تبلیغات
✧♛✧ My Beauty Story ✧♛✧

Death trap in the Elizabeth style Ep 02



قسمت دوم ...
من یه روز درمیون میذارم تا شما کامنت بذارین تا وقتیم وضعیت وب درست نشده به حالت نرمال برنگشته ...
بقیه داسیا رو نمیذارم ...
پس زودتر وضعیتو به حالت اولش برگردونین!! 
بداخلاقم خودتونین 




ادامه فصل اول ...


برهم زننده وقت و بی وقت آرامشش، کسی که تمام لحظه های زندگی اش را مجبور به شریک شدن با او شده است. برای بیرون کردن او، از ذهن و افکارش به خود آسیب می زند تا قدری آرامشی نسبی که در حقیقت هیچ شباهتی به آرام بودن و ماندن ندارد، برسد. این عذاب همیشگی، کسی جز الیزابت همزاد او نیست.
دختری که در سال ۱۳۳۱ توسط او به وجودی جدید تغییر ماهیت داد و با گذشت زمان، از کنترل خارج شد و حال، به هیولایی که حتی به کوچک ترین و بی آزارترین جنبنده هم رحم نمی کند، بدل شده است. او سال ها پیش، پس از آموختن تمام راز و رموز قدرت ها و توانایی های خون آشامان، دست به جنایت های فجیعی زد و زندگی را به کام او هر آنکه خودش و خانواده اش را می شناخت، از زهر تلخ تر و زجرآورتر کرد.
با آنکه سالیان پیش، خبر مرگ او دل مردمان وحشت زده و هراسان شهر را آسوده کرد، اما او تا به امروز، در اتاقی تاریک و نمور عاری از روزنه ای حتی کوچک از نور، میان انبوه اسکلت ها و جمجه های منظم روی هم انبار شده، در مکانی دور از دسترس، زندگی می کند. پشت میزی فرسوده و غبار بسته چوبینی، که شمع لرزانی روی آن، به زحمت سعی در ایستادن و کمر خم نکردن مقابل بانویی با خویی وحشی دارد، نشسته است. نور ناچیزش تنها بخشی از صورت رنگ پریده و عاری از حس او را روشن کرده است.
با ناخن های بلندش، قدری موهای مشکی اش را پشت گوش می برد. با اخمی سطحی، نوک ناخنش را آهسته روی میز می زند. لبخند محوی زده، از جا بلند می شود. وارد اتاق دیگری شده، دکمه قرمز رنگ روی دیوار سنگی تار عنکبوت گرفته - که عنکبوت های ریز و درشت از آن بالا می روند - می فشارد و مانیتورهای قدیمی که همه فضای اتاق را گرفته اند، روشن می کند.
یک هیولا به سبک مدرن، که گوشه گوشه مکان مورد علاقه خود، تیمارستان - که برای زنده نگاه داشتن یاد بانویش به نام الیزابت باتوری خوانده می شود - را با چشمان به خون نشسته وارسی می کند.
با صدای گرفته ایشعری قدیمی را زمزمه می کند. نیشخند شیطانی اش، با دیدن حال روز درهم پیچیده و بی قراری پسرکی که در اتاق انفرادی، برای آرام شدن خود را به در و دیوار می کوبد و می غرد، عمیق تر می شود.
با صدای بلند قهقهه می زند و می گوید: به زودی سوپرایز تولدت به دست میرسه ملکه.

