تبلیغات
✧♛✧ My Beauty Story ✧♛✧

my annoyer roommate EP 4



سلام
آی عم زنده
برگشتم با پارت 4
عاقا داریم کم کم نزدیک میشیم به قسمتای مورد علاقه ی من ینی زندگی دخترا با پسرا
شرمنده دیر کردم به کامپیوتر دسترسی نداشتم
فعلن برید ادامه اینو بخونین بیاین




دخترا و پسرا توی هال نشسته بودن تا ببینن چیکار میتونن بکنن.نارا در حالی که چهار زانو روی زمین نشسته بود گفت :" خیله خب .... حالا چیکار میخواین بکنین ؟؟ شکایت ؟ جدن حوصله ی این همه درد سر دارین؟ " ووجی گفت :" بچه ها اینم بگم دانشگاه مام تا یه هفته دیگه شروع میشه . تا اون موقع باید همه چی جور شه . حالا به هر طریقی که شده "

هوسوک گفت :" شمام دانشجو این ؟ راستش فک کنم دانشگاه ما هم همون حدودا شروع شه مگه نه پسرا؟ " جیمین گفت :" آره...دقیقا یه هفته ی دیگه . حالا بنظرتون تا یه هفته پرونده ی این بلاتکلیفی بسته میشه ؟ "

سورا پوفی کشید و گفت :" شما دیگه دارین خیلی شلوغش میکنین. من مطمئنم شکایتمون از آقای کیم یه جلسه ی دادگاهی بیشتر طول نمیکشه . پرونده قتل که نیستش!! "

جونگ کوک گفت:" خیله خب حالا اومدیم و آقای کیمو جریمه کردیم یا هم انداختیمش زندان دقو دلیامونم روش خالی کردیم...بعدش چی ؟؟ خونه رو چیکار کنیم ؟ اینجوری که تکلیف خونه مشخص نمیشه " نارا گفت :" نه دیگه ...ما شکایتمونو که بکنیم...بعد از اینکه دادگاه آقای کیمو متهم کرد تکلیف مارم روشن میکنن. اصن همین بلاتکلیفی ما جزو شکایتمونه وظیفه ی دادگاهه که بگه ما چیکار باید بکنیم.‌"

نامجون گفت :" پس اینطور که بنظر میرسه راه دیگه ای نیست دیگه ؟ " سوک جین گفت :" بنظر منم...بهترین راه همینه ...فقط اینکه الآن سریعتر باید بگردیم دنباله وکیل . سریع راستو ریستش کنیم که به دانشگامونم برسیم ."

ته هیونگ گفت :" من یه رفیقی دارم که یه داداشی داره که وکیله...بذار باهاش حرف بزنیم ببینم میتونه کمکمون کنه  " رو به یونگی کرد و گفت :" هیونگ اون گوشیه منو بده بیاد " یونگی به بدنش کش داد تا دستش به گوشی برسه و اونو به ته هیونگ داد . ته هیونگ روی مبل نشست  و بقیه هم دورش جمع شدن . تلفن چند تا بوق خورد و ته هیونگ گوشی رو و حالت بلندگو گذاشت .چند لحظه بعد مردی گوشیو برداشت :" بله بفرمایید ؟ "

ـ سلام داداش... ته هیونگم!!

ـ ته هیونگــــــــــــــــــــــــ ...چطوری ؟

ـ خوبم ..توخوبی...خانواده خوبن .میگماا...فعلا بیخیال اینا...تو داداشت وکیل بود نه ؟

ـ آره خب...چیزی شده ؟

ـ چیز بگی نگی آره .. هی مشکل همچین خیلی خیلی کوچولو پیش اومده باید از یکی شکایت کنیم وکیل میخوایم .

ـ اوه...داداشم فعلا اصن کره نیستش نزدیک یه ماه دیگه برمیگرده .

