تبلیغات
✧♛✧ My Beauty Story ✧♛✧

Death trap in the Elizabeth style Ep 01



من برگشتمممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم!!!!
البته برگشتنم یه کم مدلش یه جوریه ...
دیرم اومدم تازه میدونم ... 
شرمنده نیست شدم یه هو باز به خاطر این جا به جایی مشکل داشتم نمیتونستم بیام ولی دیگه هستم ...
فعلا داستانایی که نصفه موندن نمیتونم بذارم چون باز یه مشکلی هست ...
کلا من مشکلم ...
من دیدین مشکلم دیدین خخخخخخخخخخخخخخ یه وعضیه!!!
اینو فعلا داشته باشین تا وقتی که اساسی بیام همه رو رگباری میذارم تمومش میکنم!!!
و اینو بگم که چون ترانسیلوانیا هنوز تموم نشده ممکنه گیج کننده باشه این براتون ولی خب نمیشه فعلا بذارم اونو البته سعیمو میکنم بذارمش چون چیزی به آخرش نمونده!!!
حالا برین ادامه ببینین چه خبره ...




خب قبل شروعش باید بگم که شخصیتای اصلیمون اولش اسمای جعلی برای خودشون دارن 
من میگم کی کیه که قاطی نکنین
کوین = جونگ کوک                                    نیکلاس = بیونگجو
آدام = ته هیونگ                                        اولیور = جیمین
جیسون = مینو                                          الویس = سونگ کیو                         ناتالی = دانا

و یه چیز دیگه ...
یه سری از دیالوگا توی [] نوشته میشن که درواقع صدای ذهن اون فرده یعنی با خود یا توی ذهنش با یه فرد مخاطبی صحبت میکنه پس اینو در نظر داشته باشین!!!

و اینکه قسمتای اول ممکنه گیج کننده باشن اما جلوتر که بره متوجه میشین چی به چیه دقیقا!


"فصل اول"
خانواده مهربون


سابُلچ ساتمار بِرِگ _ کشور مجارستان

در اولین عصر پاییزی که همچنان هوای گرم و دلپذیر تابستان را یدک می کشد، بانوی جوانی پشت میز گرد کوچک قهوه ای سوخته ای در نمای بیرونی رستوران نشسته به نقطه ای نامعلوم خیره شده است. با انگشت، به بدنه لیوان آبمیوه اش که تا نیمه پر است، آرام ضربه می زد. مرد جوان شیک پوش و آراسته ای نزدیک می آید. نیم نگاهی به او انداخته، دوباره نگاهش را به دوردست ها می سپارد.
مرد جوان به رسم آداب قدیمی، دست ظریف او را بلند کرده، بوسه ای بر آن می زند. با لبخندی که افزون جذابیت صورتش است، مقابلش می نشیند.
بانوی جوان چنگالش را به دست گرفته و با آرامش، برش کوچکی از کیک شکلاتی اش را در دهان می گذارد. لیوانش را برمی دارد و تا نزدیکی لب آن را بالا می برد. نگاهی چپ به مرد کرده و می گوید:مسلما اینجا دعوت نشدم که دید زده بشم هوم؟
مرد جوان از منو غذایی سبک انتخاب کرده، با انگشت آن را نشان می دهد. منو را تحویل  گارسون کم سن و سالی که کنار میز ایستاده می دهد و با سر اشاره می کند تا برود. کمی گره کراوات آبی نفتی طرح دارش را شل کرده و می گوید: بی ادبی منو ببخشید ... ولی این اولین باره که تونستم از نزدیک ببینمتون یکم هیجان زده شدم.
ابروی بالا انداخته، با پوزخند می گوید: ممنون ... ولی این ملاقات به چه مناسبت ترتیب داده شده؟
گارسون همراه استیک آبدار و بطری شراب قرمز بازمی گردد. جام ظریف شیشه ایی مرد جوان را پر کرده، بطری را سمت جام او می برد اما پیش از سؤال، پاسخ می دهد: من نمیخورم.
گارسون سری خم کرده، بطری را روی میز می گذارد و می رود. مرد جوان با چشم رفتن او را دنبال کرده، باردیگر لبخند می زند و می گوید: میخوام یه مأموریت بهتون بدم ... البته اگه  قبولش کنید.
-: اینو که میتونستی پشت تلفنم بگی ... میدونی تکنولوژی خیلی چیز خوبیه یاد بگیر ازش استفاده کنی تا وقت مردمم نگیری.
-: باید حضوری بیانش میکردم ... لطفا عصبانی نشید.
با نگاهی سرزنش کننده او را ساکت کرده، دستمال زرشکی رنگی که روی پایش پهن شده، با دست جمع می کند و آن را روی میز می گوید. با عصبانیت می گوید: برو سر اصل مطلب ... وقت منم نگیر!
مرد جوان آب دهانش را فرو داده، می گوید: منو ببخشید ... راستش ...

