تبلیغات
✧♛✧ My Beauty Story ✧♛✧

Your Love Was An Accident Ep07



سیلانی دیگر بنده آمده ام دوباره این بار با قسمت ششم داستان عشقت یه تصادف بود
امیدوارم هر کی می خونه خوشش بیاد و جان من نظر بدین دلم خنک شه میسی






Episode 07



*****

بچه ها هم با تعجب به یونگی و دوستانش نگاه می کردند که هانا گفت : این کی بود یورا؟
یورا در حالی که لبخند به لب داشت جواب داد : یه بچه پر رو
ته هیونگ : اون که کاملا مشخص بود
جونگ گوک : مشکلی درست کرده؟
یورا : نه, فقط این بار دومه که با هم تصادف کردیم
سونگ کیو : چی کار کردین؟
هانا : تصادف؟؟
یورا : اوهوم سه هفته ی پیش با هم تصادف کردیم الانم که دوباره این اتفاق افتاد ولی این بار خودمون با هم تصادف کردیم نه ماشینامون

دانا فریاد کشید : تصادف کردی؟؟ خیلی احمقی یورا پس چرا به ما نگفتی؟؟
یورا : اوووووووه نترس بابا چیزی نشد فقط مارتینم داغون شد
ته هیونگ : خودت چی؟؟ خوبی؟؟
یورا : آره داداشی خوبم گفتم که چیزیم نشد
جینی : اونوقت با این یارو این همه صمیمی هستی؟
یورا : کدوم صمیمیت بابا بچه پررو اون سری می خواستم لهش کنم
سونگ کیو : ولی این سری که اینجوری به نظر نمی رسید
یورا : هه خب این سری آدم تر بود آخه

هانا : آره به نظر آدم بدی نمیومد ولی من نفهمیدم منظورش از قولی که می گفت چی بود
با این حرف هانا یورا دوباره یاد حرفاش به یونگی افتاد و زد زیر خنده بچه ها به هم نگاه کردن که جینی گفت : ای کلک راستشو بگو
یورا : چرت و پرت میگفت بابا ول کنید
دانا : ایییییی برو خودتو سیا کن
یورا : به خداااااااا حالا اینجا نمیشه بعد بهتون میگم
هانا : حالا هرچی همین که اینجوری داری می خندی خودش کلی خوبه
سونگ کیو : اینو قبول دارم انگاری یخامون خوب باز شده الان
ته هیونگ : خب پس چه کاره ایم؟

به جینی نگاه کرد و جفتشون انگشت اشارشونو به سمت سونگ کیو گرفتن و هم زمان گفتن : مجازات این
دانا داد زد : نخیییییییرم برف بازییییییی
با سرعت دولا شد و مقداری برف از روی زمین برداشت و بعد از گلوله کرنش اونو به سر جینی کوبید.جینی به سمتش برگشت و با اخم داد زد : بی هوا می زنی بیشور؟
دانا زبانش را بیرون آورد و جواب داد : حقته بچه پررو
جینی : ته ته بیا حالشونو بگیریم
ته هیونگ لبخند پهنی زد و گفت : ایولا بریم تو کارش

همین حرف کافی بود تا تمام بچه ها شروع کنن به برف بازی کردن,  مردمی که اطرافشون بودن با دیدن شلوغ بازی بچه ها حواسشون بهشون جمع شد و کم کم بقیه هم بهشون ملحق شدن.
یونگی و پسرا مشغول حرف زدن بودن که شلوغ شدن ناگهانی جمعیت توجهشونو جلب کرد هوسوک دستاشو به هم کوبید و گفت : آخ جون برف بازییییییییییی
جیمین : چی شده یهو همه زده به سرشون جنگه؟
جین به بازوی جیمین کوبید و گفت : حال مییییدههههههههه
هوسوک به سمت جمعیت دوید و گفت : ایولااااا بریــــــــــــــم قاطیشون شیم
جیمین هم پشت سرش دوید و داد زد : بیاین دیگه بدویین

