تبلیغات
✧♛✧ My Beauty Story ✧♛✧

MuSiC, Reminiscent Your Beautiful LoVe Ep04



خب و اینک من بعد قرنی بالاخره اینجا هستم با قسمت چهارم از داستان جدیدم
موسیقی, یادآور عشق زیبای تو
امیدوارم اونایی که می خونن دوسش داشته باشن و نظرم یادشون نره
ببخشید دیر شد ولی خب دیگه تابستون شده و ما بیشتر میایم پیشتون
 تبریک میگم بابات رسیدن این فصل خسته نباشید با امتحانا امیدوارم همه موفق باشید
ولی دیگه وقتشه نظرا بیشتر بشه هااا ما زود به زود میایم شما هم بنظرید
تنکیو وری کامسا اوری چنیگو فایتینگ





Episode 04


این جونگ بعد از حداحافظی تلفن رو قطع کرد و بالاخره از فکر بیرون اومد و دوباره حواسشو به بقیه داد, به سمت دیواری که پیش از این پشت آن پنهان شده بود دوید که صدای فریادی باعث شد سرعتشو بیشتر کنه.
جی سان فریاد کشید : منم بلدم بازی کنم جونگ هوسوک ولی بدون این بار دیگه همه چی به شکستن گردنت ختم نمیشه می فهمی منو یا نه؟
پیراهن هوسوک و گرفت و اونو روی زانو نشاند, نیم نگاهی بهش انداخت و دوباره مشتی محکم به شکم هوسوک کوبید و گفت : عوضی

دیگه تحمل بیشتر از این برای هوسوک امکان پذیر نبود و حفظ کردن تعادلش کم کم داشت سخت تر می شد, خونی که توی دهانش جمع شده بود رو به بیرون ریخت و سرفه ای کرد.
این جونگ به سرعت به دیوار رسید و با دیدن هوسوک قلبش بیشتر از قبل فشرده شد, تو این شرایط حتی اگر هوسوک ازش دلخور و عصبانی هم می شد بیشتر از این نمی تونست اونجا بایسته و فقط تماشا کنه.

یوجین همونطور که دستاشو توی جیبش گذاشته بود بهشون نزدیک شد و گفت : آفرین هوسوک پسر خوبی شدی, یکم دیگه کارمون تمومه ولی بهتره به آخر این ماجرا امید زیادی نداشته باشی, چون من به خوبی و خوشی رضایت نمیدم
اشاره ای به جی سان کرد اما قبل از این که اون بتونه حرکتی بکنه این جونگ بلند اسم هوسوک و صدا زد و با تمام سرعتی که می تونست به سمتش دوید.

توجه همه بهش جلب شد و سرها به سمتش برگشت, این جونگ با تمام سرعتی که داشت دوید و کنار هوسوک زانو زد, دست ظریفشو روی کمرش گذاشت و آروم گفت : تو چی کار داری می کنی هان؟
دست دیگرشو از جلو روی شکم هوسوک گذاشت و آروم در آغوشش گرفت, بعد از مکث کوتاهی آروم ادامه داد : نکنه یادت رفته تو زندگی منی روانی؟ اگه قرار باشه به همین راحتی کم بیاری پس من چجوری باید زندگی کنم هان؟
تو این لحظه دیدن این جونگ بیشتر از هر چیزی به کمتر کردن دردای هوسوک کمک می کرد, لبخند کمرنگی زد و بیشتر به سمت این جونگ خم شد. آروم سرشو روی شونش گذاشت و گفت : تو چرا اینجایی هان؟ اینجا جای تو نیست, ولی چه خوب شد اومدی دیگه حوصلم داشت زیادی سر می رفت

این جونگ دستی که روی کمر هوسوک گذاشته بود رو بالا آورد و از پشت سر بین موهاش فرو کرد, لبخند زد و گفت : هییییششش هیچی نگو خب بعدا حرف می زنیم.
سرشو بالا آورد داد زد : چی کار داری می کنی هان؟ می دونی که من مثل اینا نیستم بچه پررو
پسرا همه شروع کردن به خندیدن و مدام به هم اشاره می کردن و ابرو بالا می انداختن, این جونگ کمی جا به جا شد و دوباره داد زد : هوی جین یوجین فکر می کنی می تونی منم مثل اینا از اخراج شدن بترسونی آره؟ نخیر جناب, منو نمی تونی از این مدرسه بندازی بیرون من یکی از دختران مهتابم حالا بشین و ببین تک نفری چطور دهنتو سرویس می کنم