***

ژاکت نازک مشکی رنگش را روی صندلی کمک راننده گذاشته، کمربندش را می بندد و ماشین را از پارکینگ طبقاتی خارج می کند. خیابان اصلی تنها شاهد شتاب گرفتن ماشین مشکی رنگی می شود، که در چشم برهم زدنی به دور دست می رود.

***

قصر باتوری، در حومه شهر سابُلچ ساتمار بِرِگ، در کشور مجارستان، که ساخت و سازش به سال های ۱۵۰۰ برمی گردد، از دوردست نیز به خوبی رویت می شود. جاده عریضی که قصر را به شهر متصل می کند، با درختان باریک و بلند قهوه ایی رنگ و قامت های برافراشته تا دل آسمان، و کفپوشی از جنس گل های وحشی بنفش رنگی که همچون فرشی زیبا چشم هر ببیننده ای را نوازش می کند، منتظر رهگذران نشسته است. رنگ بنفش ملایمی که با انعکاس نور روی گیاهان خودرو متصاعد شده است و تا عمق جنگل پیشروی کرده، گوشه ای از طبیعت بکر و دست نخورده این منطقه را به تصویر می کشد.
از ورودی میان دیوار سنگی کوتاهی که به داخل محوطه قصر منتهی می شود، می گذرد. قصر با نمایی باشکوه و زیبا، با برج های کوچک و بزرگ که سقف مخروطی شکلشان گویی قصد شکافتن سقف فلک را دارند و کنار هم ردیف شده اند، یادآور هنر دست معماران آن است.
دورادور محوطه با کاج های بلند احاطه و محصور شده است. حیاط سرسبز با چمن یکدست هرس شده، گل و گیاهان زینتی که گونه هایی اصیل و کم یابند، قصر باتوری را زیباتر از هر زمان ممکن نشان می دهد.
موتور ماشین خاموش می شود و بانوی این عمارت سلنتطی که زمانی متعلق به کنتس الیزابت باتوری، یکی از بیرحمترین زنان تاریخ، بوده است، پیاده می شود. سوییچ ماشین را سمت خدمه جوان اتو کشیده ای، با پاپیون مشکی رنگ، که جلو می آید، پرت کرده و سریع از کنارش می گذرد. سمت پلکان سنگی مسیرش را کج می کند.
پسر جوان کم که سن راینر نام دارد و از کودکی در این محیط بزرگ شده، سوار ماشین می شود، تا آن را داخل پارکینگ پشت عمارت پارک کند.
صدای پای بانوی خانه نزدیک تر می شود، دربان دو طاقه در را گشوده و با ادای احترام گوشه ای می ایستد.
مسیرش را تا رسیدن به آشپزخانه وسیع - با تمام امکانت مورد نیاز در یک خانه رویایی فراهم گشته - ادامه می دهد. لیوان بزرگ سرمه ایی رنگش را برداشته و آن را با آب خنک پر می کند. رو به نمای تمام شیشه ای آشپزخانه، که بخشی از حیاط به خوبی نشان می دهد، روی صندلی بدون تیکه گاهی می نشیند.
نیشخند شیطنت آمیزی زده، بی صدا درون افکار پسر جوانی که در یکی از اتاق های این عمارت مشغول مطالعه است، به کند و کاو می پردازد.

***

اتاق منظم و مرتبی که با وسایل کمی تزئین شده است. فضای بزرگ اتاق با دیوارهای خاکستری ملایمی احاطه شده، تخت دو نفره بزرگی که با رو تختی طوسی رنگ سیری میان اتاق دراز کشیده و گوشه ای از اتاق پشت میز تحریر چوبی، پسر جوانی غرق مطالعه است.
کلافه صفحه ای را جا به جا می کند و با فوت عصبی می گوید: دنبال چی میگردی؟ ... من هزار بار بهت گفتم موقع مطالعه تو مغز من نچرخ ... اذیتم میکنی. 
با نفس آه مانندی می گوید: آرزو بدل شدم یبار به جای کتاب و اطلاعات عمومی و تز دکترا مثلا یه  دختر خوشگل ببینم ... من چند قرن دیگه باید منتظر بمونم تا تو بلاخره شجاعت قرار گذاشتنو پیدا کنی؟ ... دراخولای کوشولو.
پسر که از بحث های همیشگی و عصبی کننده او به سطوح آمده، بی آنکه متوجه شود با به زبان آوردن: میخوای منم به سرنوشت شما دچار شم؟
باعث آزرده شدن خاطرش می شود. مکث می کند و به آنچه گفته می اندیشد. لبش را به دندان می گیرد و منتظر سخنی از او می ماند.
دو دستش را روی صورت می گذارد و می گوید: ای احمق ... این چی بود گفتی بهش؟