***

اضطراب و دلشوره ای توصیف نشدنی به جانش افتاده است. با چهره ای درهم، سمت سینک ظرفشویی می رود و دستش را به خنکای آب سرد می سپارد. بی آنکه رو برگرداند، خطاب به پسرش می گوید: بیونگ قحطی زده بهت انقد وحشیانه افتادی به جون اون استیک؟
بیونگ کوک که با اشتها مشغول تیکه پاره کردن استیک است، با زبان خون دور دهانش را پاک کرده و می گوید: ببخشید ... اصن دست خودم نبود ... حتی یادم نمیاد کی اومدم اینجا.
مادر دستمالی تمیز از کشو بیرون می کشد و با نگاه پر مهری صورتش را پاک می کند. موهای لخت مشکی رنگش را برهم زده، بوسه ای به پیشانیش می نشاند و با لبخند کنارش می نشیند.
بیونگ کوک به دست او اشاره کرده، می گوید: مامان باز به خودت صدمه زدی؟ ... بازم ... اون ... افریته ی ...
به بازوی او زده و می گوید: ولش کن ... مهم نیست. 
-: ببینم جای سالمی تو بدنت مونده؟ ... شبیه گانگسترا و قاتلایی با اون زخما ... از وقتی یادم میاد ...
میان حرف او پریده و با خنده می گوید: مگه نیستم؟ ... جک میگی پسرم؟ ... آ راستی مگه تو نمیخواستی بری سینما برای دیدن فیلم؟
-: هوم ... ولی حوصله نداشتم تنهایی برم ... چون یه خانوم سنگدل دعوتمو رد کرد.
سمت او برگشته، با نوزاش گونه اش می گوید: پناه بر خدا قلب پسرم جریحه دار شده! ... حالا باید چیکارکنم؟
-: هیچی فقط اذیتش نکن بزار به زندگیش برسه ... تازه دعاتم میکنه.
-: خدای من ... بیونگ گاهی فک میکنم هنوز یه بچه سه ساله ای که برای جلب توجه شیرین زبونی میکنه ... یکم به فکر قلب منم باش میترسم از شدت فوران احساسات بخورمت ... خرگوش خفاشی کوچولو!
-: خب بچه ام دیگه ... چه انتظاری ازم داری؟ من همش ۲۵۰ سالمه خب.
از جا بلند می شود و صندلی را به جای خود بازمی گرداند. از کابینت پایینی یک بسته کاغذی مانند خارج کرده و آن را داخل ماکرویو می گذارد. دکمه های صفحه لمسی آن را با نوک انگشت زده و زمانش را تنظیم می کند. دو دست را برهم می زند و می گوید: بیونگ دوس داری باهم فیلم ببینیم؟
-: آره ... فکر خوبیه ... فقط قلبم کشش دیدن چیزای ترسناک نداره باز دوباره به سرت نزنه دل روده ی فیلم ترسناکا رو بکشی بیرون.
سرجنبانده، می گوید: خب ... چیکار کنم بعضی وقتا یادم میره پسرم دارای یک روحیه لطیف و شاعرانه اس از خشونت خوشش نمیاد.
بشقاب را که هنوز مقداری خون در آن باقی است، از میز برمی دارد و می گوید: خوبه حداقل مثل بقیه نمیگی آبروی خاندانمو میبرم زیر سؤال ... چیش ... احمقا خوب همه نمیتونن مثل هم باشن.
-: حرص نخور پسرم ... پوستت خراب میشه.
با آه بلندی سر به زیر افکنده و می گوید: مامان ... واقعا که!
گوشه چشمی به ظرف انداخته، مطمئن می شود مادر حواسش جای دیگر است و آخرین قطرات داخل بشقاب را می لیسد. آن را درون سین ک می گذارد.
مادر پاپ کورن آماده شده و گرم را از داخل ماکرویو برمی دارد، به او اشاره کرده و می گوید: دیدمت ... خفاش کوشولو!
با لبخند سرش را می خاراند، دستش را دور گردن او حلقه کرده و می گوید: جنایت نکردم که همش دو قطره خون بود دیگه.
-: خیله خب نمیخواد قهر کنی حالا ... پسریه لوس!

***

اتاق انفرادی

آنقدر خود را با خشمی بدون اراده و درآمیخته با جنون، به دیوار و در بسته کوفته که هیچ توانی برایش نمانده است. برای آخرین بار با کتف به در می کوبد و آهسته روی زمین می نشیند. مشتش ناتوانش را به در می کوبد و از آن فاصله می گیرد. کشان کشان نزدیک دیوار می رود که پرستار شیطان صفت دریچه کوچک روی در را باز می کند و با لحنی تحقیرآمیز می گوید: درست مثل یه حیون وحشی شدی ... بهتره آروم بگیری وگرنه ممکنه بفرستمت جایی که زنده ازش برنمیگردی.
با نگاهی پر از نفرت به او نگریسته، دندان می سایید و می غرد. پرستار دریچه را به ضرب می بندد و صدای قدم هایش که دور می شوند کم کم از بین می روند.
رو به دیوار مثل مار دور خود چمبره می زند و پلک هایش را برهم می فشارد. سرمای زمین و حس دیوانه کننده دلتنگی بیش از اندازه بدنش را لرزه می اندازد. بدنش را بیشتر مچاله می کند و روی بازوان یخ زده خود دست می کشد. بغضی که از سر تنهایی و درماندگی و سردرگمی در راه پیدا کردن مو حنایی عزیزش، روز به روز سنگین تر شده، سر باز می کند و اشک هایش از میان پلک های برهم فشرده اش می چکند و در باندی که روی صورتش بسته شده محو می شوند.