جین و یونگی و نام جون نگاهی به هم انداختن بعد به دنبالشون دویدن و به جمعیت ملحق شدن, برف بازی خیلی گسترده شده بود و انگار همه در جنگی از گلوله های برفی شرکت می کردن و بی دلیل برف رو به سمت هم پرتاب می کردن.شاید همدیگه رو نمی شناختن اما بازی کردن آنقدری احساس قشنگی داشت که هرکسی دلش می خواست در آن شرکت کنه و حتی برای چند لحظه ی کوتاه از ته دل لبخند بزنن و شاد باشند.
بعد از مدت زمانی بالاخره این جنگ بزرگ به پایان رسید و همه از خستگی روی زمین نشستند و کنار هم می خندیدند, یورا هنوز نفس نفس می زد که توجهش به یونگی جلب شد, با هم فاصله ی زیادی نداشتند پس به سرعت از جایش بلند شد.

جینی که کنارش نشسته بود گفت : چی شدی؟؟ کجا؟
یورا : جینی پایه ی کمکی؟
جینی : واس چه کاری؟
یورا : می خوام حال یکیو جا بیارم
جینی رد نگاه یورا رو گرفت و به یونگی که در حال خندیدن با دوستانش بود رسید, نیشخند خبیثانه ای زد و گفت : آقای بچه پر رو
یورا : اوهوم دقیقا
جینی : اونا همه رفقاش پسرناااا نریزن سرمون؟

یورا : نه که تو از پس آقایون بر نمیای؟
جینی ابرویی بالا داد و گفت : کی گفته نمیام
یورا : منم اگ پاش بیفته می تونم می دونی که
جینی : صد البته
یورا : پس پایه ای دیگه؟
جینی : شک نکن
یورا : ایولا بزن بریم
هر دو سری تکون دادن و با کمک هم یک گلوله ی برفی تقریبا بزرگ درست کردن, بعد از تموم کردن کارشون یورا چشمکی به جینی زد و گفت : بقیشو دیگه بسپر به خود دستت طلا
جینی خندید و جواب داد : قربون شوما وظیفه بود

یونگی در حال صحبت با نام جون بود که ناگهان هوسوک از دور فریاد زد : وااااوووو وااوووووو سرتو بپا
اما انگار خیلی دیر گفته بود چون یونگی هنوز به سمت مخالف برنگشته گلوله ای برفی به بزرگی یک سنگ کهکشانی به سرش برخورد کرد و از هم پاشید.
بعد از چند لحظه ای سکوت ناگهان صدای خنده ی دخترونه ای فضارو پر کرد, یورا در حالی که انگشت اشارشو به سمت یونگی گرفته بود بلند بلند می خندید. یونگی هم خیلی شوکه شده بود و بی حرکت سرجاش نشسته بود. توجه بقیه کم کم بهشون جلب شد و هوسوک شروع کرد به خندیدن جیمین به بازوش کوید و گفت : چته تو؟؟
هوسوک : چیه خب قیافش واقعا خنده داره

یورا هنوز در حال خندیدن بود یونگی دستشو بالا آورد و برفارو از روی صورتش پاک کرد, با تعجب به یورا که بالا سرش ایستاده بود و می خندید نگاه کرد و گفت : چی کار می کنی؟
یورا در حالی که هنوز می خندید جواب داد : واقعا قیافت دیدنی بود کاش میشد صورت خودتو ببینی وقتی برفو زدم تو سرت
یونگی : تو دیوونه ای دختر
یورا کمی صاف ایستاد و خودشو کنترل کرد, قشنگ مشخص بود هنوز می خواد بخنده اما دستی به کاپشن فسفری رنگش کشید و گلویی صاف کرد, بعد از چند ثانیه جواب داد : اینجا پیسته جناب هر چیزی می تواند اتفاق بیفتد. بعدشم فکر می کنم بهت گفته بودم مراقب خودت باشی
یونگی ایشی گفت و مشغول تکاندن کاپشنش شد یورا نیشخندی زد و گفت : در هر حال به من که خیلی حال داد آقای مین

موهای بلندشو که از زیر کلاه بافتنی سفید رنگش بیرون اومده بود و روی شونه هاش ریخته بود رو کنار زد و به سمت بقیه برگشت.چند قدمی نرفته بود که سر برگردوند و گفت : این واسه مارتین قشنگی بود که زدی داغونش کردی بعدشم پیچوندی و قصر در رفتی .آقای مین خیلی بده که نمی دونی هیچ کاری بی جواب نمی مونه
بعد از لبخند جالبی دوباره به سمت دوستانش حرکت کرد در حالی که خنده ی خبیثانه ای بر لب داشت به جینی نگاه کرد و انگشتان شصتشو به نشونه ی موفق شدن بالا آورد. جینی مشتشو بالا آورد و فریاد زد : مین یورا چوگوداااااا واااوووو چارسو ( مین یورا عالی هستی , آفرین )