جی سان : هو هو دختر جمع کن خودتو,دیگه زیادی داری پر رو میشی هی بهت می خندیم, عشقت خودش قبول کرد اینجا باشه
این جونگ : باشه, ولی من که قبول نکردم فکر کنم مخت ایراد داره پسر چون کسی که قرار رئیستونو تو دردسر بندازه منم نه عشقم
جی سان : به نفعته دخالت نکنی وگرنه تاوان دخالتای تو رو هم عشقت باید پس بده

این جونگ این بار کاملا از هوسوک فاصله گرفت و کنارش ایستاد, هوسوک که نمی تونست صاف بشینه از کنار به این جونگ تکیه کرد و به زمین خیره شد. هیچ فکری توی سرش نداشت فقط از بودن این جونگ کنارش, الان و تو این لحظه خیلی خوشحال بود. این جونگ دستشو روی سر هوسوک گذاشت, بعد از مکثی اخماشو در هم کرد و گفت : چرا اون؟ می تونی بیا از خودم بگیر تاوانشو چی شده می ترسی؟ ببین بچه جرات داری فقط یه بار دیگه نزدیکش شو اون موقعست که بهت می فهمونم کی باید تاوان چی رو بده جوجه

جی سان قدم دیگری به سمتشون برداشت و انگشت اشارشو روی شونه ی هوسوک گذاشت, پوزخندی زد و ابرویی بالا داد, این جونگ دیگه بیشتر از این نمی تونست خشمشو کنترل کنه پس رو کرد به هوسوک و گفت : دو دقیقه منتظرم بمون بر می گردم
پیش از این که تکون بخوره هوسوک مچ دستشو گرفت, این جونگ بهش نگاه کرد و با اصرار هوسوک دوباره کنارش زانو زد. هوسوک نفساشو منظم کرد و آروم گفت : چی کار می خوای بکنی این جونگ بسه تمومش کن برو من خودم حلش می کنم
این جونگ دستشو کنار کشید و گفت : آره دارم میبینم با کتک خوردن, ولی من یکی بمیرمم نمیذارم این وضعیت کوفتی ادامه پیدا کنه هوسوک, چون هیچ رقمه بهم نمیچسبه این نامردیا

تکونی به خودش داد و دوباره ایستاد, با دست جی سان رو به عقب هل داد و گفت : دستتو بکش و بیا ببینم چند مرده حلاجی مِستر
بعد از اشاره ای به هوسوک ازش فاصله گرفت و دو قدم به سمت جی سان برداشت, هوسوک هم دستشو روی زمین گذاشت تا نیفته سر بلند کرد و گفت : بس کن این جونگ خواهش می کنم
این جونگ همونطور که رو به روی جی سان ایستاده بود انگشت اشارشو بالا آرود  گفت : هیش هیش هیچی نگو بذار ببینم چی کار می خواد بکنه
جی سان خندید و به بقیه نگاه کرد پسرا همه زدن زیر خنده این جونگ هم متقابلا خندید و گفت : باور کن حریف همتون میشم ولی تو یکی واسه درس گرفتن بقیه بسی

جی سان : واقعا؟ حیف دختر من رو خانوما دست بلند نمی کنم وگرنه حتما یه درسیم از شما می گرفتیم
این جونگ در حالی که با کش مشکی رنگی که دور مچش بود موهای بلند و لختش رو پشت سرش می بست جواب داد : آخیییی نه تو رو خدا بیا و بلند کن تعارف نداریم که ما باهم, ولی می دونی چیه این یه بارو یه استثنا قائل شو حرکتی بزن لازمه, الانه که آبروت جلو رفقات بره
جی سان بهش نزدیک تر شد و گفت : بس کن دختر کوچولو این بازیا واسه شما خطرناکه
هوسوک فریاد کشید : ازش فاصله بگیر جی سان وگرنه هرچی تا الان گفتم و پس می گیرم
جی سان شونه ای بالا انداخت و گفت : دوس دختر خودت می خواد بازی کنه هوسوک من هیچ کارم

دستشو بالا آورد تا روی شونه ی این جونگ بذاره اما پیش از هر کاری این جونگ یکی از پاهاشو روی دستش گذاشت و به راحتی خودشو بلند کرد, تویه لحظه جفت پاهاشو دور گردن جی سان پیچید و با یه حرکت سریع و چرخشی هنرمندانه اونو نقش بر زمین کرد.