***

ناتالی بی صدا سر از حمام دختران در می آورد. منتظر رسیدن شخصی ست تا با او در مورد وضعیت کنونی صحبت کند. به افکارش سرک می کند و او را سمت خود راهنمایی می کند. قدمی به عقب می رود که لبه پیراهنش به شیر آب گیر می کند و آب سرد سر تا پایش را خیس می کند.
با جیغ کوتاهی عقب می پرد. سریع با حرص شیر را می بندد و می گوید: اَه لعنت به اونی که شیر آبو نبسته ... احمق خرفت! ... تمام هیکلم خیس شد ... اَه!
با چهره ایی درهم، لباس خیسش را از تن بیرون می آورد. درب حمام دختران با صدای قژقژ گشوده می شود. الویس سر به زیر داخل می شود. سر بلند می کند و با دیدن بدنه نیمه عریان او، چشمانش گرد می شود. صورتش را با دو دست پوشانده و برمی گردد. با تک سرفه ای می گوید: معلوم هست چیکار میکنی؟
ناتالی پشت او ایستاده، می گوید: فهمیدم نگاه نمیکردی ... سویشرتتو دربیار ببینم.
گونه های رنگ پریده الویس از خجالت گر گرفته اند، آب دهانش را بزحمت قورت داده و می گوید: چ ... چیکار کنم؟ ... واس چی ... یعنی چی اینکارا ... اینجا جای این چیزاست؟ ... لباستو بپوش. 
-: هی هی ... آروم ترمز کن با خودت چی فک کردی منحرف! ... یه دیونه شیر آبو نبسته بود منم خوردم بهش خیس شدم ... سویشرتتو بده انقد حرف نگیر به اندازه کافی اینجا سرد هست منم لباسام خیسه ... یالا درش بیار.
با اکراه سوییشرت خاکستری رنگش را بیرون می آورد و بدون چشم باز کردن و برگشتن، آن را با دست پشت می برد. ناتالی به لباس چنگ می کشد و آن را می گیرد. الویس خراش روی دستش را می مالد و با اعتراض می گوید: خیلی ممنونم واقعا ... لباسمو که گرفتی تازه چنگم میزنی؟ ... آره؟ ... تشکرم که بلد نیستی.
و سمت او برمی گردد. ناتالی ابرو بالا انداخته، زیپ سویشرت را بالاتر می کشد و می گوید: ببینم کی بهت گفتی برگردی؟ ... مگه من گفتم برگرد ... شاید لخت بودم ... پسره عبضی برو کنار ببینم.
و بی معطلی از حمام خارج می شود. الویس بهت زده به در خیره مانده، می گوید: یعنی چی؟ ... پناه بر جد بزرگم ... خودش گفت بیام کارم داره بعد ... منو اینجا گذاشت رفت؟ ... رفت؟

***

اولیور با مشت به درب فلزی می کوبد تا کسی پاسخ پرسش هایش را دهد، اما در نهایت، دست از پا درازتر، لبه تخت می نشیند و با غرولند به در چشم می دوزد.
-: بابا شاید من اینجا مردم ... گشنم شد ... اصن احتیاج به دستشویی داشتم ... بی فرهنگا ببین به خاطر اون پسره مجنون به چه بلایی گرفتار شدیم ... اَه!
آدام که دوهفته زودتر از موعد مقرر به کلینک آمده، با حرکت سر موهای بلندش را کمی کنار می زند و می گوید: آروم باش ... الان خودتو تیکه پاره ام کنی کسی نمیاد نگات کنه.
اولیور خود را جلو می کشد و متعجب می گوید: اِ! ... ته هیونگ تویی؟ ... این چه وضعیه ... چرا شبیه جنگلیا شدی تو؟
-: پوششم برا ورود بود ... ببینم فقط تو اومدی یا نه؟
-: نه بابا ... طی اقدام خودجوش و تصمیم بزرگان و اون کوک دیوانه یه گردان ریختیم اینجا تا در صورت لزوم بتونیم با کمک هم فرار کنیم ... ولی ...
-: چیه؟ ... چرا حرفتو کامل نکردی؟ ... قبلش میشه لطف کنی نوک بینیمو بخارونی ممنونت میشم/
-: ببنم مگه خودت دست نداری؟
تکان شدیدی به خود و زنجیرهای دور دست و پایش می دهد و می گوید: نمیبینی دستم بستس؟ ... میخاره جیمین دماغمو بخارون.
کلافه نوک بینی اش را می خاراند و با خمیازه می گوید: ببینم این درارو کی باز میکنن؟
-: صبح.