***

با دلشکستگی لیوان را در دستش می فشارد. به سختی بغضی چند صد ساله را فرو می خورد. صدای پسر که مدام نامش را می خواند تا با دلجویی و عذرخواهی او را وادار به حرف زدن کند، در سرش می پیچید.
رشته افکارش را با او قطع می کند. شیرینی خامه ای کوچکی بر می دارد. به گل های ارغوانی رنگ بیرون خیره می شود.
بازهم جرقه ای ظالمانه به تار و پود زخم خورده اش شعله می دواند. با به رخ کشیدن گذشته ای تلخ قلب دردمندش را آزار می دهد. در اندیشه صحنه های دلخراش گذشته غوطه ور است، که دستان کسی دورش حلقه می شود.
پسر با لحن بغض داری سرش را روی شانه های ظریف او گذاشته، می گوید: معذرت میخوام ... از دهنم در رفت ... میدونم الان چه حسی داری ... ولی معذرت میخوام ... منو ببخش باشه؟ ... نمیدونم یهو چیشد.
لحظه ای چشمانش را می بندد. برای حفظ ظاهر لبخند تصنعی زده، بدستش را روی دستان پسرک می گذارد و می گوید: مهم نیست ... خودتو اذیت نکن ... دیگه بعد چند قرن بهش عادت کردم.
-: ولی بازم دلیل نمیشد انقد با پرویی تو روت بزنمش ... معذرت میخوام.
حلقه دستان دورش را آرام باز می کند. بدون نگاه کردن به چهره او از کنارش رد شده، سمت کابینت می چرخد. قد کوتاهش مانع دسرسی او به بسته پاستیل درون طبقه آخر می شود.
پسر با لبخند بسته را بیرون آورده، به دستش می دهد. درب کابینت را می بندد و می گوید: بهت که گفتم هر وقت قدت نرسید بهم بگو تا کمکت کنم ... نکنه خجالت میکشی ازم کمک بخوای؟
-: معلومه که نه ... فقط دوس دارم خودم کارامو انجام بدم بدون وابستگی به کسی ... پسرجان.
با اخم های گره شده بازوی اورا گرفته، می گوید: الان شدم کسی؟ ... یعنی انقد از دستم ناراحت شدی ... لازم باشه تا آخرعمرم که نمیدونم حتی کی میتونه باشه ازت طلب بخشش میکنم ولی ... حق نداری بهم بی محلی کنی.
لبخند کمرنگی روی لبانش نشسته، بسته را باز می کند و می گوید: کی گفته دارم بی محلی میکنم؟ ... فقط دارم مثل هر روز به روش خودم زندگی میکنم و کارمو انجام میدم ... یکم زیادی حساس شدی عزیزم.
-: باشه من اشتباه کردم ... پس اگه دلخور نیستی امشب باهام بیا به افتتاحیه سینما ... دوس دارم اون فیلمو باهم ببینیم.
-: متاسفأنه باید ردش کنم ... کلی کار دارم.
بهت زده به او خیره شده، می گوید: امکان نداره! ... دیگه مطمعنم گند زدم ... مامان حدودا دو قرنه بیچارم کردی باهات بیام بیرون بعد الان که خودم پیشنهادشو دادم رد میکنی؟ ... میدونم چی تو سرته ... نه ... خواهش میکنم دوباره نه! ... اینکارو نکن ... همیشه وقتی به خواستت نمیرسی انقد خونسردانه صبر میکنی تا طرف کارش بهت گیر کنه بعد قشنگ با خاک هموارش کنی ... خیلی عادت بدیه مادر خانوم خودتو اصلاح کن.
با نیشخند چند پاستیل را در دهان گذاشته، می گوید: لذتی که در انتقام هست ... تو بخشش نیست پسرم.
-: یعنی الان باید منتظر بیچاره شدن باشم دیگه؟ ... همین قرن پیش بلایی سرم آوردی که تا سالها جرأت نه گفتن بهت نداشتم ... باید باهام بیایی ... میدونی ممکنه دیگه این فرصت نصیبت نشه ها از من گفتن بود.
