تبلیغات
✧♛✧ My Beauty Story ✧♛✧

my annoyer roommate EP 5



هایییی
قسمت 5 رو آوردم
چقدم زود آوردمممم
قربونه خودم برم الهی
عاقا یکی سقفو بچسبه ریخت
این قسمتو بسی زیاد نوشتم واسه همین دیر شد





سوک جین همه رو توی هال جمع کرده بود تا اتاق هرکس مشخص شه . حالا که 10 نفر شده بودن و خونه 7 تا اتاق داشت باید بعضی اتاقا رو با هم قسمت میکردن . سوک جین گفت :" خیله خب ... از این 7 تا اتاق...5 تاش برا ما پسراست ..بقیه ش برا دخترا ... دخترا بین خودشون تقسیم میکنن .

جونگ کوک گفت :" یه لحظه یه لحظهههه...دو تا اتاق برا دخترا زیاده .. ما خیلی بیشتریم ."

سورا گفت :"گمشو ینیاااا... سه تایی مچاله شیم تو یه اتاق ؟؟ اونوخت شمام بیشترتون اتاق تک نفری داشته باشین ؟ "

جیمین گفت :" کوکی بیخیال ... راست میگه سه نفری نمیشه تو یه اتاق موند." نارا گفت :" نامرد نباشین 2 تا اتاق حتمن باید داشته باشیم .. من با سورا تویه اتاق نمیخوابم شبا را میره زهره م میترکه حوصله ندارماااا "

سوک جین خندید :" خیله خب پس همون دو تا اتاق برا دخترا . پسرا .. ما 5 تا اتاق داریم . "

یونگی گفت :" من تک نفری میخوام . انتظار نداشته باشین با هیچکدومتون هم اتاقی شم .."

نامجون گفت :" بنظر من ته هیونگ و جیمینو بذارین با هم همه میمون بازیاشون همونجا بمونه بیرون نیاد اصن.  " ته هیونگ رو مبل پرید :" جیمین هیوووووونگ حالا میتونیم دوس دخدرا مونو بیاریم اتاق عشق کنیم خخخخخخخخ "

جیمین خندید و به بازوی ته هیونگ زد :" گمشو پرتت میکنم بری تو تاروپوده همین مبله  ..پسره توهمی .. آخه ماعه بدبخت دوس دخدرمون کجا بود ؟ "

ته هیونگ گفت :" ای باباااا حالا تو ام جلو دخترا ضایع کن آدمو"

ووجی خندید :" نه جونه من راحت باشین یه ذره بخندیم "

هوسوک گفت :" خر قیافه اینا رو میبینه عرعر میکنه  "

همه خندیدن. جونگ کوک گفت :" بهله دیگه یه کلام از جناب دوس پسر نمونه . خر همیشه عرعر میکنه داداشم " ( بیتربیت با هیونگت درست صحبت کن )

سوک جین گفت :" اصن بحث از کجا به کجا رسید..تائه خدا بگم چیکارت نکنه یچی میگی اینام سرشو میگیرن ادامه میدن...پس ته هیونگ و جیمین تویه اتاق..."

ناجون گفت :" منو کوکی ام تو یه اتاق میمونیم. من باید این بشرو تحت کنترل داشته باشم . یه وخت دور از چشمون میزنه یکاری میکنه بدبخت میشیم ."

نارا گفت :" اووو حالا انگار میخواد مواد مخد× ر جابه جا کنه بدبخت ...فوقش چند تا دختر میخواد بیاره اتاق دیگه ته تهش همینه "

جونگ کوک گفت :" منو دخترر؟؟؟ نه مرگه من منو دختر ؟ مگه من اینم ؟ " ـ و به هوسوک اشاره کرد ـ . هوسوک گفت :"یااا ... این به درخت میگن ‌..مگه من چمه ؟ از دار دنیا یه دوس دختر دارم هی بزنین تو سرم " (ای جونم اذیت نکنین هوپ منوووو )

جونگ کوک گفت :" خیله خب پس من با نامجون هیونگ . تو ام کوفتت شه با اون دوس دخترت "

سوک جین با خنده گفت :" خب پس همه چی اوکیه...کوکی و نامجون با هم..جیمین و تائه باهم... من و یونگی و هوسوکم که هرکدوممون جدا...حرفی نیست؟"

یونگی گفت :" پرفکتههههه..من که بهرحال به اتاق تک نفره م رسیدم... خداروشکر "

سورا گفت :" خب دخترا مام باید تقسیم کنیم دوتا اتاقو..."