***

اتاق انتهایی راهروی منتهی به بخش بیماران زنجیری

دختر و پسر کم سن و سالی دست در دست هم وارد اتاق می شوند. محیط با نوری که از چراغ های بیرون به درون می خزد، قدری روشن است. بی آنکه به عواقب کار خود بی اندیشند، یکدیگر را می بوسند.
صدای قژقژ مانند کوتاهی در فضا می پیچد. پسر کمی فاصله می گیرد و با بررسی اطراف می گوید: توام شنیدیش؟
دختر به نفی سر جنبانده، گوشه لبش را می گزد. لباسش را از تن بیرون کرده، او را سمت خود می کشدش و با شدت بیشتر می بوسدش. پسر نیز با کمی مکث همراهی اش می کند.
سرمای مرموز و عجیبی هوای اطراف را کم کم در خود می بلعد. دو چشم غضب آلود قرمز رنگ پشت سرشان ظاهر می شوند. جسمی سنگین به پشت سر پسر برخورد کرده و او را کناری پرت می کند. دختر وحشت زده و شوکه روی زمین می افتد و حتی قادر به درخواست کمک نیست، چشمانش از هراس دو برابر حالت شده اند. نگاهش میان هیبت سیاه و بزرگ مجهول رو در رویش و پسرک نگون بخت در گردش است. خود را روی زمین به عقب می کشد. ناتوان و بی دفاع، شبح سیاه یکباره گردنش را به چنگ می گیرد و با خود می برد.