ـ اصن اینجا نیستش ؟؟؟ ینی نمیتونه تایه هفته دیگه م بیاد؟‌

سورا پوفی کشید و گفت :" زاااارتـــــــــــــــ... " ته هیونگ با حرکات صورتش به بقیه گفت که ساکت باشن . صدای پشت تلفن گفت :"

ـ ممم...نه فک نکنم... ته هیونگ مشکلتون جدیه که اینقد سریع وکیل میخواین ؟

ـ نه خب جدی که نه ...فقط اینکه تا یه هفته ی دیگه باید حل شه وگرنه جدی میشه..خیله خب عب نداره ... فدا سرت به داداشتم سلام برسون

ـ باشه حتمن .امیدوارم مشکلتون حل شه زود

ـ منم همینطور . روز خوش فعلا!

ـ روز خوش!

ته هیونگ گوشی رو قطع کرد و گفت :" شنیدین دیگه!! اصن کره نیستش طرف " ووجی گفت :" سه ساعته علاف کردی مارو آخرشم هیچی به هیچی "

نارا گفت :" خاک تو سرتون با این وکیل پیدا کردنتون . خودم باید دست به کار شم ظاهرا به شما پسرا امیدی نیستش..." گوشیشو برداشت و شماره ای گرفت و رو بلندگو گذاشت .دختری گوشیو برداشت :" بله ؟ "

نارا گفت :" سلام مینجی "

ـ سلام نارا . کاری داشتی ؟

ـ راستش کارم همچین با خودت که نی ولی خب ازت شماره ی یونهی رو میخوام

ـ نارا بعد اینهمه مدت زنگ زدی اینجوری حرف میزنی ؟

ـ عجله دارم..شماره..داریش یا نه ؟

ـ اس میکنم

ـ منتظرم

و گوشی رو قطع کرد . پسرا با تعجب به نارا خیره شدن . نارا گفت :" چیه ؟ " جیمین خندید :" عواطف لطیف دوستانه تون از پهنا تو لوزالمعده م "

نارا شونه ای بالا انداخت :" اون کتلت سوخته دوسته من نیست . تنها کسی که احتمال دادم شماره ی  وکیله رو داشته باشه . اون بود . وگرنه هر 365 سال یه بار باهاش حرف نمیزنم."

صدای اس ام اس بلند شد و نارا شماره رو گرفت و شروع به حرف زدن کرد . مکالمه ش چند دقیقه بیشتر طول نکشید تا اینکه نارا با لبخند گوشی رو قط کرد و گفت :" تموم شد .. اینم وکیل!یونهی عاشقتمممم "

جونگ کوک با خنده گفت :" ینی الآن وکیلمون یه زنه ؟ "

ووجی  گفت :" خوبه شما همونم نتونسین پیدا کنین خو . خیلیم عالی حرف نباشه "

یونگی روی زمین ولو شد :" وکیلمونم که ردیفه پس . من الآن فقط گشنمه!! "

سورا گفت :" آخ گفتییییییییی معده ی من جنگ جهانی را انداخته اون تو! یکی پاشه بره غذا درست کنه ." پسرا سوک جینو نگا کردن . سوک جین با خنده شانه بالا انداخت و گفت :" توقع نداشته باشین وقتی سه تا دختر تو خونه هست من بشینم غذا درست کنم اینا نگا کنن ." سورا گفت :" منو حساب نکنین .. در حاله حاظر دو تا دختر هست تو خونه! "

ووجی گفت :" من که بلد نیسم ... نارا تو بلدی ؟ " نارا گفت :" یه درصد فک کن بلد باشم... میگما پنیر گوجه داریم اگه میخواین "

هوسوک گفت :" ناهار پنیر گوجه بخوریم ؟آخه مگه دختر نیسین شمـــــــــااااا "  نارا گفت :" ما معمولا برا سه تاییمون و خیلی کم غذا درست میکنیم .خو آخه ما چجوری بریم برا 10 نفر که هفت تا نره گاوه گشنه توشون هست غذا درست کنیم ؟ "

نامجون گفت :"پس با پیتزا چطورین ؟؟؟ زنگ میزنیم میارن " همه موافقت کردن . ووجی خندید و گفت :" زندگی نارا کلا تو گوشی و پیتزا خلاصه میشه ."