بسته را مقابل او گرفته، می گوید: میخوای؟ خیلی خوشمزستا ... نه اتفاقا جدا از بحث شیرین انتقام نمیتونم همراهیت کنم قراره به مریضای جدیدی که به بیمارستان منتقل شدن رسیدگی کنم ... باید خودت تنهایی بری ... امیدوارم بهت خوش بگذره.
-: من هنوزم نمیتونم باور کنم به خاطر کار منو رد کرده باشی ... یعنی ممکن نیست ... پس چرا؟
-: دارم به خواستت احترام میزارم پسرک شیرین من ... خودت گفتی دوس نداری باهام تو انزار عمومی دیده بشی ... چون همه فک میکنن خواهر یا دوس دخترت کنارته ... نه مادرت.
-: خب گناه من چیه ظاهر و صورت شما غلط اندازه؟!
-: دلتم بخواد مامانت انقد جوون و خوب مونده باشه ... بی لیاقت ... بدو برو رد کارت ... نه برو کتابات دلشون برات تنگ شده الان نوحه غم هجران سر دادن.
پسر دست از پا درازتر، شکست خورده با صورتی درهم می گوید: مامان! ... مگه مطالعه و بالابردن اطلاعات عمومی چه ایرادی داره؟
-: هیچی ... فقط از صبح تا شب سرت تو کتاباست دست و پا چلفتی شدی حتی نمیتونی یه چکش درست بگیری دستت ... واقعا که ناامید کننده ای.
-: من برای کارای فنی دنیا نیومدم ... خودتم خوب میدونی ...
مادر حرف او را قطع کرده و می گوید: آره ... آره ... میدونم دنیا اومدی روی دانشمندا رو کم کنی ... ببینم بعد اون هزارتا مدرک دکتری ایی که گرفتی  چیزیم عایدت شد؟ ... جز یه ذهن که توش انواع و اقسام رشته های بیولوژیکیو جانور شناسی و هزار جور چیز دیگه هست الا ...
دو دست را به نشانه تسلیم بالا آورده، می گوید: باشه ... حق با شماست من فقط یه خوره اطلاعاتیم ولی شمام اینو از سرتون بیرون کنید من ازدواج کنم یا با یکی قرار بزارم ... نمیخوام ... من باید کسیو پیدا کنم که منو درک کنه و بفهمه.
-: با این اوصاف من نوه کاسب نمیشم....کتابام که آبشن باروری ندارن ... پس خودم باید دست بکار شم ... حرص جوششم کمتره.
پسر که مشغول نوشیدن آب است، با شنیدن حرفای مادر آب به گلویش پریده با سرفه می گوید: چی؟ ... یعنی چی؟ ... پناه بر خدا ... مامان ... نگو که میخوای خودت بچه بیاری؟
مادر با خنده پشت او زده، می گوید: آروم باش چرا هول کردی؟ ... چیه میترسی مزاحم درس خوندت بشه؟ ... آخی به نظرم که بچه ها خیلی شیرین و دوست داشتنی ان اصلا نگران نباش نمیزارم تو روند غرق شدن لابه لای نوشته ها و رموز دنیا اختلال ایجاد شه برات.
پسر با حالت جیغ مانندی لبه لباس او را گرفته، مانع رفتنش می شود و می گوید: مامان به جون من قسم بخور اینکارو نمیکنی ... باور کن  الان حاظرم باهات هرجا بخوای بیاما ولی بچه ... نه ... نمیزارم ... اصلا بهش فک نکن ... بگو فقط شوخی بود منو اذیت کنی مگه نه؟
-: نه! ... کاملا جدی گفتم ... خب من دلم بچه میخواد.
متحیرانه به او که خندان از درب کشویی شیشه ای  بزرگ آشپزخانه بیرون می رود، می نگرد. با پوزخندی عصبی می گوید: حتما اینم از نقشه های جدید خبیثانه اته که منو گیر بندازی ... ولی سخت در اشتباهی من نمیزارم. 
غرغرکنان از پله های کنار دیوار که با فرش های قرمز رنگی پوشیده شده، بالا می رود.

