تبلیغات
✧♛✧ My Beauty Story ✧♛✧

my annoyer roommate EP 1



خب دوباره سلام
نماز روزه هاتون قبول درگاه احدیت
آمدم با پارت اول داسی
زیاد نمیحرفم دیگه چیزی ندارم بگم فقط اینکه بخونین نظرم که دیگه فراموش نشه
اینم پوستره کار من نیسااا من از این استعدادا ندارم
کاره دختر خالم مهساست که الآنم نظر میذاره آشنا میشین . اصن نظر نذاره من خودم جرش میدمممممم
در کل دستش درد نکنه من که کلا میونه ی خوبی با پوستر درست کردن ندارم





روز سه شنبه : ساعت 11 صبح

ووجی در حالی که شلوار میپوشید غر میزد : "سورا توروجونه هرکی دوس داری پاشو دیگه دیرمون شد . پاشو باد کردی بس که خوابیدی . دختره ی خرس" سورا خمیازه ای کشید ولی از جایش تکان نخورد. با صدایی گرفته گفت : " آهسته و پیوسته عزیزم .هیچ وقت عجله نکن!" نارا که موهایش را شسوار میکشید گفت :" بیخیال ووجی اینقد اینو به چرت و پرت گویی تشویق نکن الآن خودش بیدار میشه . مو ام که نداره یه تیشرت و یه شلوار بپوشه حله " ووجی پوفی کشید و گفت :" خیله خب بابا اه . سورا من رفتم پایین پیشه خالت . زشته هممون اینجاییم. بیام ببینم بیدار نشدی میذاریمت میریم همینجا بمیر"  سورا با چشمهای بسته گفت :" باشه سلام گرم منم بهش برسون بگو سورا مرد ."  ووجی که از پله ها پایین رفت نارا کمر اورا نیشکون گرفت و گفت :" تو ام حرف نزن دیگه اینقد اه یا بیدار شو یا بخواب دیگه ورور سرجاش فک میزنه "  سورا گفت :"میشه اینقد سر این بدبخته علیل غر نزنین ؟ از دیشبه  که از فرق سر تا نوکه پام درد میکنه . درک کنین خووو" نارا شسوارو خاموش کرد: ""میخواستی خودت تا کله ی سحر اینور اونور نمیپریدی . مرض داشتی ؟ بیا پایین از خالت تشکر کن بعدشم یه دستی  به ریختت بکش بریم خونه  رو ببینیم . خیر سرت دختری! "

سورا :" به نکته ی ظریفی اشاره کردی! خیله خب بابا اومدم . خواب حق مسلم منه! " بلند شد و در آینه  نگاهی به خودش انداخت . خندید :" مرده شوره قیافتو نبرن کانگ سورا " شانه رو برداشت و موهای پسرانه اش رو شانه کرد و از پله ها پایین دوید . خاله ی سورا با مهربانی گفت :" بیدار شدی عزیزم ؟ ببین دوستات حاضرن پاشو لباساتو بپوش دیرتون نشه . سورا گفت :" خیله خب خاله برا من یه قهوه بریز دو دقه دیگه حاضرممممم " و به سمت یکی از اتاقا دوید .

نارا رو به خاله ی سورا کرد و گفت :" خانوم لی خیلی ممنون که اجازه دادین تا خونه رو بخریم چند شبو اینجا پیشتون تو سئول بمونیم. " خانوم لی لبخندی زد و گفت :" این چه حرفیه ! سورا و شما دوستاش مثه دخترای خودمین . ولی حالا که قراره دانشگاه رو اینجا ادامه بدین خطرناک نیست که خوبه بگیرین ؟ آخه سه تا دختر تنها.." ووجی گفت :" نه اخه فقط ما سه تا نیستیم . چند ماه دیگه سه تا دختر دیگه م بهمون اضافه میشن اما چون اونا دیر میان ما گفتیم فعلا خونه رو بخریم بعدن پولشو ازشون میگیریم . جدایه از این شنیدم پایین خونه یه اتاق کوچیک هست که یه پیرمرد تنها زندگی میکنه . جایه نگرانی نیست . محله ی امنیه."