نارا :" من که قبلنم گفتم شبا را میری عینه جن بالاسرمون وایمیستی درک کن.. خاهرم ..ینی برادرم...خخخخ"

ووجی گفت :" منم با نارا بمونم بهتره... تنهایی راحت نیسم شبا " سورا روی مبل ولو شد :" جهنمممممم...اتاق تکیه رسید به من یوهوووو ..تو خواب را رفتنمو عشقه بابااا "

جیمین خندید :" خب...هم اتاقیا که معلوم شدن حالا بریم اتاقارم انتخاب کنیم تا دیگه قشنگ سر و سامون بگیریم."

همه بلند شدن تا اتاقاشونو انتخاب کنن . سورا دوید و داخل یه اتاقی که از همون  روز اول چشمشو گرفته بود ایستاد و داد زد :" اینجا ماله من...انتخابم تموم شد " . و روی تخت دراز کشید . چند لحظه بعد جونگ کوک داخل اتاق دوید :" بلند شو دختر اینجا اتاقه منو نامجون هیونگه ." نامجونو صدا کرد و ادامه داد :" مگه نه؟؟؟" نامجون اومد و گفت :" آره خب برا ما بود مثلا... اما برا ما اتاقای دیگه م ... " جونگ کوک با آرنج به پهلوش زد و نتونست حرفشو ادامه بده . بعد خودش ادامه داد :" شنیدی که برا ما بود اینجا " سورا بیخیال چشماشو بست :" حالا برا منه...پرخاشگر اینقد هیونگتم نزن فلج شد ..." نامجون گفت :" نکته ظریفی بود کوکی ولش کن دیگه " جونگ کوک با عصبانیت گفت :" نخیرعاقا... این اتاق از اول برا ما بوده و هست حالام برو تا خوبا پر نشده یکی دیگه بگیر"

سورا پوفی کشید و گفت :" خو آخه اوسکول... خودت برو یکی دیگه پیدا کن تا پر نشده . اعصاب منو خط خطی نکنااا الآن این روی انسانمه تازه... قبلن میخواسی برا تو باشه...اما حالا من میگم که اتاق منه . اینقد نامفهومه ؟؟ "

جونگ کوک با حرص گفت :" چون میگی براتوعه دلیل نمیشه که برا تو باشه " سورا ریز خندید :"چون تو میگی برا من نیست دلیل نمیشه برا من نباشه "

جونگ کوک از عصبانیت سرخ شده بود :" آخه دخترم تا این حد پررو ؟" سورا گفت :" دفه آخرت باشه به من میگی دختر...خوشم نمیاد "

نامجون بازوی جونگ کوک رو گرفت گفت :" بیا بریم کوکی یکی دیگه پیدا میکنی خو چرا دعوا میفتی .. " جونگ کوک آروم و  زیر لب فوش میداد . بعد از اینکه نامجون و جونگ کوک بیرون رفتن نارا وارد اتاق شد . سورا پرسید :" ببینم ووجی کوش ؟ " نارا روی تخت نشست :" داره وسایلا رو تو اتاق میچینه ." به اتاق نگا کرد و ادامه داد :" لامصب چجوری دادن اینجا رو بهت؟ " سورا خندید :" خیلی راحت بود گرفتنش خخخخ " نارا گفت :" باز با کی دعوا کردی ؟بدونه من؟ خب منم صدا میکردی چارتا فوش میدادم بیشوره تک خووور " همون موقع بود که جیمین وارد اتاق شد و گفت :" فک کنم چند تا از وسایل من اینجا باشن "

سورا :"خیله خب بردار " جیمین پوزخند کوچیکی زد :" میگمااا جونگ کوک چرا اون ریختی در شرف انفجار بود ؟؟ " سورا شانه ای بالا انداخت :" چرا از من میپرسی ؟ " نارا خندید :" پس با اون بحثت شد ؟ " سورا گفت :" بحث نبود...اون زود دود کرد به جانه خودم " جیمین هم خندید :" پس کاره تو بود... میگم عینه چی زیر لب فوش میداد خخخخ"

ناارا گفت :" وسایلتو گرفتی عایا ؟؟" جیمین در حالی که گوشه و کنار اتاق رو نگا میکرد تا چیزی جا نمونده باشه گفت :" آره بابا رفتم چرا میزنی ..."