جیمین گفت :" اصن کیه که پیتزا دوس نداشته باشه ؟ آخ هوس کرده بودمااااا..."

سوک جین تلفنو برداشت و 10 تا پیتزا سفارش داد .بعد از اینکه گوشیو قطع کرد ، گفت :" هرکی پیتزاشو خودش حساب میکنه ها گفته باشم !!! "

سورا گفت :" اوووف خیله خب حالا انگار ما خواسیم شما پولشو بدین! "

حدودا نیم ساعت بعد پیتزا هارو آوردن و بعد از اینکه پولشو حساب کردن همه پیتزاهاشونو برداشتن و شروع به خوردن کردن . سورا دوید و روی مبل نشست و جعبه رو باز کرد . جونگ کوک گفت :" کل زندگی تو رو مبل میگذره نه ؟ رو مبل میخوابی .. رو مبل غذا میخوری..."

سورا گفت :" آرههه کلا به مبل پیوند زده شدم! " ووجی روی زمین نشست و جعبه رو باز کرد و شروع به خوردن کرد . نارا پیتزا شو گرفت و دوید و توی دورترین نقطه از پسرا و دخترا نشست . جونگ کوک با تعجب گفت :" این چرا همچینه ؟ " ووجی در حالی که میخورد گفت :" کلا ترس از سورا داره...پیتزاش باید از دست سورا در امان باشه! " هوسوک گفت :" چه موجوداتی هسین شما... " سورا با دهن پر گفت :"  ارادت دارین..."

پسرا و دخترا باهم حرف میزدن وغذا میخوردن توی این یکی دو روز تا حدی با هم دیگه آشنا شده بودن و چیزای کوچیکی از اخلاق و روحیات هم دیگه میدونسن.  

                                                                                    ××××

بعد از ظهر همون قرار بود تا بچه ها با وکیلشون توی دفتر وکالتش حرف بزنن و کل مشکل رو توضیح بدن. چون جلسه ی دادگاهیشون دو روز دیگه بود.

یونهی ـ وکیل دخترا و پسرا ـ با صمیمیت کنار اونا نشسته بود . چشما و استایل آروم و لبخند قشنگی داشت . خونسرد و ریلکس درست مثل یه وکیل موفق . موهای خرمایی و لختش روی شونه هاش ریخته بود .لبخندی زد  و گفت :"

ـ خب تا اونجایی که میدونم میخواین از رئیس یه بنگاه شکایت کنین نه ؟ میشه بدونم کل قضیه چیه ؟

سورا گفت :" خب همه ی قضیه ی اینه که آٔقای هئو ـ صاحب خونه ـ و آقای کیم که رئیس بنگاست  یه خونه ای رو تو یه روز هم به ما دخترا و هم به این  پسرا فروختن... هم ما و هم اینا پوله خونه رو دادیم بهش .پوله رو که گرفت. وقتی فهمیدیم هممون کلید داریم و بهمون حقه زده شده رفتیم بنگاه . اما دیدیم که آقای هئو که صاحب اصلی خونه ست فوت شده.

یونهی با تعجب گفت :" فوت شده ؟ ینی الآن نیستش ؟‌" نارا گفت :" نه دیگه خواهرم مرد تموم شد رفت...حالا این آٔقای کیم میگه که من خبر ندارم نمیدونم آقای هئو چیکار کرده اگه بخوایم کاری هم بکنیم باید خوده صاحب خونه زنده باشه ..ولی میدونی یونهی من فک میکنم خوده آٔقای کیم هم باهاش همدست بوده . مگه میشه رئیس بنگاه از کارای صاحب خونه خبر نداشته باشه ؟"

یونهی گفت :" خب اینکه معلومه که بی مدرک نمیشه تهمت هم دست بودن به آقای کیم زد. ولی با این تعریفات شما فک کنم بتونیم رای دادگاهو به نفع خودمون تموم کنیم . چون حق با شماست.