سورا دوان دوان به طرف آنها اومد و روی میز نشست . قهوه اش رو گرفت و گفت :" من حاضرممممم اینو بخورم میریم."

نارا گفت:" تو نمیتونی را بری نه ؟ تو سیستمت فقط دویدن برنامه ریزی شده ؟"

سورا خندید :" آخ زدی تو هدف. راه رفتن بلد نیستم  با دویدن کارام را میفته . " خانوم لی خندید و گفت :" سورا چرا با دوستات اینجا نمیمونین ؟ " سورا قهوه رو روی میز گذاشت و گفت :" اوووو خاله شما خودتون یه سر دارین و هزار سودااااا . اصن دلم نمیخاد مزاحم شیم .تازه پولم که داریم . خونه بگیریم راحت تره. درضمن مارو اینجوری نگا نکنین سه نفریمااااا چند ماه دیگه سه نفر دیگه بهمون اضافه میشه . کاروانسرا نیست که اینجا! خخخ " خانوم لی گفت :" پس خیلی مواظب خودتون باشین .دخترا. "

دخترا سری تکون دادن و بلند شدن تا برن . خانوم لی برای خداحافظی  تا دم در با اونها رفت و گفت :" امیدوارم خونه ی خوبی باشه" دخترا تشکر کردن و بعد از خداحافظی  راه افتادن.

در راه نارا گفت :" سورا کوفتت شه خالت چقد مهربونه .ما که از این شانسا نداریم." سورا دستهاشو تو جیب سویشرتش فرو کرد و گفت :" چی بگم والاع ننه بابا که ندارم. تنها فامیلی هم که رومو نگا میکنه ایشونه . اونم مهربون نباشه برم بمیرم دیگه پس!" چند لحظه سکوت برقرار شد . اما ووجی سریع گفت :" خب با تاکسی بریم یا پیاده ؟ فک کنم دوره مگه نه ؟" نارا گفت :" آره پس چییییی من که حوصله ی پیاده رفتن ندارم." سورا هم با اونا موافق بود . پس سوار تاکسی شدن و به طرف آدرسی که به اونها داده شده بود به راه افتادن.

 