ته هیونگ به پهلوی جینی زد و گفت : پس توم شریکشی آره؟
جینی برگشت و گفت : پس چی هر کار خبیثانه ای که باشه منم توش هستم
جونگ گوک سرشو به چپ و راست تکون داد و گفت : نچ نچ نچ
جینی : چیه؟؟ خوشت نمیاد نیاد من جینیم همینی که می بینی ناراحتی به درک
جونگ گوک : والا من ناراحت آبروی رفته ی خانوم خودمم نه وجود تو
جینی : خانومت از خداشم باشه من خواهرشم
یورا بهشون ملحق شد و بعد از کشیدن یه نفس عمیق گفت : آخیش دلم خنک شد بچه پر روی متکبر
جینی : بزن قدش

هر دو دستاشونو به هم کوبیدن و خندیدن.یونگی به یورا که کنار دوستانش مشغول خندیدن بود نگاه کرد و بعد از چند دقیقه دستی روی شونش قرار گرفت.به سمت مخالف سربرگردوند که نام جون گفت : هه می دونی چیه؟ حقت بود.
یونگی اخماشو در هم کرد و بلند گفت : یا کیم نام جون؟؟
نام جون شونه ای بالا انداخت و جواب داد : چیه خب راست میگم دیگه اگه این کارو نمی کرد به مخش شک می کردم
یونگی : یاااااااااااااا ایما؟؟؟؟( هی پسر؟)
نام جون : چون واقعا از تصادف قصر در رفتی

یونگی : پوووففف تو از همون اولشم طرف اون بودی اصن من موندم چرا اومدی دنبالم اون روز
نام جون : اومدم چون وظیفم بود دلیل نمیشه موافقت باشم که؟
بین صحبتشون بود که هوسوک و بقیه پسرا هم بهشون ملحق شدن و روی زمین نشستند.
هوسوک : جدی جدی قضیه چیه؟
نام جون : هیچی بابا حقش بود
یونگی عصبی از جاش بلند شد و داد زد : برو بابا

با این واکنش ناگهانی یونگی پسرا همشون با هم زدن زیر خنده , یونگی به سمتی راهشو پیش گرفت نام جون داد زد : حالا کجا میری؟ قهر نکن بابا
یونگی : میرم ویلا شما هم اگه نمیاین به درک همینجا بمونید
پسرا نگاهی به هم انداختن و دوباره خندیدن جیمین : پاشین بریم بابا داداشم بهش بر خورده به این زودی ها درست نمیشه
جین از جایش بلند شد و گفت : درست میگه بلند شین راه بیفتیم من خستم سردم شده واقعا
به دنبال جین بقیه هم از جا بلند شدند و همه به همراه هم به دنبال یونگی و مسیری که رفته بود حرکت کردند.

چند ساعت بعد

هوا کم کم به سمت تاریکی می رفت و پیست سرد تر شده بود, یورا تنها روی برفا منتظر دوستانش ایستاده بود و به آسمون نگاه می کرد با خودش فکر کرد, امروز آنقدر که فکر می کرد بد نبود.شاید چون پسری که انتظار نداشت اونجا بود و باعث شد کاری بکنه که خیلی وقت بود انجام نداده بود.از فکر خودش خندش گرفت و زیر لب گفت : نزدیک بود یادم بره چه کارایی می تونم بکنم فکر می کنم زیادی خود واقعیمو فراموش کردم
همین بین حضور کسی رو کنارش احساس کرد اما واکنشی نشون نداد, از بوی عطرش به خوبی می تونست تشخیص بده کیه. حرفشو ادامه نداد و سکوت کرد, چند لحظه ای گذشت و کسی که کنارش ایستاده بود گفت : واقعا داری زیادی عوض میشی دلمون برا خودت تنگ شده بود