ووجی گفت :" خیلی خوبه فقط اینکه یک هفته ی دیگه دانشگاه ما شروع میشه .تا اون موقع همه چی تموم میشه دیگه ؟؟ "

یونهی گفت :" البته که آره... پرونده ی زیاد بزرگی نیستش . زود تمومش میکنیم. فقط اینکه درباره ی اینکه خونه به کدومتون میرسه باید بگم که خودتونو آماده کنین  چون شاید مجبور شین با هم زندگی کنین. "

یونگی گفت :" چـــیــــــــــــــــــــــــی ؟؟؟؟؟ ینی واقعن ؟ "

یونهی گفت :" خب آره...یه ذره اگه منطقی به قضیه نگاه کنین همه چی روشنه . شما همتون پول دادین . قصد بیخیال شدنم که ندارین .درضمن حتی اگه آقای کیم متهم شه و پولتونو پس بده هم دردی ازتون دوا نمیکنه چون نمیتونین تو این فرصت کم یه خونه ی دیگه پیدا کنین. همتونم که همین خونه رو میخواین درست نمیگم ؟ پس چیز عجیبی نیست که مجبور شین باهم زندگی کنین "

سورا گفت :" خدایــــــــــااااا...عذابی چیزی داشتی نازل کن تعارف نکن .... عجب شکری خوردیم با این مرتیکه قرارداد بستیما "

ته هیونگ گفت :" فعلا وضعیت همینیه که هست . باید فکر این باشیم که هرطور شده این آٔقای کیم رو یکاریش بکنیم. "

یونهی گفت :" آره دقیقا همینه ... فقط یه سوال دیگه...اگه آقای کیم  توسط دادگاه متهم شد ...که به احتمال زیادم میشه ..ممکنه بپرسن که میخواین بره زندان یا اینکه جریمه پرداخت کنه بهتون...در این صورت فک  کنم جریمه رو بخواین دیگه مگه نه ؟"

سورا گفت :" من که به شخصه خیلی دوس داشتم مرتیکه خر بره زندان ولی خو چه فایده داره برامون . بنظر من که جریمه بده بهتره . یه پولیم میاد دستمون به ریششم میخندیم "

یونهی خندید  :" همه موافقین دیگه ؟" ‌پسرا و دخترا موافقت کردن و بعد از اینکه یه سری کارای دیگه رو انجام دادن از دفتر وکالت بیرون اومدن تا به خونه برگردن و برای جلسه ی دادگاه آماده بشن.

                                                                                  ××××

دو روز بعد ـ جلسه ی دادگاه

قاضی اعلام کرد که دادگاه رسمیه . آقای کیم و مردی که ظاهرن وکیلش بود هم در گوشه ای از اتاق نشسته بودن. دخترا و پسرا به همراه یونهی هم روی صندلی هاشون نشسته بودن .

قاضی نگاهی به سند دخترا کرد و گفت:" خب...شما دخترا..کانگ سورا ..کیم ووجی  و لی نارا ... سندتون میگه که هزینه ی خونه رو پرداخت کردین و کلیدارو هم گرفتین ...اینطوره ؟ "

دخترا گفتن :"‌بله جناب قاضی " قاضی رو به پسرا کرد و گفت :" شما پسرا..کیم نامجون..کیم سوک جین...جئون جونگ کوک ... مین یونگی....کیم ته هیونگ...جانگ هوسوک و پارک جیمین..درست نمیگم ؟ شما هم سندتون نشون میده که خونه رو خریدین و کلیدارم گرفتید . اینطور نیست ؟ " پسرا حرف قاضی رو تایید کردن و یونهی گفت :" جناب قاضی موکلای من خونه رو خریدن بدون اینکه از هم دیگه خبر داشته باشن .آقای هئو مرحوم..صاحب خونه هم که در قید حیات نیستن .موقع امضای اسناد آقای کیم هم همراه صاحب خونه حضور داشتن. از اینا گذشته ایشون رئیس بنگاهن  پس بنظر من مسئول این قضیه فعلا آقای کیم هستن ..."