 و چند لحظه بعد از اتاق بیرون رفت . سورا غلتی زد و گفت :" اه برو ووجی رو صدا کن بیاد حوصلمون سر رفت بابااا ... " نارا گقت :" الآن من هویجم اینجا ؟؟ " سورا خندید :" شما رو سر ما جا داری خخخخخ برو صداش کن سه تایی حال کنیم بابا هنو برا چیدن وسایل وقت هست." نارا بلند شد :" بهله دیگههه منو برا دعوا صدا که نمیکنی..هویجم که حسابم میکنی ..برو گمشو اصن "

سورا گفت :" اونو دعوا رو که نگو اصن... من وسط بحث استوپ بدم بگم میخوایم رفیقمو صدا کنم تو فوش دادن همراهی کنه ؟ول کن خو خاهر من... ایشالا دفه بعد خخخخخ "

همون موقع ووجی پرید و وارد اتاق شد :" چیکار دارین میکنینننن ؟؟؟؟؟ " 

نارا گفت :" بادمجون واکس میزنیم عشقم...میخوای ؟؟ "

ووجی خندید :" درررد...یه بار نشد عینه آدم جواب بدی خو... میگم نارا من وسایل خودمو چیدم تموم شد خیالم راحته "

نارا گفت :" برا منم میچیدی خووووو باور کن حسش نی... "

ووجی زبونشو بیرون داد :" عمرن "

ـ "عمرن و زهرمار ... اصن خودم میرم ."

نارا بلند شد که بیرون بره . به چارچوب در که رسید مکث کرد . برگشت و گفت :" میگماااا بیاین امشب سه تایی بریم دور دور !! " ووجی با تعجب گفت :" دور دور ؟؟؟ " نارا دوید و دوباره کنارشون نشست. :" عععع چشماتو اونجوری نکن ..آره دور دور... سورااااا تو پایه ای دیگه نه دلبندم ؟ " سورا خندید و موهاشو کشید :" من کی واسه اوسکول بازیایه تو پایه نبودم ؟ ها ؟ " نارا جیغی کشید و خندید :" ووجیییی  بیخیال زود برمیگردیم بابا . خسته شدم بس حرص خوردم این چند روزه ... بنظرم خیلی خوبه بریم یکم خوش بگذرونیم ."

ووجی با دو دلی به نارا نگا کرد ولی بعدش لبخند زد :" خیله خب پس زیاد دیر نکنیم ... " نارا خوشحال شد و با مشت آروم به بازوش زد :" عاشقتممممممم"

سورا خندید و گفت:" خیله خب برین لوس بازیاتونو کیلومتر ها دورتر انجام بدین من یکم بخوابم... ساعت چند بریم ؟ "

ووجی گفت:" هشت شب چطوره ؟ " نارا دست ووجی رو گرفت و گفت :" عالییییییییییی....بیا بریم ووجی منم وسایلمو بچینم . سورام بخوابه دیگه سگ نشه... وگرنه کل خوش گذرونی رو کوفتمون میکنه "

سورا خندید و نارا و ووجی از اتاق بیرون رفتن .

                                                                                 ×××××

ساعت نزدیکای هشت بود که دخترا شروع به آماده شدن کردن . سورا تویه اتاقش موهای کوتاهشو شونه کرد . شلوار جین تنگی پوشید و سویشرت مشکی شو هم تنش کرد. کلاه کپشو برداشت و کلاه سویشرتم روی سرش گذاشت . توی آینه نگاهی به خودش انداخت . دختر بودنش تقریبا غیر قابل تشخیص بود . از جیب سویشرتش یه آب نبات چوبی در آورد و تو دهنش گذاشت و از اتاق بیرون رفت .