یورا به سمتش برگشت و لبخند زد بعد از چند لحظه سکوت جواب داد : خودمم همینطور ولی حیف که به همین راحتیا نمیتونم دوباره خودم باشم جونگ گوک
نفس عمیقی کشید و ادامه داد : زندگی چیزی نیست که بتونی تو تمام قسمتاش یه آدم باشی
هانا بهشون ملحق شد و گفت : درسته ولی انسان باید سعی کنه با همه چی زندگیش کنار بیاد وگرنه به هیچ کدوم از آرزو و هدفاش نمیرسه
جونگ گوک : اصلا زندگی بدون پشتکار و تلاش امکان نداره زندگی کردن راحت نیست یورا اما تو نباید ازش کم بیاری
جینی و ته هیونگ با هم از اتاق خارج شدن و کنارشون ایستادن , ته هیونگ گفت : زندگی پر از آدمای جور وا جوره که میان و میرن

جینی : زندگی تو هیچ تغییری نکرده یورا فقط یکی که قبلا توش بود الان دیگه نیست
دانا از پشت سر دستاشو روی شونه ی یورا گذاشت و کنار گوشش گفت : به جاش یکی دیگه واردش شده که یورای مارو بهمون برگردونده
جونگ گوک نیم نگاهی به دانا انداخت و گفت : همون یورایی که دلمون براش تنگ شده بود
دانا روی شونه ی یورا کوبید و به همراه سونگ کیو رفت و کنار بقیه ایستاد, بچه ها همه کنار هم ایستاده بود و به آسمون نگاه می کردن. یورا به دوستانش نگاه کرد و لبخند زد, خوشحال بود که همچین دوستانی داره کسایی که همیشه و همه جوره ازش حمایت می کردن و همین با ارزش تر از هرچیزی بود.

سونگ کیو : شاید سخت باشه ولی شاید بدنباشه بگم با وجود همه ی تلاشی که کردیم...
دستشو به سمتی دراز کرد و ادامه داد :  اون پسر سریع تر تونست تو رو یاد خودت بندازه, همون کسی که قبلا بودی
بچه ها به سمتی که سونگ کیو اشاره کرده بود برگشتن و دیدن یونگی به همراه دوستانش به سمتشون میان.جونگ گوک خنده ای کرد و گفت : راس میگه منم موافقم اگه اون امروز اینجا نبود
جینی ادامه داد : تو هی می خواستی یه گوشه غمبرک بزنی حرص منو دربیاری

یورا اخماشو در هم کرد و چپ چپ به جینی نگاه کرد , دانا گفت : اونجوری نگاه نکن این بار دیگه راس میگه
جینی : من همیشه راس میگم فکر کردی مث تو خالی بندم؟
یورا سری تکون داد و چشم از یونگی گرفت, به سمت مخالف برگشت و گفت : بسه دیگه خیلی دارین چرت و پرت میگین بیاین بریم تا پایین خیلی راهه
نفس عمیقی کشید و به راهش ادامه داد, جاده تا پایین که ماشین هایشان را پارک کرده بودن سر پایینی بود بقیه ی بچه ها به دنبال یورا به راه افتادن و مسیر اصلی رو پیش گرفتن.

یونگی به همراه دوستانش دقیقا پشت سرشون بود که جیمین با انگشت به رو به رو اشاره کرد و گفت : اوه اونا دوستاتون نیستن؟
یونگی : کدوم دوست؟
هوسوک روی شونه ی یونگی کوبید و گفت : همونی که زد لهت کرد دیگه
نام جون بلند خندید و گفت : چرا خود خودشه مین یورا
با این حرف نامجون بقیه ی پسرا هم زمان با هم گفتن : میـــــــــــــن؟
نام جون سری تکون داد و گفت : بعله مین
جین : اوووووففف پس بیخود نیست که جفتشون مثل هم لجبازن
یونگی : باز که دارین چرت میگین تند تر راه بیاین لفتش ندین تا پایین خیلی راهه

جلوتر از همه به راه افتاد و با قدم های بلند به راهش ادامه داد بقیه ی پسرا با خنده به هم نگاه کردن و چند ثانیه بعد به دنبال یونگی به راه افتادن و مسیر اصلی رو پیش گرفتن.

ادامه دارد .........






ادامه مطلب...