***

قصر باتوری

بیونگ کوک محو تماشای فیلم است و گهگاهی از ظرف شیشه ای روی پایش، پاپ کورن برمی دارد. مادر با فاصله کمی از او چند کوسن را دور خود جمع کرده و غرق اندیشه است که صدای بلند زنگ گوشی تلفن، تفکراتش را برهم می زند.
دستش را سمت میز برده و آن را برمی دارد. فرد پشت خط خبری را به او می دهد. تماس را به اتمام نرسانده که بلند می شود.
-: بیونگ زیاد نخور دلدرد میگیری ... زود برمیگردم!
با همان لباس های ساده خانه سمت در می رود. در لحظه ای ناپدید و درون کلینک ظاهر می شود. پرستار جوانی که به او خبر داده، مشوش سمتش می آید و با درماندگی می گوید: ببخشید خانوم ... ولی مجبور شدم بهتون خبر بدم ... دارن میکشنش.
از درون دریای خروشان اما با ظاهر آرام درب سلولی که پسرک در آن حبس شده، جمعی از پرستاران حیوان صفت که دوره اش کرده اند و او را به باد کتک گرفته اند را به ضرب باز می کند.
پنچ صورت خندان که حال با دیدن او نادمانه سر به زیر افکنده اند، خود را عقب می کشند. سرپرست آنها مردی حدودا چهل ساله، که چهره عبوسش تنها در زمان اذیت و آزار بیماران بشاش می شود و بیماران نگون بخت زیر دستش محال ممکن است شب با صبح کنند، شادمان جلو آمده، می گوید: آه ... دکتر لازم نبود به خاطر یه پسر بچه پررو خودتونو بزحمت بندازید ... تا اینجا بیاید ... ما فقط یکم گوشمالیش میدادیم تا دیگه سرکشی نکنه همین.
دست به سینه جلو می رود، با دیدن حال روز و صورت باند پیچی شده اش که حال گلگون شده، می گوید: این عوضیا رو جمع کن از اینجا ببرشون بیرون.
پرستار پوزخندی زده، می گوید: بزار یه درس درست حسابی بهش بدیم تا دیگه ...
انگشتش را روی بینی گذاشته، می گوید: هیش! ... تا مهربونم برید بیرون ... همین الان گمشید بیرون!
با دیدن اوضاع نامناسب با اشاره سر، پرستاران اتاق را ترک می کنند.
کنارش می نشیند و انگشتش را بروی گردن او می گذارد تا نبضش را بیابد. متعجب سرش را روی سینه او گذاشته زیرلب می گوید: نکنه تو ...
قلبش پایین تر از حد معمول می تپد اما برای یک خون آشام بالغ با حس شنوایی قوی قابل تشخیص است. با دست به پرستار جلوی در اشاره می کند تا او را از زمین بلند کنند. دستان او را دور گردن خود حلقه کرده و می گوید: آه ... تو چرا انقد سنگینی بچه؟ ... برو کمک بیار.
تعادلش برهم خورده، سرش را چهارچوب در می خورد. با چهره ایی جمع شده می گوید: پس روحیه همکاریت کجا رفته؟ ... یکم کمک کن میدونم صدامو میشنوی ... خرس گنده!
دو پرستار مرد پیش می آیند و او را به اتاق می برند. همه را بیرون می کند تا به وضعیتش رسیدگی کند. نفس عمیقی کشیده و دست بکار می شود. آستین بلند حریر دارش را بالا داده، زخم هایش را ضد عفونی و تمیز می کند.
قیچی را برمی دارد و باندهای دور صورتش را می برد. او که نیمه هوشیار است مچش را محکم می گیرد تا مانع شود. با صدای ضعیفی به سخن می آید: لازم نیست ... احتیاجی به کمکت ندارم ... فقط برو بیرون!
خونسردانه دست او را کنار می زند. سرش را بلند کرده و اولین لایه باند را باز می کند. می گوید: اگه نزاری من انجامش بدم ... یکی دیگه میاد ... تو که نمیخوای دستت براشون رو شه؟ ... میدونم چی هستی فقط به عنوان یه دکتر بزار کارمو انجام بدم.
پوزخندی زده، دوباره چشمانش را می بندد. با هر ردیفی که باز می شود، چهره اش کم کم از پشت تارپود بهم تنیده باند نمایان می شود. دستانش از حرکت می ایستد، از آنچه مقابلش می بیند، بهت زده و متحیر شده است. گیج و گنگ با نگاه اجزای صورتش را با دقت از نظر می گذارند و می گوید: امکان نداره ...
صورتش را با دستان لرزانش گرفته به سمت راست متمایل می کند. با دیدن نشان خانوادگی پشت گوش سمت راستش، قدمی نامتعادل به عقب برمی دارد. دستش به وسایل روی میز می خورد و همه آن ها روی زمین پخش می شوند. پنس و قیچی و ظرف کوچکی که پنبه و گازهای خونی را در خود جای داده روی زمین می افتند. 