××××××

وقتی به خونه رسیدن . آٔقای هئو (صاحب خونه) رو دیدن . پیرمرد مسنی بود که با عصا راه میرفت .مرد خوبی بنظر میمومد. تا اونا رو دید لبخند زد. :" سلام دختر خانوما چطورین ؟" دخترا تا به الآن فقط تلفنی با صاحب خونه حرف زده بودن . ووجی گفت :" سلام . شما آٔقای هئو هستین ؟" پیرمرد سری تکون داد :" بعله خودمم. اومدین خونه رو ببینین؟" دخترا به نشانه ی تایید سر تکون دادن . ٱقای هئو اونا رو به سمت داخل خونه راهنمایی کرد . خونه ی بزرگی بود . اما حیاط کوچیکی داشت و این خوب بود چون دخترا به حیاط نیاز نداشتن . ولی توی همون حیاط کوچیک هم گلهای زیبایی کاشته شده بود . قبل از اینکه داخل خونه رو ببینن اقای هئو اونا رو به سمت پشت خونه برد که پیرمردی زندگی میکرد و اونو به دخترا معرفی کرد . چند دقیقه بعد وارد داخل خونه شدن. دخترا باورشون نمیشد چون دقیقا همونطوری بود که میخاستن . اتاق خواب های بزرگ با هال کوچیک .هفت تا اتاق خواب داشت که حتی بعد از اومدن اون سه تا دختر دیگه  هنوزم  یه اتاق برای گذاشتن خرت و پرت هاشون اضافه میموند.خونه معماریه قدیمی ای داشت . یک طبقه بود و یک راهرو داشت که از چپ و راست به اتاق ها ختم میشد و انتهای راهرو هال بود . آشپزخونه هم نزدیک هال قرار گرفته بود .در کل خونه ی خوبی بود و مناسب شیش تا دختر دانشجو . ولی خب چند ماهی رو باید سه نفری زندگی میکردن تا اون دخترا هم بیان. دخترا خوشحال بودن که همچین خونه ای رو گیر آورده بودن چون به قیمتش می ارزید . آقای هئو اونا رو تنها گذاشت تا کل خونه رو ببینن . به محض دور شدنش سورا گفت :" هی دخترا نظرتون چیه ؟ " نارا گفت :" اگه منظورت آقای هئوعه... پیر تر از اون چیزیه که فکرشو میکردم . همش میترسیدم بیقته بمیره خونش بیفته گردن ما " سورا گفت :" نه خره..با اون چیکار دارم..خونه رو میگم " ووجی و نارا با هم گفتن :" حرف ندارهههههه" سورا گفت :" میدونسم اینجوریهههه خب پس میخریمش . گفتن اگه امروز قراردادو امضا کنیم همین امشب کلیدارو بهمون میدن . " نارا گفت :" وااای چقد خوب...زندگی اینقد داره خوب پیش میره که میترسم یه کلکی توش باشه!! " ووجی خندید :" اووو حالا یه بار زندگی اومد روی خوش بهمون نشون بده هاااااا اونم تو برین توش!" نارا گفت :" خیله خب بابا اصن...سورا بریم قراردادو امضا کنیم ؟ امشب کلیدارو بگیریم دیگه خوب نیست امشبم مزاحم خالت بشیم. سورا فکری کرد :" خیله خب فکره خوبیه . بیاین بریم با آقای هئو حرف بزنیم."  دخترا به طرف آقای هئو رفتن . وقتی دخترا رو دید بازهم لبخند زد و گفت :" خب...چطور بود ؟ امیدوارم خوشتون اومده باشه" سورا گفت :" بله آقای هئو کاملا مناسب مائه و تصمیم داریم همین امروز مدارکو امضا کنیم چون کلیدارو همین امشب میخایم . " آقای هئو گفت :" اوه من واقعن خوشحالم که اینقد تحت تاثیر قرارتون داده . مدارک آماده ن دخترا . میریم بنگاه تا اونجا کارا رو انجام بدیم . دخترها قبول کردن و با یک ماشین به سمت بنگاه راه افتادن .

چند دقیقه طول کشید تا به اونجا برسن . ماشین توقف کرد و پیاده شدن . وقتی وارد بنگاه شدن . رئیس بنگاه ـ که دخترا قبلن چندبار دیده بودنش ـ با دیدن آقای هئو و دخترا لبخند زد و به طرف اونا اومد :" خونه چطور بود دخترا؟ " ووجی گفت :" آقای کیم خونه عالی بود . خیلی ممنون که همچین خونه ای رو بهمون پیشنهاد دادین . " آقای هئو گفت :" اونا همین امروز میخوان بخرنش . آقای کیم...مدارک آمادن ؟ "  آقای کیم چند برگه از کشوی میزش بیرون آورد و گفت :" بله البته ." دخترا با خوشحالی هرجایی رو که آقای کیم میگفت امضا کردن و حتی به خودشون زحمت ندادن که متن نوشته شده توی برگه هارو بخونن. بعد از اینکه همه ی کارا تموم شد و پول رو پرداخت کردن . آقای کیم و هئو با دخترا دست دادن و به خاطر خرید خونه تشکر کردن . کلیدا اومد دست دخترا . با خوشحالی خداحافظی کردن و تاکسی گرفتن و برای جمع کردن وسایلشون راهی خونه ی خاله ی سورا شدن .


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تموم شدددد...قول میدم قسمتای بعد خیلی باحال میشه امیدوارم دوس داشته باشین نظرم بذارین . خخخخخ فعلاااا





ادامه مطلب...

نمایش نظرات 1 تا 30