تبلیغات
✧♛✧ My Beauty Story ✧♛✧

my annoyer roommate EP 2/1



خب خب خب...اول سلام
من اومدم با قسمته دووووو
یه کارایی هم کردم که الآن برید ادامه میبنین...
اگه خوشتون اومد بگین بازم بذارم
فک کنم قلمم عینه آدم شده باشه
بدویین ادامه زود تند سریع بدون درنگ



تقریبا ساعت 11 شب بود که دخترا آماده شدن و وسایلشونو جمع کردن تا اسباب کشی کنن . در کل وسایل زیادی نداشتن چون قرار بود خیلی چیزا رو از همونجا بخرن.هرکدومشون حداقل یه ساک دستشون بود و با مشقت از تاکسی پیاده شدن . کرایه رو حساب کردن و نگاهی به خونه ی جدیدشون که توی شب ترسناک تر بنظر میومد انداختن . چمدون هاشون رو دنبال خودشون کشیدن تا اینکه رسیدن دم در خونه. سورا پوفی کشید و گفت :" نارا...کلیدااا"

نارا با تعجب به او نگاه کرد :"کدوم کلیداا... مگ دسته تو نیسن ؟" سورا ناله کرد :" نخیرررر نیسن....دخترا کلیدا رو چیکار کردییییییین ... ؟" نارا گفت:" خوردمش میفهمی خوردمشششششش" ووجی گفت :" صب کنین یه لحظه نزنین همو. من یه دسته کلید دیدم رو میز بود . انداختم ته ساک...گمون کنم اونه..." سورا گفت :" آخ میمردی زودتر میگفتی ؟...حالا ته کدوم ساک؟؟؟؟" ووجی به ساکی که دستش بود اشاره کرد :" این..."

دخترا ساکو باز کردن و شروع به گشتنش کردن .پیدا کردن یه دسته کلید تویه ساکی که پر از وسایل بود اونم توی شب خیلی سخت بود. ووجی گفت:" ناراااا...نور گوشیتو بگیر اینور... " بعد چند دقیقه سورا کلیدا رو پیدا کرد و گفت:" اینجان ناکساااا..." کلیدارو انداخت توی قفل و درو باز کرد . همه جا تاریک بود و دخترا در حالی که چمدون هاشونو دنبال خودشون میکشیدن وارد خونه شدن و درو پشت سرشون بستن .

با خستگی و بی معطلی وارد نزدیک ترین اتاقی که دم دستشون بود شدن . سورا پوفی کشید و رویه زمین ولو شد :" من یکی که حوصله ندارم پاشم چراغ روشن کنم...تازه نمیدونم کلید چراغا کجان...خودتون یکاری بکنین دیگه ."ووجی در تاریکی گفت :" بچها فک نمیکنین یه کسی تو خونه ست ؟" نارا با خنده گفت :" نه بابا چرا جو میدی عاخه کی باید باشه ..." عجیب بود که پنجره ها باز بودن و نور چراغ های توی خیابون به داخل میزد و نارا میتونست وجود یک تخت رو کنارشون تشخیص بده . چمدونشو بلند کرد و روی تخت پرت کرد . چند ثانیه بعد صدای داد بلندی از روی تخت کنارشون بلند شد که بنظر میومد صدای یه مرد باشه . دخترا با تمام وجود شروع به جیغ کشیدن کردن و به هم چسبیدن. همینطور که دخترا جیغ میکشیدن اون پسره زیره چمدون هم داد میکشید . دخترا از ترس توان حرکت کردن نداشتن و سر جاشون جیغ میکشیدن . تا اینکه سورا دوید و چمدونو به پایین پرت کرد و صدای پسره آروم تر شد . دخترا تازه داشتن قضیه رو تو ذهنشون تجزیه تحلیل میکردن که یهو صدای چند نفر از راهرو ها اومد و صدای قدم هاشون نزدیک تر شد..تا اینکه کسی چراغا رو روشن کرد و دخترا با دیدن یه گله پسر پشت سرشون دوباره شروع  به جیغ کشیدن کردن.

فلش بک : 9 صبح همون روز

پسرا تو بنگاه نشسته بودن و با آقای هئو حرف میزدن . آقای هئو عصاشو کنار گذاشت و آروم روی یکی از صندلی ها نشست . با دستای لرزونش چاییشو گرفت و گفت :"

ـ خب پسرا دیروز خونه رو دیدین ... چطور بود ؟؟

نامجون گفت :" خونه خوب بود . نزدیک دانشگامونم هست "

هوسوک ادامه داد :" اتاقاشم که مناسب بودن . "

پسرا اومده بودن تا خونه رو بخرن و ظاهرن مشکلی هم وجود نداشت.داخل خونه رو روز قبل دیده بودن و امروز برای خرید و امضای قرارداد ها به بنگاه اومده بودن . آقای کیم ، رئیس بنگاه وارد اتاق شد و مدارک رو برای پسرا آورد . وقتی که همه چی رو به راه شد آقای هئو دسته کلیدی به دست پسرا داد و گفت که میتونین قبل از شب وارد خونه بشین . پسرا تشکری کردن و از بنگاه بیرون اومدن .