همه منگ این حرکت سریعش بودند و هیچ کس نفهمید کِی و چجوری این اتفاق افتاد, این جونگ حالا صاف ایستاده بود و مشغول درست کردن موهاش و لباسش بود, سر برگردوند به سمت یوجین و گفت : ببین پسر این فقط یه چشمش بود کاری نکن اون صورت خوشگلتو خط خطی کنم آقای پرطرفدار. به نفعته خودت مثل بچه آدم بکشی کنار وگرنه بد می بینی

پوزخندی زد و به سمت هوسوک رفت, جلوش زانو زد و گفت : حالا حله بلند شو بریم که با توم کار دارم
جی سان که حالا ایستاده بود و بقیه پسرا هم دورش بودن داد زد : ببین دختر فکر نکن زورت به من می رسه کاری نکردم چون دختری
این جونگ دست هوسوک و گرفت و سعی کرد بلندش کنه, هر دو ایستادن هوسوک تکیشو به این جونگ داد و گفت : ولش کن کل کل نکن
با این حال این جونگ به سمت جی سان سربرگردوند و گفت : من اصلا بهت فرصت نمیدم کاری کنی پسر تو هنوز بچه ای جمع کن این کارارو, من جدی جدی نمی فهمم چرا هی می خوای ادا بزرگارو در بیاری وقتی از یه بچه دو ساله هم کمتری هان؟

هوسوک : من حالم بده این جونگ بس کن جون من
این جونگ : خب خب بابا توم اااااه نمیذاری یکم حال بگیریمااا
هوسوک : حالا بعداااا
این جونگ بلندتر گفت : نههههه بعدا نمیشه اینا از ترسم در میرن بعد دیگه گیرشون نمیارما
جی سان داد زد : دختره ی .....
خواست به سمتش هجوم برداره که دوستانش گرفتنش و مانعش شدن, این جونگ ابرویی بالا انداخت و گفت : جرات داری بیا جلو تا درست نشونت بدمم جودو یعنی چی
با این حرفش یوجین که به دیوار تکیه داده بود و پوزخندی زد و گفت : نه بابا؟

این جونگ : آره بابا, نگران نباش مستر نوبت توئم می رسه مطمئن باش اون موقع جوری می زنمت که تو تلویزیون به عنوان یکی از دست گلات نشونش بدن مستر مشهور. قول میدم یه عالم بیشتر از الان مشهور میشی اگه باور نداری بیا امتحان کن مفته
هوسوک دستشو روی کمر این جونگ گذاشت و آروم گفت : بیخیال دختری
این جونگ : مرتیکه ی عوضی
انگشت شصتشو به نشونه ی مردن روی گردنش کشید و گفت : دیگه نبینمتون
هوسوک خنده ای کرد و گفت : مرگ من به پلان اول رضایت بده بریم پوکیدم خو
این جونگ : خب خب تموم شد ااااا خرابش نکن دیگه توم داره جنایی میشه اصن

چشم غره ای به یوجین رفت و به هوسوک کمک کرد و با هم به سمت خوابگاه حرکت کردن, راه رفتن به وضوح برای هوسوک سخت بود اما این جونگ همه ی سعیشو می کرد تا کمکش کنه.
خوشبختانه محیط هم اونقدرا شلوغ نبود که بقیه متوجهشون بشن به همین دلیل هر دو به همراه هم وارد اتاق پسرا شدن. هوسوک روی زمین دراز کشید و چشماشو روی هم گذاشت, این جونگ نگاهی بهش انداخت و گفت : پاشو یکم دیگه تکون بده برو روی تخت
هوسوک بدون این که حرکتی بکنه جواب داد : بیخیال همینجوری خوبه
این جونگ : زمین سرده خب سرما می خوری
هوسوک : این جونگ گفتم بیخیال شو

این جونگ نفس عمیقی کشید و به سمت تخت رفت, بالش رو از روی تخت برداشت و پتو رو هم با دست دیگرش برداشت و به سمت هوسوک که وسط اتاق دراز کشیده بود رفت. اتاق آنقدرها هم بزرگ نبود پس زود کنارش زانو زد و دستشو زیر سر هوسوک گذاشت و کمی به سمت بالا هلش داد و بالش و زیر سرش گذاشت.
پتو رو هم باز کرد و تا کمر روش کشید, چند لحظه ای توی سکوت به صورت کبود و زخمی هوسوک خیره بود که بالاخره گفت : پسرا اگه یهو در باز کنن بیان تو این شکلی ببیننت می گرخن خو
اما جوابی نشنید پوفی کرد و انگشتان کوچکش را بین موهای بلندش فرو کرد و گفت : هوسوک؟ میشه حرف بزنی یا زبونتم .....