برای حفظ تعادل لبه تخت دیگری می نشیند. آهسته نگاهش از زمین کنده شده، به صورت او می رسد. به خوبی این چهره صورت رنگ پریده و نشان را می شناسد. چهره ایی همسان با پسرک آرامش که در خانه است. پلک هایش را دقایقی می بندد اما با دیدن دوباره او، تصویر یک رویای کابوس زده به یأس تبدیل می شود. دستش را روی دهان می گذارد و حال که شجاعت یافته، کمی جلوتر می رود.
-: نمیتونی اون باشی ... این ممکن نیست ... بهم گفتن مردی ... همتون ... چطور همچین چیزی ... نه ... نه ... نمیشه! 
چندبار به صورت بی حال او می زند تا هوشیاریش را به دست آرود، اما بی فایده است. بی اختیار می خندد ولی ثانیه ای بعد چهره درهم می کشد. سیل حالات مختلف به او هجوم می برند. نمی داند چه باید بکند یا چه بگوید؟ صحبت های لرد را به خوبی به یاد می آورد زمانی که خبر مرگ آن ها را با چهره ای غمزده بازگو می کرد. لحظه ای از تاریخ زندگی اش، که آنچه روزگار بر سرش آور مثل یک تراژدی غم انگیز روی پرده می آورد. تک تک جمله ها را مرور می کند، اما وجود پسرک در فاصله یک قدمی اش دلیل محکمی به درهم شکستن واژه های دروغینی ست که برای کنترل کردنش به صف شده بوده اند.
ساعاتی بی حرکت حتی بدون پلک زدن به او خیره می ماند. دست یخ بسته اش را در دست خود می فشارد. زخم ها با گذشت زمان رو به بهبودی می روند. بار دیگر صورتش را باند پیچی می کند و با مرتب کردن پتویش، قبل از خروج، بوسه ای کوتاه به موهایش می زند. هنوز گیج و شوکه از فهمیدن رازی ست که به خیال خود، در صندوقچه ی اسرار دفن شده است.
به خانه بازمی گردد و بی اختیار سمت اتاق بیونگ کوک کشیده می شود. بیونگ کوک را کز کرده گوشه دیوار میابد، که به سختی با دهان نفس می کشد. بی قرار و ناآرام به هر چیزی که دستش می رسد چنگ می زند. آثار رد چنگ ها به خوبی بر بدنه بی زبان دیوار دیده می شوند. قسمت هایی از کاغذ دیواری آبی رنگ کنده و آویزان شده اند.
دو زانو رو به رویش می نشیند. قبل از به زبان آوردن کلمه ای، بیونگ کوک او را در آغوش می کشد و جملاتی بی سر و ته به زبان می آورد. با همه توان بدن نحیف او را میان بازوانش می فشارد. تقلا می کند او را از خود جدا کند، به لباس او چنگ می زند و دنبال راه خلاصی می گردد. با احساس سوزش شدیدی در بازو و شانه با جیغ آلفرد را صدا می زند. آلفرد هراسان خود را می رساند و بیونگ کوک را عقب می کشد.
متعجب به حالات بی اراده او می نگرد که دست و پا می زند تا خود را به مادر برساند. آلفرد با ضربه ای دقیق به گردنش او را بی هوش می کند. با نگرانی رو به بانوی خانه می پرسد: حالتون خوبه؟
یقه لباسش را کنار می زند، جای دندان های سطحی و عمیقش به روی پوست گچی رنگش خود نمایی می کنند. نفس حبس شده اش را یکباره بیرون می دمد: خوبم ...
-: تا به حال همچین رفتاری از ارباب جوان سر نزده بود ... مشکلی پیش اومده؟
از زمین برخاسته، زیر بغل بیونگ کوک را می گیرد و می گوید: حضورشو حس میکنه ... حتی لباسمو بو میکشید ... داره دنبالش میگرده.
و او را روی تخت می گذارد. آلفرد سردرگم به بیونگ کوک و سپس به بانو را نگریسته، می گوید: متوجه نمیشم ... منظورتون کیه؟
لبه پتو را رها کرده، دستی به صورتش می کشد و می گوید: برادر دوقلوش ... داره دنبال اون میگرده ... دارن به سمت هم کشیده میشن.
-: ولی لُرد که ...
دستش را به نشانه سکوت بالا می آورد و در پاسخ جوابی که انتظار شنیدنش را دارد، می گوید: آره ... اون مردیکه احمق چیزی رو که میخواست گفت ... من ساده ام باورش کردم و این همه سال فک میکردم اونا مردن ... چون اونا میخواستن این طوری فک کنم.
دستمالی از روی میز کنار تخت برداشته، عرق سرد درشت نشسته بر صورت بیونگ کوک را پاک می کند. حتی در خواب هم دنبال چیزی یا شخصی می گردد. به آستین لباس مادر چنگ می کشد و بریده بریده التماس می کند، تنهایش نگذارد. 
با سر به آلفرد اشاره می کند تا برود و می گوید: اگه اتفاقی افتاد صدات میکنم ... ممنونم ... برو استراحت کن حتما خسته شدی.
آلفرد سری خم کرده و خارج می شود. نار بیونگ کوک دراز می کشد و انگشتانش را بین موهای او حرکت می دهد.
بیونگ کوک پتو را همراه خود مچاله می کند و به خود می پیچد.