***

مقابل بوته ی بهم ریخته گل رز کبودش ایستاده، با مشت های گره شده دندان هایش را برهم می فشارد. نفس حبس شده اش را بیرون داده و داد می کشد. آلفرد، قدیمی ترین و مورد اطمینان ترین خدمتکار قصر، هراسان خود را به او می رساند.
رد نگاه او را تا گل رزهای لگد مال شده و پرپر که روی زمین ریخته اند، دنبال می کند. دستپاچه می گوید: منو ببخشید ...  غافل شدم ... اون دوتا سگ مزاحم وارد ملک شدن ... متأسفم بانو!
-: گلای رز نازینینم ... آلفرد میدونی اونا نایاب و ارزشمندن چرا حواستو جمع نمیکنی تا به این روز نیافتن ... ببینم سزار کجاست؟
-: احتمالا تو ...
-: آزادش کن!
-: ولی این خطرناکه ... یادتون که نرفته همین چند ماه پیش اون دوتا سگای قبلی رو به طرز فجیعی کشت و ...
با چشمانی که برق شرورانه ای دارند، گردن کج کرده و می گوید: خب منم میخوام تیکه پارشون کنه تا دیگه نیان سراغ گلای من ... همین الان آزادش کن!

***

با تلپورت درون اتاق خوابش ظاهر می شود. اتاقی بسیار بزرگ اما ساده. لبه لباسش را با دو دست گرفته، از نت بیرون می آوردش. مقابل درب کشوی می ایستد آن را می گشاید. اتاق مجزای دیگری نمایان می شود. کفش هایش را روی طبقه مخصوص گذاشتهریال با چشم دنبال لباسی مناسب می گردد.
بلوز آستین بلند ساتن مشکی رنگی که قسمت یقه آن با پاپیون تزین شده را بیرون کشیده و به تن می کند. یک جفت کفش اسپرت برداشته، روپوش سفیدی که به جیب کوچک روی سینه اش چند خودکار و نام و نام فامیلش ت.ت به اختصار حک شده است را می پوشد و با تلپورت، گوشه ای دور از چشم سایرین، وارد بخش پزشکی که در همان محیط بسیار وسیع قصر، اما با فاصله نسبتا دوری، پنجاه سالی ست که برای جای دادن بیماران روانی نیازمند کمک و ترد شده از جامعه بنا شده، پدیدار می شود.
صدای داد و بی داد از سمتی گوش هایش را تیز می کند. با قدم های بلند خود را به سالن غذاخوری می رساند. دعوا میان بیماران بازهم بالا گرفته، حتی با دخالت دو نگهبان نیز موفق به جدا کردنشان نشده اند.
با فوت موهای سرمه ای رنگش را جا به جا کرده، قدم های محکم و بلندش را دوباره روی زمین می کوبد، از بوفه، چند سینی فلزی غذا برداشته، از پشت سر به فرد مقابلش ضربه می زند. با گیج شدن او، دو نگهبان سریعا او را روی زمین خوابانده و با داروی خواب آور، آرامش می کنند.
فرد مقابلش، با جثه ای دو برابر او سمتش حمله ور می شود. دو قدم به عقب برمی دارد، با چرخاندن سرش به اطراف در جست و جوی چیزی برای دفاع میگردد اما در یک بیمارستان روانی که تمام وسایل و لوازم خطرناک از دسترسشان دور شده چه چیزی میتوان یافت؟
فرد نزدیکتر می آید و مشتی سمتش روانه می کند. با ساعد مانعش شده و با زانو به شکم او می زند. زمانی که از درد خم شده، پایش را دور گردن او حلقه زده، با فشار خفیفی او را وادار به تسلیم شدن می کند.
پرستاران از راه می رسند تا مریض ها را مهار کنند. از روی زمین بلند شده، لباسش را می تکاند و موهای بهم ریخته اش را مرتب می کند. یکی از پرستاران، بیمارانی که با کنجکاوی به درگیری چشم دوخته اند، متفرق می شوند.
اما در انتهای سالن غذاخوری، چهارده جفت چشم تازه وارد که تنها یک روز از انتقالشان گذشته و او را با نگاه دنبال می کنند، غیرمعمول تر از هر چیزی به نظر می رسد. میان آن ها، یک جفت چشم که شریرتر از سایرین است، از زیر کلاه سویشرتش - که تا حد ممکن صورتش را پوشانده - با نیشخند  می گوید: اون مو رنگیه کلیدمون برای رسیدن به بخش های مختلف این دیونه خونست.
شخصی که مقابلش نشسته، با لپ های پر شده از غذا می گوید: فک نکنم مریضای اینجا از لحن حرف زدنت خوششون بیاد ... اگه خوب به اطرافت نگاه کنی الان مام بخشی از این دیونه هاییم.
دختری با موهای بلند خرمایی رنگ که چشمان درشتش می درخشند، کنار او نشسته، به پشت دستش می زند و می گوید: نکنه یادت رفته ما دیونه نیستیم این بخشی از نقشمونه.
پسر با چشمان ریز شده، به تک تک چهره هایی که دور میز نشسته اند نگریسته، زیر لب می گوید: ولی بنظر من اینجا بهترین مکان ممکن برای این قومه.
صدای معترضانه بغل دستی اش بلند می شود: آه ... دست شما درد نکنه دیگه ... بزرگتر جمعی قبول و دیگه قرار نیست ما رو با این دیونه ها یکی کنی.
پوزخندی زده و می گوید: جیمین ... بقیه رو فاکتور میگیرم تو و کوکی انصافا جاتون همنیجاست ... باور کن!
دختر ریز خندی زده، می گوید: دقیقا زدی به هدف!
با نزدیک شدن پرستار سن داری، صحبت هایشان را نیمه تمام می گذارند. پرستار پشت آنها ایستاده، می گوید: تا یه ربع دیگه وقت مشاوره گروهی دارید سریعتر غذاتونو تموم کنید.