مکث کرد هنوز حرفایی که یوجین باهاشون مجبورش کرد زانو بزنه رو به یاد داشت پس ادامه نداد و گفت : استراحت کن منم برم که اینجا گیر بیفتم کارم زاره
خندید و برای عوض کردن حال و هوا گفت : فکر کن پسرای منحرفتونم بیان تووووووووو اوفففف دیگه بدتر تا یه هفته مدام تیکه می پرونن بهمون
سکوت هوسوک هیچ جوابی به این جونگ نمی داد و همین نشون دهنده ی حال خرابش بود پس این جونگ هم ترجیح داد دیگه ادامه نده. دستشو روی موهای هوسوک کشید و از روی زمین بلند شد.

پیش از خارج شدن از در برگشت و نگاهی به هوسوک انداخت, برخلاف میلش آهی کشید و درو باز کرد اما قبل از خارج شدن گفت : یا جونگ هوسوک, ساوگوجیما ایما, چبل ...... آپوجیما ( هی جونگ هوسوک, اینقدر دعوا نکن پسر, خواهش می کنم ..... مریض نشو )
از اتاق خارج شد و درو بست, آروم به در اتاق تکیه داد و ادامه داد : وقتی نمیذاری کنارت بمونم پس حقم نداری اینجوری خودتو داغون کنی می فهمی اینو؟

نگاهی به در بسته انداخت و به سمت راهرو حرکت کرد باید یکیو پیدا می کرد تا به هوسوک برسه, از طرفی هوسوک هنوز داخل اتاق روی زمین دراز کشیده بود و چشماشو بسته بود. با خارج شدن این جونگ چشماشو باز کرد و به در بسته نگاه کرد, بعد از چند لحظه تکونی به خودش داد و نشست. درداش کمتر نشده بود بلکه داغی بدنش کم کم در حال کمتر شدن بود و همین باعث میشد درد و بیشتر حس کنه.

چینی به ابروهاش داد و دستشو روی پهلوش گذاشت, دوباره به در بسته نگاه کرد و گفت : وقتی که من و گذاشتی و رفتی پس حق نداری ازم چیزی بخوای. اصلا من چرا تورو وارد زندگیم کردم؟ به چه حقی فراموش کردم کی هستم؟
پوزخندی عصبی زد و دوباره دراز کشید, به سقف کرم رنگ اتاق چشم دوخت و ادامه داد : چرا بنگتن باعث شد یهو اینقدر یادآوری گذشته کمرنگ بشه که بیام سمتت؟ منی که الان قلبم پر از عشق توئه, من جونگ هوسوک اسمشو میذارم معجزه اما همین من هیچ وقت به معجزه اعتقاد نداشت. هه جالبه که چطور یهو تا این حد حریص شدم و تا اینجای راه قدم برداشتم.

چشماشو روی هم گذاشت نفس که می کشید پهلوش درد می گرفت و این خیلی عصبیش می کرد, دستشو روی پهلوش فشار داد و گفت : قلبم پر از عشق توئه معجزه اینه, اما چیزی که نمی تونه با این چیزا تغییر کنه و چیزی که این معجزه نمی تونه تغییرش بده منم و زندگیم این جونگ پس ترجیح میدم هنوزم به معجزه اعتقادی نداشته باشم و اسمشو فقط یه اتفاق تصادفی بذارم, چیزی که می تونه تغییر کنه درست مثل الان.
بعد از تلفنی که یونگی به بچه ها زده بود, نگرانی ها کمتر شده بود و همه تونستن کمی استراحت کنن بالاخره استرس امتحانشون هنوز به اندازه ی کافی از بین نرفته بود که شاهد صحنه ی افتادن ته یانگ بودن و همین خودش کلی بهشون فشار آورده بود.