***

صفحات کهنه و خاک گرفته گذشته ای پرفراز نشیب و سراسر حادثه، ناخودآگاه ورق می خورند، تا تشویش و اضطراب او را دو چندان کنند. خاطرات بیرحم، او را سمت مکان خالی از نور و نمناکی می برند. سه روز از وضع حملش می گذرد که برای شناسایی همسر فوت شده اش همراه چند نگهبان، وارد می شود.
لرد با چهره ای غمزده و متأسف، ملحفه سفید را کنار می زند و این غم بزرگ را تسلیت می گوید. برای ایستادن به دیوار متوصل می شود و با ناامیدی و عجز نامش را می خواند، بلکه معجزه ای رخ دهد و او دوباره به آغوشش بازگردد.
لرد به ظاهر از وضع پیش آمده شرمسار است. ولی در باطن به نقشه زیرکانه ای که برای نابودی خاندان بزرگ و سرشناس شهر کشیده، درور و احسنت می فرستد. خرسند به او که جنازه را در آغوش گرفته و می گرید می نگرد.
بیوه سیصد و پنجاه ساله ای که برای پنچمین بار به داغ همسران و فرزندانش نشسته است. عاری از هرگونه رحم و دلسوزی، از گریه دست می کشد و دستانش روی سینه همسرش مشت می کند. در لحظه کمر به خاکستر کردن تمام کسانی که با شقاوت و بیرحمی این سرنوشت منحوس را برایش به ارمغان آورده اند، می بندد. شعله های انتقام بی صدا در تمام تار و پود وجودش رخنه می کنند و فرجامی خونین بار برای عاملین این جنایات رقم می زنند.
سرکشی زبانه های این کینه تا سال ها ادامه می یابد و هر آنکه حتی سر سوزنی در انجامش نقش داشته در خود می بلعد. رفته رفته این حس، از او شخصیتی تاریک و خالی از حس می سازد که با نام ملکه تاریک یا مرگ از او یاد می شود و تنها نامش، لرزه به اندام هر جنبنده ای می اندازد.

***

پرده های کلفت و خاکستری رنگ که به دستور بانوی خانه اتاق را کاملا تاریک کرده اند تا مبادا باریکه ایی نور بگریزد و به پسرکش گزندی برساند. صدای ظریف و ممتد ساعت کنار تخت، خبر از شروع روزی تازه را می دهد. بیونگ کوک خواب آلود به دنبال صدا می گردد اما مادر زودتر از او، ساعت را برداشته و با تمام قدرت آن را سمت دیوار پرت می کند.
یکباره سر بلند کرده، به ساعت خرد شده و مادر که خیره نگاهش می کند، می نگرد. چندبار پلک زده، گوشه چشمش را می مالد و می گوید: مادرم اول صبحی اعصاب نداریا ... اون زبون بسته رو چرا داغونش کردی؟
دستی به موهای بلندش می کشد، درستش را تکیه گاه سرش می کند و می گوید: صداش مزاحم بود.
متعجب می گوید: میخوای کتابچه استفادشو برات بخونم؟ ... ببین یه دکمه سیاه ظریفی پشتش بود ...
دست آزادش را دور گردن او حلقه کرده، پیشانیش را می بوسد و می گوید: چقده حرف میزنی تو.
-: راستی شما دقیقا تو تخت من چیکار میکنی مادر جان؟
پس گردنی به او می زند و می گوید: حالت خوب نبود ... منم موندم پیشت ... چیه نکنه مشکل شرعی داره کنار پسرم خوابیدم هان؟
-: نه ... نه ... یعنی میدونی یهویی ... من هنوز لود نشدم ... چرا میزنی آخه؟ 
-: خب من چیکار کنم پس کلت جون میده برا پس گردنی ... خدا رو شکر مغزتم خوب کار میکنه یه پا دانشمندی پس بزار منم روحم شاد شه. 
-: آخه این چه وعض روح شاد شدنه مادر من ... منو از پرورشگاه آوردی؟ ... بگو من طاقتشو دارما.
دستش را در هوا تکان داده و می گوید: یکی دیگه میخوای؟
-: نه ... قوربون دست ... همین یدونه کفایت میکنه فعلا.
دستانش را از زیر پتو بیرون آورده و می نشیند. با دست موهای بهم ریخته اش را مرتب می کند. نگاهش به خون خشک شده روی دست و زیر ناخن هایش می افتد و با چشمان گرد شده می گوید: مام ... مامان ... این چیه؟ ... من چرا دستام خونیه؟ ... چیکار کردم؟
مادر بلند می شود و درحالی که سمت در می رود، می گوید: هیچی پسر جان ... زودتر بلند شو بیا پایین.
با همان نگاه بهت زده او را دنبال می کند و می گوید: کجا میری؟ ... جواب منو بده ... 
نگاهش به گردن خونی او می خورد. از تخت پایین آمده سمت او می رود و می گوید: اون چیه؟ ... من کردم اونکارو؟ ... کی؟ ... چرا یادم نمیاد ... چرا میخندی؟
-: چیز مهمی نبود ... داشتی کابوس میدی گازم گرفتی ... اینم میشورم تمیز میشه ... چرا برق گرفتت؟
دستی روی موهای او کشیده و اتاق را ترک می کند. با فوت، دست به کمر زده، دور اتاق راه می رود و با خود زیر لب حرف می زند. کلافه موهایش را برهم ریخته و می گوید: یعنی چی؟ ... پس چرا خودم چیزو یادم نمیاد؟ ... نکنه دیونه شدم ... بروز رفتارهای جنون آمیز ... وای مامان راست میگفت حتما آثار درس خوندن زیاده ... دارم خل میشم!
بی هوا درب دستشویی را در صورت خود باز می کند و داد می کشد: اه لعنتی ... تو چرا میزنی دیگه؟ ... دماغم از فرم افتاد.
چشم غره ایی به در رفته و وارد می شود.