ته هیونگ گفت :" ایول ولی عجب خونه ایه هااا ... یه اتاقم اینور اونور نیست . هفت تا اتاق برا هر هفت تامون . " جونگ کوک که به سمت ماشین میرفت گفت :" آره... شانس جور بهتری نمیتونست بهمون رو کنه..."

یونگی گفت:" خیله خب پس بریم وسایلمونو اونجا جا به جا کنیم تا امشبو راحت بگیریم بکپیم دیگه ." سوک جین ماشین رو را انداخت و پسرا سوار شدن به طرف خونه حرکت کردن .

اتمام فلش بک

پسرا از تعجب خشکشون زده بود و فقط به دخترا که جیغ میکشیدن نگاه میکردن . چند لحظه بعد نارا آروم تر شد و  داد زد :" خیله خب..خیله خب...تو خونه ی ما چیکار میکنین هااا؟؟؟؟ با چی اومدین تووو؟؟؟ از ما چی میخاین ؟" یکی از پسرا با چشم های گشاد شده گفت :" خونه ی شما ؟؟؟؟ نه جونه من گفتی خونه ی شما؟؟؟ میشه بپرسم خودتون با چی اومدین تو؟؟؟ " اشاره ای به چشمای پف کرده و لباس خوابش کرد و گفت:" به قیافمون میخوره دزد باشیم آخه؟؟" سورا گفت:" چه غطی میکنین اینجا...اینجا خونه ی ماست ...کی به شما کلید داده ؟" هم پسرا و هم دخترا آروم تر شده بودن و فهمیدن که یه جای کار میلنگه... یکی از پسرا گفت :" خیله خب به شما کلید اشتباهی دادن گمشین بیرون... ووجی گفت:" هی درست حرف بزن فعلا یکی دیگه باید گمشه بیرون." یکی دیگه از پسرا گفت:" من نمیدونم اینجا چیکار میکنین و قضیه چیه اما هرچیم که باشه ما زودتر اومدیم جابه جا شدیم " سورا با عصبانیت بلند شد و سر جاش وایساد:" صب کن ببینمممممم مگه خونه رو از لب جوب پیدا کردی که هرکی زودتر برسه برا اون بشهههه...تکلیف اینجا باید مشخص شه.." پسری که روی تخت بود نالید :" خیلی عذر میخام واقعن اما کی بود که نصفه شبی و معلوم نی چجوری اومد تو خونه ی مردم و چمدون پرت کرد رو منه بدبخت ؟؟؟هاااا؟" نارا گفت:" خونه ی خودمونه عشقمون میکشه نصفه شب بیایم چمدون پرت کنیم رو تخت... مشکلیه ؟" پسر بلند شد و گفت :" خیله خب پس بیا مشکلمو باهات درمیون بذارم... " اما یکی از دوستاش جلوشو گرفت و گفت:" بیخیال جیمین هیونگ بیا عینه آدم حرف بزنیم که اینجا چیکار میکنن دیگه.." سورا گفت:" خاک تو سرت زورت به دختر میرسه ؟" پسری که ظاهرا اسمش جیمین بود گفت:" تو چرا طرف  دختر جماعتو میگیری؟ " سورا پوفی کشید :" من دخترم بشر...! " پسرا با تعجب همدیگه رو نگاه کردن و یکیشون گفت:" میگم چرا جیغ  کشیداااا " ووجی گفت:" نیم ساعته نفهمیدن این دختره... اوف بلند شین ببینیم چیکار میتونیم بکنیم"

چند دقیقه بعد دخترا و پسرا تو هال نشسته بودن . دخترا بی قراری میکردن چون خسته بودن و با وجود هفت تا پسر تو خونه نمیتونستن بخوابن.

جیمین رو به دخترا کرد و گفت :" اصن بگین بببینم خونه رو از کی خریدین ؟؟"

نارا گفت :" از آقای هئو...شما چی ؟" جیمین گفت :" خب مام از اون دیگهههههههههههههه...دارم دیوونه میشم..." جون کوک گفت :" یه پیر مرده با عصاست ؟ "

سورا گفت :" آره خودشه...اوووووووف ...حالا بالاخره خونه برا کیهههههههه"

سوکجین پوفی کشید:" نمیدونم اما مطمئنم نصفه شبی تکلیف هیچی روشن نمیشه . " ته هیونگ روی مبل پرید:" اصن سندتونو بدین ببینم" ووجی گفت :" هوی ... بیا پایین ببینم رو مبل خونه ی خودتون بپر بپر کن..ایش "

یونگی:" تا تکلیفه این خونه مشخص نشه هیچی برا هیچ کس نیست . مسخره بازی در نیاین .تائه تو ام بشین"

نارا گفت :" من میگم بیاین بریم بنگاه . همین الآن... " هوسوک گفت :" بسته ست بابا کی این وقته شب بنگاه باز میکنه ؟ "  ووجی گفت :" پس بشینیم اینجا قیافه ی همو نگا کنیم ؟ من خسته م بابا اه خوابم میاد... شاید اونجا کسی باشه بدونه چیکار کنیم ."

جونگ کوک بلند شد و دست به سینه ایستاد :" برای اینکه خیاله دخترا راحت شه میریم بنگاه ...ولی بهتره یه فکری برا امشب بکنین...چون بعید میدونم نتیجه بده "


____________________________________________________________________________________________________________________


بقیش پسته بعد 





ادامه مطلب...