دخترا و پسرا کنار هم نشسته بودن و درمورد چیزایی که می تونست به کم شدن استرسشون کمک کنه صحبت می کردن اما انگار قرار نبود این جو سنگین به این زودی دوباره مثل قبل بشه تا بتونن بازم بیخیال دور هم بخندن و مسخره بازی در بیارن.
هر کدوم یه جوری تو فکر بودن و همه تقریبا وانمود می کردن حالشون خوبه, همین بین بود که جیمین از جایش بلند شد و گفت : بچه ها من میرم یه دور می زنم میام
ته هی : کجا دور بزنی؟
جیمین : چمیدونم همین دور و اطراف
نام جون : وایسا منم بیام
جیمین سر تکون داد و گفت : گوکی پاشو تکون بده دیگه
جونگ گوک : وا منو چی کار داری؟
جیمین : هیچی عادت کردم هرجا میرم تورم دنبال خودم ببرم
جونگ گوک : عادت نکن
جیمین : نمیشه دیگه ترک عادت موجب مرض است برادر
جونگ گوک : خب که چی؟
جیمین : نخیر انگاری من هنو به اندازه ی کافی مرض ندارم در وجودم نه؟؟ می خوای ترک عادت کنم مرض دار بشم عایا؟

با سوال جیمین بی اختیار بچه ها شروع کردن به خندیدن, جونگ گوک لبخند زد و گفت : اوه اوه بیا و بیخیال ما شو جیم
نام جون پشت کمر جیمین کوبید و گفت : بیا بریم بچه اینم بیاید اونوقت جین باید قاطی خانوما بشینه ها!!
با این حرف نام جون همه ی سرها به سمت جین برگشت, جین نگاهی به دخترا انداخت و یهو سریع جفت دستاشو بالا گرفت و گفت : ای بابا من همین الانشم به اندازه ی کافی به چشم پسرا دختر هستم مرگ من دیگه شما اینجوری بهم نگاه نکنید که این دفعه جدی جدی شک می کنم به خودما؟؟

جیمین شونه ای بالا انداخت و گفت : اوه نترس بابا مدرک واسه اثباتش زیاد هست داداش
جونگ گوک به سرعت به جیمین نگاه کرد و با چشم غره ای با تحکم گفت : جیمیــــــــــــن !!!
جیمین بی توجه به جونگ گوک ادامه داد : البته بماند که با این کارات فکر می کنم این مدرکا هم دیگه جواب نده
نام جون با چشمای گشاد شده به جونگ گوک نگاه کرد و سریع دستشو روی شونه ی جیمین گذاشت و گفت : جیمیـــــــــــــــــــن !!!

همه سکوت کردن, دخترا زیرزیری به هم نگاه می کردن و می خندیدن, بعد از لحظه ای سنگین شدن جو جین زود از جایش بلند شد که یهو جیمین گفت : آهاااان همین الان شلوارتم بکشی پایین همه قانع میشنا مطمئنم
دیگه نیازی به سکوت نبود چون همه ی بچه ها همزمان با هم گفتن : جیمیــــــــــــــــــــــــــــــــــن!!!!!
جیمین بیخیال شونه ای بالا انداخت و گفت : اوکی اوکی راحت باش داداش هول نکن فقط خواستم جو عوض شه
جین : جیمیـــــــــن خیلی بیشوری

جیمین روشو به سمت مسیری که مدنظر داشت کج کرد و در حالی که جفت دستاشو توی جیب شلوارش می گذاشت گفت : میدونم میدونم شیرینیم به همین بیشور بودنمه دیگه
بچه ها شروع به خندیدن کردن, سورا که کنار جین نشسته بود دستشو گرفت و به سمت پایین کشیدش و اشاره کرد که دوباره کنارش بشینه, جین سرشو تکون داد و سرجاش نشست.
مینا : وای از دست این پسر
ته هی : مال منه دیگه
جونگ گوک : اوووف جمع کنید جون من میذارم میرما؟

جین : اوه نه توروخدا منو با اینا تنها نذار
می سو : می ترسه یهو حمله کنیم بهش به دنبال مدرک
دخترا زدن زیر خنده و جونگ گوک گفت : حقم داره از شماها بعیدم نی
سورا ابرویی بالا داد و گفت : خیلی ممنون دیگه جناب جئون؟
جونگ گوک : خب خب شوخی کردم بابا میس سورا
حالا جو کمی سبک تر از قبل شده بود و این بار هم بچه ها مثل همیشه سعی می کردن محکم و قوی باشن تا از پس شرایط بر بیان همون کاری که همیشه انجام میدن و در کنارش به هم کمک می کن تا در کنار هم موفق بشن.


ادامه دارد...





ادامه مطلب...