***

سر میز صبحانه زیر چشمی به مادر که دقایقی ست روی نان تست مربا می مالد، می نگرد. سکوت حاکم شده را با گفتن: معذرت میخوام!
میشکند.
کارد را درون بشقاب گذاشته، گوشه نان تست را به دندان می گیرد و می گوید: مگه کاری کردی که عذرخواهی میکنی؟
-: نه ... یعنی آره ... دیشب ... من .. نمیدونم ...
کف دستانش را روی میز گذاشته، بلند می شود و می گوید: وقتی بهت میگم چیزی نشده و نیازی به عذر خواهی نیست یعنی نیست ... مثل یه دراخولای حرف گوش کن بگو چشم غذاتو بخور ... فهمیدی؟
با ترس خود را عقب کشیده، می گوید: خیله خب ... چرا عصبی میشی؟ ... غذامو میخورم ... ببخشید ... ولی ... مطمئنی لازم نیست چکاب روانی بشم؟
داد می کشد: بیونگ!
لبه لباسش را در مشت می فشارد، سر به زیر افکنده و با لحن بغض داری، می گوید: من نمیخوام به کسی صدمه بزنم ... نمیخوام کسی رو بکشم ... دیگه نمیخوام.
مادر پشت دستش را روی پیشانی می گذارد. از وضعیت پیش آمده کلافه و گیج است. سمت او برگشته، در آغوش می گیردش و می گوید: کسی نمیتونه وادارت کنه کاریو که دوس نداری انجامش بدی ... اون فقط یه کابوس بد بود همین ... بیونگ چرا انقد اسرار داری بزرگش کنی؟
چانه اش را روی سر او گذاشته، ادامه می دهد: کاملا از نظر روانی سالمی ... مطمئن باش اگه مشکلی ام باشه خودم زودتر میفهمم ... پسره لوس!
-: من لوس نیستم!
-: همش یه ذره دلنازک و دلرحم و مهربونی ... رمانتیکی اصلا چیز بدی نیست پسرم.
سر بلند کرده، با دو چشم درشتش به او خیره می شود و می گوید: مامان منو مسخره میکنی؟ ... چرا انقد بدجنسی آخه؟
به میز تکیه می زند، صورت گرد او را با دو دست می گیرد و می گوید: چون خیلی بامزه میشی ... دلم نمیاد اذیتت نکنم.
پیشانی اش را می بوسد و دوباره چانه اش را روی سر او می گذارد. لبخندش به نگرانی پر تلاطمی در چشمانش بدل می شود. 
[من معذرت میخوام بیونگ ... ولی الان وقتش نیست.]




پایان قسمت دومو اعلام مینومایم ...
کم کم همه چی مشخص میشه و هیجان داستان خیلی بیشتر میشه ...
نظر یادتون نرهههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه!!!




ادامه مطلب...

نمایش نظرات 1 تا 30