تویه هال جیمینو دید که رو مبل دراز کشیده بود و با گوشیش ور میرفت . بی اهمیت از کنارش گذشت و وارد اتاق ووجی و نارا شد .اونام تقریبا آمده بودن. نارا با دیدن سورا ذوق کرد و گفت :"  آماده اییییی؟؟؟؟؟ " سورا خندید :" آره... " نگاهی به نارا انداخت. یه  تیشرت مشکی گشاد با شلوار جین پاره پوشیده بود . کلاه کپشو برعکس گذاشته بود سرش. خندید و به نوشته ی روی  لباس نارا که یه fu*ck  بزرگ سفید بود اشاره کرد و گفت :" خرابه اون نوشته ی تیشرتتم نارا خخخخخخخخ " نارا خندید و رو به ووجی گفت :" توآماده  ای ؟ " ووجی در حالی جلوی آینه موهاشو درست میکرد گفت :" فقط پنج دقیقه... " ووجی هم  یه دامن کوتاه مشکی و بلیزه سفید نازکی پوشیده بود .

چند دقیقه بعد هرسه تاشون حاضر شدن و از اتاق بیرون رفتن . تویه راهرو ته هیونگ رو دیدن . ته هیونگ با تعجب نگاشون کرد :" جایی دارین میرین ؟ "

سورا گفت :" آره خب...که چی ؟" ته هیونگ شانه ای بالا انداخت :" هیچی بابا برین . خوش بگذره بهتون! نه نه..اصن چرا  دروغ بگم... بهتون خوش نگذره ایشالا برین لا هیژده چرخ که منو نمیبرین...هرچی بخورینم کوفتتون شه از گلوتون پایین نره  " و پیشه خودش خندید . نارا گفت :" خیلی ممنون واسه آرزو های قشنگت "

دخترا خندیدن و از در بیرون رفتن . وارد کوچه که شدن سورا گفت :" این نزدیکیا یه بار هست...فعلا بریم اونجا ... بقیه ی شبم خدا بزرگه .. "

ووجی گفت :" اوووووه سورا از کی تا حالا تو دلت میخواد بار بری هاااا ؟ " سورا شانه ای بالا انداخت :" من که باالاخره میتمرگم یه گوشه از جام بلند نمیشم...به شما خوش میگذره.." نارا گفت :" یجوری میگی خوش میگذره انگار ما میریم با هرچی پسر اونجاست میرقصیم... خو ماعه بدبختم میشینیم یه گوشه آب پرتقال میخوریم دیگه ‌"

ووجی خندید :"‌ ریدیم هممون از دم..." 

بعد از یه ذره پیاده روی بالاخره به بار رسیدن .سورا قبل از اینکه وارد شه کلاه کپشو سر کرد و کلاه سویشرتشم روش انداخت . بعد از اینکه وارد  شدن به سرعت میتونستن بوی دود و الکل و صدای بلند موزیک رو بشنون . رفتن نزدیک تر و روی سه تا از صندلی های روبه روی پیشخوان نشستن . دختر جوونی که لباس کوتاهی پوشیده بود با ناز و عشوه گفت :" چی براتون بیارم ؟ " دخترا متوجه شدن که هنوز نفهمیده سورا دختره . نارا و ووجی لبخند معنا داری به سورا زدن و اون هم سریع منظورشونو گرفت . صداشو با مهارت کلفت کرد و گفت :" خانوم خوشگله چیزی که امشب میخوام نوشیدنی نیستش ." لبخند دختر گشادتر شد و به سورا نزدیک شد :" خب عاقای خوشتیپ پس چی میخوای امشب ؟ "

نارا و ووجی اونور داشتن تر از خنده میترکیدن . سورا خنده شو کنترل کرد و صورتشو بیشتر تو کلاه سویشرتش فرو برد . دستشو رو دست اون دختر گذاشت و گفت :" چطوره بالا تویه یکی از اون اتاقا بهت بگم ... ؟ میدونی اینجا خیلی شلوغه .. " دختر با مستی خندید و دستشو رو کتف سورا گذاشت . فقط 5 دقیقه صب کن من سفارش مشتری هارو بهشون بدم ...بعدش واسه تو ام ... " سورا با صدای کلفت گفت :" دختر باهوشی هستی... "

نارا دیگه طاقت نیاورد و از خنده ترکید :" سوراااااااا دهنتتتتت سرویسسسسسس..." سورا هم دیگه نتونست خنده شو کنترل کنه و با صدای معمولیش گفت :" ای بابااااا ریدی توشششش ... داشتم حال میکردمااااا "

دختر به چهره ی سورا و صداش دقیق شد و با تعجب گفت :" تو دختری.. ؟ " سورا خندید :" چاکر شماااا ... دخترم ..میتونم ثابت کنم  " و پقی زد زیر خنده . نارا و ووجی با این حرف از خنده رو پیشخوان ولو شدن... دختر دهن کجی ای به اون سه تا کرد و مشغول انجام داد کارش شد.