قاضی رو به وکیل آقای کیم کرد :" شما چی میگین ؟ " وکیل آقای کیم بلند شد و گفت :" موکل من از این قضیه اظهار بی اطلاعی میکنه...ایشون حتی چهره ی این بچه هارو بیاد نمیارن .اما میگن که ممکنه زیر سندشونو امضا کرده باشن چون روزانه قرارداد های زیادی بسته میشه و یک رئیس نمیتونه تو تک تک این مسائل ریز ، حساسیت به خرج بده بنظر من در صورت عدم زنده بودن خوده صاحب خونه کسی خاصی مسئول این قضیه نیست حتی موکل من " قاضی رو به آقای کیم کرد و گفت :" حرفای وکیلتونو تایید میکنین ؟ " آقای کیم با خونسردی گفت :" بله "

سورا گفت :" اما این وظیفه ی رئیس بنگاهه که... " قاضی حرفشو قطع کرد :" خانوم کانگ سورا ... هروقت اجازه داده شد صحبت کنید " سورا نشست و آروم گفت :" چشم ..."

 قاضی گفت :" خانوم مین یونهی..شما حرفی دارین ؟ " یونهی گفت :" بله... آقای کیم میگن  چهره ی این بچه هارو تا به حال ندیدن . در حالی که موکلای من معتقدن که موقع امضای مدارک آقای کیم هم همراه آٔقای هئو حضور داشتن... گذشته از اینا حتی اگه  حرف آقای کیم رو درست در نظر بگیریم ...و ایشون فقط زیر سندا رو امضا کرده باشن بازهم وظیفشونه  نظارت داشته باشن که خونه به کیا و چندبار فروخته میشه ..درست نمیگم ؟ این یه ذره عجیب بنظر میاد که خونه توسط آقای هئو به دو نفر فروخته شه و آقای هئو دوسری برای یه خونه پول بگیره...اما رئیس بنگاه نفهمه . میشه اینو سهل انگاری رئیس بنگاه در نظر گرفت یا اینکه  یه احتمال دیگه م میشه داد ....اما من بی مدرک حرفی نمیزنم. " آقای کیم عصبانی شد و گفت :" جناب قاضی داره به من تهمت زده میشه .واقعا  که غیر قابل تحمله..." قاضی گفت :" نظم دادگاهو بهم نزنین ... وکیل شما الآن اجازه ی صحبت داره "

وکیل آقای کیم بلند شد و گفت :" این یه ذره زیاده رویه که به موکل من تهمت همکاری با آقای هئو و کلاهبرداری زده بشه . بنظر من این فقط یه مشکل کوچیکه که از روی مشغله ی کاریه زیاد و حساسیت کارها ایجاد شده "

یونهی گفت :" ینی دارین اعتراف میکنین که این سهل انگاری موکلتون بوده ؟ شما که تا چند لحظه پیش همین رو هم تکذیب میکردین و میگفتین که کس خاصی مسئول نیست...در ضمن منظورتونو راجع به مشکل کوچیک نمیفهمم . این یه خونه ست که پولش دوبار گرفته شده و این یه کلاهبرداریه و رئیس بنگاه هم اظهار بی اطلاعی میکنه . شما به این میگین مشکل کوچیک ؟ " وکیل آقای کیم گفت :" اشتباهات هرطوریم که باشن بوجود میان اما دلیل بر این نمیشه که تهمت به کسی زده بشه "

یونهی گفت :" اینجا تهمتی به کسی زده نشده... بحث وظایف آقای کیم و سهل انگاریه ایشون تو انجام اوناست..این رو که قبول دارین ؟