***

در سالن بزرگی که در آن اجتماعات و مشاوره های بیماران برگذار می گردد، جمع مختلط بیست نفره ای دایره ای شکل به گفتگو می پردازند.
بانوی جوان با پرونده ای روی پایش، می گوید: خب امروز دوستای جدیدی به جمعمون اضافه شدن ... بیاید بعد از آشنایی در مورد ... مشکلاتتون صحبت کنیم.
کوین آرنجش را به پایش تکیه داده، خود را جلو می کشد و با نیشخندی که هیچگاه از گوشه لبانش محو نمی شود، می گوید: دُکی جون ... وقتی پرونده کامل با اسم و مشخصات جلوت هست ... چرا باید به خودمون زحمت معرفی کردن بدیم؟
با پوزخند به جلد آبی روشن پرونده ها نگریسته، می گوید: خب ... مسلما تو پرونده زبون درازیو و سرکشی رو قید نمیکنن ... بعدم برای صمیمیت بیشتر اینکارو انجام میدیم.
به پشته صندلی تکیه زده، می گوید: آهان ... از اون لحاظ!
هر یک تک به تک جز پسر شروری که از بازی کردن با دیگران و سرکشی لذت می برد، خود را معرفی می کنند.
کوین نامحسوس به اولیور اشاره کرده، تا کارش را شروع کند. اولیور با صورتی درهم دست بلند کرده و می گوید: خانوم ... اجازه ... من احساس درد تو شکمم دارم ... میشه برم؟
-: میتونی بری ... فقط حواستو جمع کن سر از جاهای نامعلوم درنیاری ... اینجا بیمارای خطرناک زیاد داره.
[هرچند انگار یه دونه اش روبروی خودم نشسته و با اون نگاه به اصطلاح خوف آورش سعی میکنه منو بترسونه ... خیلی واس این چیزا بچه ای پسرجان ... به وقتش دمتو میچینم.]
هر دو بهم خیره شده اند و برای هم با نگاه خط و نشان می کشند. گویی سال هاست دشمن خونی هستند و به قصد کنار زدن رقیب از میدان، مقابل هم صف آرایی کرده اند.

***

اولیور که از جمع گریخته، در پی بررسی تمام راه های ورودی و خروجی این مکان به ظاهر معمولی می گردد. از راهروهای طولانی و میان سایه ها به جست و جو می پردازد.
میانه های راه، گوش هایش تیز می شوند و صداها، ورود پرستاران را هشدار می دهند. پشت دیوار خود را پنهان می کند. سرش را کمی از دیوار فاصله داده، به آن دو نگاه می کند. برای منحرف نشدن از هدفش لبانش را محکم به دندان می گیرد. با درنگ به خود نهیب زده، تا صرفا به انجام مأموریتش بی اندیشد.
صدای ظریفی از پشت سر می گوید: پسرم ... بک گراند پرستارامون چشمتو گرفته؟
دستپاچه به دیوار می چسبد و روی زمین می نشیند. با حالت معصومانه ای می گوید: من ... گم شدم ... بک گراند؟ ... من نمیدونم در مورد چی صحبت میکنید ... گم شدم ... من فقط گم شدم ... نه که تازه اومدیم ... شما گفتینا حواسمو جمع کنم ... ولی ... نمیدونم چرا اینجام اصن ... راهروها هم شکلن ... منم هول شدم ... میدونید یکم ترس از گم شدنم دارم.
قدری پیشانی اش را خارانده و می خندد. دستش را سمت او دراز کرده و می گوید: آره ... گم شدی ... یهو دوتا خانوم خوشگل دیدی و محو تماشاشون شدی مسیرتو گم کردی ... بیا برت گردونم اتاقت ... بیا پسرم.
-: نه ... میبینید شمام باور نمیکنید ... من گم شدم ... من پسر خوبیم چشم جاهای بد سرک نمیکشه ... به جون خودم.
مچ دست او را گرفته، از زمین بلندش می کند و می گوید: ببینم تا حالا سعی کردی مشکل پرحرفیتم درمان کنی؟
-: نه ... آره ... یعنی نمیدونم ... سعی کردما ... نشده راستشو بخواین ... یکم سخته.
دستش را دور گردن او حلقه کرده، پایین می کشد و با حالتی جدی می گوید: بیا در سکوت قدم بزنیم باشه؟ ... حواستم جمع میکنی اگه یه بار دیگه جاهای نامربوط ببینمت ...
-: باشه ... چشم ... قول میدم دیگه نیام بک گراندارو دید بزنم.
سری از تأسف جنبانده، او را دنبال خود می کشد تا از مکانی که نباید در آن حتی برای بر طرف کردن حس کنجکاوی، قدم نهاد، دور کند.
از پس تاریکی انتهای راهرو، سایه ای شوم نظاره گر ماجرا بوده است. آهسته در دل تاریکی محو می شود گویی هیچگاه حضور نداشته است.