 

                                                                             ×××××

پسرا توی خونه چراغا رو خاموش کرده بودن و فیلم نگا میکردن . نامجون گفت :" تائه نمیدونی دخترا کجا رفتن‌؟ " ته هیونگ در حالی که چشماشو از صفحه ی تلویزیون برنمیداشت گفت :" نه خب نمیدونم...مگه مهمه ؟؟ "

نامجون گفت :" نه بابا...هرجا هستن کوفتشون شه... " و به پفیلا خوردنش ادامه داد . چند لحظه بعد زنگ خونه به صدا در اومد . جیمین گفت :" بفرمااا برگشتن... " جونگ کوک فکری کرد و بلند شد تا در وباز کنه . سرشو خاروند و گفت :" اگه اونا بودن که در نمیزدن...کلید دارن عقل کلا.. "  سوک جین گفت :" پس ینی کی میتونه باشه...؟ " حرفشو تموم نکرده بود که جونگ کوک درو باز کرد و دختری پشت در لبخند زد .

از زبان هوسوک :

تا دختری که پشت در بود رو دیدم جا خوردم. مینجی اینجا چیکار میکرد ؟؟ هنوز بهش نگفته بودم که با سه تا دختر همخونه شدم . اه لعنتی اگه خودش بفهمه خیلی بد میشه . فورا از سر جام بلند شدم و با چند قدم بلند به سمت در رسیدم . مینجی با دیدنم خوشحال شد و گفت :" میتونم بیام داخل ؟ " جونگ کوک بله ی کوتاهی گفت و به طرف بقیه پسرا رفت. منم لبخندی زدم . کفشاشو درآورد و اومد نزدیک و بغلم کرد . آروم گفت :" اومدم خونه ی جدیدتونو ببینم عشقم " دعا دعا میکردم بقیه ی پسرا سوتی ندن و چیزی درباره ی دخترا از دهنشون نپره ... لبخندی عصبی زدم و دستاشو گرفتم :" بیا داشتیم فیلم میدیدیم . "

مینجی دوید داخل و یه گوشه ی مبل نشست . منم کنارش نشستم .


پسرا هنوز تو شوک بودن که دوس دختر من اینجا چیکار میکنه . اما زودتر از همه یونگی گفت :" خوشحالیم اینجایی مینجی..."  بقیه ی پسرا هم شروع به حرف زدن کردن . سوک جین گفت :" خب یه ذره کثیفه هنوز اینجا... خبر میدادی حداقل یه چیزی درست میکردیم دور هم بخوریم ." استرسم بیشتر شده بود . هرلحظه ممکن بود یکی از این اوسکولا دخترا رو لو بده ... ولی بازم.. از شانس من مینجی خوب موقعی اومده بود و دخترا خونه نبودن . صدای مینجی باعث شد به خودم بیام .:" نه ممنون میخواسم فقط یکم وقت بگذرونیم و بعدش برم "

وقت بگذرونیم ؟ درسته دوس دخترم بود و دلم میخواست بمونه اما اگه دخترا قبل رفتنش میومدن خونه کارم ساخته بود . گذشته از اون پسرا میتونسن لوشون بدن . فکری به سرم زد . گوشیمو برداشتم و یه پیامو همزمان برا همه پسرا فرستادم :" صداشو در نیارین...چیزی درباره ی دخترا نگین . گرفتین چی میگم ؟"