وکیل آقای کیم چیزی نگفت و ساکت موند . دخترا و پسرا لبخند زدن و با خوشحالی منتظر رای دادگاه شدن. چند دقیقه بعد قاضی گفت :" خب..رای دادگاه به نفع موکلای خانم مین یونهی هستش . و آقای کیم به دلیل کم کاریشون تو انجام وظایفشون به عنوان رئیس یک بنگاه به این بچه ها جریمه پرداخت میکنن ." نیش دخترا و پسرا باز شد و با خنده به آقای کیم نگاه کردن . یونهی گفت :" آٔقای قاضی میشه بگین الآن خونه باید به کی برسه ؟ اینم جزوی از شکایتمون بود چون آقای کیم موکلای منو بلاتکلیف گذاشتن . " قاضی گفت :" اوه بله... آقای کیم میتونه پول خونه رو هم به دخترا پس بده و خونه به هیچ کدومشون نمیرسه " یونهی گفت :" اما جناب قاضی اونا دانشجو ان وتا سه روز دیگه دانشگاهشون شروع میشه. پیدا کردنه یه خونه ی دیگه ممکن نیست . اونا همشون همین خونه رو میخوان ." قاضی گفت :" از اونجایی که هیچ کدوم از دوطرف حاضر به دست کشیدن از خونه نیستن پس چاره ای جز شریک شدن خونه نمیمونه. جلسه دادگاه به پایان رسید .همگی  خسته نباشین "

همه از اتاق بیرون اومدن و یونهی کنار دخترا و پسر ایستاد :" تبریک میگمممم...آقای کیم جریمه شد!! " ووجی گفت :" آرهههه کارت عالی بووود " یونهی گفت :" حیف نتونسیم همدست بودشو با آقای هئو ثابت کنیم و اون فقط متهم به یه سهل انگاری کوچیک شد . اگه ثابت میکردیم که تو کلاهبرداری همدست بوده جریمه بیشتری پرداخت میکرد .. خخخخ " نامجون گفت :" تا همینجاشم خیلی خوب بود . واقعن ممنونیم ازت" یونهی خندید :" کاری نکردم بچه هااا.... " با دست رو شونه ی نارا زد و گفت :" برا دوسته گلم هرکاری میکنم! " نارا خندید و گفت :" کارت خیلی خوب بود حرف نداری یونهی! "

سورا گفت :" خیله خب جریمه نصف نصف بین ما و شما پسرا تقسیم میشه " جونگ کوک گفت :" چرا نصف نصف ؟ ما پسرا بیشتریم خو " سورا گفت :" نخیرم حرف نباشه اصن ربطی به تعداد نداره . قاضی گفتش جریمه برا دخترا و پسراعه..ینی اینکه باید بین دخترا و پسرا تقسیم بشه اونم نصف نصف همین که گفتم!"

ته هیونگ گفت :" ما 7 تاییم شما 3 تا...اینجوری به هرکدوم از شما پول بیشتری میرسه خووو " نارا گفت :" به ما ربطی نداره ...میخواسین زیاد نباشین خب مشکل خودتونه! " یونهی خندید :" بابا همخونه شدین مثلا دعوا نکنین ای بابا" جیمین گفت :" آآآآآآآخخخ..به کل یادم رفته بود . حالا جدی جدی باید باهم زندگی کنیم ؟ ینی را نداره اصن ؟ " ووجی گفت :" نه فک نکنم... چه راضی باشین چه نباشین وضع همینه . تا زمانی که یا ما و یا شما دوباره پولامونو جمع کنیم خونه ی جدید بخریم که اونم فک نکنم هچکدوممون راضی شه دوباره پول خرج کنه! "

یونگی گفت :" هعی دنیا فک کنم زندگی مارو با توالت اشتباه گرفتی داداش! " سوک جین گفت :" بیخیال کاریه که شده ..بهتره باهاش بسازیم کی میاد بریم خونه ؟؟"

دخترا و پسرا از یونهی خدافسی کردن و سوار ماشین شدن تا به خونه برگردن . نمیدونسن از این به بعد چه اتفاقاتی ممکنه بیفته فقط مجبور بودن با زندگی و راهی که پیش پاشون گذاشته بود کنار بیان تا همه چیز درست بشه .


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ-

واهاااااییییییی...چه زیاد نوشتم حالشو بردین دیگه چه مرموز تمو شد آخرش عاقا بالاخره اینا رسما همخونه شدن...تکبیــــــــــــــــــر از قسمت بعد دیگه ماجراهای جدید و خوشگل موشگل شروع میشه . منتظرش باشین. فداتووووووووووون





ادامه مطلب...