***

بیمارانی که در محیط بیرونی کلینیک، از وقت هواخوری بهره می برند، در هوای آزاد هر یک در عالم خود سیر می کنند. پرستار جوانی در تلاش است، تا عینک آفتابی را از چشمان پسری که خود را یک خواننده معروف می داند، جدا کند. ولی او سرسختانه دسته عینک را در مشتش می فشارد و از رها کردنش امتناع می کند.
با بغض به او خیره شده، می گوید: این مال خودمه ... من ندزدیمش ... تو اصلا نمیدونی من کیم ... ولش کن دختریه روانی ... به اموال خصوصی من دست نزن ... من شکایت میکنم.
پرستا کلافه سرانجام عینک را از او می گیرد وبا تحکم می گوید: آقای کیم باز خود شاخ پنداریت گل کرده؟ ... تو فقط یه بیماری و نمیتونی از این جور وسایل همراهت داشته باشی ... 
دستی روی سر او کشیده و می گوید: حالام پسر خوبی باش ... باشه ... اسمت چی بود؟
-: دختریه کند ذهن چند بار بگم اسمم ووهیونه ... احمق! ... تو بیشتر به درمان نیاز داری.
-: دیگه داری پرو میشیا تا ندادم ببرنت اتاق انفرادی ساکت شو.
با اخم رو برگردانده و از او فاصله می گیرد.
الویس و ناتالی که گوشه نزدیک درخت تنومندی ایستاده اند، به زحمت خنده خود را با دیدن صحنه درگیری او و پرستار کنترل می کنند. ناتالی خود را پشت کتف الویس پنهان کرده، می گوید: خودمونیم اینا استعداد و پتانسیل لازم ذاتی برای دیونه بودن دارن ... همچین عمیق رفتن تو حس و نقششون که عمرا بشه فهمید اینا سالمن.
الویس دست به سینه، با لحن معنا داری می گوید: من که قبلنم گفتم اینا الان تو بهشتن ... دوستان محترممون در حالت عادی ام دیونن با یه نگاه بهشون میشه از سرتاپاشون فهمید ... اللخصوص اون مستر که داره دور خودش چرخ میزنه.
انگشت اشاره سمت کوین که به دوربین های مداربسته و سیم خاردارهای کشیده شده دورادور دیوارهای بلند خیره شده و در فکر ایفای نقشه اش به عنوان یک فراری، دنبال راه گریز می گردد، گرفته و با صدای آرام تری ادامه می دهد: ولی هرطورم حساب کنی ... خودتو بزاری جاش بهش حق میدی ... الان یک ساله اون هانا رو گم کرده.
ناتالی به بدنه درخت تکیه زده، می گوید: اوهوم ... بعد از اون قضیه رسما مثل همین دیونه های زنجیر پاره کرده شده نمیشه کنترلش کرد ... باید پیداش کنیم تا بلکه اون بتونه افسارشو دست بگیره وگرنه نمیشه تضمین داد چی پیش میاد.