خیالم راحت شد و گوشیمو گذاشتم تو جیبم. اما وقتی چند ثانیه بعد گوشیه هر شیش تاشون با هم صدا کرد ، پشیمون شدم که چرا اینکارو کردم . مینجی تعجب کرد :" چرا اینجوری شد ؟ " جونگ کوک پیامو زودتر از همه خونده بود چون گوشیش دستش بود . خندید و گفت :" این پیامای تبلیغاتیه دیگه یهو برا همه میاد ." حرفش همچین قانع کننده نبود .اما تنها چیزی بود که میشد گفت . دمش گرم . ظاهرن بقیه پسرام پیامو گرفته بودن . یه پیام از جونگ کوک برام اومد . مینجی فیلم میدید و حواسش نبود . پیامو باز کردم :" خو آخه اوسکول چرا به هممون با هم پیام میدی ؟ " سرمو بلند کردم و با جونگ کوک چشم تو چشم شدم . جوری نگاش کردم که یعنی خفه شو... منظورمو فهمید . خندید و مشغول فیلم شد . منم یه نفس راحت کشیدم .خیالم از بابت پسرا راحت بود . فقط باید دعا میکردم دخترا تا وقتی مینجی نرفته خونه نیان .

                                                                               ××××××

دخترا در حالی که از ته دل میخندیدن از بار بیرون اومدن . سورا موهاشو بهم ریخت و دوباره کلاه سویپرتشو سرش گذاشت . با قدمای کوچیک به سمتی میرفتن که نمیدونسن به کجا میرسه . ووجی گفت :" حالا چیکار کنیم ؟؟ ساعت تقریبا یازده شبه ."

نارا به نقطه خلوتی کنار بزرگراه اشاره کرد:" چطوره بریم اونجا بشینیم؟ "

دو طرف بزرگراه جاده خاکی بود . دخترا بعد از کمی دویدن به اونجا رسیدن . همونجا روی خاک نشستن . هوا عالی بود و ستاره های بزرگی رو توی آسمون میشد دید . حتی ماه هم خیلی به زمین نزدیک بود . از جایی که نشسته بودن تا ماشین هایی که با سرعت رد میشدن و خاک به پا میکردن فاصله ی کمی بود . رنگ چراغ های قرمز و نارنجی اون همه ماشین اونم تو شب وقتی که با سرعت رد میشدن خیلی قشنگ بود.

 نارا گفت :" واوووو... الآن جون میده یه آهنگ توپ بذاریم "

ووجی گفت :" نهههه..آهنگ شاد نه...به اندازه ی کافی تو بار شندیدیم..." گوشیشو در آورد و ادامه داد :" فقط یه ذره آرامش با این ویوعه عالی . " آهنگ آرومی رو پلی کرد و سه تایی به میله ی قطور پل هوایی که همون نزدیکیا بود تکیه دادن .

سورا خندید :" نکنین اینکارو با من...میرم تو فاز غماااا..هرچی بدبختی داشتم یادم افتاد " و بیشتر لم داد .

ووجی صدای آهنگ غمگین رو یکم  بلندتر کرد . چند لحظه ای سکوت بود و فقط متن عمیق آهنگ تو ذهن دخترا میچرخید . ناارا چشماشو بست :" واااااییی الآن چقد به این نیاز دارم... روزای گذشته خیلی پراسترس بود .دلم میخواد تا فردا صبح اینجا بمونم."

سورا گفت :" یه نیم ساعتی میمونیم بعد میریم .دیروقته . شاید خطرناک باشه "

ووجی حرفشو تائید کرد و گفت:" منم موافقم..خسته شدیم "

دخترا باز سکوت کردن و با چشمای بسته به متن آهنگ دقیق شدن.

                                                                          ××××××  

از زبان هوسوک :

تقریبا ساعت یازده و نیم بود . دیگه دخترا باید برمیگشتن .اما مینجی هنوز نرفته بود  . چندبار سعی کرده بودم همین الآن حقیقتو به مینجی بگم. شاید اگه پسرام واسش توضیح میدادن بهتر میشد . بالاخره بهتر از این بود که خودش با چشمای خودش ببینه و بفهمه . اما بازم منصرف شدم . واس اینکه  میدونسم در این باره باید بااهاش تنها حرف بزنم. چون دختر شکاکی بود و ما تازه آشتی کرده بودیم .

