولی من به همتون قول میدم دیگه نذارم کسی از من بگیرتتون و بیشتر از این اذیت بشین و همینطور همه چیزو براتون توضیح میدم.
آدام با نگاهی سرد می گوید: ممنون ... ولی فعلا بهتره تا یه مدت جلوی چشم هیچ کدوم مخصوصا خواهرمون نباشی ... مامان!
با اندوه و غمی که قلبش را فشرده می کند باردیگر به آن ها نگریسته و سمت در می رود. دستش را جلوی دهانش می گذارد تا صدای هق هق هایش بلند نشود و سالن را ترک می کند.

***

موهای خیس چسبیده به صورتش را کنار می زند. جرأت نگاه کردن به تصویر خود در آینه را ندارد. با دو دست به صورتش آب می پاشد. گاهی زیر لب جملاتی بر زبان جاری می کند.
صدای الیزابت در ذهنش منعکس می شود: انگار ملاقات خانوادگیتون خیلی خوب پیش نرفت نه؟ ... همشون مخصوصا دخترت که خیلی از دستت کفری بود ... از بانوی تاریک قلعه به یه مادر پست بدل شدی عزیزم؟ ... همیشه تو انتخابات و تصمیمات اشتباه استاد بودی ... فقط نگاه کن ببین چطور دونه به دونه شون جلو چشمت میمیرن و تو هیچ کاری برای متوقف کردنش نمیتونی بکنی.
پوزخند عصبی زده، با داد می گوید: شده خودم قلبمو از سینم بکشم بیرون ... تو یکی رو مینشونم سر جات الیزابت.
با مشت به آینه می کوبد. تصویر درهم شکسته و تکه تکه شده ی یک مادر، که بی آنکه مجالی برای توضیح بیابد، حکمش صادر و به مرحله اجرا گذشته شد، را به رخش می کشد.
به خود نهیب می زند. حال وقت گریه و زاری برای آنچه از دست رفته نیست.افکار درهم پیچیده اش، او را به سالیان دور و کنج خلوت خود که در آن چه اشک هایی که از سر حزن نریخت، می برند. سر و وضع بهم ریخته اش را مرتب می کند. هرچند به ظاهر، اما محکم قدم برمی دارد.



اینم از این قسمت ...
هعیییییییی خدا ...
تا قسمت بعدی فعلا!!





ادامه مطلب...