***

پسر جوانی با کتاب در دستش روی چمن نشسته و موهای بلندش مانع دیدن صورتش می شوند. شخصی مقابلش دوزانو نشسته، می گوید: اگه اشتباه نکنم تو باید آدام باشی همونی که دوهفته ست اینجا بستری شده و نمیزاره موهاشو کوتاه کنن درسته؟
دست دراز کرده، چانه او را بالا می آورد. کمی با دست موهای او را کنار می زند. آدام سرش را عقب کشیده، کتاب را سمت او برگردندانده و می پرسد: بلدی از اینا درست کنی؟
روی صفحه دست می کشد. با تأمل می گوید: اوریگامی ... هوم ... نه من بلد نیستم ولی ... فک کنم یکیو میشناسم که بتونه ... دوس داری یکی از اینا برات درست کنه؟
با سر تأیید کرده و با انگشت به عکس اشاره می کند.
-: باشه ... پس بیا یه معامله کنیم من برات چیزیو که میخوای میارم توام اجازه بده موهاتو کوتاه کنم باشه؟
به علامت نفی سرش را به چپ و راست تکان می دهد. نفس عمیق بی صدایی کشیده، با لبخند می گوید: حداقل باهام بیا قرصاتو بخور باشه؟
-: از مزشون خوشم نمیاد ... خیلی بد مزن ... من حالم خوبه احتیاجی ام به اون قرصای رنگارنگ ندارم ... نمیشه به جاش بهم اسمارتیز بدی؟
-: خب شاید بشه یکم پارتی بازی کرد ... ولی به شرطی که توام یکاری برام انجام بدی.
-: من باهات معامله نمیکنم ... میخوای مجبورم کنی چیزیو که میخوای بهت بدم.
-: آه ... دستم رو شد ... تو یکم زیادی باهوشی.
توجه اش به کوین که سعی در بالا رفتن از دیوار دارد، جلب می شود. دو پرستار هیکلی، که سمتش هجوم می برند را بازمی دارد. خود بلند شده، نزدیک دیوار درست زیر پای او می ایستد.
با تک سرفه ای گلو صاف می کند تا حضورش را به اطلاع او برساند. کوین  با استفاده از درزها و شکاف های نازک دیوار، خود را بالا کشیده، دستانش را رها می کند و روی چمن می افتد.
مغرورانه روبه رویش سینه سپر کرده، می گوید: عجب تصادفی که اینجا میبینمتون دُکی.
ابرویی بالا انداخته، می گوید: میدونی من اصلا به تصادف اعتقادی ندارم ... اینجا یه کلینک کوچیکه که هر طرف سرتو بگردونی میتونی منو ببینی ... هنوز مهر انتقالت خشک نشده قصد فرار داشتین جناب؟
کوبین روی اسم او دقیق شده، با لحن سخره آمیزی می گوید: ببخشید خانوم تی! ... میدونی محیط این تیمارستان اصلا برام خوشایند نیست ... همینطور دکتراش ... باعث آلودگی هوای اینجان ...
با چند سرفه ساختگی می گوید: مخصوصا این یکیشون که جلوم وایساده ... حس خفگی بهم دس داده ... چطوره گورتو گم کنی ... سعی نکن زیاد تو دست و پای من بچرخی دختر جون ... 
دستانش را پشت کمر برده، کمی سمتش خم می شود.
-: به نظر میاد میخوای بزنی زیر گریه ... حالت خوبه دُکی؟
با خنده سر جنبانده، به بینی اش مشت می زند. او که از این حرکت ناگهانی جا خورده، قدمی به عقب برمی دارد. دکتر سمتش خیز برداشته، زیر پایش را خالی می کند و او را زمین می زند.
-: میدونی پسر جان ... من هر وقت نتونم با صحبت یکیو ساکت کنم فیزکی اقدام میکنم ... و شما اگه به نظرت فضای اطراف دکترا خفه کنده ست ... سعی کن هر چه سریعتر اون بالایتو رو به راه کنی که مجبور نشی ما رو تحمل کنی ... بهتره دست از دیونه بازیات برداری.
با سر به پرستاران که متکبرانه جلو می آیند، اشاره کرده و برای پایان دادن به این نزا، می گوید: ببرینش.

***

روز کسل کننده دیگری با تعویض شیفت به پایان می رسد. اما قبل از اینکه جایش را به دکتر بعدی بدهد، از پرستارانی که کوین را به اتاق انفرادی منتقل کرده اند، می شنود که با تغییرات ناگهانی شدید و تهاجمی، به آن ها حمله ور و باعث ایجاد جراحت های شدیدی شده است. نفسی بیرون داده و راهش را کج می کند.
با هر قدمی که برمی دارد، ناخن های بلند و تیزش را روی هر جسمی که به دستش می رسد، میکشد. افکار نامنظم و آشفته اش باز قصد شیطنت دارند. او را به سال های دوری می برند که در سیاهچاله های قلعه ای زندانی و وادار به تبدیل کردن انسان های فانی به خون آشام هایی قدرتمند تر از نسل خود می شده است.
لحظه ای از حرکت می ایستد. از روی میز کنار دیوار گلدان شیشه ای را به ضرب روی زمین پرت می کند. بزرگ ترین تکه شیشه را برمی دارد و دستش را می برد. قطرات خون روی زمین می چکند. از میان دندان های بهم فشرده اش می گوید: تو چیزی که بهت مربوط نیست سرک نکش ... خاطراتمو شخم نزن ... کاری نکن بازم هوس خود آزاری به سرم بزنه.



و اینم از قسمت اول ...
دوستان زحمت بکشین نظر بذارین لدفن ...
خیلی وقتتونو نمیگیره نظر گذاشتن پس دریغ نکنین ...
زودی قسمت بعدو میارم براتون فعلا بابای!!




ادامه مطلب...

نمایش نظرات 1 تا 30