فیلم تموم شد . ی ذره امیدوار شدم که مینجی الآن دیگه بره . و همینطورم شد. اطرافشو نگاه کرد  تا وسایلشو جمع کنه . لبخندی زدم و به تعارف گفتم :" به همین زودی میخوای بری؟ " نگاهی بهم انداخت و گفت :" دیروقته . مامانم نگران میشه  .شمام دیگه بگیرین بخوابین " خودمو ناراحت جلوه دادم .لپمو کشید و گفت :" فردا همدیگه رو میبینیم. " مینجی هنوز رو مبل نشسته بود . خواست بلند شه که صدایی متوقفش کرد . صدا از ته راهرو میومد . قلبم تند تند میزد . اومده بودن...اوووففففف میمردین دو دقه دیر تر میومدین؟ مینجی تعجب کرده بود . اما وقتی سه تا دخترو دید که به طرف هال میدویدن چشماش گرد شدن .  ووجی و نارا هنوز مینجی رو ندیده بودن .شاید چون خونه تاریک بود . سورا صاف اومد و نشست رو مبل . جوری نشست که مینجی جا نشد و از جاش بلند شد. منم بلند شدم . سورا که تازه متوجه مینجی شده بود تعجب کرد اما بعدش گفت :" شرمنده مرغای عشق ندیدمتون" همیشه از بیخیالی این دختر اعصابم خورد میشد . چند لحظه بعد چراغا روشن شد و ووجی و نارا و متوجه مینجی شدن. اما چیزی که توجهمو جلب کرد این بود که ناراخیلی بیشتر از بقیه تعجب کرد . تا اونجایی که از جاش بلند شد و گفت :" مینجی..تو اینجا چیکار میکنی ؟ " مینجی به صورت نارا دقیق شد و بعد با ناباوری گفت :" خودت اینجا چیکار میکنی ؟ " رو به من کرد و ادامه داد:" عزیزم میشه بگی اینجا چه خبره ؟‌"

نارا گیچ شده بود :" عزیزم ؟؟؟؟‌" ببینم هوسوک دوس دخترت مینجیه ؟؟؟ اگه اینجوریه چقد مسخره که من هر روز باید این دخترو تو خونم ببینم... "

مینجی دیگه خیلی عصبانی شده بود . تنه ای بهم زد زد و به سمت در رفت . برام عجیب بود که نارا و مینجی هم دیگه رو میشناختن . یاد اون موقع افتادم که نارا میخواست وکیل پیدا کنه . قبل اینکه به یونهی زنگ بزنه با یه دختر دیگه حرف زده بود . وقتی شنیدم اسمش مینجیه شک کردم ولی خب کلی مینجی میتونست تو کره باشه . اما مینجی در واقع همون دوسته نارا بود. به خودم اومدم و دستشو گرفتم . مینجی دستشو از تو دستام بیرون کشید . به دخترا نگاه بدی انداخت و گفت :" میتونسی بهم بگی با سه دختر همخونه شدی...حتی نمیتونم فکرشو بکنم که میخواسی با سه تا دختر زندگی کنی بدون اینکه دوس دخترت خبر داشته باشه . ازت توقع نداشتم هوسوک ..." حرفشو قطع کردم :" باور کن میخواسم بهت بگم. .. خاهش میکنم حرفمو باور کن ... " بهم نگا کرد و گفت :" آره...حتمن خبر میدادی...ولی بعد از اینکه با یکی از این دخترا بهم خیانت کردی...آره اون موقع باید بهم خبر بدی تا گورمو گم کنم "

دیگه داشت زیاده روی میکرد . عصبانی شدم :" چی داری میگی‌؟؟ دیوونه شدی ؟ ها ؟ تو کی همچین چیزی از من دیدی که اینجوری بهم شک داری ؟ بهم بگو مینجی بنظرت من همچین آدم پستیم ؟ "

سرشو به چپ و راست تکون داد و نگاهی به من و دخترا انداخت :" شب خوش جانگ هوسوک "

خواستم مانع رفتنش بشم اما زودتر رفت و درو هم بست .

با خستگی از در دور شدم و موهامو تو چنگم فشار دادم . پسرا و دخترا هنوز هم بهم نگا میکردن . پوفی کشیدم و به طرفشون رفتم.


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این داستان ادامه دارد...

یه ذره غیر منتظره بود این قسمت مگه نه ؟

خب باید عادت کنین چون از این چیزا زیاد داریم

بعد اینکه اون عکس دومیرو قشنگ دقت کنین بهش خیلی باحاله

عاشقتونممممم بای همگی...دفه بعد زود میام





ادامه مطلب...